X
تبلیغات
آوای زندگی

آوای زندگی

اينجا همان جايي است كه بي هراس مي‌گويم...

دخترك سفيد رويي كه عمري كنار پنجره مي نشست و مي گفت در تمام اين سال ها " سوگلي" همه مديران بوده ، ديروز بالاخره رفت. رفت چون چيزي تا آمدن بچه دومش نمانده بود.

ديگر من را ياد هيچ لحظه اي نمي انداخت. من روزهاي آخر قبل از به دنيا آمدن نوا ، سنگين بودم و نمي توانستم بخوابم. ذوق زده بودم البته. خصوصا بعد از ديدن آن عكس واضح كه دختركي با پيشاني خيلي بلند و چانه گرد در آن ديده مي‌شد.

وقتي خداحافظي مي كرديم به من گفت كه يكي از كساني بودم كه به او انگيزه داشتن بچه دوم داده ام. هرگز در اين باره با هم حرف نزده بوديم جز اينكه اوايل كه مي پرسيد " دو تا بچه سخت نيست؟" ، مجبور بودم بگويم" چرا ؛ ولي خيلي خوب است" ...خوب آدم نمي‌تواند به كسي كه تازه يك ماه است مي شناسد و تازه "سوگلي" مديرهاي شركت است ، بگويد كه دو سال تمام شب ها نخوابيده و سه سال تمام فكر كرده چقدر موجود بي‌خاصيتي است. نمي‌تواند بگويد با دو تا بچه فسقلي ، سركار آمدن چقدر سخت است ولي خانه ماندن از آن هم سخت تر است.

اين را كه گذاشتم پاي حرف هاي نيمچه راست و دروغي كه بهش گفته بودم در مورد زندگي بعد از آمدن دومين بچه...

ولي جز اينها  ، گفت:" تو از نظرم زني هستي سرشار از انرژي و شادابي كه اصلا خسته و نااميد نمي‌شود."

همه اينها را كنار پاراگراف چهارِ شين گذاشتم. فارغ از آنكه مرا سي و يك ساله خوانده ، من را كرگدني مي‌داند كه  در ميان تاريكي ، نقطه روشني‌مي يابد.

خوب تا حدي درست است . البته يافتن نقطه هاي روشن كور و مضحك در ميان تاريكي محض ، كار آدم هاي باهوش نيست. بلكه كار آدم هاي بيچاره اي است كه عقل شان نمي‌رسد در را باز كنند يا كليدش را پيدا نمي‌كنند. بلكه مجبورند از سوراخ در به بيرون زل بزنند و دلخوش همان كورسوي نوري باشند كه از جاكليدي مي‌آيد.

كلا ، دوره زمانه اي شده كه اميدواري نشانه آي كيوي پائين است گويا.

يعني اگر خيلي باهوش و زرنگ و كرگدن باشي اصولا بايد تا سي و دو سالگي فهميده باشي كه دنيا جاي بيخودي است و آدم هاي خنگي مثل من دلشان خوش است كه آخر هفته قرار است بروند كنار دريا و در فاصله اي خيلي كم از مرد زندگي شان بنشينند و با انگشت هاي شان ، بازويش را لمس كنند.

از همين حالا هم مي دانم همان لحظه اي كه به دريا خيره شده ام ، با يك لبخند از آن لبخند هايي كه من را بدجوري خر مي كند ، مي گويد" چقدر دوستت دارم..."

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اردیبهشت1393ساعت 13:4  توسط مریم  | 

اصولا باید حالم تا حالا خوب شده باشد.می گفت " همه خستگی های تلنبار شده ماه های اخیر تو را روی زمین انداخت و پایت را شکست." یعنی ما آنطور خسته می شویم که یک لحظه که ظاهرا لحظه غمگینی هم نیست ؛ می افتیم و مثل فنجان گل سرخی می شکنیم؟؟ منصفانه نیست.  پا را می شد گچ بگیرم ...دل چه؟

ولی خوب راست می گفت ...حالم بهتر می شد. منفجر شده بودم و همه چیزهای بد ؛ به دورترین نقطه از من پرتاب شده بودند. حالا خودم مانده بودم و همه چیزهای قشنگ و خوب در مورد خودم. دارم یکی یکی از روی زمین جمع شان می کنم و به هم می چسبانم.

تا همین دو سه روز پیش هم خوب بود روند بند زدن چینی ام. 

