آوای زندگی

اينجا همان جايي است كه بي هراس مي‌گويم...

همه آدم ها ، در زندگي شان كساني را دارند كه متحول شان كرده باشد ، يا با يك تصميم يا ابراز نظر يا يك جمله مثلا ، كل زندگي شان را زير و رو كرده باشد و هميشه وقتي جوگير مي‌شوند يا چيزي مي‌نوشند يا دارند مي‌ميرند ، از اين طور حرف ها براي گفتن دارند.

ولي آدم هاي موثرطور زندگي من خيلي كم بوده اند. اوجش مي‌شود بهزاد كه دستم بگرفت و پا به پا رانندگي آموخت....

بقيه اش چه؟ والدين باحالي داشتم ، انسان هايي بودند بسي مخالف . با همه چيز مخالف...دبيرستان رشته تجربي را انتخاب كرده بودم چون فكر مي‌كردم اگر دستم را تا مچ در حلق مردم كنم و دندان شان را از چرك و عفونت بزدايم ، رستگار مي‌شوم كه مخالفت كردند و من را با كله به قعر چاه " خانوم مهندس" شدن سوق دادند چون پدرم فكر مي‌كرد مردها از زن هايي كه در بيمارستان كار كنند ، خوششان نمي‌آيد و اين را از تجربه شخصي خودش به همه مردها تعميم داده بود.

بعد وارد تيم دو ميداني استان شدم كه مخالفت كردند و گفتند با ورزش از درس عقب مي‌مانم ... بماند كه حالا مدام مي‌گويند " تو كه اينهمه اهل ورزش بودي!!!!!!!!!! چرا ؟ واقعا چرا؟..."

 بعد از آن به ترتيب با شهرستان درس خواندن ، ازدواج كردن ، سركار رفتن ، استعفا دادن از همان شركت اولي ، كار كردن در شركت دومي ، استعفا دادن از شركت دومي ، بچه دار شدن چه اولي و چه دومي، خانه خريدن، فروختن همان خانه ، برگشتن به كار و كلي چيزهاي ديگر؛ هميشه مخالفت كردند و همين باعث شد هيچ وقت آدم‌هاي تاثيرگذاري نشوند.

ولي حتي من هم كساني را دارم كه در زندگي ام تاثيرگذار بوده باشند.

يكي شان آقاي ميم .ميم است كه قديم ها وبلاگ من را مي‌خواند ولي ديگر نمي‌خواند.آقاي ميم.ميم همان كسي است كه "كاركردن" را به من ياد داده و با اينكه آدم اصولا عادت دارد از دست مديرانش  هي حرص بخورد ، ولي در كنار همه آن دل پُري ها ، از ته دل دوستش دارم و خيلي خوشحالم كه بخش عمده اي از سال هاي كاري ام در كنارش گذشته است. آرام ، مثبت ، اميدوار، خيرخواه و خلاصه كلكسيوني از صفاتي است كه يك مدير يا اصلا يك انسان بايد داشته باشد. شاگرد تنبلي بودم وگرنه چيزهايي فراتر از "كارمندي" به من ياد داده است.

يكي ديگر از تاثيرگذارها ، همين شيداي خودمان است ." امامنا" .... خودش را دوست دارد و بقيه را ايضا. به من ياد داد كه خودم را دوست داشته باشم. جسم و روحم را دوست داشته باشم و مازوخيسم " همه چيز تقصير من است" را درمان كنم. و بابت اين خيلي بهش بدهكارم و يادم نرفته كه پارسال ، تولد سينا ، يادم رفت كادويش را ببرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 تیر1393ساعت 9:30  توسط مریم  | 

وقوع آنهمه اتفاقات بد ، فقط  در چند سال ، كافي بود تا كرگدني ( شيدا سلام عليك) مثل من را آنطور از پا بياندازد كه فانتزي هايش شود اينكه روي كاناپه نرم قرمز دراز بكشد، دخترك با آبرنگ خروس بكشد و ديگري خواب باشد، مرد با عرق گير ، جدال بي جان آلمان و فرانسه را ببيند و من.... ، " من او را دوست داشتم" بخوانم.

روز قبلترش ، حتي بيشتر خوشبخت بودم. عصر بود و من پشت ميز سفيد محبوبم نشسته بودم. پنجره هاي بزرگ روبرويم بودند و كوه ها ، آن كوه هاي دوست داشتني، كنارم. چايي و باميه مي خوردم و به چتربازها خيره شده بودم كه از روي كوه پائين مي‌آمدند و ديگر نمي‌ديدمشان. انگشتان ظريف آوا روي كلاويه هاي پيانو مي‌رقصيد. به نوا گفتم " چرا نشستي روي مبل؟ برو بازي كن..." جواب داد:" دارم پيانو گوش ميدم." .... و من چقدر خوشبخت بودم.

