تبليغاتX
آوای زندگی

آوای زندگی

و این زندگی ماست...پر از صدا...پر از آوا....و پر از نوا

حوصله نداشتم بگم ما هنوز ای دی اس ال نداریم.لابد فکر کردم فکر می کنید ما گدائیم یا خسیسیم یا نمی دونیم تکنولوجی چیه و اینها. نه بابام جان...هی گفتیم ما که یکسال دیگه از این خونه  می ریم ...ما که یازده ماه دیگه می ریم ....ما که ده ماه دیگه ......الان هم که شد شش ماه دیگه !

حوصله اینکه دست پیرزن رو بگیرم ببرم مخابرات تا تلفن رو اول با برگه انحصار وراثت پدر بزرگم به اسم خودش بکنه و بعد نامه بده و بعد هم مسخره بازی های دیگه رو نداشتم راستش . همین ! حالا هر چی می خواهید بگید.اونوخت این دایل آپ لعنتی گور به گور شده بی مصب آشغالِ  به درد نخورِ - که ما چطوری یه زمانی باهاش اونقدر حال می کردیم-  ، فقط که مشکلش کندی نیست که اون بخوره تو سرش. وقتی می خوای از این فیلتر شکن استفاده کنی یک بلایی به سرت میاره که به سرت می زنه همین نصفه شبی که الان باشه ، یعنی اگه اون پائین ببینید ساعت 14: 2 نصفه شب که بچه بالاخره بیهوش شد از بس وق زد زیر گوشم ، پاشی بری  واسه ای دی اس ال اقدام کنی .

بعد کم کم دیوونه میشه آدم.یعنی خدا نکنه یه هفته ای مثل این هفته که بچه هه حالش خوش نبود و شب یلدا هم بود این وسط ، سر آدمیزاد شلوغ باشه نتونه بره گودر. داشت می ترکید ....مدام وسط خوندن پستها دیسکانت می شم. فیلتر شکنه ادا در میاره. بابا واقعا این چه مملکتیه داریم توش زندگی می کنیم ؟ اون از هوای واقعی که تنفس می کنیم و این هم از هوای مجازی....

چراغ فیلتر شکن هر چند ثانیه چشمک می زنه و پیغام می ده که نمی دونم تاریخش می گذره و خطر داره واسه سیستم و یه همچی چیزایی که خلاصه بوهای خوبی ازش نمیاد. از بس فیس بوک نرفتم که اکانتم نمی دونم غیر فعال شده چی...یه دوستی هم داشتم تازگی ها شوهر کرد رفت اتریش .هی برام کامنت گذاشته تو فیس بوک ( تو ایمیل هام می بینم) من هم که نتونستم جواب بدم. هیچ شماره ای هم ازش ندارم ، فکر کرده من هم مثل اون در لب تاب رو که باز کنم مساوی با رفتن در فیس بوکه ، حالا برام کامنت گذاشته که لابد از اینکه من رفتم خارج (!!!!!!!!!!!!) اینقدر حرص خوردی که دیگه جوابم رو نمی دی ؟؟؟؟؟؟ یعنی فکر کرده من بهش حسودی ام شده ! اوهوم ...آره ...همچین دوستهایی هم دارم...همچین آدمهایی هم هستند در دنیا....فکر می کنه من یه تار موی دختر کچل نق نقوی چاقالوم رو به کل اون مملکت نژاد پرست میدم. والا.

خلاصه مثل دیوانه ها با همه چیز سیستم حرف می زنم. مثلا همین الان به فیلتر شکن گفتم " خوب که چی ؟ می خوای باز قرمز بشی و اون بالای گودر بزنه اوپس ؟"  حالا هم هرچی پستها رو می خونم باز جزء پستهای تازه میاد ...دیوانه شدم .آخر سر رفتم همه رو "مارک از رید " کردم خلاص . یه کم قبل تر هم که دیگه خیلی دیوانه شدم رفتم همه وبلاگهایی که می خونم و فیلتر نیستند از گودر در آوردم که حداقل بدون فیلتر شکن برم باز کنم بخونم. یک کم لاغر تر بشه گودرم.

