1- صبح وقتی داشتم آرایش میکردم خرگوشش رو بغل کرد و اومد پیشم:
آوا: بی بین! خگوش گلا ندایه!(ببین!خرگوش کلاه نداره!)
مامان: آره!بریم براش بخریم؟
آوا:آیه!
مامان:کلاه چه رنگی بخریم؟
آوا: زد!(زرد)
مامان:باشه!
آوا:آوا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان:باشه! واسه آوا هم یه دونه صورتی میخریم!
آوا(در حالیکه حسابی ذوق کرده):خوبه!!!!!!!!
2- داشتم لباساشو آماده میکردم که اومد پیشم و گفت:
آوا: موش کو؟
موشش رو آوردم و گفتم ایناهاش!
آوا: نه!نیست!موش کو؟
مامان: مامانی این موشته دیگه!ببین!
آوا(در حالیکه عصبانی شده از دست خنگی و عدم وجود حس تخیل در من!)میگه:
بابا جون! موش نیست ! نیست ! موش آوا کو؟؟؟؟؟
مامان: خوب کجاست؟
آوا(درحالیکه حسابی ژست بزرگونه گرفته!!!): موش گلا سیش کده!کیف بدایه!یفته ادایه!!!!!(موش کلاه سرش کرده وکیف برداشته رفته اداره!!!)
مامان: آها! راست میگی؟خوب پس! موش با بابای آوا رفته اداره!
آوا(در حالیکه دوباره عصبانی شده):نه! نه! با خاله یفته!!(با خاله رفته!)
راستی بد نیست همین جا به دوست خوب و خوشگلم(شری خانوم) بگم :خانوم خانوما!دلگیر نشو از من که جملات منفی تو رو دیروز نوشتم! راستش من آمار کل جملات منفی که شنیده بودم لیست کردم ! و متاسفانه ۳ تا جمله هم تو گفتی! ناراحت نباش و به این فکر کن که طبق قرارمون اگه جملات منفی بگی باید تو راه برگشت برای من بستنی بخری!!!![]()
هیچ وقت دقت کردید شنیدن حرفهای منفی ( حتی در حد چند جمله) چه تاثیر بدی توی کل روزتان میگذاره ؟تصور کنید در طول یک روز این جملات پایین رو از صبح از آدمهای اطرافتون بشنوید:
وای! از دست این همخونه ایم خسته شدم.تا نصفه شب با تلفن حرف میزنه!عصبی ام کرده!
( خوب نصفه شب برو بخواب که نبینیش!)
اه!اه! حالم دیگه داره از این سرما بهم میخوره!کی این برفها آب میشه!
(برف به این قشنگی!)
وای وای وای!شنیدی رادیو گفت موج جدید سرما تو راهه؟؟؟؟؟؟
(خوب بیاد!لباس بیشتر میپوشیم!نمی میریم که!)
با این حقوقهایی که ما میگیریم فقط از گشنگی نمی میریم!دیگه تفریح و ... که پیشکش!
(آدمی مثل تو پول هم داشته باشه نمیتونه ازش لذت ببره)
اصلا دکترا همه شون بی سواد شدن! هیچی حالیشون نیست!
(خوب خودت خودتو درمان کن که با سوادتری!)
اینقدر هوا آلوده است که نمیشه نفس کشید!
(نفس که داری میکشی!)
توی این اوضاع گمرک ها و تحریم تا چند وقت دیگه شرکت بدجوری زمین میخوره!
(این شرکتها قبل از حرف تحریم هم همین حرفها رو می زدند)
تا این ملاها دارن به ما حکومت میکنند...
(مگه بقیه جاهای دنیا که ملاها حکومت نمیکنند همه خوشبختند؟)
هرچی حقوق زیادتر میشه اوضاع زندگی بدتر میشه!عجبا!
(برای اینکه توقعت بیشتر میشه)
اه اه !این روسری لعنتی چیه که کردن سرما!اینقدر بدم میاد!
(بابا انصافا توی زمستون که اگه روسری هم سرت نکنی گوشات سرما میخوره!)
وای !میترسم امروز تو میدون آریاشهر بهم گیر بدن!مانتوی کوتاه پوشیدم!
(خوب نپوش)
ای بابا !شام چی درست کنم!چه زندگی تکراری کوفتی داریم ما به خدا!
(یه غذای غیر تکراری درست کن !)
وای من که توی این آشپزخونه زندانی شدم!
بیا بیرون مادر من! خودت خودتو زندانی کردی)
هی باید جارو کنم این بچه ها باز آشغال بریزند!
پس جارو نکن که حرص نخوری!
دوست دارم یه کلاس برم ولی مگه میشه؟
آره! خودت حالشو نداری .خودت هم میدونی!
از هر چی پسره حالم بهم میخوره!همه شون دروغگو و خائن هستند!
( پس چرا منتظری؟!)
از همه دخترا بدم میاد!همه شون پر از افاده هستند!
(پس چرا دنبالشون راه میافتی؟)
اوضاع داره حسابی شلوغ میشه!دیشب توی VOA میگفت .....
(اینا 30 ساله حرف میزنند.بابا شغلشونه !!)
این همه درس خوندیم آخرش شدیم این!
(درس نمیخوندی همین هم نمی شدی!)