در اتاق هاي خانه جديد و روشنم راه مي‌روم و به همه لحظه هايي فكر مي‌كنم كه دوست داشتم بي دغدغه باشم . چه رويايي بيهوده اي. زندگي هرگز آرام نمي‌نشيند. در هفت سوراخ هم قايم بشوي و پنج طبقه پله را بالا بروي و در بزرگ چوبي را محكم ببندي ، باز هم پيدايت مي‌كند و يك بلايي سرت مي‌آورد. اين را خوب مي‌دانم. تجربه سي و دو سال با " روزگار" سر كردن اين را به من فهمانده. من ولي بدجور اهل جنگم. همه چيز را با مبارزه به دست آورده ام و باز هم براي حريف خستگي ناپذيريم تاكتيك و استراتژي و كوفت و زهرمار در آستين دارم. اتمام حجت كرده ام با روزگار. بهش گفته ام "بچرخ تا بچرخيم...بجنگ تا بجنگيم" ... حريف من يكي نمي‌شود. من از سيل درد و آوار رنج و طوفان غم ، جان سالم به در برده ام. مرا دست كم گرفته است....عهد كردم كه با هر كس و هر چيز كه جلاي اين روزهاي طلايي را كدر كند با همه وجود بجنگم. من يك جنگجوي واقعي هستم. يك زن با موهاي بلند شرابي و انگشتان كشيده و روحي خستگي ناپذير كه عصرها با دخترهشت ساله اش مسابقه دو مي‌دهد و مي‌بازد. كه اميدوار نيست ولي نااميد هم نمي‌شود.كه قوي نيست ولي دست از نبرد بر نمي‌دارد.

من ايستاده ام. در تراس كوچولوي قشنگم ايستاده ام. به بالاترين نقطه تهران ، به نوك برج قلياني شكل شهرم كه شب ها زيباتر مي‌شود ، خيره مي‌شوم  و به گلدان هاي ريحان و شاهي ام مي‌گويم:"  سبز خواهيم شد...مي‌دانم."

* آنا گاوالدا

+ نوشته شده در  شنبه 14 تیر1393ساعت 10:48  توسط مریم  | 

وسط اين ننوشتن دو ماهه من نوا سه ساله شد و آوا هشت ساله. حالا ديگر مي‌شود گفت دغدغه دختري كه به بلوغ نزديك مي‌شود كم كم به آدم چنگ مي اندازد. پسرهاي هشت ساله را مي‌بينم.  هنوز با تفنگ هاي آبپاش دنبال هم مي‌كنند و نهايتا سام گاهي حرص آوا را در مي‌آورد چون از حالا معلوم است چقدر در مسائل مالي تبحر و استعداد دارد.

ولي آوا ، از زايمان و يافتن همسر و خانه داري مي‌پرسد. حرف هاي بودار و رمزي مان را مي‌فهمد و فتنه گري هاي زنانه اش شروع شده است. امروز پشت چراغ قائم مقام از خودم پرسيدم نكند هنوز آنقدر بالغ نيستم كه بلوغ يك زن ديگر را مديريت كنم؟ سي و دو سال وقت كمي است براي يك مادر كامل شدن. اين را به دخترك هشت ساله ام مديونم. 

نمي‌نويسم چون روزها شلوغ است و چشمه واژه هاي من دوباره اسير خشكسالي شده است. ولي وسوسه حروف ؛ وجودم را مي‌خورد. دوست داشتم از لحظه هاي خوب براي تان بنويسم. از همان لحظه فراموش نشدني كه بهزاد از تراس طبقه پنجم برايم دست تكان داد و  دانستم كه بدجوري گير افتاده ام. در دام روزمرگي هاي يك زندگي چهارنفره ...در دام مادري كردن...كار كردن...جلو رفتن و جلو رفتن ....همان لحظه فهميدم كه چقدر دوباره پرشور شده ام.  همان لحظه ، درست همان لحظه اي كه نوا با پيشاني عرق كرده بغلم خواب بود و داشتم فكر مي‌كردم آوا بزرگتر از آن شده كه با ميني ژوپ زرد و تاپ نارنجي اش در كوچه ها بخرامد و همان لحظه اي كه بهزاد را در تراس طبقه پنجم خانه اي كه خريديم ديدم ، فهميدم كه رخوت ؛ با آن چشم چپ و گوژ پشت و دست هاي ناقصش ، بارش را گذاشت روي كولش و چشم غره اي به من زد و رفت. نمي‌دانم براي چند وقت رفته است. نمي‌دانم تا كي تنهايم مي‌گذارد ولي مي‌دانم كه الان همه سلول هاي بدنم دوباره پر از انرژي شده است. همينطور مي‌دوم. نه براي رسيدن كه براي دويدن...وزنِ جسمم را اينطور دويدن ها كم نمي‌كند ولي روحم را بدجوري سبك كرده است.

