ساعت هنوز ۹ نشده بود که یه جوجه جیک جیک کنان اومد کنار تختم:"مامان! پاشو صبونه بخوریم"
بعد از ظهر چون مطمئن بودم تا چشام رو هم بذارم ،-کما فی السابق- آقای همسر میاد و اینقدر سر و صدا می کنه که نتونم بخوابم و بعد که مطمئن شد من بیدار شدم و اومدم سر حال نشستم ، میگه:"خیلی خوابم میاد" ..... و می ره می خوابه تا ساعت ۷ و من می مونم و خونه ای که دو نفر توش خوابند و می ترکم از بیکاری و تاریکی.............خوابالو نشستم به کتاب خوندن تا بیاد و بره بخوابه و بعد من برم بخوابم....چشام با چوب کبریت باز می شد که اومد و چایی خواست -اونهم تازه !نه چایی مایکروفری چند ساعت قبل- همسر عزیزم!!!حیف ...حیف ...حیف که من هیچ وقت نمی فهمم فرق چایی که زن آدم دم کنه و بریزه با چایی که خود آدم دم کنه و بریزه چه فرقی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که تو اینقدر می گی...
خواب از سرم پریده بود و خوابم نمی برد! اینقدر وول زدم و فکر و خیال کردم تا خوابم برد!همچین که چشام رو هم گذاشتم آقای همسر بیدار شد و زنگ زد مهمون دعوت کرد! -بد جنسی نمی کنم .مهمون بابای من بود- مهمونش ساعت ۷ اومد و آقایون سرگرم شدند.....من موندم و پنج شنبه غروب بی هیچ چیز !!!! شب رفتیم بیرون شام خوردیم و برگشتیم و اومد خوابید و من موندم با بی خوابی که دوباره اومد سراغم....باز یکی دو ساعتی وول زدم و خل شدم تا خوابیدم!
صبح جمعه من خوابم می اومد و اونها بیدار بودند و هنوز از جام بلند نشده بودم که شوهر قهر کرد که چرا اول بلند نمیشم صبحونه رو راست و ریست کنم بعد باهاش صحبت کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همسر عزیزم!حیف ....حیف ....حیف که هیچ وقت طعم اینکه ریلکس و راحت بیدار بشم، برم دستشویی -بی عجله- بیام لباسمو عوض کنم و بیام بشینم سر میز و ببینم تخم مرغهای پخته وچایی تازه دم و نون گرم شده و بچه جیش کرده و دست و صورت شسته و زن مرتب و خوشحالم هم نشسته، را نمی چشم!!!!!
جایی کار داشتیم .ساعت ۲ رسیدیم و من در عرض نیم ساعت نهار رو آماده کردم و خوردیم!بعد از ظهر جمعه همچین که داشت خوابم می برد ، آقای همسر ازم خواست ساک استخرشو آماده کنم تا با دوستاش بره شناو سونا! آقای همسر !حیف ...حیف ....حیف که هیچ وقت نمی فهمم اینکه زن آدم حوله و مایو توی ساک بذاره چه فرقی با اینکه خود آدم بی سر و صدا ساکشو جمع کنه داره؟؟؟؟؟؟؟؟ که تو می گی......
پاشد رفت استخر و من خوابم نبرد تا آوا بیدار شد !!!!! تمام عصر وحشتناک جمعه رو تو خونه بودم و واقعا اوج خوشبختی این بود که ازم بخوای بعد از این آخر هفته زیبا (!!!!!!!!!!!!!!!) برم یه مهمونی یخ رو تحمل کنم !!! واقعا حیف که نمی فهمم چرا تو تمام مهمونی های خانوادگی شما -حتی اونهای مثل مهمونی دیشب - من حتما باید بیام!!! خوب ! اینجا که رسید دیگه دیدم وقتشه کمی از حقوق خودم به عنوان زن دفاع کنم و جمعه شب رو با دوستام سپری کنم و همسر و بچه رو فرستادم مهمونی غیر قابل تحمل فامیل شوهر!!!!!
