تبليغاتX
آوای زندگی
دل درد ، دل پیچه ، حالت تهوع، خروجی های مکرر ، بی حالی ، بدن درد، سر درد، بی اثری بروفن ، فکر اینکه دوشنبه تعطیلی رسمی باید ۷ صبح بیدار شوی (برای اینکه صبحانه را در آغوش طبیعت صرف کنی)، تصور رانندگی در ساعت ۳ بعد از ظهر در ماشینی که ۶ ساعت زیر آفتاب بوده، فکر دیدن خونه منفجر از میهمانی دو شب پیش، کادوی روز پدری که هنوز نخریدی ، سر رسیدن موعد رهن خونه و مستاجری که میخواد بره و خونه ای که دیگه با قیمت پارسال اجاره اش نمی کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه اینها در کنار هم میشه الان من ! دارم می میرم م م م م م م م م م م م م م م م...............

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط مریم |

"خانه ای از شن و مه" به نظرم یک فیلم بسیار تاثیر گذار بود.گرچه قبلا از کسانی که فیلم رو دیده بودند ،تعریف چندانی ازش نشنیده بودم....ساعتها بعد از دیدن فیلم ، بهش فکر می کردم و حتی احساس کردم تا حدی دید من رو نسبت به خیلی چیزها عوض کرد.

 

داستان فیلم مربوط به یک خانواده ایرانی است که بعد از انقلاب به امریکا مهاجرت کردند.دیدن مسائل مختلف یک خانواده مهاجر ، اونهم تو شرایطی که خیلی از ایرانی ها به فکر فرار هستند ، مفید به نظر میاد.گرچه جنبه های مهاجرت فیلم ، اتفاقا ، از دید من کمرنگ تر از پیامهای دیگه اش بود....که شاید در فیلم  " Crush "بهتر نمایش داده شده بود. فیلم جنبه های بسیار مهم دیگری هم داشت که به سختی میشد در قالب یک فیلم از زندگی مهاجران اونها رو گنجوند.

زندگی یک زن سنتی ایرانی ، نحوه غذا پختن ، رفت و روب و حتی مهمان نوازی اش به زیبایی به تصویر کشیده شده، ضمن اینکه یک پدر اصیل ایرانی با غرور عجیب مردانه و زورگویی های یک چهره عبوس که در پس اون قلب مهربان و عاشق زن و فرزند در حال تپیدن هست، هرکدوم ما رو تا حدی یاد حداقل پدر و مادرهای خودمون می اندازه(اگر مردهای نسل جدید اینطوری نباشند).

تفاوت مرد ایرانی و مرد آمریکای بین"آقای بهرانی"- نقش اول مرد و پدر خانواده- و "افسر بوردن" -افسر پلیس - به وضوح مشخص است...اولی برای اینکه دخترش ازدواج بهتری داشته باشه حاضره هزاران دلار صرف کنه و خونه مجللی اجاره کنه و دومی به خاطر علاقه اش به یک دختر ، بچه هایی که ازش التماس می کنند که ترکشون نکنه رو ،برای همیشه تنها میگذاره.

حتی تفاوت زن ایرانی و زن آمریکایی هم بین "نادره"- مادر خانواده - و "کتی" -دختری که خانواده ایرانی خونه اش رو خریدند- به خوبی نمایش داده میشه.زن ایرانی به خاطر شوهرش از ایران به آمریکا اومده و سالها سختی رو در کشوری که حتی نمیتونه به زبونشون خوب صحبت کنه تحمل میکنه .همیشه در حسرت خونه و زندگی اش در اصفهان  می مونه و در انها حتی فرزندش رو از دست میده...زن آمریکایی و همسرش از هم جدا شدند چون مرد بچه نمی خواسته...حتی دیدن فیلم برای یک امریکایی هم شکی نمیگذاره که اگه جای "کتی" یک زن ایرانی بود ، هرگز با همسرش به مشکل بر نمی خورد و آرزوی بچه دار شدن رو با خودش به گور می برد و فقط در درونش اشک می ریخت تا شوهرش راضی باشه!!!!!!!! همون طور که "نادره" فیلم هر روز مشتی قرص می خورد.....