خیلی پست مسخره ای بود ؟ نه ؟ دلم ترکید از دست این اینترنت خوب... اینجا هم نگم به کی بگم؟ باز خدا را شکر ، ناشکری کنیم که شنیدم مردم کره شمالی هنوز نمی دونن حسنی مبارک و قذافی گورشون رو گم کردن و رفتن ورِ دل اون کیم جونگ ایل دیوانه خودشون.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 دی1390ساعت 2:18  توسط مریم  | 

هر روز صبح که بیدار می شم ، تصمیم می گیرم زن دیگه ای بشم.اول صبح ، خصوصا اگه آوا مدرسه باشه و نوا خواب باشه و ظرفها رو چیده باشم تو ماشین و میزهای آشپزخونه رو دستمال کشیده باشم و مثلا با یه لیوان چایی پشت کامپیوتر باشم ، همه چیز اینقدر خوب و خوشحال به نظر میاد که جون می ده واسه اینکه آدم ، بشینه هی تصمیم کبری بگیره.از همین لحظه ( بعد از اینکه میزان صبحانه رژیم رو رعایت نکردم و سیر سیر هستم) تصمیم می گیرم دیگه رژیم رو رعایت کنم. از همین لحظه به اعصابم تسلط بیشتری خواهم داشت ! دیگه اینقدر عصبانی نمیشم...لبخند می زنم...به به چه دنیای خوبی. چه هوای دلپذیری ! عیب نداره ...همه چیز عالیه .

یه چند دقیقه ای یا گاهی یکی دو ساعتی این حال خوش ادامه داره ، شاید از فرط خوشحالی و شادمانی مثلا یه اس ام اسی هم به دوستی بدم و اگه مامانم تلفنی بگه که واسه کنکورِ داداشم نمی تونن تو خونه تلویزیون نگاه کنن و درآمد یه ماه من رو باید بدن یه جلسه به معلم خصوصی ریاضی و اینها ، بهش می گم ای بابا ! مادر من،  مثبت اندیش باش...صبور باش. زندگی همینه دیگه. زن باید اینجوری باشه و اونجوری باشه  و بر اعصاب خویشتنِ خویش مسلط باشه  و .....( یعنی مثلا مثل من باشه !)

بعد... از نزدیکی های ظهر که نه ، تقریبا از ظهر به بعد اون روی سگ که چه عرض کنم ، اون روی گرگ یا شیر یا دیوانه یا خل یا غربتی یا زن دهاتی یا بیسواد یا داغون یا هرچی ِ من خودش رو نشون می ده ! خسته میشم. از نوا خسته میشم. دلش می خواد همه اش بغل باشه. یعنی شبانه روز دلش می خواد بغل باشه ! به جون شما همینطور بغلم نشسته گاهی ترجمه هام رو تایپ می کنم . یا مثلا وبلاگ های شما رو می خونم . یا روی پامه دارم تکونش می دم ، همینطور هم لب تاپ کنارمه کار می کنم. بغلمه وقتی پیاز داغ درست می کنم یا چایی می ریزم !!! یا دارم با آوا زبان کار می کنم یا موسیقی تمرین می کنیم یا هر چیز دیگه که فکرش رو بکنید. گلاب به روی ماه همه تون ....گاهی وقتی می رم دستشویی ، دلم نمی خواد بیرون بیام. آخیش .....از بس که تو دستشویی نوا نیست! هر وقت خوابش بیاد – که اصولا در شبانه روز زیاد رخ نمی ده چون همه اش بیداره !- یک غربتی بازی و ونگ ونگی راه می اندازه انگار کتکش می زنن. بیچاره ام کرده.

خلاصه هر شب که همه شون می خوابند تصمیم می گیرم از فردا صبحش آدم صبور و با ادبی بشم و هر صبح که گرفتاری های صبحگاه تموم میشه ، پیش از اونکه گرفتاری های ظهر گاه آغاز بشه هم همینطور...ولی نمیشه که نمیشه که نمیشه ! همه اش از خودم می پرسم یعنی وقتی دنیا اینقدر خوب بود که نوا ، از صبح تا شب و از شب تا صبح بیدار نبود و نق نمی زد ، اون موقع که زندگی با همه سختی های همیشگی اش ، اینقدر پر از صدای بچه زرزرو نبود، من چه حالی داشتم که قدرش رو ندونستم.... دلم لک زده واسه خوابیدن ، واسه سکوت ، واسه آرامش و واسه اینکه یه نفر پیدا بشه جای اینکه بهم بگه " خیلی هم طفلکی آرومه ؛ بچه های دیگه رو ندیدی تو !" بهم بگه " آخی....می دونم خیلی سخته." همین.

راستی چرا من تو موضوع مطالب ، "خستگی" ندارم؟؟؟؟؟ یا " خستگی مفرط" یا " بُریدن" یا " کم آوردن" یا " مُردن" ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 16:56  توسط مریم  | 

هیچ کس نمی دونه پس ِ اون خداحافظی که من بهش می گم چقدر حرفِ نگفته ، چقدر ترس و چقدر امید و ناامیدی هست.