*ساناز! هیچ می دونستی تو جز معدود کسانی هستی که اگه ساعتها باهات باشم ، وقت کم میارم ولی حرف کم نمیارم؟؟؟؟؟؟؟
ساده انگارانه است که گمان کنیم این قوانین ضد زن رو مردها تصویب می کنند!!! که حتی اگه اینطور هم باشه ، "زن ها" می تونستند و می تونند تغییرش بدن!
ما فکر می کنیم "زن ها" مظلوم واقع میشن چون مردها می تونند ۴ تا زن بگیرن!!!! آیا اون ۳ زن بعدی جز دسته مردان هستند؟؟؟؟؟؟؟ زنهای دیگه ای هستند که تن به چنین ازدواجی می دن.....
ما فکر می کنیم "زن ها" مجبور به چنین ازدواجی هستند...اینطور نیست ....زن دوم و سوم و معشوقه مرد پولداری بودن برای برخی "زن ها" راحت تر از یک ازدواج معقول ولی با زحمت و کار بیرون و ....است!!!
ما فکر می کنیم "زن ها" بعد از رسیدن به یک سنی از چشم همسرانشون می افتند و این غیر عادلانه است!!! این ما "زن ها" هستیم که همه چیز رو در" همسر " می بینیم! اگه اهمیتی به این موضوع نمی دادیم ، اگه هر کدوم ته ذهنمون به اندازه یه عدس جا می گذاشتیم که ممکنه یه روزی این اتفاق بیافته ، تو ۵۰ سالگی شوکه نمی شدیم!
....می دونم....می دونم که این فرهنگ غلط داره بهتر میشه ....به خودمون و خودتون نگاه نکنید! ما درصد کمی از این اجتماع ۳۰ میلیونی زنان ایران هستیم!بعید می دونم حتی به ۱۰ درصد هم برسیم!!
تو بیمارستان آتیه بعد از زایمان بستری بودم ....تخت کناری ام همسر نماینده مجلس-شهر کوهدشت- بود.اسم نمی برم!!! اومده بود برای زایمان هفتمین دخترش!!! در ۴۰ سالگی ....دختر بزرگش درست همسن من بود...۲۴ ساله! شوهرش عصبی شده بود و برای ترخیصش نیومد.دامادش اومده بود مادر زن و خواهر زن کوچولوش رو مرخص کنه!! زن بیچاره می گفت :"شوهرم گفته باید اینقدر زایمان کنی تا پسر دار بشیم و من از این می ترسم که اینقدر دختر بزایم که یا*ئسه بشم و اون بره زن بگیره!!!!!!".....مردک حتی به ذهنش نرسیده بود که می تونه بره دکتر و با روش درست بعد از بچه دوم یا حداکثر سومش پسر دار بشه!
نمیشه انتظار داشت چنین مردی ، قانونهای به نفع "زن" تصویب کنه !!! ولی می شه انتظار داشت، میشه تشویق کرد ، زنهایی مثل اون رو که درس بخونند، هنری یاد بگیرند ...حتی اگه لازمه کلفتی کنند و زیر دین چنین مردهایی نباشند! اگه مردها بدونند که هیچ زنی به چنین درخواستهایی تن نمی ده ، اگه آزارش ببینه، طلاق می گیره و از پس خودش برمیاد....ایران برای زنها جور دیگری میشه حتما.....
-بحث بعدی وبلاگم قطعا این خواهد بود ، که بخشی از تامین اجتماعی ، حمایت از زنهاست !
یه مدت زیادی به این فکر می کردم که از کی شروع کردم به ظاهر سازی و پنهان کردن حقیقتی که در قلبم میگذره...از کی شروع شد اینهمه خودخوری و به زبان نیاوردن آنچه می خواهم....از کی شروع کردم به این متانت ورزیدن لوس و بی مزه ای که همیشه یه جایی لبریز می شه و از اونور بام می افته!