ولی جدا از بحث این تفاوتها و همین طور معضل زندگی مهاجران، اسم فیلم و مهمترین نکته ای که در اون بود همین بود...."خانه ای از شن و مه".... گرچه تمام اتفاقات فیلم راجع به اون خونه کذایی است، اون خونه مثل خونه شنی هیچ استحکامی نداشت و مثل خونه ای در مه ، هیچ آینده روشنی برای ساکنان خودش رقم نمی زد....

اون نکته ای که من از فیلم گرفتم همین بود...."خونه" جایی نیست که بخواهی ازش برای بالا بردن کلاس خانوادگی استفاده کنی، "خونه" جای نیست که اگه بهت ارث رسیده باشه ، تو رو یاد خانواده ات بندازه،"خونه" تعداد زیادی آجر روی هم چیده نیست که بشه خرابش کرد، "خونه" کلی مبل و لوستر و فرش نیست که بشه گمش کرد،"خونه" چیزی نیست که کسی بتونه به زور ازت بگیره، "خونه" چیزی نیست که بخری و گرونتر بفروشی...اصلا نمیشه "خونه " رو خرید یا فروخت.....چون "خونه" یعنی چند نفر که با هم زندگی میکنند، یعنی عشق بین زن و مرد،بین مادر و بچه ها،بین پدر و بچه ها، خوشحالی از دیدن میهمان،یعنی کلی تربچه قرمز بخری و سرشون رو زخم کنی و بیاری سر سفره،یعنی کنار هم بشینیم و همدیگر رو دوست داشته باشیم  ....خونه همون جایی است که مادر و پدر و بچه ها توش کنار هم زندگی میکنند،گرچه هرچه بزرگتر و قشنگتر ، بهتر....ولی در نهایت اون چیزی که یاد آدم می مونه ،اتفاقاتی است که توی خونه افتاده نه در و دیوارش....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط مریم |

کلمه دموکراسی یک کلمه ای است که ریشه یونانی دارد...از دو کلمه "دمو" و "کراتس" تشکیل شده....کلمه"دمو" به معنی مردم و کلمه "کراتس" به معنی قدرت و حکومت.... این مفهوم حدود ۵۰۰ سال قبل از میلاد در یونان و حتی قبل از آن در سومر ، مطرح شده....جالبه که حدود 2500 سال قبل که طبق ادعای غربی ها ، دموکراسی در یونان به وجود اومده ، در تمدن ایران ، پادشاهان هخامنشی در حال تدوین یک سری قانونهایی بودند که امروز میشه به نوعی ازش به عنوان اولین بیانیه های حقوق بشر نام برد

  • خط ۲۴. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
  • خط ۲۵. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم. نـَبونید، مردم درماندهٔ بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.
  • خط ۲۶. من برده داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
  • فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همهٔ خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم.....

    اینهایی که خوندید بعضی از قسمتهای فرمان کوروش بود .جالبه هزاران سال پیش در کشور ما روش خداپرستی آزاد بوده و هرکس به هر دین و هر مکتبی ، خدای خودش رو پرستش میکرده....برده داری از میان برداشته شده بود.... در اغلب کشورهای آمریکایی و اروپایی تا کمتر از 200 سال پیش هم برده داری بوده....دموکراسی یونان (که کلمه دموکراسی از روی اون اقتباس شده) به زنان و بردگان اجازه رای دادن نمی داده...در حالی که در اون زمان در ایران اصلا برده وجود نداشته......

    اما سالها بعد ، مفهوم دموکراسی در ایران تغییر کرد و ما فراموش کردیم چه بودیم...همانطور که الان داریم فراموش می کنیم در دو هفته اخیر چه اتفاقاتی افتاد....

