تبليغاتX
آوای زندگی

خوب....بالاخره مهمونی انجام شد.تجربه ای عجیب از شادی آوا از دیدن کادوهاش فوت کردن شمعش و انگشت زدن به کیک شکلاتی....سال قبل شادی اش رو حس نکردم با چشمهام ...کوچولو بود هنوز واسه لذت بردن از یه جشن با شکوه!

اینم عکس آوا خانوم با کیک تولدش:

 

 

 

 

این یکی هم آوا در حال ناخونک زدن به کیکش:

 

 

دیشب توی ماشین نشسته بودم .آقای 19 و آوا هم رفته بودند نون بخرند.یه دختر خیلی خوشگل ولی حسابی نامرتب و ژولیده اومد کنار پنجره و شروع کرد بلبل زبونی....دیدم یه چیزی رو با ولع تمام توی دهنش قرچ و قروچ میده.اول فکر کردم آب نباته  بعد از چند دقیقه دیدم همینطور ادامه داره .....ازش پرسیدم چی میخوری ؟گفت:پول! گفتم :الکی نگو! که یهو یه سکه 50 تومنی از دهنش آورد بیرون !!!!!!!!!!

 

 


جملات قصار آوا خانوم:

 

1-در حالیکه آقای  19 با مگس کش دنبال پشه ها میره و آوا هم با دقت کاراشو دنبال میکنه:

 

آوا: بابا! پشه رو دوباره کشت کن!

 

2-درحالیکه من توی دستشویی  با آوا برای یه جیش ناقابل چونه میزنم:

 

من:آوا! جیش کن دیگه!

آوا: نه! جیش تازه کردم!

 

3-سر سفره نهار درحالیکه آوا داره به زور به بابا ژله میده:

 

آوا:بابا!بخور!

بابا:نه دیگه سیر شدم!

آوا:بخور ببرمت سرسره!

بابا:اگه نخورم منو نمیبری سرسره؟

آوا:نه!!!!!!!

 


 

نمایش افسردگی من:

 

سکانس اول-21 اردیبهشت-پاساژ گلستان-شهرک غرب:

 

بیشتر دخترها و خانومهای هم سن و سال من با یک آقای هم سن و سال خودشون اومدند خرید.سایزهاشون به سختی از 36 عبور میکنه .کفشهایی با پاشنه 10 سانتی متری پوشیدند و چقدر راحت راه میروند!ناخونهاشون به زیبایی مانیکور شده ....هوا داره خنک میشه ...صندلهای خوشگل با ناخونهای پدیکور شده مرتب....از کنارشون رد میشم ...عطرهای خوشبو و اغوا کننده....کیفهای خوشگل و تمیز .....موهای رنگ شده ...سشوار شده....زیبا.....صورتی که مشخصه تازه از زیر ماسک در اومده ....حلقه دستشون نیست....احتمالا هنوز "لم داده در امنیت خانه پدری"* هستند....

اما من.......

چاق شدم خیلی....رویم نمیشه وقتی توی اتاق پرو هستم به 19 بگم مانتو سایز 42 هم به زور دکمه هاش بسته میشه...بعید میدونم توی این مغازه ها که مخصوص باربی های شیک توی کوچه هاست لباسی سایز من پیدا بشه! پاشنه کفشم 3 سانتی است که به زحمت من رو به 163 برسونه! اونم وقتی میام اداره ..چون اگه با آوا برم بیرون کفش تخت میپوشم.ناخونهام کوتاه کوتاهه ! استاد پیانوم کله ام رو میکنه اگه بلند باشه!همیشه میگه : " فخری خانوم 11 هزار تومان میگیره مانیکور میکنه!دلت نسوزه!" صندل نپوشیدم اگه بپوشم لاکهای نصفه و نیمه ام پدیدار میشه.....از کی آرایشگاه نرفتم؟ابروهام شبیه مادر بزرگ سنجد شده! مدتهاست توی کیفم خبری از آینه و کیف لوازم آرایش نیست.از صبح که عطر زدم رفتم شرکت تا بعد از ظهر که 2 ساعت توی جلسه بودم تا ساعت 7 که دوان دوان اومدم اینجا برای خرید هیچ آثاری محض رضای خدا ازش نمونده!کیفم شامل ظرف غذای اداره و کیسه فریزرهای میوه ای که میبرم و دلم نمیاد دور بریزم(فردا هم توی همین کیسه میوه میبرم)...موهام رو از عید که برای فرار از همه رنگهای دنیا مشکی مشکی کردم همینطوری مونده...همه رو پشت سرم جمع میکنم و با یک کش 500 تومانی قال قضیه کنده میشه! صورتم خسته ....زرد ...بی حال از 10 ساعت کار....حلقه توی دستهای کرم نزده و خسته ام گریه میکنه....بیچاره 19....