اصفهان خسته ام کرد. هر چقدر خوب بود هم خسته ام کرد. پاهایم هنوز مدام ورم می کنند و لنگان راه می روم. خستگی ریموت میشِن در وجودم زبانه می کشید. برای همین زدم به ماشین جلویی. عوضی هم از آب درآمد. از آن عوضی هایی که عوضی به تور آدم می خورند. روسری چروک شان را زیر گلو سنجاق کرده اند و هر وقت زنگ می زنم دارند نماز می خوانند. ولی اعصاب ندارند چون هزار مشکل دارند و فکر می کنند اگر زن جوانی موهایش شرابی است و شلوار تنگ پوشیده و قیافه اش قابل ترجم نیست ؛ پس باید انتقام همه روزهای سخت شان را از او بگیرند. شوهرش از او هم دیوانه تر است و شاید برای همین خودش اینقدر تلخ است.

اگر ماشین او مقصر بود ؛ شک ندارم که حتی از ماشین پیاده نمی شدم. اعصابم را جای دیگری لازم دارم. او ؛ ولی دنبال چنین موقعیت های است که داد و فریاد پنجاه ساله اش را بزند.

وسط همهمه خستگی هایم ؛ م هم ناراحت شده از دستم. فکر می کند به قهر از خانه اش رفتم. من از او ناراحت نشدم . از اینکه چند اتفاق برایم در یک روز بیافتد ناراحت شدم.

خسته از همه اینها برگشتم. بچه ها خواب بودند. تا دو صبح با بهزاد حرف زدیم.

خوب خوابیدم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 فروردین1393ساعت 13:59  توسط مریم  | 

از این برکه باید یه دریا بسازیم...

یه دریا به عمق یه عشق قدیمی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 فروردین1393ساعت 1:19  توسط مریم  | 

من خوبم.
+ نوشته شده در  شنبه 2 فروردین1393ساعت 12:46  توسط مریم  | 

باور نکن تنهایی ات را ؛ من در تو پنهانم تو در من.... از من به من نزدیک تر تو ؛ از تو به تو نزدیک تر من !

باور نکن تنهایی ات را...تا یک دل و درد داریم...تا در عبور از کوچه عشق ؛ بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد ؛ باور نکن تنهایی ات را....هرجای این دنیا که باشی ، من با توام تنهای تنها

من با توام هرجا که هستی ...حتی اگر با هم نباشیم

حتی اگر یک لحظه یک روز ؛ با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر...با من بیا تا کعبه دل

باور نکن تنهایی ات ؛ من با توام منزل به منزل....


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 2:29  توسط مریم  | 

از آسمانم ماتم ببارد... هراس بی تو ماندنم ادامه دارد

نمی نویسم ترانه بی تو .... چگونه پر کشد خیال واژه بی تو

به لب رسیده جان؛ کجایی؟...که برده طاقتم، جدایی.....

باران تویی...به خاک من بزن..... بازآ ، ببین....که بی مَه تو من ؛ هوای پر زدن ندارم.

مگر ندانی ؟ چو از تو دورم ، بیراهه ای خموش و تار ؛ بی عبورم

نمی توانم دگر بگویم ؛ که من اسیر این خزان تو به تویم

به لب رسیده جان؛ کجایی؟...کجایی؟.....رهی نمانده تا رهایی....

باران تویی...به خاک من بزن...بازآ ببین ...که در ره تو من نفس بریده در گذارم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1392ساعت 2:25  توسط مریم  | 

جایی بودم که دوست نداشتم ، حرف هایی می زدم و می شنیدم که دوست نداشتم. هیچ کدام از آن گلها و حتی آن صدای آب آرامم نمی کرد. چقدر مشوش بودم مگر؟ 

صندلی که رویش نشسته بودم را دوست نداشتم.چقدر شنیدن بعضی چیزها چندش آور است. 

حال کودکی را داشتم که کسی او را از همه کودکی اش و از همه لحظه های شادی که می بایست داشته باشد دزدیده بود. یک نفر آدم سیاه با دست هایی بزرگ و خشن او را از میان پر قویی که باید در آن می بود ، با خشونت بیرون کشیده بود و به آن اتاق سرد آورده بود.

سرد بود...خیلی و اتوبان روشن بی انتها از پنجره هایش دیده می شد. گلی که به آن اشاره کرد ؛ البته که من بودم. ولی من به سوی چراغ مایل نمی شدم  ، من که سرشار از پاکی و صداقت و بی ریایی بودم هرگز به سوی تاریکی به ظاهر روشن نمی رفتم. من بی نور خورشید پژمرده می شدم. به خاک می افتادم.

به خاک می افتادم و هیچ کس مرا بر نمی داشت تا نوازشم کند.