خوب خوب که فکر کردم دیدم "دختر بودن"...."زن بودن"....."همسر بودن" و "مادر بودن" در فرهنگ ما اصولا مترادف با یک کلمه است و اونهم"فیلم بازی کردن".....حالا بعضی ها به این میگن وقار ، متانت، مرد پسند بودن،باسیاست بودن، دلنشین بودن، تودل برو بودن، عشوه ریختن و هزار تا کلمه جالب !
وقتی یه دختر بچه دامن می پوشه باید حواسش به نشستن و بلند شدنش باشه !شاید یک دنیا معصومیت و دست نخوردگی پاهای کوچولوش ، در دل یک مریض روانی آشفتگی درست کنه ....ولی پسر بچه همسن و سالش لخت تو خونه، شروع به دویدن میکنه و همه قربان و صدقه ....اش میرن!
وقتی کمی بزرگتر می شه ، باید بلند نخنده ...اصلا زیاد صحبت نکنه ، شاید که بعدتر ها ، زنانی از جنس خودش ، فکر کنند جلف بوده! ولی پسرک ها می خندند ، فحش میدهند و بقیه فکر میکنند که اونها دارند بزرگ میشن!
وقتی نوجوون میشه ،وقتی به خاطر صورت جوش جوشی اش بهش می خندند، نمی تونه بره تو اتاقش ، صدای خواننده مورد علاقه اش رو گوش کنه ، گریه کنه، داد بزنه و تمام پرخاشگری که چرخ زمونه به خاطر بلوغش بهش تحمیل کرده رو فریاد کنه! نمی تونه هر بلوزی که دوست داره بپوشه چون بهش گفتن دو تا موجود مزاحم از زیر لباس های تنگ ، به بقیه می فهمونند که اون چند ساله شده، ولی پسرهای همسن و سالش با صداهای کلفت و صورتهای تیغ نیغی –از ریش های تازه روئیده- وقتی می رن تو اتاقشون در رو می کوبند و سر خواهر و برادر کوچکترشون داد می زنند تا تمرین "مرد بودن" بکنند!
وقتی جوون میشه ، عشق براش یه حرام واقعی است....نمی تونه یه روز بره و به کسی که می پرستدش بگه که دوستش داره! ممکنه پسرک هر فکری بکنه! حالا وقتش رسیده که خانوم و نجیب باشه! حتی نمی تونه گول(!!!!!!!!!) بخوره و اشتباه (!!!!!!!!!!) کنه و یکبار هم طعم لذت رو بچشه! براش گرون تموم میشه! خیلی....پسرها ولی ....می بایست تمرین"مرد بودن" بکنند!!! یاد بگیرند...لذت ببرند...خوش باشند!
وقتی "زن" میشه ....وقتی "مادر" میشه ....وقتی "مادر بزرگ " میشه ....همیشه داره خودش رو سانسور می کنه! همیشه داره خودش رو بهتر و مهربون تر و نجیب تر از اونچه هست، نشون می ده! جالب ترین نکته اینجاست که این ظاهر سازی ها نه به خاطر "مردان" که برای "زنان" انجام میشه! "زنان" دیگه....ما...مادران ما....خاله ها و عمه ها و مادر بزرگ های ما هستیم که حرفهای "صد من یه غاز " می زنیم ...."دختر خوب " و " همسر خوب" رو تعریف کردیم و زنها رو تو این حصار زندانی کردیم !
برای همین هست که وقتی دختری پا به این دنیا می ذاره ، بیشتر ما فکر می کنیم اگه پسر بود، سختی های کمتری انتظارش رو می کشید...حداقل روح آزادتری داشت.....
-"مامان! مرسی!"