 

 

سکانس دوم- 27 اردیبهشت-پارک سپهر-شهرک غرب :

 

بیشتر مادرها چاق هستند...یا مثل من از هیکل افتادند....از ترس اینکه بچه هاشون زخمی بشی ناخونهاشون رو کوتاه کردند....مانتوهای راحت پوشیدند ...کفشهای اسپرت بی شیله پیله...پر از راحتی دویدن دنبال بچه ها توی پارک..کیفشون مثل من پر از پوشک و پستونک و غذا و بطری آبه!موهاشونو مثل من با کش بستند....سشوار نکردند...مثل من وقتی براش ندارند...اگه بوی مادرانه شیر ندهند بعید به نظر میاد بوی عطری ازشون به مشام برسه!حلقه دستشونه.... آخه اونها هم مادرند ...مثل من....نمیخوام بگم مادری با زیبایی مغایره که مادر عین زیبایی است....مثل خدا....چون خلق میکنه...ولی زیبا و برازنده بودن یک کم حوصله میخواد ...خیلی کمتر از حوصله مادر بودن....

 

 

 

*لم داده در امنیت خانه پدری عبارتی بود که خیلی باهاش حال کردم از وبلاگ خانوم شین.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط مریم |

از همه جا دلگیرم و غصه دار...بیشتر از همه از خودم....از همه چی....دلم گرفته...بارون عجیبی اونم 25 اردیبهشت میزنه به شیشه ها و سقف ها و صداش همه جا می پیچه....همین الان قطع شد...آسمان بعد از باران.....

وقتی از خودت گله داری به کی باید بگی؟ خیلی سخته ....از همه غر زدنها سخت تره....از همه ایراد گرفتنها سخت تره...چطوری باید تغییر کرد....چطوری باید عوض شد....توی 26 سالگی؟

زوده هنوز واسه بزرگ شدن....واسه زن بودن....واسه همسر بودن....واسه مادر بودن....واسه انسان بودن....ولی کسی اینو نمیدونه .وقتی بد می شی وقتی بزرگ نیستی وقتی همسر نیستی وقتی مادر نیستی کسی نمیگه چند سالته ؟چقدر جوونی واسه پیر بودن؟ همه میگن انسان که هستی ....از لحظه ای که پا گذاشتی روی این زمین انسان بودی..قبل از اینکه راه بری حرف بزنی انسان بودی.....خیلی خوشحال میشم وقتی آوا خودش غذا میخوره.....غافل از مادری که امروز بهم گفت بچه اش بعد از 10 سال به اون گفته براش لقمه بگیره و چقدر خوشحال بود که دوباره مادر شده...دوباره انسان......نگران بود که دست پسرش چی شده ...درد میکنه آیا که از اون خواسته براش نون و پنیر لقمه کنه؟ آوای من فقط بعد از 24 ماه از پله های سرسره بالا میره ...و وقتی رو تاب میشینه به من میگه:" لولم نده! خودش!" من مادرم آیا یا اون؟ یا هر دومون؟

چرا میگذره زمان و من رو با خودش میبره بی آنکه باهاش قد بکشم ...اینقدر که همه رو ببینم ....همه چی رو ببینم....کوتاهه قدم واسه دیدن خیلی چیزا هنوز.....کی بزرگ میشم من؟

من باید بفهمم که تو غمگین می شی زود از من با هر چیزی؟من باید بفهمم که تو نمیتونی درکم کنی؟ نمیتونی عوضم کنی؟نمیتونی انسانم کنی؟نمیتونی تحملم کنی؟من باید بفهمم که بد هستم و تو نمیدونی چه بکنی؟یا تو باید بفهمی من هم یک انسان با همه بدیها که دوستت دارم ...که نمیخوام دلگیرت کنم ....ولی بدم ...دست خودم هم نیست....غر میزنم...خسته میشم...عصبانی میشم...تو باید بفهمی منو یا من یا هر دوتامون باید بیشتر بفهمیم که اون یکی چقدر ما رو میخواد .....دلش میگیره اگه خنده از صورت اون یکی محو بشه!!!!

