تبليغاتX
آوای زندگی
یه کاریکاتوری دیدم از کلاس آموزش تروریستهای انتحاری تو افغانستان....معلم کلی بمب و مواد منفجره به خودش وصل کرده و داره به شاگرداش میگه :"خوب دقت کنید! که فقط یکبار می تونم توضیح می دم."

میشه گفت هر روز و هر روز که می گذره هر کدوم از ما در حال انجام کارهایی هستیم که یه روزی ازش پشیمون می شیم...اصلا یه جورایی اگه کارهای امروزت رو ۵ سال دیگه هم تائید کنی ، یعنی ول معطلی و هیچ به عقل و فهمت افزوده نشده و فقط و فقط به تعداد شمعهایی که هر سال فوت می کنی یک چند تایی اضافه شده ....ولی خوب با همه اینها گاهی آدم اشتباهات ناجوری تو زندگیش می کنه که آینده خودش و بچه هاش و حتی گاهی چند تا نسل بعد تر رو هم گند می زنه میره پی کارش....اینجور وقتهاس که اون تجربه نه تنها به هیچ دردی نمی خوره،  بلکه مثل اون یارو معلمه ، خودش هم دود میشه می ره هوا!!!!

خداجون!  یه اشتباه هر چقدر بزرگ ، بی انصافی نیست؟ اینهمه آزارمون میدی...

 آخه این چه مملکتیه داریم، کرور کرور آدم که می نویسند و می فهمونند و می خندونند  ، تو زندان دارند بهترین لحظه های عمرشون رو می گذرونند و گله گله آدم که می دزدند و می کشند و می خندند به ریش ملت، کت و شلوار و یقه آخو*ندی پوشیدند و تسبیح می اندازند و عارق بعد از چلوکبابشون رو حواله می کنند به من و تو.....

+ نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت توسط مریم |

- من:چی کشیدی مامانی؟

- آوا: این یه مغازه است مثل شهروند که این خط خطی ها طبقه هاشه....ولی اسمش احتمالا  شهروند نیست!

این هم یک تابه که بالاش یه سایبون داره که آفتاب نره تو صورت بچه ها!


- من:آوا ! شنیدم امروز شلوارت خیس شده؟

- آوا:خوب داشتم بازی می کردم...یهو جیشم بارید تو شلوارم!


دایی ام:آوا ! مامانی رو بیشتر دوست داری یا مامان جونی رو؟

آوا:مامان خودم رو !

- خوب به جز مامان خودت کدوم  از اونها رو بیشتر دوست داری؟

-بابام رو!

-خوب بعد از مامان و بابا ، کدومشون؟

-بعد خودم رو!


آوا: مامان! آدم کی یاد میگیره چیزی بنویسیده؟

من: وقتی 6 سالت بشه بری مدرسه...

-بعد کی برم اداره با کامپیوتر بازی کنم؟

-اول باید بری مدرسه ...بعد دانشگاه ...بعد اداره...

-پس کی ازدواج میکنم؟

-اونهم بعد از اداره ...حالا با کی می خوای ازدواج کنی ؟

-با دامادم دیگه....بعد شما می آیید خونه ما مهمونی ...بعد من هم میام خونه شما...

-دامادت چی میشه؟

-اون بخوابه.....اصلا بمیره!!!!!


-مامان ! وقتی بریم خونه خودمون این لباسهام دیگه به دردم نمی خوره...چون بزرگ میشم اندازه ام نمیشه...باید بزاریشون واسه خواهر و برادرهام!!!!

-باشه ...فقط قول بده وقتی من کار داشتم از خواهر و برادر هات مواظبت کنی ها...

-آخه نمی تونم..باید به درسهام برسم...اون موقع میرم مدرسه دیگه!

چند ساعت بعد...وقتی دارم براش توضیح می دم مرغ و گوشت باعث میشه قدش زودتر بلند بشه...

-مامان! تو هم اگه گوشت بخوری....قدت بلند میشه؟

-نه ! مامانها همین قدی می مونند...

-پس یادت باشه وقتی رفتیم خونه مون ...لباسهات رو ببری...آخه هنوز اندازه ات میشن دیگه!!!

+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت توسط مریم |

دلم نمی خواست تو وبلاگم از مسائل کاری بنویسم...ولی یک سری مشغولیات ذهنی ام باعث این تراوشات شد!!!!

