برای من و ۱۹ که زیاد هم زود نگذشتی!ولی بعضی ها میگن خیلی زود تموم شدی.... فروردینت هوا عالی بود .یه شمال توی عید و دید و بازدید و دو هفته کار بس بود واسه ذخیره کردن انرژی برای بقیه سال....شانزدهمین روز اردیبهشتت برام یاد آور بهترین خاطره زندگی ام بود ....ماهی که خدا توش بهم آوا رو داد درست یک سال پیشتر....جشن قشنگی که گرفتیم تا به بقیه بگیم که چقدر از اومدنش خوشحالیم ....خردادت زود گذشت ....کم کم داشت گرم میشد...تیرت شلوغ گذشت ...بیست و دومین روزش روز کنسرت ۱۹ بود با اون همه تمرین و بعدش اون همه تحسین....مردادت به تنهایی گذشت...سفر ۱۹ به سرزمین عجایب و غرایب...سخت بود....شهریورت برام بهترین ماه سال بوده ...همه شهریورها رو دوست دارم... به سفر گذشت.دو هفته سفر در کنار کسی که یک ماه ازش دور بودی .....نوزدهمش مقارن با سومین سالگرد شروع زندگی مشترکمون توی خونه مشترکمون بود....آخر شهریورت سالروز بیست و پنجمین سالی بود که چشمام دنیا رو دید.مهرت خوب گذشت ...خنک گذشت که میدونی عاشقشم...یک کمی اش توی شمال گذشت که میدونی عاشقشم....آبانت عالی شروع شد...اولین روزش روزیه که یه پیوند توش بسته شده .پیوند دو تا دل که قسم خوردند همدیگر رو تنها نگذارن توی تنهایی ها شون.....ولی بد تموم شد آبانی که این همه دوستش دارم ...دختر کوچولوم مریضی اش شروع شد..اونهم توی آبانی که اینقدر دوستش دارم....حیف....آذرت با مریضی آوا گذشت ...هر چند که هشتمین روزش سالروز تولد کسی بود که همه کس من شده ولی غصه آوا شادی اون روز رو از من گرفت...دی ماهت ماه شلوغی بود ...دوباره کنسرت ۱۹ و دوباره تمرین و تمرین همراه با ادامه مریضی آوا چه سخت بود.....بهمنت بهتر شد....حداقل آوا خوب شد...چه برفهایی که نیومد و چه سفید بودی توی این زمستون ...عالی بود....خونه نشینی و غروبها و آش جو توی سوز و سرما.....اسفندت با چه روزی شروع میشه .....روزی که برای اولین بار دیدمش ....بقیه اش به اسباب کشی گذشت و خرید و خرید و حال و هوای عید که کم کم داره همه جا رو پر میکنه ........ خیلی خوب بودی .. ...خوب گذشتی .....زود هم نگذشتی که دلم بشکنه.... کوله بار پر از تجربه و اتفاقاتت رو بگذار توی دست سال موش و برو .....حیف که توی این رفتن برگشتنی نیست ...ولی مطمئن باش که تو برای خیلی ها خیلی مهم بودی....واسه اونهایی که اولین بار امسال همدیگر رو دیدند...واسه اونهایی که امسال پیمان با هم بودنشان رو بستند....واسه اونهایی که امسال به دنیا اومدند ..... ولی غصه و غم واسه اونهایی که امسال یه عزیزی رو از دست دادند یا شکستی خوردند ....دعا کن و به این تازه سال بگو که براشون بهتر از تو باشه ...غمشون رو کم کنه صبرشون بده و شادیشون رو هزار هزار کنه.... بیا با هم دعا کنیم ...من و تو و هزار و سیصد و هشتاد و هفت و هرکی اینجا سر میزنه :دعا میکنیم و از خدای بینهایت میخواهیم که توی این سال مریضی ها رو کم کنه مرگ و جنگ و خشم و دعوا و گرسنگی رو کم کنه .....منتظر ها رو بیشتر از چشم به راه نگذاره....اسیرها رو آزاد کنه ....پدرها رو بفرسته خونه و مادرها رو شکیبایی بده واسه ادامه این راه ......بچه هارو شاد نگه داره که شادیشون شادی جهانه..... دعا میکنیم و از خدای یکی بخواهیم که مردم دنیا همدیگررو دوست بدارند و عاشق بشن و عاشق بمونن....غصه نان تموم بشه و سفره های پر از برکت جاشو توی خونه ها بگیره....خدایا دوست داریم و جز تو کسی رو نداریم و میخواهیم که تنهامون نگذاری که نمیگذاری.........
تازه سال موش به همتون خوش باشه............
باغ وحش آوا:
نی مون (میمون)
بیل(فیل)
یوپک (فک)
ببانه(پروانه)
گگدن(کرگدن) لازم به ذکر است تلفظ "شال گردن" هم برای آوا دقیقا همینطوری میباشد!!!!
ییافه(زرافه)
الدون(حلزون)
گوکر(گورخر)
هپا( هشت پا)
کی مه(کرم)
تیسا(تمساح)
اوش دو دو (اسم یکی از عروسکهاشه.یک کم تلفظ سخته!)