دلم می خواست مرد سیاه بزرگ رویش را سوی دیگری کند و من ، دخترک مو مشکی با ابروهای بلند و موهای افشانم ، با چشم های قهوه ای درخشانم ، مثل کودکی که در پی فرار است ؛ بی یک لحظه تامل حتی برای پوشیدن کفش هایم ....با پاهای برهنه به خیابان می دویدم و پاهایم را در چاله هایی که باران پر از آب شان کرده بود فرو می کردم و می دویدم. می دویدم ...درست مثل کودکی که از دست دزد فرار می کند و در انتهای خیابان می بیند که کسی با آغوش باز منتظرش ایستاده و از دیدنش شاد شده است. 

من با دو تا مرد تنها بودم. یکی شان همان مرد سیاه و خشمگین بود و آن دیگری...یک زمانی قرار بود آغوش شود ولی حالا به دنبال داور منصفی می گشت که او را تبرئه کند و مرا محکوم.

همانجا در پیش چشم های دو مرد ؛ زنانه اشک می ریختم. داشتم به آغوشی فکر می کردم که در انتهای خیابان تاریک منتظرم بود. باید کیفم را همانجا می گذاشتم و با همان پای شکسته ام که کفش ندارد و ناخن های لاک زده ارغوانی ام که سرما می گزدشان ؛ تا خود میدان تجریش می دویدم.

آماده شنیدن آنهمه خبرهای بد نبودم. آماده نبودم کسی به من بگوید همین است که هست. خودم را آماده کرده بودم کسی به من بگوید " همه چیز درست می شود. البته که همه چیز درست می شود." 

آماده بودم که دل شکسته ام را از سینه بیرون بکشم و بگذارمش روی میز شلوغ و بزرگ و فقط بگویم" لطفا بند بزنید این چینی شکسته را.." و یک نفر بگوید" البته." ... همین. 

نه اینکه قلبم را بردارد و مثل یک دستمال کاغذی بیاندازد توی سطل آشغال زیر میز و بگوید" اینجا ایران است. تو هم زن هستی. مثل اینکه اینها یادت رفته. تو یک زن ایرانی هستی و یا باید آشغال باشی تا دنیا بر وفق مرادت باشد یا باید اندوهت را فرو بخوری و بچه هایت را بزرگ کنی."

الان غمگینم و خسته . یک چیز را ولی خوب می دانم...آن هم اینکه خیلی کار دارم. خستگی ام که در رفت ؛ از خواب غفلت سی و یک ساله ام که بیدار شدم ...باید از جایم بلند شوم و دخترهایم را روبرویم بنشانم و بهشان بگویم که چقدر از اینکه دختر هستند خوشحالم.

یادم باشد بهشان بگویم که در بیست و چهار اسفند سال نود و دو من از چنان کابوسی بیدار شدم که نه فقط زندگی من که زندگی آنها را هم تغییر خواهد داد. یادم نرود بهشان بگویم تا آخرین نفسی که می کشم از زنانگی شان دفاع می کنم و با چنگ و دندان می ایستم تا هیچ کس مردانگی اش و احساسات مردانه اش را به آنها تحمیل نکند. باید به آنها بگویم چقدر زیبا هستند و اندام زنانه شان چقدر قشنگ است و هیچ لزومی به شرم و حیای احمقانه ندارند.

یادم باشد هر روز به آنها بگویم دست های ظریف شان و موهای صاف شان و صورت پاک شان چقدر زیباست. باید به آنها بگویم وقتی بالغ شوند ؛ پیکر دخترانه شان نه جایی برای هوس رانی بیماران بلکه نعمتی است که خداوند به آنها بخشیده و به من...به مادری که دو شاهزاده اصیل و زیبا دارد که خرامان به دنبال هم می دوند....

خدا را شکر می کنم . البته وقتی که خستگی ام در برود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 1:6  توسط مریم  | 

یک نفر دو سه هفته پیش خیلی خیلی بی ربط به حال و هوای این روزهای من به خاطر یک موضوع خیلی خیلی بی ربط به احوالات روحی ام ؛ یک اس ام اس داده بود و تهش هم نوشته بود :" دونت وُری!"

همون شب ، هزار بار اس ام اس رو باز کردم و صد هزار بار خوندمش. همین دو تا کلمه آخرشو. دونت وُری...دونت وُری...چقدر می چسبید. چقدر لازم داشتم. چقدر لازم بود.

اصلا چند صد سال می گذشت از آخرین باری که یک نفر به من می گفت:" نگران نباش." یک نفر باید در میان همه این هفت میلیارد نفر پیدا می شد که خیالم را راحت کند که هست. خودش هست با دست های قدرتمند و روحی مبارز که من را با همه دردها و زخم هایم در آغوش بکشد و به جای همه حرف های تکراری و نصیحت های بی خاصیت و انتقادات سازنده و نظرات تخیلی،  فقط بگوید " هیش... نگران نباش." 

یک نفر باید می بود ؛ وقتی که همکلاسی هایم با من قهر می کردند ، وقتی لیوان پلاستیکی ام گم می شد ، وقتی از سرویس مدرسه جا ماندم ، وقتی خواهرم را در شلوغی خیابان گم کردم ، وقتی مامانم گریه می کرد، وقتی بابام مریض بود ، وقتی کنکور داشتم ، وقتی تنها در شهر دیگری بودم ، وقتی عاشق شدم ، وقتی مادر شدم و همین حالا....همین حالا که پایم شکسته و نمی توانم راه بروم و هیچ کس نیست که بدون اینکه هیچ کاری کند خیلی ساده ولی از ته دل بگوید" نگران نباش ...من هستم."

حتی یک بار به یاد ندارم که " نگران نباش" از کسی شنیده باشم مگر مثل همین اس ام اس ؛ خیلی بی ربط به من و روحم.

همان شب حسی به من گفت این دو کلمه آخر اس ام اس را خدا برایم فرستاده و ربطی به موارد کاری دیگری که در اس ام اس ذکر شده بود ؛ ندارد.

خدا به من گفته بود" نگران نباش " و من صدایش را شنیده بودم و چقدر کیف دارد که آدم بداند خدا دوستش دارد و مواظبش هست.

از همان شب هر وقت تنهاتر از همیشه می شوم ؛عبارت " دونت وُری" را صد بار می خوانم و نگاهش می کنم و می دانم که خدا هم بلد است از تکنولوژی برای حرف زدن با من استفاده کند. چقدر خوب است که دارمش....

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1392ساعت 12:34  توسط مریم  | 

دلم می خواست یک سری از این کسانی که وبلاگم را می شناسند و خودم را هم می شناسند اینجا نمی آمدند. یک سری انسان هایی هستند که میهمان ناخوانده من می شوند و من دوست ندارم که اینجا را بخوانند.

شاید اگر آن روزهای آغازین وبلاگ نویسی ؛ به مخیله ام خطور می کرد که قرار نیست همیشه اینقدر سرخوش باشم وبلاگم را جیمز باندی درست می کردم .ولی دیگر برای این کارها دیر شده.

حالا کار به جایی رسیده که من از زخم هایی که خورده ام لبریز می شوم ولی چاره ای جز فرو خوردن شان ندارم و چقدر خوب خوب خوب است که این وبلاگ  به من آدم هایی هدیه داده که مجبور نیستم دردهایم را برای شان قورت بدهم.

از خودم تعجب می کنم یا خوشحال می شوم که بعضی از دردها دیگر نمی توانند مرا از پا در بیاورند و من می توانم رسما خوشحال باشم و آنها هم باشند. می توانم تحویل شان نگیرم. خوب است ولی نشانه خوبی نیست. نشانه این است که دارم شبیه مادرم می شوم. 

راستی چرا ما اینقدر شبیه مادرهای مان می شویم؟ فرار نکن...انکار هم نکن. تو هم شبیه مادرت می شوی و فقط در یک صورت شبیه مادرت نمی شوی آنهم اینکه مرد باشی و آن وقت بدان که شبیه پدرت می شوی. درست شبیه پدرت ، به زودی همانطور لباس می پوشی و همانطور راه می روی و همانطور حرف می زنی و همانطور که پدرت به مادرت نگاه می کند به همسرت نگاه می کنی... و فارغ از اینکه تو چقدر شوهر خوب و ایده آلی هستی ؛ به زودی همسرت همانطور تو را می بیند که مادرش ؛ پدرش را...

شما که دوستم هستید را نمی گویم ولی شما که فقط از روی حس کنجکاوی که دختر فلانی  و خواهر فلانی و زن فلانی و همکار فلانی چه سودایی در سر دارد ، آخ...آخ...حضورتان دردم را سنگین می کند. بگذارید من و وبلاگم و دوستهای خودم اینجا با هم باشیم و راحت حرف مان را بزنیم. کاش که یادتان برود خودتان را به خانه دنج و پر از آرامشم دعوت کنید و حتی همین چند سطر را هم بخوانید....


* حافظ به من گفت:" ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش         بیرون کشید باید از این ورطه ، رخت خویش"

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1392ساعت 17:50  توسط مریم  | 

دارم درست مثل تو میشوم. 

ولی خوشحال نباش... ترکیب تو و تو خیلی خطرناک تر از ترکیب من و توست.


+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1392ساعت 23:53  توسط مریم  | 

مطالب قدیمی‌تر