از وقتی به دنیا می آییم تا وقتی مدرسه می ریم و تا وقتی از دبیرستان فارغ التحصیل می شیم و می ریم دانشگاه و از اون هم فارغ التحصیل می شیم و بالاخره با یک پسوندی می آییم بیرون، همه و همه بهمون میگن مهندس و دکتر و وکیل و کاسب و معلم و ....بشیم! این پسوند لعنتی به حدی مهم و چشمگیر شده که هیچ کس چیز دیگه ای یادمون نمی ده! هیچ کس یادمون نمی ده چطوری باید با مردم برخورد کنیم، تو محیط کار باید چه چیزهایی رو رعایت کنیم ، طبقه بندی های شغلی و رئیس و مرئوس بودن چیه؟؟؟ هیچ کس بهمون نمی گه گاهی باید یک کارهایی هم انجام بدی که تو "شرح وظایف " و "قرارداد" و اینطور چیزها نیست...هیچ کس بهمون نمی گه می تونی تو مصرف همین کاغذ A4 ، هم صرفه جویی کنی و در نهایت شاید به نفع خودت هم باشه....

شاید اینهمه بی فکری و بی هوشی که تو محیط اجتماع می بینیم، اینهمه بی وجدانی و اینهمه دروغ و دله دزدی و ....، اینهمه اخراج شدن ها و اینهمه قحط الرجالی که صنعت مریضمون داره باهاش دست و پا می زنه، به خاطر این باشه که با بی تدبیری هرچه تمامتر یه پنجاه سالی هست چیزی به اسم "کارمند دولت" ابداع کردیم و نات اونلی هیچ جای پیشرفت و انگیزه ای برای کارمندان محترم دولت نذاشتیم بات آلسو با همین آب باریکه ای که بخواهند و نخواهند ،آخر ماه به حسابشون واریز میشه ، بهشون اجازه دادیم در طول ۳۰ روزی که وقت دارند تا حقوق بعدی تا جایی که می تونند گند بزنند به کار و نتیجه اش اینی شد که ما می بینیم...

اما ما نسل فعلی بدبخت که تو اداره دولتی هم دیگه راهمون نمی دن، مشکلمون اینه که پدر و مادرمون کارمند دولت بودند و نتوستند خیلی چیزها یادمون بدن....

دور و برم پر از آدمهایی هست که به خاطر بی صداقتی و حتی بدتر ، دزدی (!!!!) از کار بیکار شدند....پر از آدمهایی که از صبح تا شب تو محل کارشون در حال ایجاد تنش برای بقیه هستند، پر از آدمهایی که اگه ببینند بغل دستی شون داره با یک مشکلی بدجور دست و پنجه نرم می کنه ، از ترس "پررو شدن" کارفرما ، کمکی نمی کنند، پر از آدمهایی که اگه بهشون بگن انتقاد کنید مثل موش مظلوم می شن و تو نهارخوری و جمعهای دو نفره و سه نفره ، سرگرم خرابکاری هستند!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 11 بهمن1388ساعت توسط مریم |

زندگی زناشویی پر از لحظه های سختی هستند که تا وقتی عملا وارد زندگی نشده باشی ، عمرا حدس نمی زنی چنین مسائلی هم پیش می آد.پر از لحظه هایی که باید تصمیم بگیری....بدون کمک کسی، بارها پیش می آد که برای موارد مختلف سر دوراهی قرار می گیری....بارها پیش می آد که باید گذشت کنی، فداکاری کنی ، باید به خاطر حفظ خونواده از خواسته های خودت بگذری....

روزهای زیادی پیش می آد که باید با مشکلات مختلفی در آن واحد دست و پنجه نرم کنی....وقتی می بینم بعضی از اطرافیانم هنوز خیلی سطحی به آینده و زندگی فکر می کنند ، دلم می خواد به زور بنشونمشون سر سفره عقد ....تا ببینم بعد از فقط یک سال هنوز هم اینقدر کری می خونند واسه همدیگه؟

هزار جور هورمون زنانه و مردانه مخالف هست که این وسطها موش می دوونند....هزار جور تفاوت های سنی و فرهنگی و خانوادگی هم به اینها اضافه کنید که چوب لای چرخ زندگی می گذرانند...هزار جور حالت و مود آدمیزادی هم هست که اگه بعد از یک هفته افسردگی ، یه روز سرخوش برگردی خونه ، می بینی دامن همسر رو گرفته و حالا خر بیار  باقالی بار کن....

بگذریم....اومدم اینها رو بگم فقط واسه اینکه بدونید اگه زوجهایی هستند دور و برتون که می بینید زندگی خوبی دارند و عشق و عاشقی فوران می کنه و وضعیت مالی مطلوب و بچه ها ، آدم حسابی....بدانید و آگاه باشید که بی شک، بی شک  و بازهم بی شک روزگار سختی گذشته تا به اینجا رسیدند....