الان دلخوش آن لحظه ام كه بهزاد چاي هل و دارچين و زعفران معروفش را دم كند و استكان هاي لب طلايي مان را پر كند و بياورد روي ميزي كه خودم طرح دادم كنار پنجره رو به كوه هاي البرز برايم بسازند....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 خرداد1393ساعت 9:17  توسط مریم  | 

دخترك سفيد رويي كه عمري كنار پنجره مي نشست و مي گفت در تمام اين سال ها " سوگلي" همه مديران بوده ، ديروز بالاخره رفت. رفت چون چيزي تا آمدن بچه دومش نمانده بود.

ديگر من را ياد هيچ لحظه اي نمي انداخت. من روزهاي آخر قبل از به دنيا آمدن نوا ، سنگين بودم و نمي توانستم بخوابم. ذوق زده بودم البته. خصوصا بعد از ديدن آن عكس واضح كه دختركي با پيشاني خيلي بلند و چانه گرد در آن ديده مي‌شد.

وقتي خداحافظي مي كرديم به من گفت كه يكي از كساني بودم كه به او انگيزه داشتن بچه دوم داده ام. هرگز در اين باره با هم حرف نزده بوديم جز اينكه اوايل كه مي پرسيد " دو تا بچه سخت نيست؟" ، مجبور بودم بگويم" چرا ؛ ولي خيلي خوب است" ...خوب آدم نمي‌تواند به كسي كه تازه يك ماه است مي شناسد و تازه "سوگلي" مديرهاي شركت است ، بگويد كه دو سال تمام شب ها نخوابيده و سه سال تمام فكر كرده چقدر موجود بي‌خاصيتي است. نمي‌تواند بگويد با دو تا بچه فسقلي ، سركار آمدن چقدر سخت است ولي خانه ماندن از آن هم سخت تر است.

اين را كه گذاشتم پاي حرف هاي نيمچه راست و دروغي كه بهش گفته بودم در مورد زندگي بعد از آمدن دومين بچه...

ولي جز اينها  ، گفت:" تو از نظرم زني هستي سرشار از انرژي و شادابي كه اصلا خسته و نااميد نمي‌شود."

همه اينها را كنار پاراگراف چهارِ شين گذاشتم. فارغ از آنكه مرا سي و يك ساله خوانده ، من را كرگدني مي‌داند كه  در ميان تاريكي ، نقطه روشني‌مي يابد.

خوب تا حدي درست است . البته يافتن نقطه هاي روشن كور و مضحك در ميان تاريكي محض ، كار آدم هاي باهوش نيست. بلكه كار آدم هاي بيچاره اي است كه عقل شان نمي‌رسد در را باز كنند يا كليدش را پيدا نمي‌كنند. بلكه مجبورند از سوراخ در به بيرون زل بزنند و دلخوش همان كورسوي نوري باشند كه از جاكليدي مي‌آيد.

كلا ، دوره زمانه اي شده كه اميدواري نشانه آي كيوي پائين است گويا.

يعني اگر خيلي باهوش و زرنگ و كرگدن باشي اصولا بايد تا سي و دو سالگي فهميده باشي كه دنيا جاي بيخودي است و آدم هاي خنگي مثل من دلشان خوش است كه آخر هفته قرار است بروند كنار دريا و در فاصله اي خيلي كم از مرد زندگي شان بنشينند و با انگشت هاي شان ، بازويش را لمس كنند.