توی 50 سالگی بعد از این همه کار هنوز نتونستم یه مسافرت خارج برم!مگه من دل ندارم؟
( دل که نداری واقعا! وگرنه به جای اینکه 8 میلیون پول فرش و مبل بدی میرفتی یه سفر !)
من بدبخت باید تا ساعت 4 صبح توی این استودیو بمونم آخرش هم کی توی این مملکت ارزش موسیقی رو میفهمه؟ ( برو ساعت 10 شب بگیر بخواب بابا ! مطمئن باش چند ساعت بیدار موندن تاثیر چندانی در فهم موسیقی از طرف ملت نداره!)
من وقتی تا ساعت 12 شب کار میکنم کی پس زنم رو ببینم؟
(ساعت 1 بعد از نصفه شب!)
طرفهای ما که برق روزی صد بار میره! اه ! اه ! چه دردسری توی این سرما!
( مگه شوفاژ نداری؟ چه ربطی داره به سرما؟)
اوضاع اجاره خونه چه افتضاح شده!
( تو کوچه که ننشستی خدارو شکر! توقع رو بیار پایین!)
این محرم و صفر چرا تموم نمیشه؟
(مگه بعدش قراره چی بشه!)
کی حوصله شب عید و خرید و حونه تکانی داره!
( خوب نرو خرید! شوهرت هم بیشتر کیف میکنه!)
ای بابا!!! کارگر گیر نمیاد این آخر سالی!
( خوب اگه آخر فروردین خونه رو تمیز کنی آسمون به زمین میاد؟؟)
من توی این شهر غریب با این بچه چکار کنم؟
( والا من توی شهر آشنا هم نمیدونم با بچه ام چه بکنم؟)
ای بابا! این سرایدار در رو قفل کرده !حوصله ام نمیشه پیاده شم در رو باز کنم؟
( بابا جون ! یه چند قدم پیاده روی کن!چی میشه مگه؟)
وای وای وای وای ..............................................
من نمیدونم ما آدمها با این همه مشکلات چرا نمی ریم خودمون رو از پشت بام بیندازیم پایین؟شاید هم این همه مشکل نداریم و عادت کردیم خودمون رو بدبخت تر از اونی که هستیم نشون بدیم! بابا جون تو رو خدا بسه این حرفها !نه این که بگم من خودم هیچ وقت از این حرفها نمی زنم یا اینکه حوصله گوش کردن به درددل مردم رو ندارم!ولی خوب که نگاه کنی می بینی خیلی از این حرفها درد دل نیست!غر غر الکیه!برای تخلیه خودشون و خودمون! ولی چه خوبه تصمیم بگیریم نگیم و نشنویم از این حرفها! آرامش درون ماست !
( درحالیکه اصلا خوشم نمیاد یکی کنارم حرفهای منفی بزنه!)
دایره المعارف آوا:
شی زنی ( سیب زمینی)
آنه ( آینه)
میچاک (مسواک)
تی تاب (کتاب)
نی مون ( میمون)
موبار ( موبایل)
ماکین ( ماژیک)
گاگاشی ( نقاشی)
لیبال ( لیوان)
جوبار(جوراب)
امروز جهت رفع مشکل دیروز صبح اول وقت حدود نیم ساعت با هم بازی کردیم و تازه خانوم رفته بود سر کاغذ رنگی هایی که براش با اونا حیوونای کاغذی درست میکنم میگفت:" بیا !بی شین!پیشی دیست کن!(بیا بنشین پیشی درست کن!).نتیجه اینکه با 1 ساعت تاخیر اومدم شرکت!
مناجات:
خدایا به کمکت نیاز دارم برای راه رفتن در این جاده! به من انرژی بده تا بتونم همه کاراها رو به بهترین نحو انجام بدم!به من شکیبایی بده ! کینه را از دلم بیرون کن و قلبم را لبریز از مهر به دیگران کن!
(در حالیکه خدا رو به اندازه بزرگی خودش دوست دارم!)
(در حالیکه عذاب وجدان دارم)
خوب که فکر میکنم می بینم خوب اینقدرها هم مهم نبود ! میگذاشتم بخوابه و زنگ میزدم ۱ ساعت دیر تر می رفتم یا با حوصله بیدارش میکردم میبرم پشت پنجره یا پیش عروسکاش کم کم باهاش حرف میزدم تا بیدار بشه! منو ببخش دخترم!
( درحالیکه همیشه بهترین راه حل دیر به ذهنم میرسه)
تمام طول هفته قبل آوا مریض بود و توی خونه بودم و تا این آقای ۱۹ نوت بوکش رو درست نکنه از خونه نمیتونم کانکت بشم! ولی خیلی هم بد نگذشت! صبحها تا ساعت ۱۱ میخوابیدیم !بعد هم به قول آوا "صوبون" میخوردیم و یه کم بازی میکردیم .بعد از نهار هم دوباره ۲ ساعت میخوابیدیم !چه کیفی!از وقتی ۶ سالم شد که رفتم مدرسه تا حالا توی گلوم یه خواب بعد از ظهر حسابی گیر کرده!
(در حالیکه دلم خواب میخواد!)
اخبار آوا:
یکی از روزا که با هم تنها بودیم نهار تخم مرغ نیمرو درست کردم که تا حالا فقط صبحانه ها خورده بودش.
مامان: آوایی بیا غذا بخوریم!