روهای سختی گذشته....این خانوم خوشگلی که می بینید ، کلی روزها وقت نکرده حموم بره ، آرایشگاه بره...لباسش رو با رنگ لاک ناخونش هماهنگ کنه! هر چند هفته ، اعصابش اونقدر گچی میشه که یه مورچه نر هم جرات نمی کنه تو شعاع یک کیلومتریش قدم بزنه....

این آقای کت و شلواری که راه می ره ، بوی عطرش کل راهرو می پیچه....فقط زنش می دونه گاهی چه بوهایی ازش متصاعد میشه...فقط زنش هست که جورابهای بوگندوش ور از اینور و اونور خونه جمع کرده....با بدخلقی و پرکاری و مریضی اش سپری کرده ....زندگی خیلی سخته....خیلی....ولی بدجوری هم شیرین...بدجوری شیرین....شیرین تو اون لحظه ای که تو سالگرد عروسیتون برای هم گل می خرید و بوسه.... آره بالام جان!!! زندگی اینجوری هاست....

+ نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن1388ساعت توسط مریم |

واسه شبهایی که وقت و حوصله ندارید....واسه کسایی که مثل من در به در دنبال غذاهای نونی هستند....

مرغ ( ترجیحا سینه) رو ریز ریز خرد کنید با پیاز خرد کرده و نمک و فلفل - زردچوبه نزنیدها!- بگذارید حسابی بپزه....آخرهاش قارچ رو هم ورقه ورقه کنید بریزید توش ...یه نیم ساعتی همه با هم قل بزنند...وقتی همه چیز پخته شد ، برای یک سینه مرغ حدود ۳ قاشق خامه اضافه کنید و هم بزیند و شعله رو خاموش کنید.بگذارید یک کم آب دار باشه....وقتی ریختید تو ظرف ، چیپس خلال رو بریزد روش و سرو کنید! نوش جان.....با نون البته ها یا خالی...

*حالا نیایید بگید این حال و روز چه ربطی به آشپزی داره ها!

+ نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت توسط مریم |

 نه مال این روزهای پر از حس گمگشتگی ام باشه ها، از موقعی که یه علامت + تو اون برگه دیدم ، دلم نمی خواست هیچ وقت ، اشک تو چشم من ببینی و از اون بدتر ...من ،اشک تو چشم تو ببینم...منتهی می دونستم گریزی نیست از اینکه از چشمهای سیاهت مروارید بیرون بیاد و من اون قدرها قدرت ندارم ....ولی تصمیم گرفته بودم تو فکر کنی دنیا برای من پر از گل و بلبل هست ...تا حداقل فقط غصه های خودت رو دلت بمونه....

حیف که بالاخره این بغض کهنه ...یکی دو شبی هست پیش چشمات ترکیده .....تو ولی گفتی :"مامان! مگه آدم بزرگها هم گریه می کنند؟"....

دخترک شیرینم ...آدم بزرگها هم گریه می کنند و وقتی بزرگتر بشی ، می فهمی اون شب چقدر دلگیر بودم که اشکهام از تو هم حیا نکردند ...آدم بزرگها هم یه وقتهایی دلشون لک می زنه که مثل آدم کوچیکها زار بزنند و یکی پیدا بشه و قربون و صدقه چشمهای خیسشون بره....آدم بزرگها هم لازم دارند کسی مثل یه مادر ، مثل من برای تو،  بغلشون کنه و بهشون بگه ، آینده چی میشه  و اونها هم باور کنند...

ولی خوب شد که تو دیشب بهم گفتی :"مامان! حالا که می ریم خونه مامانی اینها ، اشکات رو پاک کن که نگه چه دختر بدی..." ....منم اشکهام رو پاک کردم...حقا که بهترین مرهمی برای همه زخمها!

+ نوشته شده در شنبه 3 بهمن1388ساعت توسط مریم |

دنیای وبلاگستان هم برای خودش دنیای عجیبیه ها...مثل یک خانواده هزار فامیل ....همه برای خودشون زندگی خودشون رو دارند..میرن و میان و ...یه روز یکی حامله میشه...یکی می زاد....یکی شوهر می کنه...یکی طلاق می گیره...یکی با شوهرش دعواش میشه....یکی نمی دونه با بچه اش چه بکنه...و جالب اینجاست که بقیه انگار هزار سال باشه که همدیگر رو میشناسن، دلتنگ همدیگه می شن، نگران میشن، خوشحال می شن...عین یه مهمونی زنونه یا بعضی وقتها مختلط، می شینیم با هم حرف می زنیم و بحث می کنیم، گیرم من ساعت 7 نظرم رو بگم و تو ساعت 8 جواب بدی....

سر زدن از نوع وبلاگی داریم....آمدیم نبودید و چه ها می کنید و بچه ها چطورن و مامانت بهتر شد و اسباب کشی تموم شد و مهد کودک پیدا کردی یا نه و ......حتی قهر از نوع وبلاگی هم داریم....تازه این وسط یهو می فهمی یکی که میشناسیش تو این دنیا هم یک خونه ای داره برای خودش....اون وقت دیگه نمی تونی مثل قبل نگاهش کنی ....تو بهتر می شناسی اش ...گاهی حتی میشه گفت دونه های دلش رو هم می بینی!

دنیای عجیبیه ...می ری مشهد...با خودت می گی فلانی تو مشهد زندگی می کنه....اسم شیراز میاد....یاد یکی دیگه می افتی...اینها رو ندیدی آخه...اینش خوبه خوب!  یکی اون ور دنیا بچه اش مریضه..دلت می لرزه...

گاهی دلت پر می زنه یه دونه از این قرارهای وبلاگی راه بندازی و بری بالاخره این حس کنجکاوی که دیوونه ات کرده رو ارضا کنی...بعد بی خیال می شی ...نکنه طرف تو دنیای واقعی اونی نباشه که فکر می کنی...آخه لامصب، بدی دنیا اینه که اینقدر بد میشه گاهی که به وبلاگ رو میاری.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت توسط مریم |

می دونی چه وقتهایی وا می مونم از جواب دادن به همه کنجکاویهای کودکانه ات؟ وقتی بهم میگی صدای ماشین پلیس چطوریه و من بهت می گم:"بی بو...بی بو" ....بعد می پرسی صدای ماشین آتشنشان چطوریه و من می گم:"ببو...ببو".....ولی وقتی می پرسی صدای آمبولانس چطوریه، دیگه نمی دونم با ترکیب "ب " و "واو" و چند تا صوت ناقابل دیگه چه صدایی باید از خودم در بیارم تا تکراری نباشه....چون میدونم منتظری تا من بگم:"بی بو...بی بو" تا تو بگی: "این که صدای ماشین پلیسه" ...در حالی که من یادم رفته!!!!

می دونی چه وقتهایی دلم می خواد یه جیغ بنفش بکشم از دست تو؟ یه دخترک کک و مکی تو تلوزیون می بینی و بعد از چند دقیقه می پرسی:"اون دختره که صورتش دون دون داشت کو؟" و من می گم:"میاد" و تو می گی :"کی؟" و من می گم : "الان رفته مدرسه!" و تو میگی" چیکار می کنه تو مدرسه؟ " و این روند ادامه داره تا بالاخره دخترک پیدا میشه و من ذوق می کنم که حالا می تونم سریال رو ببینم و تو میگی:" اینو نمیگم که اون یکی رو گفتم که تو یه فیلم دیگه بود!"

می دونی چه وقتهایی فکر می کنم تو از همه چیز مهمتری ولی من بیشتر اوقاتم با آدمهای دیگه سپری میشه؟ یکی از اون وقتهایی که سر صبحونه بهم میگی "چرا امروز تو خونه صبحونه می خوری ؟ چرا لقمه درست نمی کنی واسه اداره ات؟" و من میگم:"آخه می خوام با تو صبحونه بخورم ."و تو می گی" برو با همکارات صبحونه بخور!" و من میگم:"آخه غذا خوردن با تو بیشتر بهم خوش میگذره" و تو میگی"پس چرا می ری اداره؟بمون تو خونه با هم غذا بخوریم!"

می دونی چه وقتهایی دلم می لرزه از اینهمه صافی و صداقتی که تو وجود تو و البته همه بچه ها هست؟ یکی از او» وقتهایی که بهت می گم:" آوا! آدم نباید فقط با یک نفر دوست باشه...این نمیشه که تو فقط مامان جون رو دوست داشته باشی و به بقیه بی محبتی کنی...باید به بقیه هم احترام بذاری...همه تو رو دوست دارند و کلی خزعبلات دیگه" و تو بهم میگی:"مامان !به خدا من فقط مامان جون رو دوست ندارم! محمد رو هم دوست دارم!"

اما همه این لحظه های عجیب یک طرف و اون لحظه ای که دلم خواست از فوران محبتت به خودم ، کف کنم هم یک طرف.....

"مامان! غضه نخور...حالا یه برنامه ای می ریزم که تو رو هم به اندازه مامان جون دوست داشته باشم!"

+ نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت توسط مریم |

به تو میگه: "بابا! دوست دارم" و تو می خندی....ولی من ا زدیدن دو تا چشم سیاه براق می فهمم که دوستم داره، بی آنکه حرفی بزنه....

به تو می گه :"دوست ندارم صبحها برم مهد کودک یا خونه مامان جونی" ...ولی من خیلی قبل ترهاش از چشمهایی غمگینی که موقع خداحافظی دیدم ، گرفتم چی میگذره تو دل کوچیکیش....

به تو میگه :شیر می خوام!" ولی من ازش می پرسم"شیر می خواهی؟".....به تو میگه:"خوابم میاد!" ولی من بهش می گم:"فکر کنم خوابت میاد!".....

واسه همینه که لازم نیست به من بگه بریم پارک و بریم گردش و بریم مسافرت و بیا بازی کنیم و بیا کیک درست کنیم و....

واسه همینه که نصفه شب ناخود آگاه بیدار میشم تا روش پتو بندازم و پستونکش رو بذارم تو دهنش و برای هیچ کدوم از اینها لازم نیست ساعت کوک کنم ....

واسه همینه که بابام هر از چند گاهی با عشقی که فقط در یک پدر دیده می شه ازم می پرسه :"بابا! زندگیت خوبه؟ از کارت راضی هستی؟" ....ولی مادرم.....از طرز چایی خوردنم می فهمه از دستت دلخورم....بدجوری هم دلخورم و اون حتی این بدجوری بودنش رو هم می فهمه!....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 دی1388ساعت توسط مریم |

به خدا هنوز اونقدر وبلاگ نویس نشدم که بتونم از دلتنگی های این روزهام بگم و هیچکس فکر ناجور نکنه....وقتی بعضی پستها رو می خونم دلم می خواد بگم ....من هم ....فقط همین! من هم ....من هم همینطور....

نمی دونم چطوری باید بگم...نمی دونم به کی البته...به خودم...شماها که من رو می خونید و رصد می کنید یا خودش.....

شاید این اولین و آخرین اعتراف باشد....

دوست ندارم بگم روزی یک میلیون بار ، به این نتیجه می رسم که اگه نبود، به هر دلیلی، با هیچ کس نمی تونستم خوشبخت بشم...حتی با اونهایی که یه زمونهایی فکر می کردم خیلی عاشقم شدند....چون من دوستش دارم ...من....احساس من برای خودم باارزش تر از احساس هرکسی در مورد خودم هست!!!

دوست ندارم بگم عاشقش هستم چون هنوز حاضر نیستم براش جون بدهم .....گرچه شما به این چه نامی میدهید؟ "دوست داشتن کسی تا جایی که از فرزندتان هم عزیزتر باشد"؟  "دوست داشتن کسی در حدی که هر جایی بدون او ، خوب نیست و هرجایی با او خوب" ؟ "دوست داشتن کسی آنقدر که شنیدن صدایش هم -هنوز،بعد از ۷ سال- آرامش بخش باشد" ؟ شاید بهتر باشه بگم اینقدر دوستش دارم که راهی نمونده تا عاشق شدن!!!!

اما این روزهای من پر از حس گم شدگی است...حس تنهایی ....حس بدون آن کسی بودن که همه کس توست.....حسی که نمی دانم به آن چه می گویند....حس غمگینی از اینکه نمی دانی در قلبش چه میگذرد؟تجربه اش کردی تا به حال؟خیلی سخت است....من می دانم!

لحظه های این روزهای من، شاید هم این هفته ها و این سالهای اخیر من، همه اش اگر نه، بیشترش ، به این میگذرد که چرا اگر عاشق است ، درنگاهش هیچ چیز پیدا نیست؟ چرا اگر مشتاق است در دستانش گرما نیست؟ چرا اگر دل داده است، ضربان دلش را در ثانیه های پر از تنهایی ام نمی شنوم.....چرا؟چرا چیزی نمی شنوم و چیزی نمی گوید؟نمی توانم بیش از این صبور باشم....بیش از این خوشحال....دوست دارم بشنوم یک جمله را ...آیه عشق را.... اینقدر در عطش شنیدن و فهمیدنم که با شنیدن یک جمله *، آنقدر بین غم و شادی پرسه زدم که گریه ام گرفت....این جمله...."شوهرم میگه ، شوهرت خیلی دوستت داره...خیلی..."

* این جمله رو همسر دوست شوهرم ،دیشب بهم گفت.....

 

+ نوشته شده در شنبه 26 دی1388ساعت توسط مریم |