 

از من غمگین نباش ...روبروم نباش ...کنارم باش ....وقتی بیا روبروم که بخواهیم صورت همدگر رو ببینیم که آرام ترین لحظه دنیاست بعد از روزها و روزها خستگی.... واسه اخم کردن به من نگاه نکن...من میشکنم مثل یک قلب....تو تکیه گاه منی ...تنهام نذار .....اخم نکن....منو ببخش مثل همیشه....

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط مریم |

1-قصه گفتن به سبک آوا:

میمونه یشته (رفته) به پارک خوبی با مامانش .....چرا آشگال می ریزی ؟ حسنی حموم نیشته (نرفته)...موهاشو شونه نکرده....آب خورده.....شیمو سوار ماشین شده لالندیگی (رانندگی) کرده..........تموم شد......

 

2- یک عالمه فکر توی ذهنم وول میخوره ....از جاهای مختلف.....از این که آقای 19 از هفته بعد دیگه جمعه ها خونه نیست.... از اینکه پنج شنبه که قراره عکس یادگاری امسالمون رو بگیریم چه لباسی برای آوا بپوشونم....از اینکه این برنج جدید که خریدم چطوری از آب در میاد....از اینکه کی حوصله داره صندلی بچینه و بعدش جمع کنه ....پنج شنبه چه روزیه.....از الان خسته ام ....برای 35 نفر غذا پختن و میوه چیدن و شربت آوردن....سخته؟ از اینکه قبل از اینکه قسطها رو بدم رفتم گوشواره خریدم.....این از همه اش بدتره....

 

3- چند تا از بچه های شرکت به حقوق جدید اعتراض کردند جواب: اگه جایی پیدا کردید بیشتر بهتون حقوق بده معطل نکنید!!!!!      جای من بودید چه میکردید؟؟؟

 

4- آوا مهدکودکش رو اصلا دوست نداره و نمیره!!! من هم دلم نمیاد زورش کنم .....باید چکار کنم.....مهد کودک خوب با یه فضای بازی ....بدون ساعت خواب .....بدون حضور "سمبوسه" در لیست نهارها و " حلوا ارده" در لیست صبحانه......

 

5-خستگی رو توی چهره ات هر روز می بینم و مهر و عشق .....بدون این دو تا خانوم پرخرجی که دور و برت رو گرفتند راحت تر نبودی؟ نه پیراهن طلایی .....نه جشن تولد...نه گوشواره با مینای سیاه .....

دوستت دارم فقط همین.....

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اردیبهشت1387ساعت 3:22 بعد از ظهر توسط مریم |

 

 

امروز در حال اینتر نت گردی به یه چیزی برخوردم به عنوان: لذت مادر بودن!  که به مناسبت روز جهانی مادر بود.10 نفر از زنهای مشهور دنیا (البته به جز یکیشون که مرد بود) راجع به مادر بودن چیزایی گفتند.با این انگلیسی دست و پا شکسته ترجمه اش کردم بعضی قسمتهاش جالبه:

  

 

خانم آگاتا کریستی(نویسنده و نمایشنامه نویس انگلیسی):

عشق یک مادر به فرزندش به هیچ چیز دیگری در جهان شباهت ندارد.نه قانونی میشناسد و افسوسی در پی دارد.جرات هر گونه خطر کردنی را داراست و هر مانعی را از سر راهش بر میدارد...

 

خانم سوفیا لورن ( بازیگر ایتالیایی):

وقتی مادر شدی در هیچ کجای افکار و رویاهایت تنها نیستی.تو به کودکت و به هر آنچه به او مربوط است متصل هستی...یک مادر همیشه دوبرابر فکر میکند:یکی برای خود و یکی برای فرزندش...

 

خانم آلیس والکر(نویسنده و شاعر آمریکایی):

ما با هم هستیم: من و کودکم....مادر و فرزند..بله...ولی در مقابل هر چه این را انکار کند ما دو خواهریم...

 

پرنسس دایانا(پرنسس والز):

آغوش یک مادر آرامش دهنده تر از هر آغوشی است.

 

اندرو جکسون( هفتمین رئیس جمهور آمریکا):

هرگز زنی مانند او وجود نداشته است.او نجیب مانند یک فاخته و شجاع همچون شیر بود.بعد از این همه سال تنها سرمایه واقعی من مادرم و آموخته هایش میباشد که من تمام زندگی ام را بر پایه آن بنا کرده ام.

 

خانم جین فوندا(نویسنده و بازیگر آمریکایی):

وقتی کودکی از درون تو به این جهان وارد میشود روح و جسم تو را به کلی دگرگون میکند.

 

خانم ژاکلین کندی (همسر سی و پنجمین رئیس جمهور آمریکا):

اگر فرزند خود را به خوبی پرورش ندهی گمان نمیکنم هیچ کار دیگری در این دنیا باشد که بتوانی از پس آن به خوبی برآیی.

 

 

خانم ارما باوم بک(نویسنده آمریکایی):

از زمانی که مادر می شوی قضاوت هایت راجع به هرچیزی به سمت درک و مهر متمایل میشود.

 

خانم مریل استریپ(بازیگر آمریکایی):

احساس مادری همراه با احساس انسان شدن است.همه آنچه میخواهی به همه آنچه نیاز داری کاهش میابد.

 

خانم باربارا کینگ سولور(نویسنده آمریکایی):

قدرت مادری از هر قانونی در جهان تواناتر است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط مریم |

سه تا سوال دارم.....

 

1-آیا زنی با مشخصات زیر "امل" و " عقب مانده" و" متحجر" است؟

 

زنی که طلا خیلی دوست دارد.روی ناخوناش طرح های صورتی و نارنجی میکشه.موهاشو فندقی میکنه.توی کتابها فقط کتابهای لطیف عاشقانه می خونه.از اخبار و سیاست و اقتصاد خوشش نمیاد و هیچ چیز هم راجع بهش نمیدونه و ترجیح میده به جاش فیلمهای خانوادگی ببینه.دلش نمی خواهد سرکار برود.ترجیح می ده وقتش رو با درست کردن کیک ها و شیرینیهای مختلف پر کنه.با مامانش هر روز بره خرید. سبزی بخره و پاک کنه.لباسهارو خودش بشوره و اطو کنه.باقلی و نخود سبز بخره و پاک کنه وخوشگل و با سلیقه بچینه توی فریزر برای بقیه سال.توی هیچ مهمونی شلوار نپوشه(اعم از جین و مخمل کبریتی و شلوارهای Fashion ). لب به مشروب نزنه.توی مهمونی با مردهای دیگه نرقصه و فقط با شوهر خودش برقصه.گلدوزی بکنه و گلدوزی رو دوست داشته باشه.از شمعهای شیک و مدرنی که توی مغازه ها می فروشند زیاد خوشش نیاد. خونه رو با رومیزی های مختلف رنگی و گلهای مصنوعی شاد پر کنه.شبها هم شام بخوره خصوصا غذاهای برنجی اصلا هم به فکر رژیم و اینجور چیزها نباشه. رژگونه صورتی هم دوست باشه و از این رنگهای کرم و قهوه ای خیلی با کلاس خوشش نیاد!!!!.خجالت بکشه با مردها زیاد حرف بزنه یا دست بده.نماز میخونه و به دعا "وان یکاد.." و "آیه الکرسی" معتقده و ماه محرم رنگهای تیره می پوشه.عاشق رقصهای مختلفه:ایرانی عربی و هر وقت آهنگ شاد بشنوه (فرقی نداره از افشین یا اندی یا معین) کمرش رو قر میده! یک کم تپل مپل هم هست و با لوازم آرایش صورتش رو سفیدتر از اونچه واقعا هست میکنه.

 

2-آیا زنی با مشخصات زیر " خشن" و "مرد صفت" و " جلف" است؟

 

زنی که از طلا بدش میاد و به جاش ترجیح میده یک زنجیر سفید بدلی یا یک انگشتر نقره با نگین درشت بندازه دستش.ناخنهاش رو با لاک سفید و برق ناخن تزیین میکنه.موهاش همیشه به رنگ سال ساده و شیک و روی مد!کتابهای تاریخی و سیاسی میخونه و از ماجراهای بی سر و ته عاشقانه خوشش نمیاد.هر شب روزنامه ها رو ورق میزنه. از برنامه های تلویزیون و ماهواره  اخبار سیاسی رو دوست داره.کلی اطلاعات راجع به تاریخ و مذهب داره و میتونه توی هر بحثی شرکت کنه. تحصیل کرده است برای همین هم سرکار میره و دلیلش هم کسب در آمد نیست بلکه حضور در اجتماع و پیشرفته. از کیک درست کردن و سبزی تزیین کردن خوشش نمیاد .به جای اینکه وقت بذاره واسه انبار کردن نخود و لوبیا آماده اش رو میخره و وقتش رو برا ی یاد گرفتن چیزای جدید نگه میداره. از شلوار و لباسهای راحت بیشتر خوشش میاد و از دامنهای گل منگولی و جوراب پارزین متنفره.دوست داره با شوهرش مشروب بخوره و شاد باشه. توی مهمونی با دوستاشون همه با هم می رقصند و کسی به کسی شک نمیکنه اگه با هم برقصند!از گلدوزی و اینجور هنرها بدش میاد و بیشتر از شنا و ایروبیک لذت میبره.تمام خونه اش پر از شمعهای خوشرنگ و شیکه و با وسایل اسپورت با رنگهای فانتزی و ملایم  پر شده.شبها یا شام نمیخوره یا یک غذای سبک .به هیکلش خیلی اهمیت میده و نمیذاره چاق بشه.برای آرایش از سایه های آبی و بنفش و رژگونه قرمز و صورتی خوشش نمیاد و با رنگهای خیلی کم رنگ خودش رو ساده آرایش میکنه.با مردها خیلی راحته و براش با زنها فرقی ندارند برای همین هم کسی به چشن بد بهش نگاه نمیکنه. از دین و مذهب و خرافات بدش میاد و فقط به انرژی های مثبت و TM و یوگا علاقه داره.زاید از رقص خوشش نمیاد مگر خیلی آروم و به مدت کوتاه.فقط موسیقی های سنگین (بیشتر خارجی) گوش میکنه.باریک و بلند و ترکه ای ...همیشه برنزه است.

 

 

 

3-این سخت ترین سواله.....آیا میتوان ترکیبی جذاب با تمام لطافتهای زنانه شاد  و در عین حال مطلع و مستقل از هردو توصیف فوق داشت؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 11:27 قبل از ظهر توسط مریم |

1-مرسی از همه دوستام که تولد آوا رو با SMS یا کامنت توی وبلاگ بهم تبریک گفتند ....شب تولدش خانوم خانومها تا دلش خواسته بازی کرده ...دوتا بادکنک توی یک روز خریده.....توی استخر توپ پریده.....با اینکه سرما خورده بوده غذای مورد علاقه اش(ساندویچ ژامبون مرغ) اونهم یه دونه برای خودش چون اصلا خوشش نمیاد با کسی شریکی بخوره .....یه ظرف بزرگ سیب زمینی سرخ کرده با کلی سس قرمز.....نوشابه تا دلش خواسته......بعد هم که توی ماشین نشستیم اینفدر خسته بود که بی مقدمه گفت:"مامان! دیگه تبلد نریم ها!!!!!"(تبلد: تولد)

 

2-تیراژه-سرزمین عجایب-آوا سوار فیل شده داره بازی میکنه....یه خانم خیلی جوون و شیک و پیک  با شوهرش و دو تا بچه (یک دختر 5یا 6 ساله و یه پسر کوچولوی 7 یا 8 ماهه).خانوم با دخترک توی صف ایستادند و پسر کوچولو توی کالسکه است.به شدت خودش رو به این ور و اون ور میزنه و میخواد بیاد بیرون ....تنش رو انیقدر کش میده که بندهای کالسکه داره کنده میشه و اینقدر اشک ریخته که اون صورت سفیدش قرمز شده.....همه افراد محترم خانواده رفتند پشت کالسکه ایستادند.....من نمیدونم بچه اینقدری اصلا از کجا متوجه می شه که مادر و پدرش دارند باهاش میان؟اول فکر کردم نمی بینند و توی اون همهمه و سر وصدای خسته کننده صدای گریه بچه معصوم رو نمی شنوند ... رفتم به آقا که دسته های کالسکه رو با بی حوصلگی عقب و جلو می کرد گفتم:" آقا! بچه داره گریه میکنه...." خانوم جوون یه نگاه بدی به من کرد ( که توش به تو چه؟ رو بدجوری دیدم) ...اومدم کنار ...بابای بیچاره میخواست بچه رو بغل کنه که مادر گفت:"بغلش نکنی ها!پررو شده!"(بچه رو میگفت ها!!!!!!!!) بعد هم یه نگاهی به بچه کرد و با بی رحمی گفت:"زهرمار! چه مرگته!" مادره با دخترش سوار قطار شدند و من هم اینقدر بچه و باباش رو نگاه کردم که خجالت کشید و بچه اش رو بغل کرد.....جالب اینکه تا بچه رو بغل کرد بچه آروم شد و دستهای کوچولوش رو دور گردن باباش حلقه کرد......خیلی بیشتر از غصه ای که برای بچه خوردم و خیلی بیشتر از نفرتی که از اون زن به دلم اومد احساس عذاب وجدان و ناراحتی از لحظه هایی کردم که از ترس اینکه آوا لوس بشه (چه بیهوده!) باهاش برخوردهایی نه به این شدت ولی مشابه داشتم..... چقدر بی فکری میکنیم و چقدر دیر می فهمیم که اشتباه کرده ایم.....زمان چه زود میگذرد......

3-توی پارک-تا وارد پارک شدم قبل از اینکه بخوام به این فکر کنم که آوا رو کدوم طرف ببرم......عطر دل انگیز یاس مست مستم میکنه.....خدایا شکر برای همه چیزهای قشنگی که آفریدی ......جای هرچی نفرت و کینه از آدمها توی دلم بود با بوی یاس پر شده.....

4- از پایین زنگ میزنیم.آوا با باباش از آیفون حرف میزنه....باباش متوجه نمیشه در رو باز می کنه و آیفون رو میذاره....:

من:آوا! می خوای دوباره زنگ بزنم با بابا حرف بزنی....

آوا:نه! در رو باز کرد دیگه.....

5-نونوش جان تو رو خدا کامنت دونی ات رو درست کن دیگه......

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط مریم |

                                              آوا-۱۶ اردیبهشت ۸۵-بیمارستان بانک ملی ایران

 

 

 

 

 

 

 

چیزی که می خوام بنویسم رو مدتها قبل از اينكه تو پا به اين دنيا بگذاري نوشته ام....مدتها قبل از اينكه حتي بدانم وجود داري.....و امروز به بهانه ميلاد خوشرنگ توست كه آن را برايت به يادگار ميگذارم و براي آنان كه دوستت  دارند و دوست دارند كودكان را:

 