آوا: صوبون بخوییم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!( صبحونه بخوریم؟)
(در حالیکه آوا از ساعت ۱۰ تا ۴ بعد از ظهر هیچی نخورده!)مامان:آوا غذا میخوری؟
آوا:نه!
مامان:موز میخوری؟
آوا:نه!!!
مامان:شیر میخوری؟
آوا: آبا جو هیشی نده ه ه ه ه ه ه !( به آوا جون هیچی نده!!)
امروز یهو دلم خواست یه چیزایی رو برای خودم مرور کنم .یه چیزایی مثل ۱۷ بهمن در سالهای اخیر!!!
۱۷ بهمن سال ۸۵: حدود ۳ ماهی از سرپرستی من توی این واحد پرکار میگذرد.کارها خیلی هم خوب پیش نمیره! مدیر فروش مدام غر و لند میکنه .جلسه پشت جلسه.هر روز باید آوا رو یه جا بگذارم:۲ روز پیش مامان باباش( ستارخان)-۱ روز پیش مامان خودم( امیر آباد) -۱ روز پیش خواهرم(امیرآباد)-۲ روز پیش مامان بزرگم( جنت آباد). هر روز خسته ام ......
۱۷ بهمن ۸۴:حدود ۲ ماهی هست اینجا استخدام شدم! کار رو دوست دارم ولی با شکم ۶ ماهه سخته کار کردن.عاقبت چی میشه؟ ویارها خوب شده .همه اش در حال بدو بدو هستم.بیچاره این نی نی ....
۱۷ بهمن ۸۳: ۴ ماهی از عروسی میگذره!خیلی مونده تا با اخلاقهای هم کنار بیایم!تا عاقل بشیم!اکثر روزها با هم قهریم!!! بالاخره ما نفهمیدیم روزهای اول زندگی شیرینتره یا آخرش یا وسطش یا هیچ وقت؟؟؟؟؟
۱۷ بهمن ۸۲: ۳ ماهی از نامزدی میگذره! چقدر دلم براش تنگ میشه!چرا باید اینقدر از هم دور باشیم؟ خدا کنه این آخر هفته بیاد شمال پیش من!با نامزدت کنار دریا بشینی چه کیفی داره.......
۱۷ بهمن ۸۱:امتحانای ترم ۵ تموم نمیشه!تنهای تنها!دلم عشق میخواد! درسها چقدر زیاده !گفته بودن ترم ۵ و ۶ سخته !ولی فکر نمی کردم به این سختی باشه! یه آدم کم دارم تو زندگی که دلم براش تنگ باشه!دلم براش به طپش بیفته.....
۱۷ بهمن ۸۰: هنوز ۱۰ماه هم نگذشته!چقدر اذیت میشم از اینهمه نامردی ! بی معرفتی و بی عشقی! چرا این سال تموم نمی شه؟؟ از دست این دختره رو سفید و دل سیاه ( خانوم م.س رو عرض میکنم!).....
۱۷ بهمن ۷۹: ۴ ماهه اومدم شمال!برای درس خوندن!برای بزرگ شدن ! روزای پر از خنده و شبهای پر از بیداری تا صبح و آواز خوندن و تلفن حرف زدن و ......
۱۷ بهمن ۷۸: ۶ ماه تا کنکور مونده! دیگه از شنیدن این صداهای غمگین خسته شدم!یعنی قبول می شم؟؟؟
(در حالیکه دلم واسه هیچ کدوم از اون ۱۷ بهمنهای قبلی تنگ نشده!)
امیدوارم دیگه این شوهر پرکار(!!!!!!) دیر نیاد خونه !که من باهاش قهر نکنم و فرداش مامانم که نگران(!!!!!!!!!!!!) منه نیاد خونمون تا ببینه این پسره خوش تیپ (!!!!!!!!!!!!!) دیشب کجا بوده که ساعت ۱۲ شب اومده خونه!شام هم بیرون خورده!!! که من به مامان زیادی نگرانم نگم:" حق نداری راجع به شوهر من این فکرا رو بکنی!!!برای آخرین بار !!و دیگه از این حرفهای منفی توی خونه من نزن!چون برای اینکه این در و دیوارها پر از اعتماد و اطمینان و انرژی مثبت بشن خیلی زحمت کشیدم!!"
عذاب وجدان دارم ! از اینکه با مامانم بد حرف زدم!اما عیب نداره !مصلحتی بود.وگرنه از فردا میافتاد دنبال دخالتهای پیاپی.....
(درحالیکه شدیدا از این که به شوهرم شک کنم بدم میاد!)
وبلاگ این خانم شین! عجب داره در من تاثیرات مثبت میگذاره! خانوم شین عزیز! ازت ممنونم .چون خودم دارم متوجه تغییرات عمده در رفتارم با عروسکم میشم!
( درحالیکه از دیدن مامانای مطلع خیلی حال میکنم!)
اخبار آوا:
۱-به نظر شما هدف یه بچه از اینکه نصفه شب با غر و لند بیدار بشه و بگه:"پتول"( پتو) و درست وقتی روش پتو میاندازی با عصبانیت انگار گرمش باشه اونو از روش کنار بزنه(!!!!!!!!!!!!!) چی میتونه باشه؟
۲- میاد میشینه و با هیجان شروع میکنه به حرفهای بی معنی زدن:
"شوبه میا کیمه بیه نی نی یفته شابو ....."(زحمت نکشید! قبلا که گفتم فعلا با تکنولوژی روز قابل فهم نیست!) و جالبتر اینه که اگه وسط سخنرانیهاش یکی قربون و صدقه اش بره بدش میاد و دیگه ادامه نمیده بلکه تنها روشی که باعث میشه باهات صحبت کنه اینه که اینطوری جوابشو بدی:
" اه! واقعا! خوب بعد چی شد؟ راست میگی ؟خوب تو چرا بهش نگفتی که اینکارو نکنه؟...."
اینجوری تازه می فهمه که حرفاشو جدی گرفتی و با جدیت تمام ادامه میده !حتی گاهی اینقدر بدون وقفه حرف میزنه که یادش میره وسطاش آب دهنشو قورت بده و یهو یه باریکه آب هم آویزون.....
۳-خانوم اینو تازه یاد گرفته:"نوچ! ای بابا!...." و اینقدر هم به موقع به کار میبره !!مثلا وقتی وسط بازی با نی نی سرخپوستش کله عروسکه کنده میشه میگه:" نوچ! ای بابا....."
۴- آفرین به این مامان خوب و صبورم که مدتهاست دیگه سرم داد نکشیده و حسابی به تمام حرفهایی که به من میزنه فکر میکنه و به اعصابش در ارتباط با من خوب مسلط شده! خدا کنه با بابام هم یاد بگیره صبور باشه و اینقدر از دستش عصبانی نشه!خودش که میدونه بابام نمیخواد ناراحتش کنه!
( درحالیکه عاشقتم دختر نازم!)
خدای خوب و مهربان من!
تو را شکر میگویم برای تمام چیزهایی که دارم و مرا ببخش که گاهی فراموش میکنم چه کسی آنها را در دستان من گذاشته است!
تورا شکر میگویم برای پاهایی که دارم و می توانم با آنها به سوی تو قدم بردارم و مرا ببخش که از خاطر می برم که بدون پاهایم از سیالی در جریان به مردابی بدون حرکت بدل می شوم!
تو را شکر میگویم برای چشمهایم که معشوقم را برایم توصیف میکنند چشمان به رنگ سبزه زارها و صورت روشن و پر مهرش را .چشمهایی که ثمره عشقم را در ذهنم به تصویر میکشند .چشمهای پر از پاکی و سیاه به رنگ شبهایش را....
تورا شکر میگویم برای سالم بودن برای راه رفتن برای دیدن برای شنیدن قصه های شاد برای دوست داشتن و دوست داشته شدن . برای کودکی که در بطن وجودم شکل گرفت و از شیره وجودم رشد کرد و به آرامی از تنم رها شد و مرا ببخش که گاهی ( فقط گاهی) فراموش میکنم که بسیارند زنانی چون من که هرگز نمی توانند طعم این درد پر از لذت کنده شدن را بچشند.تورا شکر میگویم که بهشت را خانه من کردی اگر لایقش باشم...
تو را شکر میگویم که زمین حاصلخیزت را آبستن نعمتهایت کردی تا دانه های طلایی از آن برویند و با دستهایی که وجودشان فراموش میشوند به نان گرم تبدیل میشوند.تو را شکر میگویم برای باران زیبا و پاکت که خشکی و بی حاصلی را در اندک زمانی پر از رویش و سیرابی میگرداند. تورا شکر میگویم که آفتاب گرم و مهربانت را از این همه انسان دریغ نکردی و با عدل و انصاف ( که ذات توست) بین همه به تساوی تقسیم کردی.در هند و چین و پارس و روم و صحراها و اقیانوسها و بیابانها ه یک رو می تابد و مرا ببخش که گاهی گمان کردم عدل و دادی نیست در جهان تو.....
دنیای تو پر از عدل است اگر همه را ازخود بدانیم. اگر قدر آن چه بدون آن نمی توانیم زندگی کنیم را بدانیم و بتوانیم از آنچه بدون آن هم میتوانیم زندگی کنیم بگذریم ......
( در حالیکه شدیدا احساس فلسفیت(!!!!) میکنم!)
اخبار آوا:
1-کی باورش میشه که خانم خانوما یهو از صبح شدیدا مودب شده و به جای آیه(آره) میگه:بله!!! تصور کنید یه بچه خوابالو با یه عالم موی سیاه که تو صورتش ریخته و دور دهنش بقیه شیرهایی که دیشب خورده خشک شده !خوب حالا فرض کنید :
مامان: آوایی شیر میخوری؟
آوا: بله
(با توجه به اینکه مامان خیلی حال کرده دوباره میپرسه : مامانی خوب خوابیدی ؟ و دوباره میشنوه: بله!)
حالا شما بگین میشه قربونش نرفت؟؟؟؟
۲-هر روز که میرم مهد دنبالش می ریم با هم یه خوراکی میخریم تا خانوم بخوره! صبح که از ماشین میخواستم پیاده شم برای اداره نون بخرم یهو پرسید:
کک بخیی؟( کیک بخری؟)
همه کس و همه چیز من!
منو ببخش و میدونم که می بخشی . چون فقط تویی که در برابر اینهمه بدیهای من صبوری ! منو ببخش اگه به جای اینکه بهت خسته نباشید بگم بعد از ۱۵ ساعت کار غر زدم که دیر اومدی! ولی میدونم که میدونی که چون دلم برات تنگ میشه چون باید باشی تا باشم بهت غر زدم.میدونم میدونی که زنها اگه گاهی غر نزنن خیلی خسته میشن!! بیا تصمیم بگیریم تو یک کم تحمل کنی و من یک کم کمتر غر بزنم!باشه؟!
(در حالیکه از غر زدن های دیشب پشیمونم!)
چند روزه که ننوشتم.چون وبلاگ نویسیم نمی اومد!!! روزهای خیلی خلوتی توی شرکت رو میگذرونیم که همه اش از صدقه سر پرزیدنت خیر خواه و مهربونه که راضی نمی شه ما خانوما که تو خونه هم کلی کار داریم تو شرکت زیاد اذیت بشیم!!! و جالب اینجاست که این بی کاری سبب شکوفایی بسیاری از استعدادهای کارمندان شده!به برخی از اونها اشاره میکنم:
۱- استعداد در به هم زدن روابط همکاران با اقوام همسرانشان!!!!!( به وسیله تعریف کردن ماجراهای من در آوردی از حال گیری های انجام شده از فامیل همسران خودشان!)
۲- استعداد در بازیهای اینترنتی!!!!( از طریق برگزاری برخی مسابقات داخل سازمانی و یافتن باهوشترین فرد!)
۳- استعداد در خطبه خوانی و نوحه گری مختص همکاران کمی تا قسمتی مذهبی!( به صورت شرح احوال دنیا در هنگام ظهور امام زمان )
و بسیاری موارد دیگر ...... ولی جالبه که تعداد کمی از کارمندان از این وضعیت ناراضی هستند.شاید برای اینه که توی شرکتهای خصوصی اصولا از آدم ۲ برابر ظرفیت تعریف شده یک انسان رو انتظار دارند و وقتی یک کم فرصت پیدا میکنی کلی ذوق زده میشی.( راستی یادم رفت به موارد بالا وبلاگ نویسی رو هم اضافه کنم!)
اخبار آوا:
یکی از کارهایی که این شاهزاده خانم جدیدا یاد گرفته اینه که رو پای مامانش بشینه و در حالی که مامان داره تابش میده بخونه:"داب داب آباشی خدا ننداشی"(تاب تاب عباسی خدا منو نندازی)
توی این چند روز لغت جدیدی از دهان مبارک خارج نشده!!!
ماجراهای من و آوا:
(توی حمام)مامان: آوا امروز صبحانه خوردی؟
آوا:آیه!
مامان:موزت رو هم خوردی؟
آوا:آیه!
مامان:.....
آوا: تو خویدی؟( تو خوردی؟)
(صبح جمعه در حالیکه مامان و بابا خوابیدن و اصلا حال بیدار شدن ندارن) آوا:مامان پاشو!!!
مامان: مامانی بیا بخواب هر وقت بابا هم بیدار شد می ریم صبحونه می خوریم!
آوا: بابا ! پاشو! صو بون بخوییم!(صبحونه بخوریم!)
( درحالیکه آوا داره به مامان بزرگش سیب زمینی سوخته میده) آوا: بخوی!بخوی!آمممممم!آفیین!(آفرین)
(مامان بزرگ یک تکه گوشت برمیداره که بخوره)آوا: نه!!گوش نخوی!( گوشت نخور!)
"انسان اولیه به این شکلی که ما می بینیم نبود! بلکه کمی کوتاهتر و با دوصورت در جهات مختلف بود!گویی دو انسان فعلی به هم چسبیده باشند!تنها تفاوت آنها در جنسیتشان بود!یک مرد که به یک زن چسبیده! ولی درواقع یک نفر!انسان اینگونه به زندگی ادامه می داد ولی خدایان به او حسادت کردند!زیرا بسیار قوی بود! برای تولید مثل نیاز به کس دیگری نداشت !با ۴ دست قادر به انجام هر کاری بود !و چون دو جفت پا داشت هرگز از راه رفتن خسته نمی شد!و از همه مهمتر اینکه چون دو صورت در دو جهت مختلف داشت امکان حمله کردن ناگهانی به او نبود!چون همه جا را به خوبی میدید!تا اینکه حسادت خدایان سبب شد صاعقه ای بسازند و انسان را به دو نیم کنند !اینگونه بود که نیمه مرد از نیمه زن جدا شد!ناگهان تعداد انسانها زیاد شد و هرکس نیمه خود را گم کرد! ولی انسان که فهمیده بود به این شکل قادر به ادامه حیات نیست شروع کرد به گشتن به دنبال نیمه خود تا همچون قبل او را در آغوش بگیرد تا دوباره به شکل ابتدایی بازگرددو چیزی که ما در حال حاضر رابطه جسمی بین زن و مرد می نامیم در واقع همان یکی شدن برای به شکل اولیه بازگشتن است....."
(فلسفه افلاطون-برگرفته از کتاب یازده دقیقه پائولو کوئیلو)
متن بالا همونطور که نوشتم فلسفه ایجاد انسانها از دید افلاطونه! جملات واضحتر از اونیه که لازم به تحلیل داشته باشه!البته اگه من جای افلاطون بودم به جای این که بگم این گشتن به دنبال نیمه خود و در آغوش کشیدنش همون .... میگفتم این همون عشقه!که درواقع نیاز ما برای یافتن نیمه گمشده مونه! چیزی که برام جالبه اینه که حتی اگه این ماجرا واقعیت هم نداشته باشه (که احتمالا هم همینطوره! ) چند تا درس میشه از این داستان گرفت:اول اینکه اون نیاز غریزی که در حال حاضر کل دنیا رو گرفته و برای تبلیغات و اغفال مردم و لذات حیوانی و خیانت و حتی کسب درآمد برای بعضی ها ازش استفاده می شه در واقع نیاز ما آدمها برای به تکامل رسیدنه !برای فرار از تنهایی! برای دوتا شدن به هدف یکی شدن! دوم اینکه این چیزایی عجیب و غریبی که جدیدا مد شده مثل همجنس گرایی و.... از کجا پیدا شده!و شاید بشه اینطوری توجیه کرد که اینجور آدمها و بقیه آدمهایی که تو عشق و ازدواج به نوعی شکست می خورن نیمه شون رو اشتباه انتخاب کردند!!شاید برای این که اون نیمه هم اشتباهی رفته سراغ یک نیمه دیگه!!!!و اگه همینطوری پیش بره آدمها نه تنها نیمه خودشون رو پیدا نمی کنن بلکه هر کس با انتخاب اشتباه باعث میشه بینهایت آدم اشتباه کنن!چون همینطور زنجیر وار اشتباه در اشتباه رخ میده و هرکس چون نیمه خودشو برداشتند میره دنبال یکی دیگه!و..... اما درس سوم و مهمترین درس اینه که بدونیم هر کدوم از ما اگه با نیمه ای (که امیدوارم درست انتخاب کرده باشیم )واقعا یکی بشیم کلی کارای مهمتر میتونیم انجام بدیم چون ۴ تا دست داریم. میتونیم خیلی بیشتر راه بریم چون۴ تا پا داریم و هیچ کس نمی تونه شکستمون بده چون با ۴ تا چشم در ۴ جهت مختلف همه چیز رو می بینیم و می سنجیم......
اخبار آوا:
۱-آوا خانم گل گلاب دیروز دو لغت جدید به دایره واژگان اضافه کردند:۱-لبو ( که کاملا درست ادا شد) ۲- میشکنه! ( این لغت موقعی شنیده شد که خانم پس از خوردن چایی لیبان (لیوان) خودشو برد گذاشت روی میز و وقتی مامان بزرگش ازش پرسید چرا لیوانو بردی؟ جواب داد:" میشکنه!" ( به همین درستی که نوشتم)
۲- ضمنا ایشان و مامانشان دیروز به کشف بازی " ماست بازی" نائل آمدند. توضیح ساده است: یک کاسه ماست و یک قاشق پلاستیکی برداشته و دو نفری ماستها را به همه جا پخش کنید!!!
اخبار آوا:
این خانم فسقلی زبون دراز دیروز ۳ تا کلمه جدید برای اولین بار گفتند:
۱-خیش ( به معنی خیس)
۲-تبیس شوده ( به معنی تمیز شده)
۳- هاپی چی کون*( به معنی عطسه کن)
*لازم به توضیح است زمانی متوجه عبارت سوم شدم که دخترک با یک دستمال کاغذی مچاله اومد طرفم و گفت:"ها پی چی کون. پاک کونم!" و بدیهی است پس لز اینکه من ادای عطسه کردن را درآوردم ایشان با کمک دستمال کاغذی دماغم را پاک کردند!
از دیگر اخبار واصله از آوا خانم جالب است بدانید ایشان به کمک مادر محترمه شان دیروز بازی" لوبیا بازی " را کشف کرده اند و معلوم نیست تا چند وقت دیگر باید از لا به لای ریشه های فرش و زیر صندلیها لوبیا قرمز یا به قول آوا "بوبییا" جمع کنند!!ضمنا جهت رفع مشکلی که در پست قبلی در خصوص وایت بورد مطرح شد راه حل مناسب را یافتم! شبها قبل از خواب وسایل نقاشی را به اتاق برده و از هرگونه تماس چشمی آوا با آنها جلوگیری نمایم!به همین سادگی!
دختر نازم! منو بخش به خاطر این ۶۳۲ روزی که تو رو خوب ندیدم!منو ببخش که یادم رفت وقتی خوابیدی نگاهت کنم . بیام پلکاتو ببوسم.منو ببخش که منتظر شدم بخوابی تا برم به کارهای عقب مونده ام برسم.غافل از اینکه هیچ کار عقب مونده ای مهمتر از بوئیدن تو نیست.....
عزیز دلم! ازت میخوام منو تو دنیای معصوم خودت راه بدی و به من نگی " بو یو" وقتی میام تا یاد بگیرم با تو باشم. به من یاد بده که چطوری می شه کله عروسکها رو کند و غصه ۱۵ هزار تومان پولی که بالاش رفته رو نخورد ؟ بهم یاد بده که چطوری میشه از دست بچه ای که روی در بوفه "گاگاشی" میکنه عصبانی نشد و به جاش رفت یک دستمال آورد تا دوتایی باهم تمیزش کنن؟ بهم یاد بده که درک کنم که ممکنه یه بچه در طول یک روز اصلا گرسنه اش نشه!!! دلش نخواد موهاشو شونه کنه وقتی میره مهد کودک؟ بهم یاد بده چطوری میشه با هم خونه رو بریزیم به هم و با هم تمیزش کنیم به جای اینکه تو بریزی و من حرص بخورم و بعد من جمع کنم و تو حرص بخوری!!!!بهم یاد بده چطوری میشه کاری کرد که همه دوستم داشته باشند؟اونهم فقط توی ۶۳۲ روز!!! بهم یاد بده چطور میشه صبح که از خواب بیدار میشم با "مامان" که دیشب دعوام کرده قهر نباشم؟ بهم یاد بده چطور میشه صبح به این زودی از خواب بیدار بشم و کسل نباشم؟ یادم بده چطوری به جای اینکه نگران شام و نهار باشم یه چیزی بخورم و به فکر بازی باشم؟ یادم بده بازی کنم ساعتها و ساعتها و خسته نشم............ یام بده تو رو به عنوان یک کودک دوست داشته باشم نه به عنوان بچه خودم! یادم بده کودک درونم رو بیدار کنم تا بیاد باهات بازی کنه .تا بی حوصله نباشه وقتی از راه میرسه! شاید یک کم خنگ باشه ولی یاد میگیره !آخه اونهم یه روزی مثل تو کوچولو بوده و قدش به یک متر هم نمیرسیده! و شاید اگر مامانش به جای سابیدن کف آشپزخونه اومده بود باهاش بازی کنه الان من مجبور نبودم از تو خواهش کنم اینهمه چیز یادش بدی!!!!بیا از همین امروز شروع کنیم.وای که چقدر چیز هست که باید یادم بدی....وای که این بچه های بیچاره چقدر چیز هست که باید به بزرگترا یاد بدن..............
اخبار آوا:
۱- طبق تازه ترین یافته های محققان( مامان و دایی آوا) سرکار خانم آوا تا روز ۸ بهمن ۱۳۸۶ با احتساب کلمه "پیر مامان" تعداد ۱۳۰ لغت را به طور واضح و قابل فهم بیان میکنند .لازم به ذکر است جملاتی از دهان نامبرده خارج میشود که متاسفانه با تکنولوژی روز قابل فهم نبوده و در این آمار ذکر نشده است.
۲- با توجه به اینکه پدر محترم سرکار خانم آوا از کیش برای ایشان چند عدد ماژیک رنگی سوغاتی آورده اند و تاکنون روشی برای بلند کردن ایشان از جلوی وایت بورد برای بردن به مهد کودک کشف نشده است از کلیه کارشناسان دعوت می شود در صورتیکه راه حلی برای مشکل فوق به ذهن مبارکشان خطور میکند از ما دریغ نفرمایند.
۳- ساعت ۱۲ شب دو شنبه درحالیکه مامان آوا در حال درست کردن شربت آلبالو برای پدر خانواده بودند و دلشان خوش بود که آوا خانم در حال خوردن شیرشان هستند ناگهان با این صدا به خودشان امدند."ییخت ییخت ! مامان! شی ییخت" !!!!!!!!!!!!!! و بدیهی است با توجه به اینکه " حرف راست را باید از دهان بچه شنید" پس از ورود به اتاق خواب با صحنه شستشوی روتختی با کمک شیر پاستوریزه توسط سرکار خانم روبرو شدند.
با تشکر از توجه شما! تا فردا......
تو شرکت هم امروز حرفهای امیدوار کننده ای از مدیرم شنیدم و خوشحالم خیلی ! خوشحالم که این همه تلاشم توی شرکت از دید مدیرام پنهان نبوده ! از اینکه از بچه هایی که با من استخدام شدند جلوترم! از اینکه ( اگه حرفای مدیرم درست باشه!) تا چند سال دیگه به یک موقعیت عالی توی شرکت میرسم و دارم براش از همین امروز لحظه شماری میکنم و تلاش!
از این خوشحالم که عاشق شوهرم هستم !خیلی خوشحالم که این همه دوستش دارم و خوشحالتم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم! الان که ماموریته دلم انگار تو سینه نیست!دلم یه جاییه اون دور دورا !بعد از کلی کوه و بیابون و دریا ..... یه جای خوب!
از این خوشحالم که عاشق آوا شدم! حدودا یک هفته است که احساس میکنم هزار برابر بیشتر از قبل دوستش دارم و حاضرم همه عمر و جونم و بدم ولی بدونم که دخترک خوشگلم خوشحاله! لذت دیدن خنده های نازش و ادا و اصول با نمکش وقتی می خواد موهای سیاهشو از تو صورتش کنار بزنه به یک دنیا می ازره ! به هر چه خونه و ماشین و پول و چیزای دیگه..... خودخواهیه که بگم خسته ام از اینکه برای دو نفر که همه دنیام شدن غذا درست کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چند تا کار کوچیک کجا و اینهمه لذت کجا که با دیدنشون به دست میارم!
ای پاک یزدان من و خداوند مهربان من! قوتی ده تا مقاومت غوائل بسیط زمین نماییم و قدرتی بخش که چون بحر محیط بر ساحل غرب و شرق زنیم....................................
خسته نباشی و نباید خسته باشی! چون هنوز خیلی کارا هست که باید انجام بدی! تربیت کردن یه بچه که پر از قابلیتهای مختلفه توی هنر .موسیقی .ورزش .درس .دختر بودن. همسر بودن. مادر بودن وهزار تا چیز دیگه که تو باید یادش بدی! تو باید کمکش کنی که این قابلیتها رو که در وجود نازنینش لبریز شده یاد بگیره و به فعلیت برسونه!
خسته نباشی ! خسته نباشی از این همه کار که انجام دادی نه اون همه کار که باید انجام بدی! از ۶ سال صبح زود بیدار شدن و توی خواب دست و صورت شستن و خواب آلود تخم مرغ آبپز خوردن و رفتن توی بغل مامان !هیچ میدونی زمستونها چقدر سنگینتر می شدی وقتی مامان از پله ها میبردت ؟خسته نباشی از ۵ سال مهد کودک رفتن!خسته نباشی از اینکه ۱۲ سال رفتی مدرسه و مامان بیچاره مجبور بود یه غذاهایی برات بذاره که خودت تنهایی بتونی بخوری و گاز رو روشن نکنی و تازه مراقب خواهر کوچولوت هم باشی! خسته نباشی از اینکه این همه سال این همه درس خوندی تا امروز سرتو بگیری بالا و راه بری! خسته نباشی از اون ۳ سالی که داداش کوچولو صبحها پیش خواهرت بود( که ظهر می رفت مدرسه) و تو ظهر می اومدی بهش نهار میدادی و باهاش بازی می کردی تا مامان بیاد! خسته نباشی از درس خوندن برای کنکور!خسته نباشی از رفتن به یک شهر دور!از هر هفته سوار اتوبوس شدن و رفتن و برگشتن ! از خوندن درسهای مهندسی مکانیک !که اهلش می دونن چقدر سخته! خسته نباشی از اینکه توی خونه دانشجویی هم همه کاره بودی!مسئول خرید !نظافت و آشپزی! خسته نباشی از اینهمه مسئولیت که به خوبی از پسش بر اومدی و حداقل این بود که یکی و دوتا دختر نابلد از تو خیلی چیزا یاد گرفتن!خسته نباشی از ازدواج ! از این همه کار خونه و خرید و نظافت و .......از اینکه روزی ۹ ساعت رفتی سر کار ! و روزی ۲ ساعت تحمل ترافیک! خسته نباشی از اینکه گشتی دنبال یک کار بهتر برای آینده خودت و خانواده! خسته نباشی از اینکه باردار بودی و فقط مادرا می دونن چقدر سخته و به کار ادامه دادی و موفق هم شدی ! خسته نباشی از زایمان که خیلی سخته ! که خدا با اون خداییش گفته همه گناها پاک میشه از درد زایش یک فرشته کوچولو!خسته نباشی از بردن و آوردنش ! از اینکه به اینجاش رسوندی !از اینکه همه عاشقش شدن!چون مهربون و شاد و بی آزاره!
می بینی !اینجوری هم که تو میگی نیست!تو خیلی کارای مهم انجام دادی که دخترای هم سن تو تا ۱۰ سال دیگه هم یاد نمی گیرن انجامش بدن!خیلی کارای مهم انجام دادی !خسته نباشی حتی اگر هیچ کس بهت نگفته باشه خسته نباشی!
بدون تو خیلی کارا پیش نمیره! تو شرکت کی میخواد این همه کاری که تو انجام دادی و میدی رو انجام بده! کی میخواد نصفه شب بیدار بشه و به آوا شیر بده؟کی میخواد این همه براش وقت بذاره ؟بزرگش کنه؟کی میخواد وقتی شوهرت نیاز به آرامش داره وقتی ناراحته وقتی عصبانیه همراهی اش کنه؟
درسته یه خورده عذاب وجدان داری از اینکه می ری سرکار و زندگیت یک کم از دستت در رفته!توی مهد به آوا خوب رسیدگی نمیشه!خریدها عقب می افته ! ظرفها یکی دو روز نشسته می مونه! لباسها روی مبلها پخش و پلا میشه! ولی اینا هیچ کدوم اینقدرها هم مهم نیست! اون چیزی که مهمه روح آدمهای اطرافته که مرتب و تمیز و شفافه! خودت هم میدونی آدم پاک و بی شیله پیله کم پیدا میشه!وگرنه خونه که با ۱۵ هزار تومان پول که به کارگر میدی مثل دسته گل میشه!
یه مشکل دیگه تو هم اینه که خدا رو فراموش کردی !چند وقته حالش رو نپرسیدی؟ چند وقته یادش نکردی! هیچ یادت هست که اون تو رو خلق کرده ؟آورده ات توی این دنیا! میدونی اون چقدر تنهاست ؟ نه بچه داره نه شوهر داره نه زن داره نه مادر داره نه خواهر و برادر داره.............دلش خوشه که این آدمهای ناسپاس گاهی یادش کنن! میدونی که تا حالا هم اون کمکت کرده وگرنه با اینهمه کارایی که کردی تا حالا از خستگی میشکستی! پس یادش کن ! از همین الان ! یادش کن که یادت کنه! که یادش نره دستتو بگیره!اون که یادش نمیره البته! تو ولی اگه یادش نکنی اگه دستتو به سمتش دراز نکنی که دستتو بگیره دیگه گرمای دستاش از یادت میره! دیگه دستاشو نمی شناسی! فکر کردی اگه همه آدما مثل تو بشن خدا باید از تنهایی چی کار کنه ! پس یادش کن که یادش آرامش دهنده دلهاست.............