    دموکراسی به سبک ایرانی یعنی دروغ، تزویر، ریا، زور، تفنگ، شلاق، اعتراف، زندان ، آتش ، بسیجی، پلیس ضد شورش ، فقر، فحشا، فساد، دزدی، روزنامه های توقیف شده، فیلمهای اکران نشده، نویسندگان به خون کشیده شده، کتابهای بی مجوز چاپ، خبرنگاران زندانی  و جمهور یعنی مردم ، یعنی ایرانی ، یعنی ترس سالهای جنگ ، خرابه های سالهای سازندگی، لبخند های سرد دوران اصلاحات ، ناامیدی سالهای اخیر ، شادابی و نشاط روز 20 خرداد 88، محبت و اتحاد 22 خرداد 88، بهت و گیجی 23 خرداد 88، فریاد 24 خرداد 88، اتحاد 25 خرداد، خون و مرگ و زخم و گریه از آن روز تا کنون....و از این پس سکوت .....سکوت ....

    + نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط مریم |

    در اینکه بسیار شوکه هستم و باورم نمیشه که چنین نتیجه ای از صندوقها بیرون بیاد ، با چند نفر حرف دارم . با چند دسته....

    1-آقای پرزیدنت احمدی نژاد: بهتون تبریک میگم که تونستید با چنین اختلاف شگفت آوری دوباره حکومت رو به دست بگیرید....این آمار رو وزارت کشور شما اعلام کرده؟؟؟؟ همون وزارت خونه ای که قرار بود آقای کردان مدیریت اون رو به عهده بگیره؟؟؟ آقای محصولی مدرکش رو از کدوم دانشگاه گرفته؟اصلا تحصیلات ابتدایی گذرونده؟؟؟ریاضی اول ابتدایی و شمارش رو گذرونده....یک سیب ...دو سیب.....سه سیب....   یک رای...دو رای....هزاران و میلیونها رای .....گمان می کنید مردن به این عدد با چه دیده ای بنگرند؟دیده ای متفاوت از آنچه به آمارهای تورم و اعتیاد و فلاکت شما نگریسته اند؟

    شکی نیست که این کودتایی بود که شما و حامیانتان علیه مردم به راه انداختید...ولی آیا وجدان شما هم به اندازه چشمان بی شرمتان بیدار هست ؟؟؟؟ مانور اقتدار را برای چه کسانی راه انداختید؟ برای میلیونها جوان تحصیلکرده ، روشنفکر و امروزی.....یا برای مشتی هم وطن نمای وطن فروش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    شما به همانی که می خواستید رسیدید....میلیونها هم وطن من 30 سال و حتی بیش از آن در تلاش برای رسیدن به جمهوری(حتی از نوع اسلامی آن) از ادامه تحصیل مانده اند، شوهران و پسرانشان را در برابر گلوله های ارتش شاه و موشکهای صدام ،  به خاک و خون دیده اند....مردان دلیر کشورشان را روی ویلچیر دیده اند....نویسندگان شان را در خانه هاشان مثله کردند....هنرمندانشان را در خانه هاشان محبوس....رزونامه نگارانشان در زندان ....دخترکانشان را پوشیده در پارچه های سیاه و پسرکانشان را غرق در منجلاب بیکاری و فساد و اعتیاد.....22 خرداد همان روزی بود که هم میهنان من سالها انتظارش را کشیده اند و برای آن مال و جان خود را فدا کرده اند.دیروز روزی بود که مردم کشور من می خواستند قدم بزرگی به سمت دموکراسی پیش ببرند.با جهان آشتی کنند و با استقلال واقعی ، کار و تولید و نشاط را نهادینه کنند تا فقر و فساد و فحشا از چهره ایرانشان پاک شود.....

    شما اما همانی که شد ، می خواستید .....حالا هزاران و هزاران نفر از مردم من برای همیشه شناسنامه هایشان را از ننگ نام تو و هم رزمانت پاک نگه خواهند داشت و وطن دوستان و زندان رفته ها و خون دل خورده های اصلاح طلبم به گوشه های خانه هایشان باز خواهند گشت....به سمینارهایی خواهند رفت که اندیشمندان دیگر کشورها برایشان کف می زنند ، نامشان در کنار صاحبان جوایز نوبل خواهد نشست ، نام  فیلمهایی که می سازند در معتبرترین جشنواره ها طنین انداز خواهد شد ، مقاله های بی پروایشان در مشهورترین روزنامه ها و مجله های جهان منتشر خواهد شد و تحسین همگان را بر خواهد انگیخت....و ما از وجود شان بی نصیبیم و هزاران "بهمنی" و " کردان" و " محصولی" دیگر بر ما حکم خواهند راند.....

    شما اما فقط به خدای خود بازگردید و چه اسف بار است که ریشه هایی که می شد با فرهنگ کار و تلاش و نشاط در کنار خدا دوستی و نجابت ، یاریشان کرد تا بالنده شوند ، شما و فقط شما به تنبلی و تن پروری و خدا ستیزی و دین ستیزی و گدایی عادتشان دادید تا 22 خرداد به فریادتان برسند.....وا اسفا....

    + نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط مریم |

    وقتی شور و شوق انتخابات شروع شد ، به این فکر می کردم که باید بین بد و بدتر حداقل بد رو انتخاب کنیم تا بدتر نیاد و 4 سال زمام مملکت رو به دست بگیره....دو هفته پیش فکر میکردم ، هرچی باشه یه اصلاح طلب بهتر از یک اصولگرا ست.دو هفته پیش فکر میکردم دلم نمی خواد این مردک رئیس جمهور بشه ، فقط همین....

    ولی نمیدونم چی باعث شد نظرم تغییر کنه....اینکه اینهمه جوون شاداب و پر نشاط تو خیابونها جمع میشن...اینکه تو خیابونها به ماشینهایی که نوار سبز دارند راه میدهند ، اینکه برای هم بوق میزنند ، به همدیگر علامت پیروزی می دهند،اینکه رئیس جمهوری که 4 سال پیش 17 میلیون انسان (!!!!!) بهش اعتماد کردند و توی صف ایستادند و مسابقه خیانت به وطن دادند ، حالا میاد و با چشمهای بی شرمش زل میزنه توی دوربینی که پشت اون 70 میلیون انسان(!!!!!!!!!!) نشستند و میگه :"تورم ما اینقدره و نرخ بیکاری اینقدر".....اینکه بودی و دیدی که اصلاح طلبهایی مثل "معین" و " کروبی" دور قبل روی هم 7 میلیون رای آوردند....اینکه شالیکارهای مملکت رو  4 سال عادت دادند به اینکه زمین های کشاورزی رو بفروشند به ویلا سازها و بنشینند تو خونه و برنج باسماتی بخورند وبه خورد ما بدهند و آخر ماه دنبال ماشین پرزیدنت بدوند تا با یک نامه فدایت شوم ، یک فریزر برای خونه شون بخرند....

    خیلی چیزها تو این روزها نظرم رو عوض کرد...من یک زنم...یک زن ایرانی...یک زن مسلمان....زنی که خودش و پدرش و همسرش در فرهنگی بزرگ شدند که "غیرت " و "مردانگی" توش هنوز دیده میشه....جایی بزرگ شدیم که هنوز کلمه ای به نام"ناموس" معنا دارد....در چنین فضایی (هرچند متحجرانه و عقب مانده و قرون وسطایی) مردی میاد و جلوی چشم میلیونها ایرانی ، چهره همسر رقیبش رو به بازی میگیره.....این بازی با ناموس آقای موسوی نیست...این تحقیر من و بقیه زنانی است که این کشور را با همه کاستی ها دوست دارند....کسانی که اینجا مانده اند نه برای اینکه جایی برای رفتن ندارند که اغلب کشورهای پیشرفته و مترقی جهان ،آغوششان را برای درس خوانده ها و تلاشگرها باز کرده اند.....بلکه مانده اند چون به خاکشان عشق می ورزند...دوست دارند به خیابان بروند و خیابان را پر از دخترکان و پسرکانی ببینند که دستبند سبز می بندند ....دوست  دارند بعد ها به فرزندانشان بگویند میتوان به مشهد رفت و آرام شد، میتوان تسبیح دید و به آن دست کشید و تسکین یافت....میتوان به خدا فکر کرد و با او حرف زد.....امیدوارند که روزی این خدا ستیزی که متحجرانی مثل م.الف.نژاد، آن  را پایه ریزی کرده اند ، پایان یابد ....همان خدا ستیزی که یک سید سبز آن را در کمتر از یک ماه به خدادوستی بدل کرده آنهم در میان جمعیتی که 30 سال جور دیگری اندیشیده اند.

    کمتر از یک ماه پیش این رنگ سبزی که همه جا را فرا گرفته به نام "سبز سیدی" خوانده میشد و فرار میکردیم مبادا لباسمان به آن رنگ رو کند.....حالا "سبز سیدی" جای خود را داده به "سبز سیادت" ...."سبز امید"...."سبز شادابی" و سبز ریشه های این وطن داده است.....تا پیروزی فقط دو روز دیگر مانده است....اندکی صبر ، سحر نزدیک است....

    + نوشته شده در چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط مریم |

    دستهايت را دوست ميدارم
    دستهايم را در باغچه مي كارم
    سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
    و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
    تخم خواهند گذاشت
    گوشواري به دو گوشم مي آويزم
    از دو گيلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم......

    + نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مریم |

    من موقتا به آدرس زير نقل مكان كردم:

    mary1361.persianblog.ir

    + نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط مریم |

    من هنوز زنده ام! نگران نباشید...فقط در یک هفته دو تا اتفاق برام افتاد:

    ۱-لب تاب خونه رو از دست دادم!

    ۲-دوستان عزیزم در واحد آی تی دسترسی من رو به بلاگفا قطع کردند....

     

    به زودی برمیگردم...وبلاگهای اکثر دوستان رو می خونم.

    *این مطلب از اینترنت فرودگاه مهرآباد دقایقی قبل از ماموریت ارسال میگردد

    + نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 6:55 قبل از ظهر توسط مریم |

    هرچه میخواهم روشنفکر و open mind باشم و به اعتقادات هرکس احترام بگذارم اصلا نمیتونم در مقابل کسانی که نمیخواهند رای بدهند ، سکوت کنم!!!!

    من تقریبا در همه انتخاباتی که از سال 77 به بعد در این مملکت انجام شده ، شرکت کردم و متاسفانه یا خوشبختانه افتخاری(!!!!!!!) که برخی از اطرافیانم بهش نایل شدند رو نتوستم کسب کنم و اون شناسنامه سفید و بی مهر هست!!!!! برای شرکت در این انتخابات و بقیه انتخاباتی که قراره تو ایران اتفاق بیافته دلایل زیادی دارم که بعضی ها شو اینجا میگم:

    1-فکر میکنم کاملا واضحه که ما ایرانی هستیم ....مملکت ما ( هرچند که ما از دولتمردانش ناراضی هستیم) مثل خونی که در رگهامون هست ، بهمون بسته شده! هرگز نمیتونیم ملیت خودمون رو انکار کنیم ! رای ندادن برای یک ایرانی ، درست مثل اینه که بچه ای از رفتار پدر و مادرش عصبانی باشه و اعتصاب غذا کنه!فکر میکنید در این حالت اون بچه بیشتر آسیب میبینه یا والدین؟؟؟؟؟؟"ایران" خاک وطن ماست و ما تا وقتی از آب و خاک و باد و دریا و کوه و زمینش استفاده میکنیم، در مقابلش وظایفی داریم.

    2-گمان نمیکنم رای ندادن به معنی اعتراض به وضعیت موجود باشه!!!!! خیلی از ما در آخرین دوره از انتخابات مجلس شرکت نکردیم و نتیجه اش مجلسی اصولگرا شد که نظراتش با اکثریت مردم تفاوتهای اساسی داره....ولی آیا هرگز جایی شنیدیم که "بابا! بیایید یه فکری بکنیم تا محبوبیت ما بین این مردمی که رای نمیدهند(!!!!!) بیشتر بشه؟" فکر نمی کنید با رای دادن به کاندیدایی که در دورترین پله از حکومت فعلی ایستاده ، اعتراضمون رو با صدای رساتری فریاد زدیم؟ کسی فراموش نکرده که با پیروزی "خاتمی "بر "ناطق نوری " بود که جناح راست از این توهم محبوبیت ۲۰ ساله در اومد و تلاش کرد با تغییر رویه های بنیادی، از تفکر تحجر و آخوندمسلکی به مدرنیته و تجدد روی بیاره و یا حداقل بهش تظاهر کنه....

    ۳-شکی نیست که عملکرد شل و ول و بی حال "خاتمی" باعث شد تا اکثر ما سال ۸۴ با ناامیدی از این باور که" اصلاح طلبان هم نمیتوانند دردی از این ملت دوا کنند" رای ندادیم .....جمعیت زیادی از مردم با خصومت دیرینه با "رفسنجانی" و ناامیدی از دار و دسته اصلاح طلبان و بالاخص کاندیدای اون دوره اونها یعنی"معین" ، تو خونه نشستند و با ناباوری به صفحه تلویزیون زل زدند و به  آماری نگاه کردند که هرلحظه عجیبتر میشد تا جایی که دیدیم ......با این حال هیچ یک از ما فراموش نکردیم روزنامه هایی که بین سالهای ۷۶ تا ۸۴ چاپ (و البته توقیف) شدند ، کتابهایی که مجوز انتشار پیدا کردند ، فیلمهای معترضانه ای که ساخته شدند ، آیا راهی که در آن زمان برای اعتراض پیش گرفتیم ، موثرتر نبود؟؟؟؟

    ۴- فکر می کنید تعداد زنهایی که در غرب برای داشتن حق رای مبارزه کردند ، چند نفر بوده؟ اصلا فکر میکنید چند سال هست که زنها میتونند تو آمریکا رای بدهند؟؟؟تو ایران چطور؟؟؟؟می دونید که زنهای کشورهای عرب چند ساله دارند می جنگند تا بتونند به این حقی برسند که ما داریم ولی نمی خواهیم  ازش استفاده کنیم؟فکر نمی کنید حداقل به احترام کسانی که برای گرفتن حق رای برای زنها زحمت کشیدند ، خون دل خوردند و با مردهای زیادی مبارزه کردند، هم که شده باید از این یک برگ و یک بار استفاده کنیم؟؟؟فکر میکنید خیلی بعید هست که یه روزی این حق از زنهای ایرانی سلب بشه؟؟؟؟ساده انگارانه است ولی درست مثل اینه که به ما یک بن ۱۰۰ هزار تومانی برای خرید از یه فروشگاهی بدهند که بهترین اجناسش هم باب میل ما نباشه، کدوم راه به نفع ماست؟ این که اون بن رو هم بندازیم توی سطل اشغال و چهار تا فحش هم نثار روح کسایی کنیم که به سلیقه ما احترام نگذاشتند ؟؟؟؟یا بریم و از بین بد و بدتر حداقل بد رو انتخاب کنیم و با این کار کم کم به مافوق ثابت کنیم اونچه ما دوست داریم چیه؟؟؟ مطمئن باشید  تعداد زیادی هستند که بن ۱۰۰ هزار تومانی رو با ذوق و شوق به دست میگیرند و با خریدن بنجل ها و آوردنش تو گوشه گوشه زندگی ها شون ، بالاتری ها  رو تشویق میکنند تا به روندی که پیش گرفتند ادامه بدهند و کلی هم به ریش ما بخندند..........پس  وقتشه ما هم از جامون بلند بشم و اونچه میخواهیم رو در نه در قالب یک انقلاب و حرکت انتحاری بلکه در قالب یه روند کند ولی رو به جلو درخواست کنیم.

    + نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مریم |

    برای توصیف تو ، همین بس که عاشقانه دوستت دارم......


    سحري بود و هنوز،

    گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

    گل ياس،

    عشق در جان هوا ريخته بود .

    من به ديدار سحر مي رفتم

    نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

    ***من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

     چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

    در سرا پرده دل

    غنچه اي مي پرورد،

    - هديه اي مي آورد -

    برگ هايش كم كم باز شدند !

    برگ ها باز شدند :

    ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

    با شكوفائي خورشيد و ،

    گل افشاني لبخند تو،

    آراستمش !

    تار و پودش را از خوبي و مهر،

    خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

    (( دوستت دارم )) را

    من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

    ***

    + نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 5:37 بعد از ظهر توسط مریم |