دیروز رفته بود موشش رو آورده بود میگفت:"موش مامان میخواد!" منم گفتم باشه من میشم مامان موش و آوا! گفت:" بگل کن!"موش رو بغل کردم گفت:" بیخوابه!پتول بیار!" (بخوابه!پتو بیار) خلاصه روش پتو هم انداختیم توی بغلمون .یهو گفت :"ام بخویه!"(پستونک بخوره) دیگه موشش کوچولوتر از اونی بود که بشه بهش پستونک داد!
دیروز در اثر رفت و آمد مشاورین املاک محترم(!!!!) روسری خودمو گذاشته بودم روی مبل که مجبور نشم هر بار برم از کمد بردارم یا بذارم سرجاش.داشتیم بازی میکردیم که آیفون رو زدند تا من برم گوشی رو بردارم آوا رفت روسریمو آورد و گفت:"مامان! یوشیی بپوش!آگا!"(مامان !روسری بپوش.آقا!) خوبه پسر نشد بچه ام .
رفته بود پشت پنجره تراس داشت توی حیاط رو نگاه میکرد.یهو دیدم داره میگه:" ا! آگا!شلا !خوبی؟" بعد از چند دقیقه فهمیدم اون آقایی که آوا خانوم اینجوری باهاش خوش و بش میکرد یکی از همین بنگاهی ها بود که داشت می اومد بالا!!! جالب اینکه وقتی آوا مرد رو دید یه کم خجالت کشید !
یه سوالی برام پیش اومده هرکی جوابشو میدونه بگه لطفا! من هر وقت میخوام کفش برای آوا بپوشم میگه:"دبایی"(دمپایی) و هر وقت بهش میگم دمپایی بپوش میگه:"کبش بو پوشم" (کفش بپوشم!)
راستی خانوم خانوم نونوش دوست داشتنی ! من هرکاری میکنم نمیتونم برات کامنت بذارم.چون میدونم گاهی افتخار میدی و وبلاگ منو میخونی اینجا برات یه چیزای مینویسم.میخواستم بهت بگم که دقیقا من هم خیلی وقتها دلم هوای روزهایی رو داره که من و 19 با هم تنها بودیم و شبها تا دیروقت بیدار میموندیم و حرف میزدیم یا فیلم نگاه میکردیم.ولی خوب این فسقلی ها باعث میشن آدم یه لذتهای جدیدی رو تجربه کنه.علاوه بر اون اگه خوب تمرین کرده باشیم و بلد باشیم که با همسرانمون بهمون خوش بگذره زمان مثل برق میگذره وبعد از چند سال این بچه ها دیگه دوست ندارن با ما گردش و مسافرت بیان و ما دوباره میتونیم لذتهای دوتایی با هم بودن رو تجربه کنیم.البته به شرطی که لذت با هم بودن یادمون نرفته باشه!
اول اینکه اگه می خوای پول پس انداز کنی این روشی که اکثر مردم پیش میگیرند صحیح نیست.اونهم اینه که با خودت می گی اول مخارج رو انجام میدهم و هرچی پول آخر ماه موند پس انداز میکنم.روش صحیح پس انداز اینه که قبل از شروع به خرج کردن حقوقت پولی که میخوای پس انداز کنی جدا کنی و بگذاری کنار.در این صورت تو چاره ای نداری جز این که کل ماه رو با همون مقدار سپری کنی!
دوم اینکه تنها راه موفق بودن در روابط بین آدمها اینه که تو توانایی خودت رو در درک تفاوتها بالا ببری!اگه بتونی بپذیری که زنها و مردها. بچه ها و بزرگترها.پیرها و جوونها. کارگر و کارفرما.فروشنده و خریدار با هم تفاوت دارند و میشه (!!!) با وجود این تفاوتها در کنار هم زندگی کنند با هم کار کنند یا هر رابطه دیگه ای داشته باشند میتونی بهتر با بقیه کنار بیای! برای بهبود روابطت با همه آدمها(اعم از همسر همکار همسایه بچه پدر مادر و .... ) باید مهربان همدل خوش اخلاق و صبور باشی.این به این معنی نیست که بلند شی در رو واسه مردم باز کنی یا دنبالشون بری و وسایلشون رو براشون ببری.این به معنی اینه که با کسانی که از دستشون ناراحتی یا ضربه بهت زدند هم مهربون و خوشرو باشی . درواقع توانایی ما در رابطه با ارتباط موفق در چنین مواردی بروز پیدا میکنه!
(در حالیکه سعی میکنم بتونم با همه خوب ارتباط برقرار کنم)
دیروز رفته بودیم خونه یکی از دوستهای ۱۹ که آقای خونه و یک خانم نجیب(!!!!!!!!!) متاهل عاشق هم شده اند و از این که نمیتونند به هم برسند(به علت تاهل هر دو طرف ماجرا) دارن افسرده میشن!طفلکی ها! خوب چی کار کنن؟عشقه دیگه!قرص و شربت که نداره تا بخورند و تموم بشه! دله بابا دل!!! جالب اینه که خونه این دوست ما توی یه کوچه ای هست که هر دو طرف خیابون تا جایی که میتونی گردنت رو تغییر حالت بدی و بالا رو نگاه کنی ساختمون و برجه! من که ناخو آگاه حس کردم ارتباطی بین این بی عشقی وحشتناک توی اون خونه و این کوچه (که مثل کارتونهای تخیلی از سال ۲۰۵۰ شده) وجود داره!بی حسی آدمها کم کم داره حرمت خونه و قداست خانواده رو داغون میکنه!جالبتر این که این جور آدمها خودشون رو خیلی هم باحس میدونن که میتونن تو هر سن و موقیعتی عاشق بشن!!!
(درحالیکه دوست دارم هیچ بی عشقی و خیانتی تو دنیا نباشه)
اخبارآوا:
کلمات مخصوص آوا:
شوشوئه(سرسره)
داب داب(تاب)
گاچ(قارچ)
ببعی ایگه بع بع دنبه نع نع پس چیا ببعی بع بع؟؟؟؟(ببعی میگه بع بع! دنبه داری؟ نع نع !پس چرا میگی بع بع؟)
یه کم به رفتارهای زن و شوهرای اطرافتون دقت کنید. بیشتر زوجهایی که ما میشناسیم ( منظورم اونهایی نیست که بلا نسبت مثل سگ و گربه به همدیگه می پرندها!) با هم میسازند و مشکلی هم (ظاهرا) ندارند و همه چی داره روی روال پیش میره.ولی اگه خوب نگاه کنی می بینی دارند مثل دو تا همکار خیلی خوب پا به پای هم کار میکنند و پول در میارند و آخر ماه اجاره خونه میدهند و خرجی بچه ها و سیب زمینی و نون و قبض برق و ..... به به ! چه زندگی خوبی......
به همدیگه لبخند میزنیم همونطوری که به همکارامون لبخند میزنیم.نه از روی احساس و خوشحالی از اینکه همدیگه رو می بینیم بلکه چون ادب این رو حکم میکنه ! چون اگه لبخند نزنی کارت راه نمیافته !چون باید بهت بگه:"خوش اخلاق خوش خنده" !!! وقتی با هم تنها می شیم حرف از سیاست و هنر و ورزش و قیمت خونه و ماشین و اوضاع مملکت و اقتصاد میزنیم درست مثل حرفهایی که توی اداره میزنیم ! همه اینها بعد از یه مدت کوتاهی از ازدواج رخ میده! بعد از اینکه چند ماه گذشت دیگه تمایلی نداری وقتی توی رستوران می شینی دستاشو بگیری توی دستت.چون فکر میکنی خوب هر وقت بخوام میتونم دستاشو بگیرم حالا چرا اینجا؟وقتی با هم سفر میرین یکی رانندگی میکنه اون یکی یا کتاب میخونه یا داره کوه و جنگل نگاه میکنه تازه اگه نخوابیده باشه!!!چون فکر میکنی حالا یک عمر وقت واسه حرف زدن داریم. وقتی میخوای غذا درست کنی ازش نمی پرسی چی دوست داره چون فکر میکنی کلی وقت هست واسه این که غذای مورد علاقه اش رو درست کنی.وقتی میخوای کادو بخری از خودت نمیپرسی چی بیشتر عاشقش میکنه چی بیشتر دلش رو تکون میده توی چشماش برق میاره. راحت دستتو میکنی توی جیبت و مثل یک آقای دست به جیب(!!!!! )یک تراول در میاری و میاندازی جلوش.چون به خودت زحمت نمیدی فکر کنی بهش .چون خیال میکنی وقت برای این هم زیاده....دیگه به کمین نشستی که توی یک کوچه تاریک یواشکی بوسش کنی .چون فکر میکنی هر وقت بخوای بدون ترس از اینکه یکی از ماشین بغلی ببینه میتونی بوسش کنی....دیگه وقتی توی شرکت نشستی فکر و ذکرت این نیست که بزنی بیرون و حتی شده ۳۰ ثانیه تلفنی باهاش حال و احوال کنی.هر وقت وقت داشتی ( یا بدتر هروقت کار داشتی) بهش زنگ میزنی دیگه...... دیگه نمیخوای به مامان و بابات و دوستات یه جورایی ثابت کنی که بهترینه برات! چون میترسی بگن چه شوهر ندیده یا چه زن ذلیل!!! دیگه شبها منتظر زنگش نیستی تا شب به خیر بهت بگه . اگه یه روز صبح که از خونه رفت بیرون و رسید محل کارش بهت زنگ نزد ناراحت نمی شی .... خوب حتما رسیده دیگه ...حتی توی اتاق خواب هم حرف از مدیرای شرکت و رئیس جمهور و اوضاع بد اقتصادی ....
خیلی غم انگیز و مایوس کننده است. جالبه که همه مون توی سی سالگی احساس سیری از زندگی میکنیم .خسته ایم.بی انگیزه و تازه دیگران می پرسند:"وا تو دیگه چرا؟؟؟ زندگی به این خوبی!" نمیدونن که ما آدمها با تراکتور و کامپیوتر یه فرق اساسی داریم.اون هم اینه که به جز بنزینی که توی حلقمون بریزن تا بدویم یه چیزای دیگه هم لازم داریم...یکی باید بشینه کنارمون دستامون رو بگیره توی دستاش .یواشکی بوسمون کنه .گاهی وقت بذاره و نگاهمون کنه . تند تند دلمون تنگ بشه و تن تند دلش تنگ بشه . بدونه چی دوست داریم و با اون هیجان زده مون کنه .نگران بشیم براش وقتی دوره و نگرانمون بشه وقتی نیستیم. توی جاده های پر پیچ و خم باهامون حرف بزنه . وقتی تنهایین با هم فقط از خودت باهات حرف بزنه .فقط یک جمله بگه نه هیچ چیز دیگه:"دوست دارم و خوشحالم چون الان با همیم و ممکنه یک دقیقه بعد با هم نباشیم".
(درحالیکه دلم عشق میخواد مثل ۴ سال پیش)
اخبار آوا:
به نظر شما تشخیص ماکارانی و فرش و نخ از همدیگه کار خیلی سختیه یا دخترم حق داره اینا رو باهم قاطی کنه؟چند روز پیش رفته بودیم توی یه پاساژ توی فرش فروشی از این فرشهای پرز بلند بود که جدیدا مد شده زرد هم بود با ریشهایی تقریبا ۱۰ سانتی .آوا تا دید یهو گفت:" اه! ماکانونی!(ماکارونی!)"از طرفی دیشب توی رستوران اسپاگتی براش ریختیم بخوره.من هم توی خونه برای اینکه راحتتر بخوره فقط ماکارونی فرمی براش درست میکنم.تا ظرف غذاشو دید که رشته ها درازند گفت:"نخ!"
دیشب که رفتیم بودیم بیرون این دخترک فیلیپینی(چاندا) هم برده بودیم (درواقع به خاطر اون رفته بودیم!) بر حسب اتفاق چاندا و آقای ۱۹ کنار هم نشسته بودند .آوا هم که از دیدن یه غریبه تعجب کرده بود در حالیکه به چاندا اشاره میکرد از من پرسید." این چیه باباهه؟" فکر میکرد حتما با باباش نسبتی داره و من باید توضیح بدهم که مثلا خاله اش یا مامانش یا خلاصه یه نسبتی ....
اول اول اینو بگم که این دخترک خیلی هم زشت نیست.در واقع یک کم با نمک هم هست ! ولی خوب کلا ایرانیا اینقدر از لوازم مختلف زیبایی و اعمال جراحی استفاده میکنند که همه شون هم خوشگلند هم شبیه هم!(من خودم هم عمل جراحی زیبایی داشتم هم آرایش میکنم ها!).فقط اصلا آرایش و بزک و دوزک و یک کم رسیدگی به خویشتن نداره! مثلا با اینهمه پولی که در میاره و همه اش هم تفریح میکنه من نمیدونم چرا نمیره این زائده گوشتی روی گوشش رو برداره! (این هم ایرونی بازی ما!)
خوب! اندر نصایح آوا خانوم به مامانش بگم که بچه ام دیگه خانه داری به من یاد میده! دیروز براش یه خرس خریدم و چون داشت پفک میخورد همه دست و پای خرس بیچاره نارنجی شد!بهش گفتم : "آوا !خرست کثیف شد که!" جواب داد: "مامان بشویه!(مامان بشوره!)"!!!!! خوب آداب خوابیدن رو هم خوب یاد گرفته. چند شب پیش بهش گفتم :"خوب دیگه بریم بخوابیم" رفت عروسکش رو برداشت پستونک رو هم گذاشت توی دهنش .دستش رو گرفتم و بهش گفتم "خوب به بابا بگو شب بخیر" یه شب بخیری گفت و وسطهای راه انگار یهو یادش افتاده باشه گفت:"بوش بوش"(بوس بوس) بدو بدو رفت پیش باباش تا بوسش کنه!!!
تو این چند روز استرس زیادی به خاطر بابام داشتم! وحشتناکه بابای آدم توی بخش CCU اورژانس بستری باشه! نه؟ البته که این بابای ما توی همون حال و هوا هم داشت چونه میزد که من 55 سالمه نه 56 !هرچی هم پرستاره میگفت حالا چه فرقی داره جواب میداد :"شما ها نمیدونید آدم توی یک سال چقدر کار میتونه انجام بده؟" یه آقایی هم کنارشه که خانومش فوت شده .دیشب میگفت میخوایم با بابات بگردیم زن پیدا کنیم و باجناق بشیم ! گفتم :"خوب شما بله!ولی مامانم چی؟"بابام میگفت:"اون میشه "مهد علیا"! بهش گفتم مثل اینکه حسابی دارید قلبهاتون رو بازسازی میکنید ها! فکر کنم بعد از مرخص شدنش باید در تدارک عروسی باشیم!
(درحالیکه دیگه نمیخوام غرغرو باشم!)
دیروز مدیر عامل صدام زد و گفت که یه دختر فیلیپینی (که همکار ما توی دفتر دوبی هست) امروز میاد و من مسئول آموزش بهش هستم! نکته جالب توجه و قابل ذکر این بود که مدیرم بهم گفت:"نکته ای که میخوام بهش خوب دقت کنی اینه که چانی (اسم مستعار دختره است!) خیلی زشته!!!!!!"منم گفتم :"خوب این که مشکلی نیست!" گفت:"نه!آخه همه همین رو میگن ولی من دیدم وقتی یه آدمی که مدتها میشناختنش ولی ندیده ان رو میبینن اگه همونی نباشه که تا حالا تجسم کردند یهو میخوره توی ذوقشون و این رو توی چهره شون نشون میدن! لظفا آمادگی اش را داشته باش! حتی اینو بدون که ۲ تا زائده گوشتی ناجور توی صورتشه!!" خدایا ما ایرانیا عجب قوم جالبی هستیم!
(در حالیکه دوست دارم زودتر ببینمش و بیام بنویسم چه شکلی بود!)
اخبار آوا:
آوا خانوم صبحها خودش می خواد از پله ها بیاد پائین!جالب اینه که به من میگه:"بیو!بیو! "یعنی تو برو و مواظب من نباش .من هم میا توی پاگرد بعد دوباره میگه:"بویو!بویو!" یعنی برو یه جایی که منو نبینی! من هم میام تو ردیف پائینی !یهو سرش رو از لای نرده ها میاره بیرون و میگه:"بو یو!!!!!!!!!!!!!!" نخیر! مثل اینکه واقعا راهی جز "یفتن" ندارم! چه بهتر .توی وقت هم صرفه جویی میشه تا اون از پله ها بیاد پائین منم ماشی رو میارم توی حیاط !خوب خیلی هم بد نشد!راستی این موضوع "خودش !خودش"* باعث شده ذوق و شوق بیرون اومدن داشته باشه و دیگه مشکل لباس تنش کردن رو ندارم! *آوا به جای اینکه بگه خودم میگه خودش!!!!
از واژه های جدیدی که بر دهان جاری میسازند میتوان به لغات زیر اشاره کرد:
شی نی (شیرینی) خوشید (خورشید)
ما آشمون (ماه آسمون)
گوس (قرص)
گاچ (قارچ)
فیلم سنتوری رو حتما ببینید!هر چند من بازی گلشیفته فراهانی رو زیاد دوست نداشتم! ولی فیلم غم انگیزی بود! خصوصا بعضی صحنه هاش !مثل صحنه ای که معتادا داشتن راجع به آرزوهاشون حرف میزدند!
(درحالیکه رفتم توی حال و هوای فیلم)
ای مامانای جوون !خدا بگم چی کارتون کنه با این کتاب" به بچه ها گفتن از بچه ها شنیدن" دیشب ساعت ۲ صبح خوابیدم!
( درحالیکه چشمام باز نمیشه!)
دیروز من اینجوری گذشت :
ساعت ۷:۳۰ صبح:بیدار شدن از خواب و بیدار کردن آوا همون طوری که میدونی!کلی باهاش بازی کردم .رفت پشت تخت و قایم شد و گفت :"میخوام بخوابم!" بالاخره با هزار دردسر آماده اش کردم!
ساعت ۸:۳۰ صبح: سر راه که آوا رو ببرم مجبورم براش موز و کیک بخرم /چون دیروز یادم رفته بود!
ساعت ۸:۴۵صبح: توی مهد .دارم توضیح میدم که ببخشید امروز براش ناهار نذاشتم.میشه از نهار مهد بخوره؟لطفا لباسی که گذاشتم توی ساکش برای جشن تنش کنید و بعد از عکس گرفتن دوباره لباس راحت تنش کنید!
ساعت ۹ صبح:توی اتوبان کرج.در حال رانندگی!( قابل توجه اون دسته از همکارانی که میگن شما چرا همیشه دیر میرسید؟؟؟؟؟؟)
بقیه اش توی اداره .....
ساعت ۵ بعد از ظهر:در حال رانندگی ! نگران!چون اگه از ساعت ۵ حتی یک دقیقه دیرتر برسم باید به اندازه نیم ساعت پول toy land بدم .آخه حداقل نیم ساعته و شهریه آوا هم فقط تا ساعت 5 محاسبه شده! ای وای! چراغ بنزین روشم شد!(قابل توجه آقای 19 که حتی بنزین هم نمیزنی و من هنوز هم نزدم! تو رو خدا امروز رو توی اتوبان در حالیکه یک 4 لیتری دستمه باهام بای بای کنی ها!)
ساعت 5:15 :توی مهد کودک! ای خدا همه ظرفهایی که از دوبی خریدم ناقص شد!"ببخشید تورو خدا!من نمیدونم چرا همیشه ظرفهای آوا یا خودش گم میشه یا درش!" اینها صحبتهای مربی اش بود بعد از اینکه برای هزارمین بار ظرف غذای آوا گم شد. بعد هم برای اینکه من از دلم دربیاد گفت:وای که از همه بچه ها خانوم تره این آوا! احتمالا منظورش پسرهای توی مهد هم بود!( ای خانوم شین! !هنوزم میخوای بری سر کار!)
ساعت 6 : داریم با آوا بازی میکنیم! کتاب " شیمو" رو برای هزارمین بار میخونم!بعد می ریم با هم پرتغال و گوجه فرنگی میخوریم !چشمام از خستگی باز نمیشه!
ساعت 6:30:آوا یهو وسط بازی میگه: بییم بی خوابیم!(بریم بخوابیم!) وای انگار دنیا رو بهم دادند.با توجه به اینکه امشب قراره مرغ درست کنم و زود هم حاضر میشه میتونیم بریم دوتایی یه چرت بزنیم!
ساعت 6:35: آوا ناگهان پشیمون میشه!"پاشو!مامان!پاشو!" ولی مامان دیگه نمیتونه پاشه!میخواستی نگی بریم بخوابیم. خوب !پس میخوابیم و آوا میخوابه....
ساعت 6:40 : بعد از خوابیدن آوا میام توی آشپزخونه و کوه عظیم ظرفهای نشسته را همچون فرهاد کوه کن صاف میکنم!ای وای!ای وای!مرغ نداریم!حالا چطوری با گوشت یه غذایی درست کنم که یه ساعته بپزه؟ خدا بیامرزد پدر "جیمز وات" را که قدرت بخار را کشف کرد تا حالا زود پز به دادمان برسد!
ساعت 7:30: آوا هنوز خوابیده! جارو برقی رو میارم و :او او او او او او ...........
ساعت 8: اتاق آوا پر از لباسهای تا نشده است........
ساعت 8:30: میرم لباسمو عوض میکنم!یه کم سرخاب سفیداب به این صورت خسته از 12 ساعت کار میزنم که شوهره دپرس نشه از دیدنم!موهامو شونه میکنم....عطر میزنم( قابل توجه آقای شوهر که مطمئنم متوجه نشده!)
ساعت 8:45:آوا بیدار میشه!میریم توی دستشویی و.....
ساعت 9:شوهر میرسه!تا میاد تو:وای خیلی خسته ام دیشب اصلا نخوابیدم!(چه زرنگه !خستگی اش رو هم به حساب کار اداره نمیذاره که من یه وقت نگم زودتر بیا!میگه دیشب نخوابیدم.پس تا صبح چه میکردی؟)
ساعت 9:15:شام میکشم.....
ساعت 9:30:آقای 19 جلوی تلوزیون لم میده و چرت و پرتهای پرزیدنت رو گوش میکنه و من و آوا کتاب میخونیم..وسطهاش یه کم پیانو تمرین میکنم در حد 10 دقیقه وگرنه فردا این "سامان احتشامی" بهم میگه:" موسیقی مخ میخواد که تو نداری!بابا ! ن د ا ر ی !"
ساعت 10:با آوا می ریم توی اتاقش تا با کاغذ رنگی میمون درست کنیم .شوهر میاد با یه ژست مظلومانه جلوی در:"ببیخشید!من میرم بخوابم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
من غر نمیزنم....دیگه غر نمیزنم......چون شما مردها هیچ وقت نگران از دست دادن زنتون نیستید ....چون فکر میکنید نشسته و میپزه و میشوره و خرید میکنه و بچه داری....به به ...غر هم که نمیزنه.....شوهر هم که نمیخواد....هر وقت خودتون دلتون خواست میتونید برین سراغش....چقدر مرد بودن خوبه ها...... برو کار کن....اعتیاد که فقط به هروئین و تریاک نیست ....این هم یه جور اعتیاده.....
( درحالیکه میخوام بیشتر پیشمون باشی!دیگه به چه زبونی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه شوهرم یک کم بیشتر پول خرج میکرد ...
اگه خانومم با مامانم مهربونتر بود....
اگه شوهرم یه کمی رومانتیک تر بود....
اگه مامانم یه کم کمتر دخالت میکرد....
اگه بابام اینقدر بی خیال نبود......
اگه دوستم اینقدر غرغرو نبود........
اگه خانومم کمتر عصبانی میشد.............
اگه و اگه و اگه ......اگه همدیگر رو همین طوری دوست داشتیم چی میشد! اگه نگاهمون رو بهشون عوض میکردیم اگه یادمون میومد که اگه شوهر من زیاد هم رومانتیک نیست در عوض صادقه! اگه زن من زود عصبانی میشه در عوض میدونم توی دلش هیچی نیست...تا آدمها دقیقا همونی نشن که میخواهیم نمیتونیم باهاشون خوب باشیم! آخه چرا؟ چرا ماها باید صدبار با هم جدل کنیم تا به همسر بفهمونیم که "همسر ایده آل" من چه جوریه؟ حتی یکبار هم نمی گیم " خوب! من که این همسر رو انتخاب کردم! اگه دوستش دارم پس همسر ایده آل منه!" دیگه حوصله ام سر رفته از اینهمه تغییری که سعی کردم در خودم بدم ولی نتیجه نده!خوب خیلی هم دور از انتظار نیست.معلومه که نمیشه توی ۲۵ سالگی خیلی هم خودت رو عوض کنی! توی یکی از مراسم تکراری قبل از ازدواج مامان به شوهر جان گفت:"ببین!این دختر ما رو همینطوری که شناختی دوست داری یا نه؟ نکنه گشته باشی دختری رو پیدا کنی که بتونه خودشو اینقدر تغییر بده تا اونی بشه که تو دوست داری!" ولی هیچ کدوم از ما خیلی هم حرفشو جدی نگرفتیم ولی حالا..............
( در حالیکه نیاز به درک بیشتری دارم!)
بعضی وقتها از دیدن بعضی چیزا خیلی حال میکنم!نمونه اش این که توی اتاق پدر آقای ۱۹ روی میزش یکی کتابی دیدم که اسمش این بود:"ٌ صد راه برای کسب ثروت و موفقیت" .پدر شوهر محترم ۶۵ سالشه! خیلی خوشم اومد!اونوقت ماها توی ۲۵ سالگی نا امید میشیم!
( در حالیکه از خودم خجالت میکشم که در مورد موفقیت مطالعه کافی ندارم!)
اخبار آوا:
شعرهای آوا:
مامان خوبش
پیشه مومونه
گیسه بوخونه
دونه بی دونه
لا لا لا لا نی نی
خواب بی نی
ابا بی شی نی
(مامان خوبش پیشش میمونه قصه میخونه دونه به دونه لا لا لایی کنه نی نی خوابای خوب بینی روی ابرها بشینی)
ببعی میگه بع بع
دنبه؟؟؟ نه نه
(ببعی میگه بع بع دنبه داری نه نه)
آوا رفته پیش بابابزرگش.
بابا جون: آوا دستتو بده بوس کنم!
خوب اون یکی دسستو بده!
آفرین !حالا کجاتو بوس کنم!
(آوا پیشونی اش رو نشون میده!)
بابا جون:
!خوب حالا پاتو بده بوس کنم!
آوا میره پیش مامان بزرگش :ماما جون! جوبا دی آی!(مامان جون! جوراب در بیار!)![]()
داریم از پله ها میریم پایین.خانوم همسایه در رو باز میکنه و با آوا حسابی حال و احوال میکنه! از خانوم همسایه خداحافظی میکنیم.آوا توی راه پله ها میگه:
"خالوم!دوس داییم!"( خانوم رو دوست دارم!)
یه پیرهن نو رو برای اولین بار پوشیدم!
آوا:خوشگله!!!!!!!!!
آقای ۱۹ بدجنس خودم!
مطمئنم که هنوز یادت نیومده که امروز چه روزیه! تا الان که ساعت ۲ است صبر کردم ۲ بار هم زنگ زدم ولی یادت نیومد !خیلی بدی!واقعا! یادت میاد ۵ سال پیش اول اسفند کجا بودی؟ کجا بودم؟ خیلی بدی!واقعا حتی یک ذره هم رومانتیک نیستی!
ما ۵ سال پیش در چنین روزی برای اولین بار همدیگر رو دیدیم!من دیدمت ! اول نشناختمت !ولی بعد! وقتی اون جرقه خورد !زیر اونهمه بارون (اگه یادت بیاد!) یه صورت روشن روشن با چشمایی که هنوز نفهمیدم چه رنگیه؟ یشمی؟ دودی؟ یا سبز؟ هر چی هست منو فقط یاد تازگی سبزه زارها و عظمت دریاها می اندازه! موهای سیاهی که منو یاد آرامش بی نظیر شبها میاندازه با همه آشفتگیش! وقتی دیدمت توی اونهمه صداهای زیبایی که توی اون سالن پیچیده بود گوشهامو تیز کرده بودم تا ببینم آیا میشنوم اون صدایی که باید می شنیدم! باید می شنیدم تا نتیجه اش بشه این روزها و آوا ! هرچند خیلی ضعیف بود خیلی! ولی من شنیدم !شنیدم اون صدایی که بین تمام صداها فقط منو صدا کرد و بهم گفت که پشت این صورت خندان که گاهی به نظر خیلی هم دنیا رو جدی میگیره یه قلبه که منتظره برای یک نفر به طپش بیفته!درست مثل قلب خودم! اون شب بعد از اینکه از هم خداحافظی کردیم (و من میدونم که به من فکر نمیکردی) من به تو فکر کردم !به اینکه آیا تو همونی که دنبالشم! یادم نیست تا ساعت چند بیدار موندم و بهت فکر کردم ولی هرچی بود نتیجه اش این شد که فرداش بهت زنگ زدم و ....حالا ۵ تا ۳۶۵ روز از اون روز میگذره و اگه هزار تا ۳۶۵ روز هم بگذره تو برای من به همون تازگی روز اولی!
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد
رمز شیرینی این قصه کجاست ؟
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد
اگه گفتی پارسال اول اسفند کجا بودیم؟ میدونم یادت نمیاد.رفته بودیم شام بیرون!بوفه سارا! واقعا که اگه یه شوهری که این همه دوستش داری برای اولین بار بعد از ۵ سال این واقعه مهم رو فراموش کنه به چه نتیجه ای میرسی؟خوب معلومه نتیجه اینه که: "عشقولانگی فقط مال ۵ سال اوله عزیزم!"
آقای 19 خودم!
با تمام وجود آرزو میکنم که امروز این پست رو نخونی! چون بهم گفتی نمیخوای امروز بهت استرس وارد بشه! البته من که نمیخوام ناراحتت کنم ولی دلم پره اگه ننویسم می ترکم از غصه......
وای وای که چقدر برات حرف دارم ! اینقدر که اگه از الان شروع کنم تا فردا هم تموم نمیشه. نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده!دلم میخواد بیای پیشم با هم حرف بزنیم .راجع به اینکه چه برنامه هایی برای آینده داریم.راجع به تصمیمات مهمی که می گیریم.راجع به اینکه چقدر خوبه که چهار ستون بدنمون سالمه و این مهمتر از خریدن خونه است که داریم براش میجنگیم! راجع به اینکه بگیم اون برج کذایی که قراره آشیونه مون بشه تا کجا پیش رفته! پشت سر زن و شوهرای دوست و آشنا حرف بزنیم و آخرش مثل همیشه به این نتیجه برسیم که ما جز خوشبخت ترینها هستیم! راجع به اینکه مادر و پدرامون چه اشتباهاتی در رفتار با هم داشتند و ما میتونیم اون اشتباهات رو نکنیم! راجع به اینکه باید یه مقدار پول برای تفریحات کنار بگذاریم . راجع به اینکه عید کجا بریم ....راجه به هرچی تو دوست داری.....فقط با هم باشیم که خیلی دلم کوچولو شده واسه دیدنت.....
میدونی چند هفته است که خیلی دیر میای خونه؟ با خودت شمردی چند شب در هفته من تا ساعت 11 شب تنهام؟ دیشب دیدی آوا با اینکه خواب خواب بود نمیخواست از بغلت بیرون بیاد؟؟ صورتت خسته است!دیگه روشن نیست مثل همیشه!چشمات همه اش قرمزه!آخه روزی 15 ساعت توی مونیتور زل زدن کم نیست!عزیز من چرا مراقب چشمات نیستی؟ چرا ول نمیکنی این همه کار سنگین رو؟ به خدا خیلی سعی میکنم یه کاری نکنم که تو خونه ناراحت باشی! ولی واقعا سخته .خودت که میدونی خیلی هم صبور نیستم. دیگه نمی دونم با دلتنگی هام چه بکنم؟ میخوام مثل قبلا سرحال خونه باشی! با هم حرف بزنیم و شام بخوریم.حتی دیگه بیشتر شبها با هم شام نمی خوریم!!! فقط اگه خونه مادر پدرها باشیم با هم شام میخوریم!دوست دارم دوتایی با هم (نه! سه تایی با هم شام بخوریم!). صبحها وقتی میری ما هنوز خوابیم و شبها که میای به زور خودمون رو بیدار نگه داشتیم.این چیزها برای زندگی مثل سم میمونه! خودت هم خوب میدونی! من به بودنت و دیدینت و داشتنت معتاد شدم ! شاید درکم نکنی ولی لا اقل تحملم کن و یه کم بیشتر خونه باش! نه در حال سیگار کشیدن و لم دادن جلوی تلوزیون و دراز کشیدن روی تخت و با تلفن حرف زدن!با من باش! با من که این همه دوست دارم! اگه خدای نکرده مریض باشی یا دلت بگیره یا یه همدم بخواهی این برنامه های پر دردسر و Fire wall و CCTV و پروژه شرکت شوهر خاله ات و شبکه جام جم نمیتونن بیان به دادت برسندها!(این یک تهدید نیست ها!) من و تو وآوا فقط همدیگر رو داریم برای اینکه تنها نباشیم !برای اینکه کامل بشیم! برای اینکه یکی بشیم! ما رو تنها نگذار و نگذار که به تفریحات دوتایی عادت کنیم.
نگذار عادت کنیم به بی تو بودن چون درسته که اصل خونه ستوناشه ولی یک خونه بدون سقف هر چقدر هم با صفا باشه با یه برف و بارون خراب میشه و آدمهای توش از سرما می میرن! بهترین من! تو ، سقف این خونه کوچولویی اگه من رو ستونهاش بدونی که سعی میکنم استوار بایستم تا خراب نشه!پس بیا باهم نگهش داریم که این نهال کوچولوی ما توش با شادی و امنیت قد بکشه و شاخه های کوچولوش تمام دور و بر دیوارها رو بپوشونه!
(درحالیکه آرزو دارم این آخر هفته دیگه همه اش پیشم باشی و با هم بریم گردش!)
گذشته از تمام این حرفا و اینکه با نوشتن اینها یه کم غصه هام کم شد :
همسر عزیز من!
میدونم که برای آرامش و راحتی ما داری تلاش میکنی و میدونم که خیلی خسته میشی! خسته نباشی ! خدا بهت قدرت مضاعف بده واسه همه کارایی که داری! خدا بهت توان بیشتر بده و اگه گره تو کارت افتاد برات بازش کنه! خدا به زندگیمون برکت بده تا تو کمتر کارکنی و کمتر خسته بشی!
(درحالیکه خیلی دوستت دارم .عاشقتم و میخوامت!)