خدا حافظ  ، یعنی که من اعتراف می کنم که نمی تونم اونهمه سنگینی بار مسئولیت که روی دوش تو هست ؛ رو ذره ای کم کنم. یعنی فعلا کاری که از دستم برمیاد اینهمه بدو بدو توی خونه است تا بچه هامون رو سر و سامون بدیم ؛ خداحافظی که صبحها بهت می گم یعنی خدا ، همون که همیشه حافظ من و تو و همه است ، حافظت باشه. کمک کنه کمتر خسته بشی. نیای  صندلی زرشکی آشپزخونه رو بکشی کنار پنجره ؛ سیگار روشن کنی و با هر ذره خاکستری که می ریزی توی جاسیگاری ؛ ذره ای از وجود من بسوزه که هرچی هم بپرسم چی شده و چته ؛ اثری نداره. کمتر مردی هست که درد دل کنه با زنی که یه بچه بغلش وینگ وینگ می کنه . کاش خدا حافظت باشه . وقتی تو این خیابونها رانندگی می کنی ؛ حافظت باشه   تا راننده ای خوابش نبره و یک وقت زندگی ما رو با یک چشم بر هم زدنی از روی خستگی اش ، ویرون نکنه.

 وقتی به دختر کوچولوی  مو مشکی ام می گم خداحافظ ، اون هنوز نمی دونه که خدا حافظ یعنی خدا ، حافظ تو باشه . خدا چهار چشمی تو رو بپاد که یه وقت موقع بدوبدو از پله های مدرسه ؛ لیز نخوری . حافظت باشه یک وقت اگه از من دور بودی ، زلزله ای نشه ؛ سیلی نیاد ...طوفان و باد و انفجار و هر چیز که نمی دونیم چقدر از ما فاصله داره ، رخ نده و مویی از اونهمه موی صاف و مشکی ونرم تو کم نکنه. تو رو به دست اون کسی می سپرم که وقتی با ماشین بابام توی دره هم افتادم ؛ دست من رو گرفت و بلندم کرد. به دست اون  کسی که همه این سالها هر روز صبح که ازت خداحافظی کردم تو رو به دستهای نیرومندش سپردم.

خداحافظی که به هم می گیم خیلی عمیق تر از یک جمله و یک عبارته....خدا حافظ یعنی من نگرانم ...نگران همه عزیزانم...نگران اون که قلبش رو عمل کرده و اون دیگری که دیابت داره و اون یکی که سنش بالا رفته ... نگران یکی یکدانه خواهرم که بد رانندگی می کنه....نگران یکی یکدانه برادرم که با یه جوونی مثل خودش ، یه وقت دست به یقه نشه ، ویراژ نده از سر خامی تو این خیابونها. جوونها خیلی جوون هستند ...خدایا تو حافظ برادر من و دوستهاش  باش.  

دلم می خواست به آغوش خدا پناه می بردم و زار می زدم – مثل همین حالا که هی فین فین می کنم- که خودش مراقب همه کس من باشه. خودت می دونی من چطوری عاشق شوهر و بچه هام ، عاشق همه خونواده ام هستم. چشم ازشون بر ندار....خاری که سر راهشون هست با نسیمی از جلوی راهشون دور کن...بگذار من هم باشم ، بمونم....بمونم تا بچه هام شاد باشن و مادر و پدرم غمگین نشن. جون من الان فقط جون ِ من نیست...جون هر کسی هست که دوستم داره و دوستش دارم.

مراقبمون باش و یادت نره که من ...تنهایی ، بدون تو و بدون اینکه می دونم همیشه هستی و خواهی بود ، زیر بار اینهمه نگرانی ؛ می شکنم. می دونی که یادم نمی ره یادت کنم. تو هم فراموشم نکن....ما دوستهای خوبی بودیم .از همیشه تا حالا ...از حالا تا همیشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 12:20  توسط مریم  | 

دو تا خواهر ؛ دو سال مختلف ؛ دو تا میهمونی دندونی ؛ ولی یک دست لباس !!!

البته که عکس بزرگ مربوط به دختری است که همین هفته پیش دندون درآورد و اون یکی خواهر بزرگترش هست که اجازه داد لباس دندونی خودش رو تن خواهر کوچولوش کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 آذر1390ساعت 0:51  توسط مریم  | 

هیچی جز اینکه سرم خیلی شلوغ بود و هست ؛ اصلا نمی دونم در طول روز چند کیلومتر راه میرم ...با پاهام منظورمه ...باید یک کیلومتر شمار و البته یک سرعت سنج هم به خودم متصل کنم. از تمام شدن های پی در پی بنزین ماشین می فهمم که چقدر اینور و اونور و چقدر ماندن در ترافیک در زندگی ام هست...جز مدرسه و کلاس موسیقی بردن آوا و کلاس زبان و رفتن و برگشتن از انتشارات و اینها ؛ هر روز هم یه کارخارج از برنامه ای پیش میاد بالاخره ؛ دکتر بردن اینها ، بانک ، خرید و و و ...راستی گفتم انتشارات ؛ اولین کتابم چاپ شد؛ در مورد دومی گفتن یه جایی سخن از نظریه داروین شده ؛ فعلا در زندان ارشاد گیر کرده . از زمان شروع به شغل جدید تا حالا هفت کتاب ترجمه کردم و اسمم به عنوان مترجم رسمی کشور در کتابخانه ملی ثبت شد و دو کتاب دیگه در انتظار دارم. نیست این روزها با کمبود احساس موفقیت بسیاری مواجه هستم ؛ تاپ استودنت شدن در کلاس زبان هم برای خودش موفقیت محسوب میشه .چه برسه به کتاب چاپ شدن .

دیگه تکراری میشه اگه بگم چقدر کار در روز هست که باید انجام داد...بیشترش مربوط به سیر کردن شیکم جوجه هامه ؛ حالا چه اون بخشی که به خودم متصله چه اون بخش دیگری که به آشپزخونه ربط داره. همین که میز صبحانه جمع میشه باید فکر نهار کرد و هنوز آخرین لقمه نهار از گلو پائین نرفته ؛ شام چی بپزم ها آغاز میشه . مشق و زبان و تمرین موسیقی آوا هم خودش شغلیه . نخوابیدن دخترک هم که دیگه شده نور علی نور...بابا یه تجربه ای ، صدا خفه کنی چیزی سراغ ندارید ؛ مگه نباید در شش ماهگی روزی هجده ساعت بخوابن ؟ والا این هجده دقیقه هم نمی خوابه. فقط روی ششصد و شصت و نه بار شیر می خوره و روزی هفتصد و هفتاد و نه بار اجابت مزاج می کنه بچه ام. عاشق انار و پلوی نرم و مرباست.

بقیه قسمتهای زندگی هم بد نیست جز اینکه شوهره زورش میاد به آدم یه خسته نباشید بگه ؛ حرصم در میاد . دیدید وقتی فکرمی کنن آدم خیلی خوش خوشانشه ؛ چه اعصابی از آدم خرد می شه ؟ باز خدا عمرش بده بعد اونهمه متلک که به آدم می اندازه که چقدر زود از کوره در می ری و چقدر بی صبری و چقدر بچه داریت بَده و چقدر زود عصبانی می شی و چقدر و چقدر و چقدر های فراوون دیگه و تعریف و تمجید های پی در پی از دختران چهل کیلویی گور به گور شده که در صفحه تلویزیون پدیدار می شن و اعتماد به نفس موجودات غول پیکری چون من رو یک میلیارد درجه کاهش می دن ، آخر هفته ها دست زن وبچه رو می گیره می بره شام بیرون بلکه ام از یکی از پخت و پزهای هفتگانه یا چهارده گانه یا بیست و یک گانه ؛ البته با احتساب میان وعده ها هفتادگانه من کم بشه و یه کم کله مان باد بخوره ؛ گیرم که این وسط باید در رستوران به بچه شیر داد و قاشق سوپ در دهان آن یکی بچه کرد که یه وقت چیکه نکنه رو بلوزهای بافتنی ...لامصبها رو نمیشه تو ماشین لباسشویی انداخت. گرچه می دم مادربزرگم بشوره با دست ولی خوب اونهم گناه داره بنده خدا. ( گلمریم جان ؛ بعد از نوشتن این غرغرها رفتم گودر دیدم یه پست مشابه نوشتی ؛ آخ که مدتهاست من و تو همزاد پنداری نموده ایم بسی)

همه تون رو می خونم ؛ باور ندارید ؟ اون فسقل تپلی ِبانو عینک می زنه پدر صلواتی ؛ سام ِپرین هم نمکی شده برای خودش. شیدا جان اصفهان خوش گذشت ؟ باز نری تو چاله مادر.  آراز لیلی هم هی قند و شیرینی پراکنده می کنه بلا. نندی ؛ رمزت رو برام اس ام اس کن برم ببینم چی نوشتی دلم داره می ترکه از فضولی یا نگرانی یا نمی دونم چی. هنا جان عکس گل دخترات رو دیدم . مهتا خانوم، اگه دعوتمون نمی کنی سرزده بیایم؟ والا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390ساعت 15:2  توسط مریم  | 

اسم خدمتکارشون خانم اسدی هست ؛ یه روز گفت:" من دیگه از این خانوم عسلی خجالت نمی کشم." وقتی بهش گفتم که فامیلی طرف ؛ عسلی نیست ، گفت:" آها ؛ آره ...خانوم عصبی ."

- " مامان ؛ امروز چون دعای  فلج رو بالاخره حفظ شدم ؛ بهم کارت امتیاز دادن!"

(منظور همان دعای فرج است گویا !)

- " مامان خانوم ؛ مگه نمی گی شغلت مهندس هست؟ پس تو چه جورمهندسی هستی که هر چیز تو خونه خراب میشه به بابای بیچاره می گی درستش کنه ؟ "

- یه تقویم تو خونه هست برای تبلیغ کامیون و اینها ؛ اومده می گه :" مامان ؛ نیگا...فردا روز کامیونه ! تازه ماه بعد هم روز ِ فقط پشتِ کامیونه ، بدون جلوش !"

- تو ماشین ؛ آهنگ "نیلوفر من " با صدای پوران رو گوش می دادیم ؛ گفت:" چقدر عجیب ؛ زن که نمی تونه با زن ازدواج کنه ؛ چطوری این زنه داره واسه کسی به اسم نیلوفر ؛ آواز می خونه ؟ " ....بعد از چند دقیقه هم خودش به خودش جواب داد:" فکر کنم نیلوفر دخترشه ؛ تو چرا واسه من تو تلویزیون و ضبط ؛ آواز نمی خونی؟ "

-" امروز تو مدرسه فیلم " اِستر بین" دیدیم ؛ یه مرد خنده داره که با یه زنی عاشق شده بود ؛ زنه هم یادش رفته بود با این عاشق شده ؛ رفته بود با یک مردهای دیگه دوستی می کرد ؛ نمی دونم بالاخره با استر بین عروسی کرد یا با اونها !!!!!"

-" خیلی دلم می خواد با نیلوفر دوست بشم. آخه خیلی دختر خوبیه .مثل خودم شیطونه ؛ کلی می تونیم با هم سرگرم بشیم ؛ دوستهای خودم بی حال و شل هستند !"

-" مامان ، تو می گی واسه سرما خوردگی ؛ پرتغال از همه چیز بهتره بعد هم شیر ؛ حالا که پرتغال به خاطر ویتامین سه خوبه ، حتما شیر ویتامین دو داره ؛یعنی یه کم از پرتغال ویتامیناش کمتره. نه ؟"

 

(راستی من یه سوالی داشتم از خدمتتون ؛ تو پرسشنامه آمار واسه سرشماری که مامورش بعد از سه روز تعقیب و گریز ؛ بالاخره پیدام کرد - و بگذریم که وقتی اسم " نوا " رو گفتم ؛ پرسید دختره یا پسر؟- یه سوالی بود با همچین مضمونی " آیا آشپزخانه شما اُپن است؟" ...می خواستم بپرسم در سیاست گذاری های دولت مهرورز ؛ آشپزخونه اُپن یا کلوز ؛ چه نقشی می تونه داشته باشه ؟ )
+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1390ساعت 14:3  توسط مریم  | 

یادتون هست که یک بار اومدم نوشتم که بیچاره شدیم و بدبخت شدیم و پیش دبستانی ها باید برن مدرسه و اینها ؟ خوب این قانون که امسال هم اجباری نشد و البته من خدا را شکر می کنم که چون نمی دونستم چی میشه تو خرداد دنبال مدرسه گشتم و مدرسه آوا رو یافتم !

وقتی دنبال مدرسه می گشتم ؛ فهمیدم باید دور مدرسه های معروفی مثل خرد  و امثالهم رو خط بکشم ؛ نه فقط به خاطر شهریه های عجیب و غریب بلکه به هزار دلیل دیگر که اینجا وقتش نیست بگم براتون. شاید در یک جمله اینکه به نظرم کسی که سالی پنج میلیون شهریه پیش دبستانی میده  لابد دماغش رو با ده هزار تومنی باید بگیره که همه چیزش با هم جور باشه !!! والا !

در مورد مدرسه های دولتی هم شنیدم که جمعیت در هر کلاس به بالای سی و پنج نفر می رسه و بچه های پیش دبستانی باید زنگ تفریح و صبحگاه و اینها با بچه های کلاس های دیگه که شاید شش سال ازشون بزرگتر باشند ؛ معاشرت کنند که اینها هم به مذاقم خوش نیومد راستش .... ازطرفی باز شنیدم که مدرسه های ابتدایی به " دارالقرآن" تغییر موضع می دن که این هم به دلایلی برام جالب نبود.

خلاصه پس از کلی گشت و گذار مدرسه فعلی آوا که اسمش رو نمی آرم ولی از مجموعه مدارس آزاد اسلامی وابسته به  دانشگاه آزاد هست ؛ هستش . این مدرسه جز مدارس درجه یک در رتبه بندی آموزش و پرورش هست ؛چون نیمه دولتی است شهریه اش کاملا مصوب آموزش و پرورش و برای مقطع ابتدای برای نه ماه ؛ حدود یک میلیون تومان هست.معلم نقاشی و زبان ( به شیوه فونیکس) و کامپیوتر جدا دارند که شهریه جدا هم براشون دریافت نمیشه . لوازم التحریر یکسان رو خود مدرسه تهیه کرده و بچه ها فقط کیف و جامدادی می برند. ساعات درسی برای پیش دبستان و کلاس اول ؛ تا ساعت یک و برای بقیه تا ساعت دو هست. تمام بچه ها ؛ بعد از تعطیل شدن یکی یکی به اولیا یا مسئول سرویس تحویل داده می شن. حیاط نسبتا بزرگی داره . زنگ تفریح بچه های کوچکتر با بچه های سالهای بالاتر در دو زمان مختلف هست که یکی وقت این فسقلی تر ها زیر دست و پای بزرگتر ها له نشوند. سالن بازی دارند و توی برنامه هفتگی شون ؛ ساعات بازی در سالن و حیاط به طور مجزا وجود داره. توی برنامه هفتگی یک روز برای خرید از بوفه مدرسه دارند که با حضور معلم شون هست . ساعت خمیر بازی ؛ گواش و خاله بازی ( !!!) جداگانه دارند. توی هر کلاس پانزده نفر هستند. به بچه هایی که روزهای سرد زیر شلوار ؛ جوراب شلواری بپوشند و کلاه و شال گردن بیاندازند ؛ برچسب ویژه می دن ؛ کلاس قران شون ؛ در قالب شعر و داستان از سوره های قران هست .( آوا یکروز اومد خونه و گفت می دونی یه پسر خوبی بود به اسم "محمد" که چون خیلی بچه خوبی بود خدا بهش یه دختر خوشگل داد؛ اسم رو گذاشت "فاطمه " !) بر خلاف زمان ما و بیشتر مدرسه های الان ؛ شعرها و سوره های قران رو با معنی قابل فهم برای بچه ها بهشون می گن .کلاس خلاقیت دارند که توش ؛ با ایده های خودشون کاردستی درست می کنند. از همه اینها مهمتر و بهتر که برام خیلی با ارزش بود ؛ وجود معلمش هست که جدا می گم به نظرم قسمت مهمی از بار تربیتی آوا و البته می بینم برای همه بچه ها ؛ رو به عهده داره ؛ با مادرها یکی یکی حرف می زنه و روی تک تک بچه ها نسبت به شرایط خانوادگی و رفتاری شون ؛ نظر میده . به نظرم یک روانشناس نوین  با افکار پر مهر مادر بزرگانه است  . آوا اینقدر مدرسه و البته معلمش رو دوست داره که فکر یک روز غیبت باعث میشه جیغش در بیاد . اگه اسم و آدرس مدرسه رو خواستید برام کامنت بگذارید ؛ بهتون ایمیل بزنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1390ساعت 10:42  توسط مریم  | 

صبح ها ساعت هفت بیدار شدن ، به آوا صبحانه دادن ، جیغ زدن که "زود باش" ، بچه ها را سوار ماشین کردن ،  آوا را جلوی مدرسه پیاده کردن ، برگشتن و احیانا خریدی کردن ، ترجمه کردن ، مشقهای کلاس زبان را نوشتن ، نهار درست کردن ، خانه را رُفتن و سابیدن ، به بچه بارها و بارها شیر دادن ، ایضا بارها و بارها پوشک عوض کردن ، سوار ماشین شدن ، دنبال آوا رفتن ، برگشتن ، نهار خوردن و نهار دادن ، جیغ زدن که "مشقایت را بنویس" ، جیغ زدن که "فلوت ، تمرین کن "، جیغ زدن که "جیغ نزن من نیم ساعت بخوابم "، نیم ساعت در حال شیر دادن چرت زدن ، بیدار شدن ، خانه را دوباره سابیدن ، شام پختن ، فراموش نکردن تلفن کردن به مادر و پدر و اینها ، گاهی کیک پختن ، عصرانه دادن به آوا ، به بچه بارها و بارها شیر دادن و ایضا بارها و بارها پوشک عوض کردن،  جیغ زدن که " اینقدر رژ گونه به لپات نزن " ، جیغ زدن که " کفشهای من رو که پوشیدی ؛ بذار دوباره تو جاکفشی" ، جیغ زدن که " یه دقیقه خواهرت رو سرگرم کن ؛ شام بذارم" ، شام پختن ، شام آوردن و جمع کردن ، به بچه بارها و بارها شیر دادن و ایضا بارها و بارها پوشک عوض کردن، وقت پیدا نکردن برای یک گپ کوتاه با شوهر ، جیغ زدن که "مسواک بزن" ؛ هر شب بهانه ای را برای مسواک نزدن تحمل کردن ، بالاخره خواباندن آوا ، چایی دم کردن ، چایی ریختن ، شاید یک چند دقیقه وقت پیدا کردن برای گپ همراه با چایی ، پالالا کردن نوا ، دیدن بهزاد که موبایلش را برای ساعت شش تنظیم می کند ؛ دیدن رفتنش به رختخواب ، تحمل نق نق نوا برای حدود یک ساعت ؛ خواباندن نوا ؛ تحمل صدای خر و پف بهزاد .....

همه و همه و همه می ارزد به آن یک ربع تنهایی شبانه که در خانه ام راه می افتم و مداد رنگی و تکه های پازل و پوست شکلات ودستمال مرطوب و ژاکتهای دخترانه و بالشهای کوچولو را جمع می کنم و می روم رویشان پتو می اندازم و می بوسمشان ، یک انگشتی به آن لپهای نرم و لطیف می کشم و برای اولین بار در روز فکر می کنم دو بچه داشتن هم کیف دارد ،

چراغها را خاموش می کنم و زیر لحاف ؛ می خزم ....پیش از آنکه بخواهم به چیز دیگری فکرکنم ؛ بهزاد صدایم می زند " پاشو ؛ ساعت هفت شد."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 10:28  توسط مریم  | 

- روز اول که رفت مدرسه ؛ وقتی رفتم دنبالش  ؛ دیدم یه دختر فسقلی رو بغل کرده داره میاره جلوی در و بهش می گفت:" نگران نباش ...الان مامانت رو می بینی....کدومه مامانت؟" ...بعد که ازش پرسیدم چکار میکنه ؛ گفت:" آخه این دوستم خیلی کوچولوئه ؛ گریه می کرد سرکلاس...من چون قدم از اون بلندتره ؛ آوردمش جلوی در که یه وقت نترسه !"

( مامان دخترک فرداش که من رو دید ؛ گفت دخترش وقتی رسیده خونه هم کلی زار زده که آوا بهش گفته تو از من کوچیکتری چون قدت کوتاهتره !!!)

- " مامان ! خانوممون گفت که من خیلی شیطونم ؛ خیلی هم حرف می زنم ؛ برای همین جای دُرناز رو عوض کرد که پیش من نباشه ؛ حواسش پرت بشه !"

-" وقتی به بچه ها می گم با من دوست می شی؟ همه شون می گن معلومه که نه ؛ تو خیلی شیطونی..ولی برای من مهم نیست ؛ چون خودم به اندازه کافی دوست ؛ تو مدرسه دارم!"

- " مامان ! امروز با یکی دوست شدم ولی اسمش رونمی دونم ؛ چون اون اصلا خبر نداره که من باهاش دوست شدم!!!"

-" مامان ! خانوممون چشماش رو می بنده بعد انگشتش به طرف هر کی بود ؛ اون مبصِن می شه ! من خیلی دوست دارم زودتر مبصن بشم!"

-" مامان ! امروز دوستم مبصن شده بود ؛ ولی هی یادش می رفت مبصِنی کنه ؛ برای همین من به بچه ها گفتم من مبصن شما می شم ؛ همه شون از خوشحالی جیغ کشیدند ...من هم گفتم"کیفها جمع ؛ وسایل ها جا نمونه !"

- " مامان ! خانوم قرآن گفته اول هر کاری بگیم بسم الله الرحمن الرحیم ؛ شما هم می گید؟ "  من هم گفتم :" آره ، همیشه . برای اینکه اینطوری خدا تو اون کار کمک مون میکنه ."...پرسید:" تا حالا خدا کمکتون کرده ؟" من هم گفتم آره خیلی وقتها ؛ هر وقت اتفاق خوبی برای آدم می افته ؛ خدا هم حتما کمک کرده ....گفت:" پس امروز خدا به من کمک کرد که دوستم یادش رفت مبصنی کنه ؛ من مبصن کلاس شدم!"

-" این خانم صبور(معلمشون) ؛ واقعا هم صبوره !"

- " مامان ! من امروز سر زنگ نقاشی ؛ تو کلاس اول شدم !"

بعد از کلی تشویق و اینها از طرف من ؛ وقتی باباش اومد ، گفتم:"میدونی نقاشی آوا تو کلاس اول شده ؟"

آوا گفت:" نه مامان ! اول شدم یعنی اینکه اولین نفری بودم که نقاشی ام رو دادم به خانوم !!!"
+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 11:25  توسط مریم  | 

این مدت که نبودم ، نه این که نباشم ؛ سفر بودم... همه اش که نه ، ولی تا رسیدم ؛ چمدون باز کردم و بعد چمدون بستم واسه سفر بعد ! اینه که نبودم...حالا همه خبرهای مهم رو بهتون می دم:

یه شب رفتیم بیرون ؛ بهزاد دو تایی شون رو برد شهر بازی ؛ من رفتم برای خودم خرید...کیف داد...

یک دونه برنج زیر کلیدهای کیبورد گیر کرده بود؛ پیرم در اومد درش بیارم تا اینکه یه روز ؛ زیر کلید اِن ، دستگیرش کردم...راحت شدم.

یه روز هم تصمیم گرفتم از اون روز ؛ کمتر بخورم ؛ رفتم برای خودم یه لیوان چایی با دو تا خرما آوردم ؛ عدل همون موقع کیک شکلاتی که مثلا واسه آوا پخته بودم ؛ تو فر حاضر شد ؛ در آوردم و چایی رو ریختم دور و کیک خوردم با نسکافه !! بعد از فرداش رژیم رو بیخیال شدم چون رفتیم مشهد ...اینقدر تو مشهد خوردم که دو کیلو چاق شدم ! آخی ...ولادت امام رضا بود ، حرم اینقدر شلوغ بود که اصلا یه چیکه انرژی مثبت و آرامش و اینها نشد دریافت کنیم.آوا دلی دعا کرد مبصر بشه !

باشگاه نتونستم برم .کسی بچه ام رونگه نداشت ! زبان فرانسه هم که اقدامات کرده بودم واسه مهاجرت ، بی خیال شدم ؛ فعلا برنامه برای گرفتن تافل ؛ تغییر نموده بسی !

مهاجرت ؟ حالا فعلا یه فرمی پر کنیم تا ببینیم چی پیش میاد...هر وقت گفتند بفرمایید ؛ فکر می کنیم ببینیم بریم یا نه ! هه هه ! ما اینجوری هستیم کلا ! من یکی که دل دور شدن از این مرز پر گهر رو ندارم ؛ حق مسکن ولی در عقد نامه با همسر است  آسمون همه جا بابا همین رنگی است ؛ اونجا هم که باشی ؛ وقتی بشنوی سه هزار میلیارد ؛ هی تو ذهنت می گی یعنی من بلدم بنویسم سه هزار میلیارد ؟ چند تا صفر داره راستی ؟ نوش جونشون ...غصه چرا می خوری قربونت برم ؟ حالا  اینها نمی خوردند میامدند بین من و شما تقسیم می کردند ؟

دیگه اینکه....آها ؛ خدا تومن پول دادم موهام رو کراتینه کردم ؛ همه گفتند قبلش صافتر بود موهات! هه هه !

آوا می ره مدرسه ؛ مدرسه اش رو دوست داره..من هم . هیچ فکر نمی کردم مدرسه ای تو تهرون باشه که اینقدر دوستش داشته باشم...شکر خدا ! 

 نوا هم بزرگتر شده ؛ فردا چهار ماهش تموم میشه ؛ باید واکسن بزنه ؛ گوش شیطون کر ؛ دیشب از ده خوابید ...سفر زنونه رفتم ...حال نداد..  یعنی چی که آدم اینقدر ذلیل شوهر؟؟  دیگه نمیرم سفر زنونه ...حالا شاید هم رفتم .به بهزاد می گفتم دلتنگی اش ؛ چسبید !

این عکسها رو هفت بار گذاشتم ثبت نشده ! یک کم قدیمیه ؛ جدیدهاش سری بعد .

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 9:22  توسط مریم  |