از همين حالا هم مي دانم همان لحظه اي كه به دريا خيره شده ام ، با يك لبخند از آن لبخند هايي كه من را بدجوري خر مي كند ، مي گويد" چقدر دوستت دارم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 13:4  توسط مریم  | 

اصولا باید حالم تا حالا خوب شده باشد.می گفت " همه خستگی های تلنبار شده ماه های اخیر تو را روی زمین انداخت و پایت را شکست." یعنی ما آنطور خسته می شویم که یک لحظه که ظاهرا لحظه غمگینی هم نیست ؛ می افتیم و مثل فنجان گل سرخی می شکنیم؟؟ منصفانه نیست.  پا را می شد گچ بگیرم ...دل چه؟

ولی خوب راست می گفت ...حالم بهتر می شد. منفجر شده بودم و همه چیزهای بد ؛ به دورترین نقطه از من پرتاب شده بودند. حالا خودم مانده بودم و همه چیزهای قشنگ و خوب در مورد خودم. دارم یکی یکی از روی زمین جمع شان می کنم و به هم می چسبانم.

تا همین دو سه روز پیش هم خوب بود روند بند زدن چینی ام. 

اصفهان خسته ام کرد. هر چقدر خوب بود هم خسته ام کرد. پاهایم هنوز مدام ورم می کنند و لنگان راه می روم. خستگی ریموت میشِن در وجودم زبانه می کشید. برای همین زدم به ماشین جلویی. عوضی هم از آب درآمد. از آن عوضی هایی که عوضی به تور آدم می خورند. روسری چروک شان را زیر گلو سنجاق کرده اند و هر وقت زنگ می زنم دارند نماز می خوانند. ولی اعصاب ندارند چون هزار مشکل دارند و فکر می کنند اگر زن جوانی موهایش شرابی است و شلوار تنگ پوشیده و قیافه اش قابل ترجم نیست ؛ پس باید انتقام همه روزهای سخت شان را از او بگیرند. شوهرش از او هم دیوانه تر است و شاید برای همین خودش اینقدر تلخ است.

اگر ماشین او مقصر بود ؛ شک ندارم که حتی از ماشین پیاده نمی شدم. اعصابم را جای دیگری لازم دارم. او ؛ ولی دنبال چنین موقعیت های است که داد و فریاد پنجاه ساله اش را بزند.

وسط همهمه خستگی هایم ؛ م هم ناراحت شده از دستم. فکر می کند به قهر از خانه اش رفتم. من از او ناراحت نشدم . از اینکه چند اتفاق برایم در یک روز بیافتد ناراحت شدم.

خسته از همه اینها برگشتم. بچه ها خواب بودند. تا دو صبح با بهزاد حرف زدیم.

خوب خوابیدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 13:59  توسط مریم  | 

از این برکه باید یه دریا بسازیم...

یه دریا به عمق یه عشق قدیمی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 1:19  توسط مریم  | 

من خوبم.
+ نوشته شده در  شنبه 2 فروردین1393ساعت 12:46  توسط مریم  | 

باور نکن تنهایی ات را ؛ من در تو پنهانم تو در من.... از من به من نزدیک تر تو ؛ از تو به تو نزدیک تر من !

باور نکن تنهایی ات را...تا یک دل و درد داریم...تا در عبور از کوچه عشق ؛ بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد ؛ باور نکن تنهایی ات را....هرجای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی ...حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز ؛ با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر...با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهایی ات ؛ من با توام منزل به منزل....


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 2:29  توسط مریم  | 

از آسمانم ماتم ببارد... هراس بی تو ماندنم ادامه دارد

نمی نویسم ترانه بی تو .... چگونه پر کشد خیال واژه بی تو

به لب رسیده جان؛ کجایی؟...که برده طاقتم، جدایی.....

باران تویی...به خاک من بزن..... بازآ ، ببین....که بی مَه تو من ؛ هوای پر زدن ندارم.

مگر ندانی ؟ چو از تو دورم ، بیراهه ای خموش و تار ؛ بی عبورم

نمی توانم دگر بگویم ؛ که من اسیر این خزان تو به تویم

به لب رسیده جان؛ کجایی؟...کجایی؟.....رهی نمانده تا رهایی....

باران تویی...به خاک من بزن...بازآ ببین ...که در ره تو من نفس بریده در گذارم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 2:25  توسط مریم  | 

جایی بودم که دوست نداشتم ، حرف هایی می زدم و می شنیدم که دوست نداشتم. هیچ کدام از آن گلها و حتی آن صدای آب آرامم نمی کرد. چقدر مشوش بودم مگر؟ 

صندلی که رویش نشسته بودم را دوست نداشتم.چقدر شنیدن بعضی چیزها چندش آور است. 

حال کودکی را داشتم که کسی او را از همه کودکی اش و از همه لحظه های شادی که می بایست داشته باشد دزدیده بود. یک نفر آدم سیاه با دست هایی بزرگ و خشن او را از میان پر قویی که باید در آن می بود ، با خشونت بیرون کشیده بود و به آن اتاق سرد آورده بود.