-"چی؟؟؟؟؟؟بقیه غذات پس چی ؟هنوز که چیزی نخوردی؟؟؟؟؟؟"![]()
-"من که نگفتم "دستت درد نکنه!" ... می خوام بقیه شو بخورم.گفتم مرسی که این غذای خوشمزه رو پزیدی!"
-"مامان! میگم وقتی تو می ری اداره ، من دو روز برم خونه مامان جونی ....هزار تا روز برم خونه مامان جون ...بعد هم تو بیای دنبالم ...نرم مهدکودک....چطوره؟؟؟؟"
-"آوا! چرا تو تختت دوست نداری بخوابی آخه؟"
-"آخه تخت میله دار دوست ندارم! یه تخت بدون میله دار برام بخر...روش می خوابم!"
برای خودم و آوا تو بستنی خوری پایه دار بستنی ریختم ...ظرفش رو می زنه به ظرف من و میگه:"متاسفم!"
(به جای "سلامتی " یا مثلا "نوش" !)
-"مامان! تو خونه شون یه بویی میاد! من می گم بریم خونه خودمون! نظرت چیه ؟ها؟"
-"مامان! من دیگه نمی تونم تختم رو تحمل کنم! پس کی تخت بدون میله دار می خری؟"
کی باور می کنه که من الان آرزوم اینه که یه مدت همین جور غلت بزنم تو روزمرگی....صبحها بیدارشم مثل دیروز و پریروز و هر روز قبلترش صبحانه بخورم ...بیام سرکار....عصر برم خونه...شام بپزم....بخوابم و دوباره فردا و فردا و ....و آخر هفته برم گردش و ماهی یکبار برم سفر و ....اصلا تو خونه ما همین جوره! آقای ۱۹ هم همین احساس رو داره و فکر میکنم ما تنها زوج جهان هستیم که آرزوی "روزمرگی" دارند!
این همه تغییر و تحول تو کار برای هر دوتامون...اینهمه ماجرا سر خونه خریدن و کلاهبرداری و ....واقعا الان به یک زندگی تکراری احتیاج دارم.اصلا نمی تونم به موفقیتهای جور واجور و کارهای عجیب و ریسکهای جالب و ....فکر کنم.الان دلم یه لیوان چایی می خواد که وقتی تو تراس خونه ام ایستادم و دارم به گذشته پرماجرامون فکر میکنم ، با آرامش بنوشم و بعد بیام وبلاگ بخونم و بنویسم! نه اصلا به گذشته پرماجرا هم فکر نمی کنم. به آینده آرام و آرام و بی دغدغه فکر میکنم.نمی گم واسه خوشبختی منتظر اون لحظه ام.ولی واسه روزهای تکراری یه زندگی خانوادگی بی ماجرا لحظه شماری میکنم.
معلومه که من هم آرزو دارم خونه ۲۰۰ متری شمال شهر و ویلای شمال و ماشین خوب و پست مدیریتی داشته باشم که اگه غیر این باشه عجیبه!
ولی اونچه الان نیاز دارم فقط تکرار و تکرار روزهای آرام هست ...روزی که صبحش با یه خمیازه شروع میشه وقتی می دونم قرار نیست برم شرکت و یه پست و مسئولیت جدید بهم پیشنهاد بشه! قرار نیست برم پیش اون یارو که ۵۰ میلیون پولمون رو هاپولی کرده و التماس درخواست کنم! قرار نیست واسه ۵۰ میلیون پول برنامه ریزی کنیم، قرار نیست هیچ اتفاقی بیافته! قراره روز به آرامی بگذره و شب ، چون شوهر همیشه یک ساعتی زودتر از من رفته تو رختخواب .....برم و یه ذره از اون گرمایی که یه ساعتی هست زیر لحاف جمع شده ، بدزدم و بخوابم و صدای نفسهای منظم مرد زندگیم و صدای ملچ ملچ مک زدن پستونک آوا که از پنجره بین اتاقهامون میاد ، ریتم لالایی خوابم باشه!
رو به عروسکش که می گه دوست ندارم به مهد کودک برم:
"باید بری ! آخه چاره دیگه ای نداری!"
-تو راه پله ، خسته از بالا اومدن :
"مامان ! نمی تونم راه بیام! من به بغل احتیاج دارم."
بابای آوا علاقه خاصی به نوع خوابیدن آوا داره...ماجرای سوسکه نیست ها!
این مبلی که تو همه عکسها می بینید آوا روش خوابیده کاناپه جلوی تلوزیون هست!!!!
*** راستی ...جهت جلوگیری از مبتلا شدن به آنفولانزای خوکی یا هر نوع دیگه اش ، آوا فعلا قرار شده در خدمت مادر بزرگهاش باشه و از رفتن به مهد خلاص شده! خودش که قند تو دلش آب شده از وقتی فهمیده....یعنی اینقدر این مهد کودکها غیر قابل تحمل هستند؟؟؟
چند روز پیش یکی از همون بچه ها - حوصله نمی کنم توضیح بدهم چجوری- من رو پیدا کرد و قرار شد ۸ آبان تو یه رستورانی نزدیک مدرسه سابق ، نهار بخوریم! البته با یک جمع۱۱ نفره از بچه های قدیم!
خوب در کل خوب بود. کسی نبود تو اون جمع که پاش به دانشگاه نرسیده باشه ! از کاردانی های جور و اجور در دهستانهایی که به زودی -احتمالا- شهرستان میشن تا فارغ التحصیلهای پیام نور و فوق لیسانس زبان روسی(!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و ....البته ، یه خانوم وکیل پایه یک !!!
اکثرشون بر خلاف من ، با یه بچه بازاری پولدار ازدواج کرده بودند و حرفهای مشترکشون می تونست انتخاب مدل مبلهای جدید "جورجیو ، ارمانی" یا اعمال مختلفی باشه که روی سر و" س ی ن ه "و شکمشون انجام دادند! مجردهاشون یه جورایی به نظرم دیوونه شده بودند -هرکدوم به نحوی- ....خدائیش تو ایران نمیشه تو این سن ها هنوز مجرد موند !
خوشحال میشم از موفقیتهایی که کسب کردند! خدا رو شکر همه شون خونه هاشون در محدوده ای هست که میشه گفت از جنوب به اتوبان همت از غرب به سعادت آباد و از شرق به میدون نوبنیاد منتهی میشه و از شمال البته ....! همه شون هی رفتن دانشگاه پیام نور و غیر انتفاعی کنکور دادند و یه مدرک گرفتند و به ایل و طایفه شوهراشون پز میدهند!
ولی راستش دیگه باهاشون حرف جالبی ندارم و دوستای دانشگاهی ام که همه شون مثل من کار میکنند ، شوهراشون کارمند هستند و خونه هاشون در محدوده مرکزی تهران هست ، بیشتر بهم می چسبند ...نمی دونم ! شاید من یه خورده هایی امل شدم! درس سختی خوندم ...خیلی سخت...روزی ۸ ساعت حمالی می کنم ....شونصد تا دفترچه قسط داریم و آخر ماه اجاره خونه می دیم به صاحبخونه مون! شاید برای همینه که با بالا شهر نشینهای خونه دار کاردانی اقتصاد ، حرفی ندارم! اونها هم ما رو قبول ندارند ....یه زنی که به خودش نرسیده ...چاق شده ، درس مهندسی خونده(!!!!!!) ...کلی به ما دو سه تا مهندس اون وسط خندیدند! ببین اگه بفهمن من وبلاگ هم می نویسم چقدر می خندند!
گاهی فکر میکنم اگه یه روزی خانه دار شدم ، آیا باید با اینها -در واقع ازاینجور آدمها - هم صحبت بشم؟خیلی سخته! خیلی....
تو دوران دانشگاه این موضوع تا حد زیادی کمرنگ شد و دوباره تو محل کار ، تکرار شد.دلیلش هم ساده است! تعداد مهندسین مکانیک خانم تو کشور ما خیلی خیلی کمه! بنابر این اکثر همکاران خانم من یا منشی هستند که دیپلم یا فوق دیپلم دارند یا نهایتا یه لیسانس دوزاری یا یه چیزی تو همین مایه ها از یک دانشگاه در پیت! و نکته این که اکثر همکاران محترم از خانواده هایی از قشرهای پائین جامعه هستند! که خوب باز هم قابل توجیه هست.معلومه از یک خانواده تحصیل کرده و با سطح مالی متوسط به بالا کمتر پیش میاد دختری دیپلم ردی بمونه یا بیاد واسه 150 تومان ته جاده مخصوص منشی بشه!
این شد که منم از بچگی رفتار با رده های پائینی رو یاد گرفتم . از خودم تعریف نمی کنم ولی خیلی خوب یاد گرفتم .یه دلیلش شاید مادرم بود که از یک خونواده نسبتا بی پول و بی سواد ، به دانشگاه پزشکی راه پیدا کرد و برای خودش کسی شد! مادرم نمونه کامل رفتار مناسب و بی تبعیض با پائینتر از خودشه!
من هم سعی کردم همیشه نشون بدم که بابا، داشتن ننه بابای دکتر مهندس ، همچین تحفه ای هم نیست که البته هست !!!!!! سعی کردم نشون بدم با دست باز لباس پوشیدن و خرج کردن و سفر رفتن همچین ها هم باحال نیست که هست!!!! نه این که فکر کنید ما خیلی اهل خرج کردنیم ولی دور و بر من آدمهایی هستند که اوضاعشون از ما هم خرابتره!
با همه منشی ها و کارگرها هم می گم و می خندم و شوخی می کنم و میگم :"ای بابا! ما فقیرها و ما بی پول ها و ما ...." در حالیکه می دونم شاید خرج خونه بعضی هاشون اندازه شهریه کلاس پیانو من نیست!
ولی مدتیه که این موضوع داره اذیتم می کنه .حالا می فهمم چرا همه بهم می گفتند بین خودت و بالایی ها و پائینی ها حد و حدود تعیین کن ! بیش از اندازه بهشون نزدیک نشو! وقاحت ، بی ادبی ، بی فرهنگی ، بددهنی ، حسادتهای خطرناک، تحقیر کردنهای ناشی از حسرت وافر و ...خیلی چیزهای دیگه باعث شده از رفتار مناسب با پائینی ها پشیمون بشم ! کار به جایی رسید که یکی از اون کسانی که از بس دلم به حالش می سوخت باهاش حرف می زدم ، حالا بهم توهین کرده! و توهینی که اینقد برام سنگین تموم شده که بیام اینجا سر شما رو درد بیارم.
من کسی بودم که حتی با افغانی های توی کوچه هم برخورد بدی نداشتم ! ولی می خوام به بچه ام یاد بدم در عین حال که حق نداره به پائینتر از خودش بی حرمتی کنه و عزتشون رو زیر سوال ببره ، لزومی نداره جز وقتی که می خواد کمکی بهشون بکنه ، توجهی نشون بده ! لزومی نداره اول سلام کنه ، لزومی نداره نصیحتشون کنه یا حتی پای درد دلشون بشینه و از همه بدتر -کاری که من کردم- تو خونشون راهشون بده!
روز اول آبان سال ۸۵ رو اصلا دوست نداشتم ...اتفاقات بدی -شاید هم خیلی بدی- افتاد .بعد از چند روز قهر و قهرکشی و برو و بیا ، اوضاع به حالت عادی در اومد.ولی حیف و صد حیف و هزار افسوس دیگه که تو همون یک ماهی که ما درگیر خاله زنک بازی و خاله خانباجی های بچه گانه بودیم ، قیمت آپارتمان تو تهران هر روز درست مثل درجه دماسنج وقتی میذاریش زیر بغل یه بچه داغ تب کرده ، بالا و بالاتر می رفت و داشت مخزن جیوه کله ما رو منفجر می کرد!
فقط اون کسانی که تو اون روزها خونه خرید و فروش کردند می دونند چی میگم! هوا سرد شده بود و یه بچه 4 ماهه تو خونه منتظرت بود و خودت و شوهرت تا ساعت 6 سرکار بودید و وقتی تو ماشین می نشستی ، شوهرت می روند و تو یه دست روزنامه و یه دست موبایل و .....وقتی می رسیدی یا با منظره یه لونه مرغ مواجه می شدی یا خونه مورد نظر به ظهر نرسیده فروخته شده بود!
یک ماه گذشت و ما جایی پیدا نکردیم کار داشت به جایی می رسید که با پولمون خونه خودمون رو هم نمی تونستیم بخریم! این شد که وقتی یه روز یه خانوم تیتیش خوشگل مامانی با چشمای سبز و ظرف شیرینی و آب میوه ای که به زور به خوردمون می داد ، شروع کرد از استخر و سونای آپارتمان -که می خواست بهمون قالب کنه- و سقفش که هلیکوپتر قراره روش فرود بیاد و کاشی و سرامیکهای فرانسوی و .....چشمامون رو یه لحظه که نه ، یه چند روزی بستیم و خودمون رو در طبقات بالای برجهای هرمی تصور کردیم وقتی داشتیم کابینتهای آنچنانی واسه خونمون انتخاب می کردیم و تصمیم می گرفتیم که کدوم اتاق رو بدیم به آوا!!
این شد که اون شد ! که ما بعد 3 سال مستاجر باقی موندیم با کلی پول که ریختیم تو حلقوم این کلاهبردارها ، حالا بعد از 3 سال پولمون رفته تو هاله ای از ابهام ...اونهمه پول به حقوق امسال من حدودا معادل 5 سال کار من و البته بیش از اون! نمی دونم پول رو بالاخره می تونیم پس بگیریم یا نه.....
شعار نمی دم ...واقعا اینهمه عشقی که تو خونه ما بین ما 3 تا هست ، اونهمه دلتنگی هامون برای هم ، خندیدن هامون و همون 5 شنبه های مشهورمون و قهقهه زدنهای آوا وقتی قلقلکش می دیم ، رو با اون پول و خیلی بیشتر از اون نمیشه خرید ، ولی به هر حال پول زیادیه ، که می تونه زندگی ما رو به کلی تغییر بده.دعا کنید ! - احتمالا خدا دیگه حوصله من رو نداره! چند ماهی هست مخش رو خوردم برای این پول!-
-از این کلاه گشادی که به سرمون رفت و نتیجه بهترین سالهای عمرمون رو در هاله ای از ابهام برد؟
-از اینکه کارگرم میگه از فروردین ۸۷ تا اسفند ۸۷ فقط یک میلیون هزینه خورد و خوراک و لباس و بقیه مخارج خونه برای ۳ نفر داده!!!!
-از اینکه امروز صبح فهمیدم سه تا بچه گربه فسقلی رو موتور ماشینم لونه کرده بودند و من، حیرون که این میو میو از رادیو ست یا از تو ماشین؟
-از اینکه دلم می خواست چند روزی مخم رو تعطیل کنم حالا با هر روش موجود....قانونی یا غیر قانونی...شرعی یا غیر شرعی....هر راهی که چند روزی سرم خالی بشه از همه اتفاقات تلخی که افتاده!
پانوشت:دعا لازم دارم....برای ما دعا کنید...برای ما....بعد از تموم شدن این ماجرا ، لازم دارم چند روزی برم سفر...فقط دعا شاید بتونه کمکی بکنه!
***یه خورده هایی بعدتر اضافه شد:بیکار ننشینید....بروید اینجا و به من (!!!!!!) و بقیه دوستان رای بدهید دیگه!!