-با مامانی بای بای کن!(در همین حال خودش دست عروسکش رو به نشانه خداحافظی تکون میده!)
(بچه ام بچه تربیت کردنش حرف نداره!)
۲- بهزاد داره با تلفن حرف میزنه:
-بهزاد:آوا هم خوبه....خیلی شیطون شده....
-آوا:آوا شیطون نشده!!!!
(خدا رو شکر خودش از حق خودش دفاع میکنه!)
۳- میخواست بره بالا خونه مامان جونی.گفتم باید از بابا اجازه بگیری.چند ساعت بعد ناخن گیر آورد:
-مامان!دستتو بده ناخون بیگیرم.....بابا! اجازه میدی ناخونشو بگیرم؟
(فکر کنم اونهم فهمیده باباش همه کاره است!)
۴-داریم از پله ها میایم پایین:
-من: آوا !بیا دیگه!
-آوا: چشم...
(چند دقیقه بعد)-من: آوا! نیومدی که!
-آوا: گفتم چشم دیگه......
(بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟احتمالا توی دلش گفته این مامان من ظرفیت با ادبی نداره!)
۵-توی راه پله ها:
من:آوا! دمپایی ات در اومد.بپوشش!
آوا:چشم خوشگله!
(قربون تو برم!)
۶-از توی راه پله ها داریم میریم بالا.
-آوا: اینجا خونه کیه؟
-من: خونه همسایه!
به طبقه بعد میرسیم.بدون مقدمه:
-ای !خونه تمساحه!!!
(این دوتا کلمه رو باهم قاطی کرده بود:تمساح و همسایه)
۷-دارم پوشکش رو عوض میکنم:
-من:اه اه! چه بوی بدی؟
-آوا:بده منم بو کنم.......وای وای جیشه!به به !
(خیلی ممنون!!!!!!!!!!!!!جیش عالی مستدام!)
۱- با آوا داریم میریم پارک.توی راه یه پیشی میبینه:
:پیشی!! سلام! بیا بگل من !بیا!(بیا بغل من!) من میرم داب داب .(من میرم تاب تاب) زود میام.خوب؟
۲- آوا تخم مرغ صبحش رو نخورده.باباجونش میخواد ظهر به جای نهار اونو بخوره.
:بابا نخور!آوا جونه!(یعنی مال آواجونه! آخه به خودش میگه :آوا جون!!!) مامان جون! برو برای باباجون توخ موغ دویوست کن!(تخم مرغ درست کن!)
۳-توی راه پله ها کفش پاشنه دار من مدام تق تق میکنه:
:مامان من از اینا ندارم!(اشاره میکنه به کفشم!)
:آره مامانی تو از این نداری!
:از اینا دوست ندارم!
:چرا دخترم؟
:تق تق میکنه!پام درد میگیره!(احتمالا دخترم فکر میکرده این تق تقی که میشنوه توی پای من زده میشه!)
۴-آوا درحال دیدن کارتون.مامان جونش عینک زده:
:من عینک ندارم!برو برام بخر!
۵- دارم رانندگی میکنم.بارون شدیدی میاد .مجبورم ترمز کنم:
:مامان !یباش برو!ترسیدم!(یواش برو!)
۶- توی مهمونی یه فیلم ترسناک گذاشتند.صحنه ترسناکش که رسید من دویدم توی آشپزخونه که نبینم:
:مامان!مامان!تسیدی؟؟( البته با کلی ذوق !احتمالا دوست داشت ببینه که آدم بزرگها هم میترسیند!)
دلم میخواست میتونستیم احساسات آدمها رو بهتر درک کنیم تا شاید اونها هم احساسات ما رو درک میکردند.من هیچ وقت نمیتونم احساس زنی رو درک کنم که ناراحته از اینکه شوهرش هر روز براش گل نمیخره!!! چون شوهر من هم نمیخره ولی من ناراحت نیستم!!! اصلا فکر نمیکنم مهم باشه.یا احساس کسی که میگه مادر شوهرم تو پیک نیک از میوه های من نمیخوره و من خیلی حرص میخورم.واقعا اینقدر مهمه که آدم براش حرص بخوره؟ نمیتونم درک کنم چرا باید یه مرد گنده از اینکه زنش صبحها تا جلوی در نمیاد ناراحت باشه ! من حتی احساس بچه کوچولویی که مادرش رفته سرکار رو هم درک نمیکنم با اینکه خودم این روزها رو گذروندم چون فکر میکنم خوب مامانش چند ساعت بعد برمیگرده و در عوض خیلی چیزا هست که اون بچه به دست میاره! واسه همین ناتوانی در احساسات دیگرانه (حتما) که خیلی از احساسات ما آدمها نادیده گرفته میشه و کسی درکشون نمیکنه !
اغلب واسه هرکی درددل کنی( اعم از مادر و پدر و شوهر و دوست و ...) یکی از این جوابها رو میشنوی:"وا! اینم ناراحتی داره!" "برو بابا !تو هم خوشی زده زیر دلت!" "تقصیر خودته دیگه !اگه از اول..." " باید اون موقعی فکرشو میکردی که ...." " همه اش برای اینه که تو تو تو ....."و گاهی حتی جالبتر :" مگه زن هم عصبانی میشه؟" " تو که جوونی اینقدر زود ناراحت میشی چند سال دیگه چی میشی؟" من نمیدونم ناراحتی چه ربطی به پیری و جوونی و یا زن و مرد بودن بودن داره؟ بعضی ها فکر میکنند زنها باید مثل فرشته توی داستان پینو کیو همیشه مهربون و خوشگل و خوشحال باشند.غافلند که ما رو هم همون خدایی آفریده که بقیه رو آفریده .با همون احساسات و عواطف.اون خانوم خوشگل و مهربون و همیشه شاد و خوشحال مال همون افسانه هاست....
ولی کاش میشد کسی رو پیدا کرد که به حرفات گوش کنه بی اینکه سرزنشت کنه ! پای درددلت بشینه بی اینکه نصیحتت کنه !دستاتو بگیره و نگات کنه بی اینکه ناراحتی تو به نظرش مسخره بیاد! و دوستت داشته باشه در حالیکه بدونه تو هم حق داری غصه بخوری عصبانی بشی بترسی گریه کنی چون تو هم آدمی مثل بقیه آدمها و به یاد داشته باشه که تو وقتی دلت پر از غصه است فقط یه همدلی کوچولو به دردت میخوره و نصیحت و سرزنش رو بذاره واسه بعد....