سرد بود...خیلی و اتوبان روشن بی انتها از پنجره هایش دیده می شد. گلی که به آن اشاره کرد ؛ البته که من بودم. ولی من به سوی چراغ مایل نمی شدم  ، من که سرشار از پاکی و صداقت و بی ریایی بودم هرگز به سوی تاریکی به ظاهر روشن نمی رفتم. من بی نور خورشید پژمرده می شدم. به خاک می افتادم.

به خاک می افتادم و هیچ کس مرا بر نمی داشت تا نوازشم کند.

دلم می خواست مرد سیاه بزرگ رویش را سوی دیگری کند و من ، دخترک مو مشکی با ابروهای بلند و موهای افشانم ، با چشم های قهوه ای درخشانم ، مثل کودکی که در پی فرار است ؛ بی یک لحظه تامل حتی برای پوشیدن کفش هایم ....با پاهای برهنه به خیابان می دویدم و پاهایم را در چاله هایی که باران پر از آب شان کرده بود فرو می کردم و می دویدم. می دویدم ...درست مثل کودکی که از دست دزد فرار می کند و در انتهای خیابان می بیند که کسی با آغوش باز منتظرش ایستاده و از دیدنش شاد شده است. 

من با دو تا مرد تنها بودم. یکی شان همان مرد سیاه و خشمگین بود و آن دیگری...یک زمانی قرار بود آغوش شود ولی حالا به دنبال داور منصفی می گشت که او را تبرئه کند و مرا محکوم.

همانجا در پیش چشم های دو مرد ؛ زنانه اشک می ریختم. داشتم به آغوشی فکر می کردم که در انتهای خیابان تاریک منتظرم بود. باید کیفم را همانجا می گذاشتم و با همان پای شکسته ام که کفش ندارد و ناخن های لاک زده ارغوانی ام که سرما می گزدشان ؛ تا خود میدان تجریش می دویدم.

آماده شنیدن آنهمه خبرهای بد نبودم. آماده نبودم کسی به من بگوید همین است که هست. خودم را آماده کرده بودم کسی به من بگوید " همه چیز درست می شود. البته که همه چیز درست می شود." 

آماده بودم که دل شکسته ام را از سینه بیرون بکشم و بگذارمش روی میز شلوغ و بزرگ و فقط بگویم" لطفا بند بزنید این چینی شکسته را.." و یک نفر بگوید" البته." ... همین. 

نه اینکه قلبم را بردارد و مثل یک دستمال کاغذی بیاندازد توی سطل آشغال زیر میز و بگوید" اینجا ایران است. تو هم زن هستی. مثل اینکه اینها یادت رفته. تو یک زن ایرانی هستی و یا باید آشغال باشی تا دنیا بر وفق مرادت باشد یا باید اندوهت را فرو بخوری و بچه هایت را بزرگ کنی."

الان غمگینم و خسته . یک چیز را ولی خوب می دانم...آن هم اینکه خیلی کار دارم. خستگی ام که در رفت ؛ از خواب غفلت سی و یک ساله ام که بیدار شدم ...باید از جایم بلند شوم و دخترهایم را روبرویم بنشانم و بهشان بگویم که چقدر از اینکه دختر هستند خوشحالم.

یادم باشد بهشان بگویم که در بیست و چهار اسفند سال نود و دو من از چنان کابوسی بیدار شدم که نه فقط زندگی من که زندگی آنها را هم تغییر خواهد داد. یادم نرود بهشان بگویم تا آخرین نفسی که می کشم از زنانگی شان دفاع می کنم و با چنگ و دندان می ایستم تا هیچ کس مردانگی اش و احساسات مردانه اش را به آنها تحمیل نکند. باید به آنها بگویم چقدر زیبا هستند و اندام زنانه شان چقدر قشنگ است و هیچ لزومی به شرم و حیای احمقانه ندارند.

یادم باشد هر روز به آنها بگویم دست های ظریف شان و موهای صاف شان و صورت پاک شان چقدر زیباست. باید به آنها بگویم وقتی بالغ شوند ؛ پیکر دخترانه شان نه جایی برای هوس رانی بیماران بلکه نعمتی است که خداوند به آنها بخشیده و به من...به مادری که دو شاهزاده اصیل و زیبا دارد که خرامان به دنبال هم می دوند....

خدا را شکر می کنم . البته وقتی که خستگی ام در برود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 1:6  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر