آوای زندگی

اينجا همان جايي است كه بي هراس مي‌گويم...

تو تنهايي ولي تنها نذارم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 مرداد1393ساعت 9:52  توسط مریم  | 

آقاي ميم مي‌گفت خوراك وبلاگت جور شد ! همه ديگر مي‌دانند هر وقت اندوه از يك حدي سنگين تر مي‌شود ، سراغ اين صفحه را مي‌گيرم. سنگ صبورم شده..

همين چند روز پيش بود كه ادعاي شيرزني كرده بودم و به خودم مي‌گفتم :" هاه هاه...ديگر هيچ چيز جز دلتنگي آدم هايي كه دوستشان دارم ، اشكم را در نمي‌آورد." اي دل غافل ! 

گفتم كه اگر در هفت سوراخ هم قايم بشوي ، باز غم از راه مي‌رسد و هر بلايي بخواهد سرت مي‌آورد. هر چقدر ادعاي شيرزني كنم و بگويم با اين وزن و هيكل ، چيست كه حريف من شود ، لامذهب ...اندوه ، اينقدر قوي است كه از من پوست كلفت هم قوي تر است.با آن چشم هاي موذي و هيكل ريزه اش چنان در عمق لحظه ها نفوذ مي‌كند كه نمي‌فهمي از كدام در وارد شده است.

از پله ها كه بالا مي‌رفتم مدام با خودم مي‌گفتم " تو كنار مني ...نمي ترسه دلم"..

در اتاق را كه باز كردم ، جا نماز آبي روي زمين بود. چنان نوري در فضا بود كه چشم اشك آلودم مي‌سوخت....صدايش را از دهان يك آدم ديگر مي‌شنيدم. نگاهش را حس كردم...برايم غصه مي‌خورد. خدا را مي‌گويم. غصه اش را هم فهميدم. براي من غصه مي‌خورد...

بار سنگين هستي را به دوش مي‌كشم. اندوه رهايم نمي‌كند. هر چقدر بخندم...باز هم رهايم نمي‌كند. 

هر چقدر بدوم به من مي‌رسد و من ديگر دنبال مقصر نمي‌گردم. من هر بار ، با هر ريزش بلا ، روي زمين مي‌افتم و زير دست و پا له مي‌شوم و هيچ كس مرا نمي‌بيند...دستم را نمي‌گيرد ، كمك نمي‌كند كه بلند شوم...

مدتي در همان حال مي‌مانم تا خدا خودش از راه برسد...عادت دارد ، هميشه مي‌پرسد :" ادب شدي؟" ...من هم سرم را پائين مي‌اندازم ، بهش مي‌گويم كه كسي را جز او ندارم. يكي دو تا "غلط كردم" و " شكر خوردم" از غروري كه آويزانم شده ، را هم چاشني دعايم مي‌كنم.

آن وقت دست مهربانش را از آستين كسي بيرون مي‌آورد و صداي آرامش بخشي كه هر بار از دهان يك نفر به من مي‌رسد را جوري به گوشم مي‌رساند...آن وقت ، با خيال راحت سرم را روي شانه خودش مي‌گذارم و اشك مي‌ريزم. ماشين سفيد و تميزم، اتاق تنهايي و گريه من است. الان لحظه شماري مي‌كنم براي اشك ريختم پشت عينك دودي در حال راندن.

آقاي ميم پرسيد:" الان دقيقا براي چي گريه مي‌كني؟"

وقت نبود برايش همه داستان تكراري خودم و خدا را بگويم. شايد يك روز اينجا را بخواند و بداند چرا گريه مي‌كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 14:44  توسط مریم  | 

تاب بازي دخترك  موفرفري و اخمو در پارك لاله ، بالا رفتنش از نرده هاي تراس طبقه هشتم ساختمان شماره 22 ، گم شدنش در ميدان قزل قلعه به دنبال ماهي هاي قرمز شب عيد، فرارش از مهدكودك و پيدا كردن خانه خاله جان ، فرار از سرويس و خواهر نگران و رفتن به دنبال تافي هاي شكلاتي پسر همسايه .... اشك ريختن با آن صورت گرد و دندان هاي موشي ، خنده هاي هميشه محزون نوجواني ات و سركشي همه روزهاي جواني ات...يادگاري است كه از تو برايم مي ماند.

 پرتاب كيسه هاي نايلوني پر از آب از طبقه هشتم و قهقهه شادي مان از صداي تركيدن كيسه ها ، نامه هاي عاشقانه براي سر كار گذاشتن كارگرهاي افغاني ساختمان كناري ؛ پيدا كردن بچه گربه بي پناه و خالي كردن فريزر از گوشت و مرغ در روزهاي جنگ براي پيشي كوچك مان، پناه گرفتن زير ميز نهارخوري در ميان بمباران ، آب بازي در حوض سيماني خانه پدربزرگ ، دوچرخه سواري در كوچه شكوفه ، قهر و آشتي هاي خواهرانه ، حافظ خواني ها و مشيري خواني ها و هدايت خواني و كافكا خواني هاي تابستانه مان ؛ جيم شدن هاي پياپي از استخر و كلاس هاي خسته كننده به مقصدي نامعلوم در خيابان صرف گشت زني و خنده ، مسير پر اضطراب آرياشهر تا خانه ...هميشه پر از ترس دير رسيدن ، بيست و چهار آذر ماه هفتاد و دو ، در اتاق سرد و بي روحي در بيمارستان پارس ، پر از شوق ديدن برادر كوچولوي سياه سوخته مان ، همه مبادله گوجه و خيارشورها در ساندويچي سر كوچه هفتم اميرآباد و همه اندوه و رنجي كه براي كودكي مان زيادي بزرگ بود و با هم از آنها گذشتيم ....همه اينها را  ...و من را  ؛

... اميرپويان...مامان و بقيه آدم هايي كه دوستت دارند را جا ميگذاري و به كيلومتر ها يا حالا ديگر ، مايل ها دورتر مي روي. ميروي كه زندگي تازه ات را بسازي و هيچ فكر نميكني كه ما چقدر دل مان برايت تنگ مي شود. به همين سادگي. دل مان برايت تنگ ميشود و دوست داريم كه باشي. خودت باشي. خودت ، خوشحال و اميدوار. ولي اگر شادي دلت و نور روشن اميدت از افق لوس آنجلس مي تابد....رفتنت به سلامت....خواهرك يكدانه موفرفري و سياه چشم...رفتنت به سلامت و به اميد ديدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مرداد1393ساعت 8:51  توسط مریم  | 

همه آدم ها ، در زندگي شان كساني را دارند كه متحول شان كرده باشد ، يا با يك تصميم يا ابراز نظر يا يك جمله مثلا ، كل زندگي شان را زير و رو كرده باشد و هميشه وقتي جوگير مي‌شوند يا چيزي مي‌نوشند يا دارند مي‌ميرند ، از اين طور حرف ها براي گفتن دارند.

ولي آدم هاي موثرطور زندگي من خيلي كم بوده اند. اوجش مي‌شود بهزاد كه دستم بگرفت و پا به پا رانندگي آموخت....

بقيه اش چه؟ والدين باحالي داشتم ، انسان هايي بودند بسي مخالف . با همه چيز مخالف...دبيرستان رشته تجربي را انتخاب كرده بودم چون فكر مي‌كردم اگر دستم را تا مچ در حلق مردم كنم و دندان شان را از چرك و عفونت بزدايم ، رستگار مي‌شوم كه مخالفت كردند و من را با كله به قعر چاه " خانوم مهندس" شدن سوق دادند چون پدرم فكر مي‌كرد مردها از زن هايي كه در بيمارستان كار كنند ، خوششان نمي‌آيد و اين را از تجربه شخصي خودش به همه مردها تعميم داده بود.

بعد وارد تيم دو ميداني استان شدم كه مخالفت كردند و گفتند با ورزش از درس عقب مي‌مانم ... بماند كه حالا مدام مي‌گويند " تو كه اينهمه اهل ورزش بودي!!!!!!!!!! چرا ؟ واقعا چرا؟..."

 بعد از آن به ترتيب با شهرستان درس خواندن ، ازدواج كردن ، سركار رفتن ، استعفا دادن از همان شركت اولي ، كار كردن در شركت دومي ، استعفا دادن از شركت دومي ، بچه دار شدن چه اولي و چه دومي، خانه خريدن، فروختن همان خانه ، برگشتن به كار و كلي چيزهاي ديگر؛ هميشه مخالفت كردند و همين باعث شد هيچ وقت آدم‌هاي تاثيرگذاري نشوند.

ولي حتي من هم كساني را دارم كه در زندگي ام تاثيرگذار بوده باشند.

يكي شان آقاي ميم .ميم است كه قديم ها وبلاگ من را مي‌خواند ولي ديگر نمي‌خواند.آقاي ميم.ميم همان كسي است كه "كاركردن" را به من ياد داده و با اينكه آدم اصولا عادت دارد از دست مديرانش  هي حرص بخورد ، ولي در كنار همه آن دل پُري ها ، از ته دل دوستش دارم و خيلي خوشحالم كه بخش عمده اي از سال هاي كاري ام در كنارش گذشته است. آرام ، مثبت ، اميدوار، خيرخواه و خلاصه كلكسيوني از صفاتي است كه يك مدير يا اصلا يك انسان بايد داشته باشد. شاگرد تنبلي بودم وگرنه چيزهايي فراتر از "كارمندي" به من ياد داده است.

يكي ديگر از تاثيرگذارها ، همين شيداي خودمان است ." امامنا" .... خودش را دوست دارد و بقيه را ايضا. به من ياد داد كه خودم را دوست داشته باشم. جسم و روحم را دوست داشته باشم و مازوخيسم " همه چيز تقصير من است" را درمان كنم. و بابت اين خيلي بهش بدهكارم و يادم نرفته كه پارسال ، تولد سينا ، يادم رفت كادويش را ببرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 تیر1393ساعت 9:30  توسط مریم  | 

وقوع آنهمه اتفاقات بد ، فقط  در چند سال ، كافي بود تا كرگدني ( شيدا سلام عليك) مثل من را آنطور از پا بياندازد كه فانتزي هايش شود اينكه روي كاناپه نرم قرمز دراز بكشد، دخترك با آبرنگ خروس بكشد و ديگري خواب باشد، مرد با عرق گير ، جدال بي جان آلمان و فرانسه را ببيند و من.... ، " من او را دوست داشتم" بخوانم.

روز قبلترش ، حتي بيشتر خوشبخت بودم. عصر بود و من پشت ميز سفيد محبوبم نشسته بودم. پنجره هاي بزرگ روبرويم بودند و كوه ها ، آن كوه هاي دوست داشتني، كنارم. چايي و باميه مي خوردم و به چتربازها خيره شده بودم كه از روي كوه پائين مي‌آمدند و ديگر نمي‌ديدمشان. انگشتان ظريف آوا روي كلاويه هاي پيانو مي‌رقصيد. به نوا گفتم " چرا نشستي روي مبل؟ برو بازي كن..." جواب داد:" دارم پيانو گوش ميدم." .... و من چقدر خوشبخت بودم.

در اتاق هاي خانه جديد و روشنم راه مي‌روم و به همه لحظه هايي فكر مي‌كنم كه دوست داشتم بي دغدغه باشم . چه رويايي بيهوده اي. زندگي هرگز آرام نمي‌نشيند. در هفت سوراخ هم قايم بشوي و پنج طبقه پله را بالا بروي و در بزرگ چوبي را محكم ببندي ، باز هم پيدايت مي‌كند و يك بلايي سرت مي‌آورد. اين را خوب مي‌دانم. تجربه سي و دو سال با " روزگار" سر كردن اين را به من فهمانده. من ولي بدجور اهل جنگم. همه چيز را با مبارزه به دست آورده ام و باز هم براي حريف خستگي ناپذيريم تاكتيك و استراتژي و كوفت و زهرمار در آستين دارم. اتمام حجت كرده ام با روزگار. بهش گفته ام "بچرخ تا بچرخيم...بجنگ تا بجنگيم" ... حريف من يكي نمي‌شود. من از سيل درد و آوار رنج و طوفان غم ، جان سالم به در برده ام. مرا دست كم گرفته است....عهد كردم كه با هر كس و هر چيز كه جلاي اين روزهاي طلايي را كدر كند با همه وجود بجنگم. من يك جنگجوي واقعي هستم. يك زن با موهاي بلند شرابي و انگشتان كشيده و روحي خستگي ناپذير كه عصرها با دخترهشت ساله اش مسابقه دو مي‌دهد و مي‌بازد. كه اميدوار نيست ولي نااميد هم نمي‌شود.كه قوي نيست ولي دست از نبرد بر نمي‌دارد.

من ايستاده ام. در تراس كوچولوي قشنگم ايستاده ام. به بالاترين نقطه تهران ، به نوك برج قلياني شكل شهرم كه شب ها زيباتر مي‌شود ، خيره مي‌شوم  و به گلدان هاي ريحان و شاهي ام مي‌گويم:"  سبز خواهيم شد...مي‌دانم."

* آنا گاوالدا

+ نوشته شده در  شنبه 14 تیر1393ساعت 10:48  توسط مریم  | 

وسط اين ننوشتن دو ماهه من نوا سه ساله شد و آوا هشت ساله. حالا ديگر مي‌شود گفت دغدغه دختري كه به بلوغ نزديك مي‌شود كم كم به آدم چنگ مي اندازد. پسرهاي هشت ساله را مي‌بينم.  هنوز با تفنگ هاي آبپاش دنبال هم مي‌كنند و نهايتا سام گاهي حرص آوا را در مي‌آورد چون از حالا معلوم است چقدر در مسائل مالي تبحر و استعداد دارد.

ولي آوا ، از زايمان و يافتن همسر و خانه داري مي‌پرسد. حرف هاي بودار و رمزي مان را مي‌فهمد و فتنه گري هاي زنانه اش شروع شده است. امروز پشت چراغ قائم مقام از خودم پرسيدم نكند هنوز آنقدر بالغ نيستم كه بلوغ يك زن ديگر را مديريت كنم؟ سي و دو سال وقت كمي است براي يك مادر كامل شدن. اين را به دخترك هشت ساله ام مديونم. 

نمي‌نويسم چون روزها شلوغ است و چشمه واژه هاي من دوباره اسير خشكسالي شده است. ولي وسوسه حروف ؛ وجودم را مي‌خورد. دوست داشتم از لحظه هاي خوب براي تان بنويسم. از همان لحظه فراموش نشدني كه بهزاد از تراس طبقه پنجم برايم دست تكان داد و  دانستم كه بدجوري گير افتاده ام. در دام روزمرگي هاي يك زندگي چهارنفره ...در دام مادري كردن...كار كردن...جلو رفتن و جلو رفتن ....همان لحظه فهميدم كه چقدر دوباره پرشور شده ام.  همان لحظه ، درست همان لحظه اي كه نوا با پيشاني عرق كرده بغلم خواب بود و داشتم فكر مي‌كردم آوا بزرگتر از آن شده كه با ميني ژوپ زرد و تاپ نارنجي اش در كوچه ها بخرامد و همان لحظه اي كه بهزاد را در تراس طبقه پنجم خانه اي كه خريديم ديدم ، فهميدم كه رخوت ؛ با آن چشم چپ و گوژ پشت و دست هاي ناقصش ، بارش را گذاشت روي كولش و چشم غره اي به من زد و رفت. نمي‌دانم براي چند وقت رفته است. نمي‌دانم تا كي تنهايم مي‌گذارد ولي مي‌دانم كه الان همه سلول هاي بدنم دوباره پر از انرژي شده است. همينطور مي‌دوم. نه براي رسيدن كه براي دويدن...وزنِ جسمم را اينطور دويدن ها كم نمي‌كند ولي روحم را بدجوري سبك كرده است.

الان دلخوش آن لحظه ام كه بهزاد چاي هل و دارچين و زعفران معروفش را دم كند و استكان هاي لب طلايي مان را پر كند و بياورد روي ميزي كه خودم طرح دادم كنار پنجره رو به كوه هاي البرز برايم بسازند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 9:17  توسط مریم  | 

دخترك سفيد رويي كه عمري كنار پنجره مي نشست و مي گفت در تمام اين سال ها " سوگلي" همه مديران بوده ، ديروز بالاخره رفت. رفت چون چيزي تا آمدن بچه دومش نمانده بود.

ديگر من را ياد هيچ لحظه اي نمي انداخت. من روزهاي آخر قبل از به دنيا آمدن نوا ، سنگين بودم و نمي توانستم بخوابم. ذوق زده بودم البته. خصوصا بعد از ديدن آن عكس واضح كه دختركي با پيشاني خيلي بلند و چانه گرد در آن ديده مي‌شد.

وقتي خداحافظي مي كرديم به من گفت كه يكي از كساني بودم كه به او انگيزه داشتن بچه دوم داده ام. هرگز در اين باره با هم حرف نزده بوديم جز اينكه اوايل كه مي پرسيد " دو تا بچه سخت نيست؟" ، مجبور بودم بگويم" چرا ؛ ولي خيلي خوب است" ...خوب آدم نمي‌تواند به كسي كه تازه يك ماه است مي شناسد و تازه "سوگلي" مديرهاي شركت است ، بگويد كه دو سال تمام شب ها نخوابيده و سه سال تمام فكر كرده چقدر موجود بي‌خاصيتي است. نمي‌تواند بگويد با دو تا بچه فسقلي ، سركار آمدن چقدر سخت است ولي خانه ماندن از آن هم سخت تر است.

اين را كه گذاشتم پاي حرف هاي نيمچه راست و دروغي كه بهش گفته بودم در مورد زندگي بعد از آمدن دومين بچه...

ولي جز اينها  ، گفت:" تو از نظرم زني هستي سرشار از انرژي و شادابي كه اصلا خسته و نااميد نمي‌شود."

همه اينها را كنار پاراگراف چهارِ شين گذاشتم. فارغ از آنكه مرا سي و يك ساله خوانده ، من را كرگدني مي‌داند كه  در ميان تاريكي ، نقطه روشني‌مي يابد.

خوب تا حدي درست است . البته يافتن نقطه هاي روشن كور و مضحك در ميان تاريكي محض ، كار آدم هاي باهوش نيست. بلكه كار آدم هاي بيچاره اي است كه عقل شان نمي‌رسد در را باز كنند يا كليدش را پيدا نمي‌كنند. بلكه مجبورند از سوراخ در به بيرون زل بزنند و دلخوش همان كورسوي نوري باشند كه از جاكليدي مي‌آيد.

كلا ، دوره زمانه اي شده كه اميدواري نشانه آي كيوي پائين است گويا.

يعني اگر خيلي باهوش و زرنگ و كرگدن باشي اصولا بايد تا سي و دو سالگي فهميده باشي كه دنيا جاي بيخودي است و آدم هاي خنگي مثل من دلشان خوش است كه آخر هفته قرار است بروند كنار دريا و در فاصله اي خيلي كم از مرد زندگي شان بنشينند و با انگشت هاي شان ، بازويش را لمس كنند.

از همين حالا هم مي دانم همان لحظه اي كه به دريا خيره شده ام ، با يك لبخند از آن لبخند هايي كه من را بدجوري خر مي كند ، مي گويد" چقدر دوستت دارم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 13:4  توسط مریم  | 

اصولا باید حالم تا حالا خوب شده باشد.می گفت " همه خستگی های تلنبار شده ماه های اخیر تو را روی زمین انداخت و پایت را شکست." یعنی ما آنطور خسته می شویم که یک لحظه که ظاهرا لحظه غمگینی هم نیست ؛ می افتیم و مثل فنجان گل سرخی می شکنیم؟؟ منصفانه نیست.  پا را می شد گچ بگیرم ...دل چه؟

ولی خوب راست می گفت ...حالم بهتر می شد. منفجر شده بودم و همه چیزهای بد ؛ به دورترین نقطه از من پرتاب شده بودند. حالا خودم مانده بودم و همه چیزهای قشنگ و خوب در مورد خودم. دارم یکی یکی از روی زمین جمع شان می کنم و به هم می چسبانم.

تا همین دو سه روز پیش هم خوب بود روند بند زدن چینی ام. 

اصفهان خسته ام کرد. هر چقدر خوب بود هم خسته ام کرد. پاهایم هنوز مدام ورم می کنند و لنگان راه می روم. خستگی ریموت میشِن در وجودم زبانه می کشید. برای همین زدم به ماشین جلویی. عوضی هم از آب درآمد. از آن عوضی هایی که عوضی به تور آدم می خورند. روسری چروک شان را زیر گلو سنجاق کرده اند و هر وقت زنگ می زنم دارند نماز می خوانند. ولی اعصاب ندارند چون هزار مشکل دارند و فکر می کنند اگر زن جوانی موهایش شرابی است و شلوار تنگ پوشیده و قیافه اش قابل ترجم نیست ؛ پس باید انتقام همه روزهای سخت شان را از او بگیرند. شوهرش از او هم دیوانه تر است و شاید برای همین خودش اینقدر تلخ است.

اگر ماشین او مقصر بود ؛ شک ندارم که حتی از ماشین پیاده نمی شدم. اعصابم را جای دیگری لازم دارم. او ؛ ولی دنبال چنین موقعیت های است که داد و فریاد پنجاه ساله اش را بزند.

وسط همهمه خستگی هایم ؛ م هم ناراحت شده از دستم. فکر می کند به قهر از خانه اش رفتم. من از او ناراحت نشدم . از اینکه چند اتفاق برایم در یک روز بیافتد ناراحت شدم.

خسته از همه اینها برگشتم. بچه ها خواب بودند. تا دو صبح با بهزاد حرف زدیم.

خوب خوابیدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 13:59  توسط مریم  | 

از این برکه باید یه دریا بسازیم...

یه دریا به عمق یه عشق قدیمی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 1:19  توسط مریم  | 

من خوبم.
+ نوشته شده در  شنبه 2 فروردین1393ساعت 12:46  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر