تبليغاتX
آوای زندگی
مادامی که این اطفال در کنارت هستند دوستشان بدار.خود را فراموش کن و به ایشان خدمت نما.شفقت فراوان خود را از آنها دریغ مدار.مادام که این موهبت با توست قدرش را بدان و نگذار هیچ یک از رفتارهای کودکانه آنها بدون قدردانی بماند.این شادمانی که اکنون در دست توست مدت زیادی نخواهد ماند.این دستان کوچکی که در دست تو آشیانه دارند در حالیکه در آفتاب قدم میزنی همیشه با تو نخواهد بود.همین گونه این پاهای کوچکی که در کنارت میروند و یا صداهای مشتاقی که بدون وقفه و با هیجان هزاران سوال از تو میکنند.یا بازوان کوچکی که بر گردن تو حلقه میشوند ولبان نرمی که بر گونه های تو فشار می آورند دائمی نیستند.همین طور بدنهای کوچکی که در کنار تو زانو میزنند و مناجات می کنند همیشگی نخواهند بود.پس دوستشان بدار و محبت آنها را جلب کن و تمام گنجینه قلب خودت را برایشان ارزانی دار.روزهایشان را از شادی پر کن و در خوشی و شادمانی معصومانه شان شریک باش.طفولیت جز چند روزی بیش نیست .آگاه باش که برای همیشه از دست خواهد رفت!!


متن بالا ترجمه ای از نصایح یکی از پیامبران به پیروانش است که به نظر من خیلی قشنگه!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط مریم |

توی یه کلاس درسهای دینی استاد که روحانی بوده از شاگرداش میپرسه بزرگترین آرزوتون چیه؟ یکی از شاگردا می گه:آقای من آرزو دارم یه روحانی مثل شما بشم!

استاده جواب میده: خاک بر سرت ! من می خواستن امام زمان بشم این شدم! تو که میخوای من بشی چی می شه!

فعلا خداحافظ!

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 دی1386ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط مریم |

امروز روی جلد
 یه کتابی که کسی برام آورده یه جمله جالب دیدم از قول یه کارمند که تصمیم گرفته کارفرما بشه و خودش شرکت تاسیس کنه.این آدم گفته بود همه ما آموزش دیدیم که کارمندای خوبی باشیم.حتی پدر و مادرامون وقتی می ریم مدرسه بهمون میگن برو درس بخون تا کارمند موفقی باشی .تا توی یه شرکت بزرگ استخدام بشی.نمی گن برو درس بخون تا یه کارفرمای موفق بشی.تا بتونی یه شرکت بزرگ رو اداره کنی!

مدتهاست به این فکر میکنم که چرا من نمی تونم خودم یه شرکت رو اداره کنم.من که توانش رو دارم.پول هم که خوب بالاخره میشه یه کارایی کرد.اونی که من ندارم جراته.جرات اینکه یه کار و شروع کنی.در واقع جرات پریدن توی آب.درواقع همه ما ها یاد گرفتیم که صبحها بیایم کارت بزنیم و سود و ضرر چندان تفاوتی برامون نداشته باشه و دلمون خوش باشه که آخر ماه فلان قدر پول میاد توی حساب و ما هم مثل بچه های خوب سرمون رو میاندازیم پائین و میریم و میایم. اگه یه اشتباه کوچیک کاری بکنیم خواب و خوراک برامون نمی مونه از ترس اینکه این آب باریکه لعنتی قطع بشه!بیخود و بی جهت از مشکلات کاری میترسیم در حالیکه به قول مدیر عامل خودم بدترین اتفاق برای یه کارمند اخراجه.دیگه از اون بالاتر که نیست.خیلی مسخره است که من باید از زیراب زنی و تهدیدهای بعضی همکاران احمق بترسم. این کتابی که می گم راجع به اقداماتیه که یه آدم قبل از اینکه دست از کارمندی بکشه باید انجام بده.طبق گفته های این کتاب آدمی که میخواد کارمندی رو رها کنه اولین خصوصیتی که باید در خودش ببینه اینه که بتونه بدون پول زندگی کنه.در واقع یه کارفرمای موفق کسی است که وقتی پول نداره هم میتونه زندگی کنه.ظاهرا ساده است.ولی در واقع کسی می تونه به بهترین نحو پولهاشو خرج کنه که وقتی پول هم نداره آرامش زندگیش چندان تفاوتی نکنه.فقط کمیتها عوض بشه نه کیفیتها. مثلا به جای سالی ۴ تا مسافرت سالی یه دونه بره و البته کیفیت زندگیش هم فرق نکنه.خوب فکر کنم حداقل باید چند سال روی خودم کار کنم تا این رو کسب کنم.بعدباید برم سراغ ملزومات دیگر..............


از یه آدم موفق پرسیدند:آدمها کارمند به دنیا میان یا کارفرما؟ جواب داد:آدما کارمندی یا کارفرمایی رو یاد میگیرن.و در هر زمان اگه بخوان از یکی به دیگری منتقل بشن کافیه دوباره از اول یاد بگیرن که اون یکی باشند!!!


+ نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 10:29 قبل از ظهر توسط مریم |

یه صدای عجیب و غریب شنیدم!!! صدای زنگ موبایل با تن DJ خروس! صدای قوقولی قو قوی خروس رو تکنو کردن!عجبا که این تکنولوژی چه کارا که نمیکنه!

راجع به اون جمله هایی که توی پست قبلی گفته بودم کلی فکر کردم و چند تا جمله به ذهنم رسیده:

"به سفره هفت سین ۸۸ فکر کن!"

خوب این که معلومه . یعنی سفره هفت سین ۸۸ رو میخوام تو خونه خودم پهن کنم نه خونه صاحبخونه!

۱و۲و۳و ... اول تا ۱۰ بشمر!

این جمله هم که توضیح داده شده.از اون جایی که بر اساس تحقیقات به عمل آمده عدم وجود صبر و شکیبایی و عصبانیت زود هنگام سبب بروز مشکلات عدیده ای در زندگی من گشته است لذا قبل از اینکه عصبانی شوم باید تا ۱۰ بشمرم!!!!!

فکر کنم اگه به آرزوهام یکی یکی برسم بهتره.اگه همه رو با هم داشته باشم میترسم از خوشی سکته کنم.


آقای ۱۱۱ یه جمله چسبونده روی دیوار اتاقش به این شرح:

هرروز زنگی ام از هر جهت بهتر می شود.

امروز یه چیز جالبی گفت.می گفت اینقدر به این جمله فکر کردم که به نتایجی فراتر از معنی اولیه و بدیهی اون رسیدم.مثلا این که با توجه به اینکه هر روز زندگی من از هرجهت بهتر میشود امروز بهترین روز زندگی من است.چون از تمام روزهای پیشین بهتر است.بنا بر این هر روز از زندگیتان بهترین روز زندگیتان است. و این خیلی عالیه که تو توی لحظاتی باشی که می دونی بهترین لحظات عمرت هستند.یکی دیگه از جمله هایی که زده اینه:از آسمان طلا می بارد.

البته من که نمی بینم ولی سعی میکنم اگه دیدم حتما برش دارم .

یه جمله دیگه که مدیریت محترم فروش روی کمد سالن فروش زده اینه:

هر آنچه مرا نکشد قویترم میسازد.

اه از هر چه جمله است خسته شدم.......................................


 

+ نوشته شده در دوشنبه 24 دی1386ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط مریم |

یه چیزایی به سرم زده! در خصوص اینکه مثل زمانی که کنکوری بودم اتاقمون و آینه اتاق رو پر از جمله های حکیمانه راجع به پیشرفت و موفقیت بکنم.در واقع اینا رو ۱۱۱ به ذهنم انداخت.دیروز بهم گفت یه روش عالی برای رسیدن به آرزوها اینه که اول یه آرزوی واقعی رو برای خودت مشخص کنی.درست میگه چون ما آدما اکثرا از زندگی ناراضی هستیم ولی خودمون هم خیلی خوب نمی دونیم چه چیزایی ما رو راضی میکنن!ضمنا باید تاریخی که میخوای اون آرزو اون موقع بر آورده بشه هم در نظر بگیری .توی روشی که ۱۱۱ می گه بعد از اینکه آرزوت مشخص شد باید در تمام طول روز آرزوتو جلوی چشمت ببینی تا یادت باشه هر لحظه به این فکی کنی که چطوری میشه به این آرزو برسی.مثلا باید روی چند تا تکه کاغذ بنویسی: در فروردین سال ۸۷ ما توی خونه خودمون هستیم. و این کاغذها رو روی مونیتور کامپیوتر و روی آینه میز توالت و چند جای دیگه بزنی تا یادت نره.وقتی هرروز اینا رو ببینی ناخودآگاه  هر حرکتی که مانع رسیدنت به این آرزو بشه رو در خودت میکشی.مثل پول خرج کردنهای بی خودی!!!و هر کاری که بهت کمک کنه به آرزوت برسی رو با انگیزه بیشتر انجام می دی! مثل اتو کردن لباسها برای صرفه جویی در پولهایی که به اتوشویی میدی!.

حالا من دارم به این فکر میکنم که قشنگترین جمله ای که در خصوص آرزوی فوق بتونه بهم کمک کنه چیه!

علاوه بر این میخوام برای بعضی از ایرادهای شخصیتی ام هم همچین کاری کنم و ببینم چقدر موفق میشم.مثلا یه کاغذ بچسبونم که :" قبل از اینکه هر حرفی به کسی بزنی که عصبانیت کرده توی دلت تا ۱۰ بشمر." چون وقتی خیلی عصبانی هستی هر حرفی بزنی ضرر کردی و نمی تونی هم ساکت بمونی.اگه توی دلت تا ۱۰ بشمری توی این ۱۰ ثانیه که زبونت قراره آتیشهای بعدی رو به پا کنه یه کم خنک شدی و نا خود آگاه این زبون زبون نفهم زمون نفهم یه کم محتاطتر حرف میزنه.

+ نوشته شده در یکشنبه 23 دی1386ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط مریم |

الان که دارم مینویسم توی اداره ام و کلی هم کار دارم ولی چون می دونم فردا کارام بیشتره بهتره الان بنویسم.امروز هوا خیلی سرد بود ولی من مجبور شده توی این هوای سرد دخترک رو ببرم مهد کودک.

مدتها پیش توی روزنامه یه مقاله ای خونده بودم راجع به ۲۴ نشانه یک زوج خوشبخت.دیشب ساعت ۱ نصفه شب بعد از خوابیدن دخترک تصمیم گرفتیم با ۱۹ بشینیم و ببینیم اوضاع خوشبختی در چه حده؟

به هم دیگه نمره دادیم .(البته مخفی ) و بعد نمره ها رو با هم مقایسه کردیم جالب بود که به جز یکی و دو مورد در بقیه موارد نمره هایی که به هم داده بودیم کاملا به هم نزدیک بود .این نشون میده که هیچ کدوم از ما حیف نشدیم و به همون چیزایی رسیدیم که لیاقتشو داریم و هیچ کدوممون نمی تونه ادعا کنه که داره فداکاری می کنه بدون اینکه نتیجه اش رو بینه!

شاید براتون جالب باشه بعضی از اون نشانه ها رو بدونید:

اعتماد داشتن به همدیگه و سو استفاده نکردن از این اعتماد

ابراز محبت به همدیگر در رفتار و گفتار

توانایی بیان درخواستها بدون ترس یا خجالت

نزدیک شدن به زندگی خصوصی دیگری

تربیت فرزندان خوب و سالم

نداشتن توقعات بیجا

پذیرایی از فامیل یکدیگر

تلاش در جهت رشد و پیشرفتهای دیگری

احترام به علایق و سلایق طرف مقابل

با خبر بودن از مسائل مالی طرف مقابل و پس انداز کردن و . ..

با همه این حرفها من به شخصه فکر میکنم تنها نشانه یک زوج خوشبخت و شاد اینه که با تمام وجود به همدیگه عشق بورزند.چون وقتی کسی رو عاشقانه دوست داری به سلایقش احترام میگذاری.بهش اعتماد داری از اعتمادش سو استفاده نمیکنی و خیلی کارای دیگه براش می کنی که توی ۲۴ جمله نمی گنجه.شاید توی ۲۴ هزار جمله هم نگنجه .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط مریم |

کی باورش میشه این سومین باره که مینویسم و قبل از اینکه بفرستم دخترک میاد کامپیوتر رو خاموش میکنه.

الان خونه مامانم هستم و یاد یه خاطره جالب افتادیم .حدود ۱۰ سال پیش با مامان و خواهر و برادرم (که اون موقع ۴ سالش بود) رفته بودیم سینما.اونم فیلم ضیافت مسعود کیمیایی.تصور یه بچه ۴ ساله شیطون وسط سالن ۳ عضر جدید اونم یه فیلم اینقدر بزرگونه خیلی سخته.ولی از اون سخت تر تصور اون بچه است در حالیکه تو تاریکی فریاد میزنه:

قار و قار و قار کلاغم  کلاغ کوچه باغم    بال دارم و پر دارم  خیلی قیل و قال دارم

خواهرم داره یک ریز از همکارای اداره اش صحبت میکنه و داداشم داره بهش میگه مگه روزا می ری خیاطی که اینقدر حرفای خاله زنکی داری.


از شنبه هفته پیش به خاطر سرمای بی سابقه اداره ها تعطیل شده و حسابی خونه نشین شدم.البته به شغل شریف مهمانداری مشغول بودم!!!


دیگه برم وگرنه ۱۹ میگه تو به بچه نمی رسی و برای همین با تو ارتباط عاطفی برقرار نمیکنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 دی1386ساعت 10:48 بعد از ظهر توسط مریم |

امروز حکم ۱۹ رو بهش دادن!!!!!!خیلی خوشحالم .میخوام یه نامه براش بنویسم و بهش بگم چقدر خوشحالم که موفق شده.داشتم به ۵۱۷ میگفتم تا ازدواج نکردی نمی فهمی آدم چقدر از موفقیت های شوهرش کیف میکنه!!!!

راستی دلیل ناراحتی اون روزش هم فهمیدم.یه ذره خودشو لوس کرده بود واسه مامانش.حتما آوا رو دیده واسه مادربزرگش ادا و اصول در میاره دلش هوای بچگی هاشو کرده و .......

پنج شنبخ خونه ۳۳۶ هم بد نبود.کلی عکسهای قدیمی و عکس های سلطنتی از خانواده ملکه انگلیس اونجا بود.یه چیز جالبی که دیدم یه کتاب عکس بود به اسم:عروسی سلطنتی Royal Wedding

پر از عکسهای عروسی پرنس چارلز و پرنسس دایانای مرحوم بود.خیلی جالب بود.بیچاره! دلم براش سوخت.


راستی امروز ۱۷۸۰ روز از آشنایی من و ۱۹ میگذرد!!!!! ۱۷۸۰ روزه که همدیگرو میشناسیم.بیخود نیست جونم به جونش بسته عزیززززززززززم!!!


دیروز هم دوست ۱۹ با زن و بچه اش اومده بودند خیلی حرص خوردم چون رفته بودیم خونشون به ما ماکارونی داده بودند ولی ما دیشب براشون کباب خریدیم.آدم پر رو زیاد شده تو دنیا!

+ نوشته شده در شنبه 15 دی1386ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط مریم |

بعضی وقتها که این مردهای پر از ننگ و ریا رو می بینم حالم از دست همشون به هم میخوره ولی خوب بعد که عصبانیتم فروکش می کنه به خودم میگم همه مردها که اینطوری نیستن همونطور که همه زنها مثل هم نیستن.امروز این ۹۲ لعنتی که واقعا حالمو به هم زد آنچنان قربون صدقه یکی از خانوما می رفت که میخواستم بزنمش. جالبه این آدم با زنش یه جوری تلفنی حرف میزنه که آدم فکر میکنه پادشاه داره با یه کنیز خاک بر سرش حرف میزنه.خوب مردک تو که اینقدر خوشگل بلدی با زنهای مردم حرف بزنی با زن خودت خوب حرف بزن.(هر چند موضوع بسیار جالبتر اینه که احتمالا اگه تو عمق روابط اون خانم همکار هم باشی میبینی شوهرش باهاش همینطوری حرف میزنه!!!!!) از طرف دیگه آقای ۲۹۰ هم به ما میگفت جلوی خانوم من با من زیاد صحبت نکنیدها!!!!!!! حساس میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه مردک تو اگه خانومت دوست نداره با همکارات بگی و بخندی بیخود میکنی میگی و میخندی! اگه هم منظور بدی نداری پس چرا از زنت میترسی.مردها موجودات عجیبی هستند.نمیدونم ۱۹ هم مثل این مرداست یا نه؟ ولی از رفتار ۱۵۸ خوشم میاد.هم با ادبه .هم اهل بگو بخنده و عنق نیست هم اینکه جلوی زنش هم با همه همینطوری رفتار میکنه!( شنیدم خیلی هم با زنش عششقولانه اند)

من که خودم با همه همکارام مثل هم برخورد میکنم.فرقی برام نداره زن یا مرد یا مجرد یا متاهل! به نظرم اینطوری خیلی بهتره.آخه اگه زیادی هم از مردها رو بگیری یه جور دیگه پشت سرت حرف میزنند.مثل حرفهایی که تو شرکت قبلی که بودم پشت سر من میگفتند. 

چقدر پشت سر این مردهای بدبخت حرف زدم. حیف وبلاگ که صرف آدمایی مثل ۹۲ یا ۲۹۰ بشه!

نمیدونم دیشب ۱۹ چه اش شده بود.وقتی میرفتیم خونه خیلی خوشحال بود.آخه آقا داره میشه"مدیر سیستمها" میشه! ولی یهو از یه لحظه رفت تو خودش .یکی دیگه از ایرادای بزرگ این مردا اینه که مودی هستند.ساعت ۷ میگن و میخندن.یهو ساعت ۸ می بینی سیگار پشت سر هم روشن میشه و .....

ولی میدونم هرچی بود خیلی مهم بوده که بعد از ۲۸۸ روز سیگار روشن کرد!!!! شاید از استرس مدیریت بوده و من بیخودی نگرانم. هرچی بود تا همین الان هم از ذهنم بیرون نرفته.خداکنه ظهر که میرم آقای مودی مودش عوض شده باشه!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط مریم |

از صبح تا حالا اینقدر برف باریده که یاد امتحان هنرهای مدرسه میافتم.یه کاغذ سفید سفید که توشو باید پر از چرت و پرت میکردی .گلدون و سیب و رومیزی و....

ولی نمیدونم روی این دفتر نقاشی خالی چی میشه کشید.تنها چیزی که خوشگل به نظر میرسه دو تا جای پاست که کنار هم قدم میزنند.(زیادی رمانتیک شد).

میشه گفت الان توی شرکت همه دارن راجع به این حرف میزنن که تمام ایر لاینهای مختلف دارن جنسها رو گم میکنن و نمیشه ترخیص کرد و از این چرت و پرتها.چقدر مسخره که توی این هوا که آدم باید بره برف بازی کنه بشینی مثل خانوما روی صندلی و یه جوری وبلاگ پر کنی که این ۳۳۶  (مدیرم دیگه) فکر کنه داری با جدیت هرچه تمامتر پرونده هاتو پیگیری میکنی و پشت سر هم ایمیلهای پیگیری میزنی!!!!!

اینقدر صحنه های سفید و خوشگل دور و برمه که دلم میسوزه آوا مریضه و نمیتونم ببرمش برف بازی!

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط مریم |

دیشب همونطور که حدس میزدم خیلی خوش گذشت.برای اولین بار رفتیم شاطر عباس! البته غذایش به خوشمزگی رستوران رفتاری نبود ولی خوب بود.دیشب یه خبر خیلی عالی از پیشرفت کاری ۱۹ شنیدم که خیلی خوشحالم کرد و تاثیر زیادی در زندگیمون خواهد داشت.

راستی یادم رفت یه توضیحی بدم که ۱۹ چیه؟ راستش خیلی دوست ندارم که اسم آدمهای دور و برم رو توی این وبلاگ بیارم.شاید دلشون نخواد.شایدم گاهی مصلحت باشه اسم طرف و نیارم.

برای همین هم از یک روش رمزی برای اسم گذاری آدمها استفاده خواهم کرد.روشش خیلی ساده است ولی امکان لو رفتنش تقریبا غیر ممکنه!این روش در واقع روش تبدیل حروف به اعداده که تاریخچه قدیمی داره و به تبدیل حروف ابجد به اعداد برمیگرده .فقط یک مشکلی هست اونم اینه که اگه طرف توی اسمش پ یا ژ یا گ یا چ داشته باشه دردسر میشه!طبق این قانون من ۲۹۰ هستم و شوهرم ۱۹ و  دخترک ۸ است! طبق این قانون هر حرفی معادل یک عدده البته بدون هیچ ارتباطی.مثلا حرف "ر" معادل ۲۰۰ و حرف "د" معادل ۴ است.برای اینکه یک حرف رو به یک عدد تبدیل کنی باید تمام اعداد معادل حرفهای مختلف اونو با هم جمع کنی!!!

حالا موضوع ساده شد.برای اینکه بفهمی ۱۹ معادل چه اسمیه باید توی حروف بگردی و اینقدر باهاشون بازی کنی تا یک اسم مذکر با جمع اعداد ۱۹ پیدا کنی .تازه این که خوبه. معادل اسم یکی از دوستام ۵۱۷ است!راستی اینم بگم که برای همینه که عدد  حضرت علی ۱۱۰ است!

فقط نمیدونم با اون ۴ تا حرف فارسی که توی عربی نیست چه بکنم!آخه این قانون مربوط به حروف ابجده !همین الان دوستم که توی حرفش "ژ" داره گفت میتونم از "ج" به جای "ژ" استفاده کنم!!!

خیلی راجع به این موضوع حرف زدم.داشتم میگفتم که ۱۹ داره مدیر میشه.اونم مدیر سیستمها.بهش گفتم اسم خیلی باکلاسی داره. 

این دخترک ما هم که هنوز خوب نشده.فردا میبریمش دکتر .یه چیز جالب اینه که فامیلی دکتره اینه:"علاقی".البته با فتح ع! ولی خیلی جالب میشه اگه کسی این اسمو با ضم ع بخونه!بیچاره دکتره!

فردا خونه ۳۳۶ دعوت شدیم! برای کریسمس! اصلا حوصله ندارم برم!ولی چاره چیه؟رئیسه دیگه!

(راستی اینو بگم که اسم مدیرم ۳۳۶ هست! )

یه چیز جالب بگم.اگه خواستی حال یک نفر و بگیری و به فکر خودت هم هستی بهتره یه کشیده بخوابونی تو صورتش به جای اخم کردن! چون اگه یه چک بزنی تو صورتش ۴ تا از عضله هاتو درگیر کردی ولی اگه بهش اخم کنی ۲۴ تا عضله!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 دی1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط مریم |

امروز نزدیک صبح خواب دیدم زلزله اومده و تمام برجا و خونه های این شهر یکی یکی دارن میافتند رو زمین! شاید این خواب اومده سراغم تا بهم بگه به جای اینکه اینقدر به این فکر کنم که چرا ما مستاجریم یه کم هم خدا رو شکر کنم که در سکوت و آرامش داریم زندگی میکنیم.بدون اینکه یهو یه عالمه آب به اسم سیل بیاد و زندگیمونو به هم بزنه!یا یه شب که دخترکم راحت و آسوده خوابیده خدای نکرده یه زلزله  حتی خفیف بیاد و همه رویاهای خوشگلش رو خراب کنه.

ولی نکته جالب اینجاست که الان شنیدم صبح تو اهواز زلزله اومده .انگار من از این راه طولانی لرزیدن زمین رو احساس کردم.

خدایا شکرت که من و دخترم و شوهرم داریم راحت و آسوده زیر یک سقف محکم و توی اتاقای گرم و نرم زندگی میکنیم!!!

دارم واسه شب لحظه شماری میکنم.حقا که این شوهر تو برگزار کردن جشنهای کوچولو و گرم کردن مهمونیها استاده!

+ نوشته شده در سه شنبه 11 دی1386ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط مریم |

دوست نداشتم که اولین مطلبی که مینویسم راجع به خستگی روحی باشه! ولی امروز واقعا احساس کردم از نظر روحی خسته ام.خیلی!

این دخترک فسقلی چند وقتیه که مریضه و از کار و زندگی منو انداخته.نمیتونم ببرمش مهد کودک و مجبورم هر روز خونه این و آن ببرمش.برای همین هم نمیتونم راحت بیام خونه و استراحت کنم.

سر دردهای عجیبی هم گرفتم که امیدوارم زودتر خوب بشه.شاید به دلیل استرسهایی باشه که توی این مدت بهم وارد شده.

البته قرار شده فردا شب شام بریم بیرون و دارم لحظه شماری میکنم.چون خیلی توی روحیه ام تاثیر داره.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 3:6 بعد از ظهر توسط مریم |

سلام!

خیلی خوشحالم که دست به همچین کاری زدم.چون شدیدا از نظر روحی بهش نیاز دارم!

باید یه جایی باشه که حرفهای دلم رو توش بنویسم!

این اولین متنه.بیشتر جنبه آزمایشی داره:  ۱ ... ۲ .... ۳ .....

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط مریم |