"اي وجود كوچكي كه در قعر تنم آرميده اي, نهفته در ذره ذره وجودم.....فرشته كوچولوي من كه دستهايت در انتظار گرفتن و پاهايت در انتظار رفتن است....عزيزكم كه لبهاي قشنگ تو مي خواهد كه صدايم كند و گوشهاي من .....آه....گوشهاي من كه تشنه شنيدن صداي توست... حالا تو گل زنده اي هستي كه در انتظار روئيدنش هستم.....من سبزي چمن را آماده روئيدنت مي كنم...گلبرگهاي خوابت را از خاك سرد بيرون مي كشم و ساقه كوچكت را نوازش ميكنم و ريشه ات را در قلبم مي كارم.آنگاه از سينه هايم لبريزت مي كنم....اي غنچه نشكفته من ! تا بشكفي در بهار زندگي ات و لبخند زيبايت روشني لحظه هاي من باشد. تمام قلبم را پر از عشق به تو كرده ام...فقط تو و بي قرار به انتظار لحظه اي هستم كه مرا بخواهي...فقط تو....مرا مي خواهي .....براي بودن در كنارم اشك مي ريزي ...براي اينكه در آغوشم باشي ناله مي كني فرياد ميزني...چه كسي در دنيا جز تو برايم اينگونه بوده است؟تو مرا مي خواهي زيرا كه شيره زندگيت در من است و صداي قلب من است كه تو را آرام ميكند و صداي نفسهاي كودكانه توست كه مرا زنده نگه مي دارد از دردهاي بي پايان.....

نمي دانم چند روز سرد و چند شب تاريك و چند هفته ديگر و چند غروب تلخ و چند ماه سخت ديگر مي آيي ؟ نمي دانم زاييده بهار سرسبزي يا مثل من در تابستان گرم مي رويي! دلم مي خواهد هرچه زودتر بيايي ...بعد من تو را روي بالشي از پر قوي سفيد مي خوابانم و به موهاي نازكت دست مي كشم ...دستهايت را مي گيرم و آه .....چقدر مي خواهم لحظه اي را كه با انگشتهاي كوچولويت انگشتم را مي فشاري و من غرق شادي مي شوم.....غرق شادي....

به شكمت دست ميكشم و تو مي خندي و صداي قه قه تو تا دوردستها مي رود....تا قصر سياه غم....آه صداي خنده ات عزيزكم ! قصر غم را ويران ميكند....ويران.....

و دستهايت را به هم ميكوبي و پاهاي كوچكي را كه با فشار به بيرون پرتاب مي كني و چشمهاي سياهي كه من را مي پايند تا از تيررس آنها دور نشوم.....

واي كه دنيا پر است از زيبايي ....از زيبايي....مگر غنچه اي در حال شكفتن از لبهاي تو در حاليكه براي يك لبخند مي شكفد زيباتر است ؟ مگر دريايي آبي تر از تن تو هست و شبهايي سياه تر از چشمهايت؟

واي واي آن لحظه اي را مي سازم كه "مامان"  از حفره كوچك دهانت بيرون مي جهد ....آه كه من بي شك در هفت آسمانم و تو دوباره صدايم ميزني :  مامان.......  من نمي شنوم ....من بر بال ابرها نشسته ام ...هرگز كسي با نامي زيباتر از اين مرا نخوانده است....بگو و مستم كن از اين شراب ناب كه از زبانت بيرون مي آيد.....

در رويايم روزي را مي بينم كه آهسته مي كوشي پاهايت را كوه استواري كني بر زمين... با اين پاهاي ضعيف و كوچولو تا كجا مي تواني كجا مي خواهي بروي عزيزكم ...  آنهم با اين شتاب ....

با همان پاهاي كوچك  با همان شتاب با دستهايي كه مثل بال پرندگان باز شده اند و همان خنده كه لثه هاي صورتي ات از لا به لاي آن پيداست به سوي من مي آيي ...با همان شتاب....

حالا ديگه زبان باز مي كني و واژه ها را يكي يكي مي بلعي و همچون مرواريد هاي غلطان در لحظه هاي من مي لغزاني ...من همه را جمع مي كنم...همه اين گنجينه پربها را....

اميد من! آرزوي من! اي شادي لحظه هايم....لباس سفيدي به تنت ميكنم ...به شانه هايت ...به سينه هايت دست ميكشم ...دستهاي نرمت را در دستانم مي گيرم و به لبانم نزديك مي كنم ..مو هاي لطيفت را نوازش مي كنم ....آنقدر كه در هوا بجنبد مثل شاخه هاي بيد..... صورت نازنينت را مي بويم و مي بوسم و آن وقت تو را راهي مي كنم تا بياموزي....بياموزي نوشتن را ...تا تو هم در شبي سرشار از غمهاي زمان در پائيزي سرد در اتاقكي تاريك مثل من براي كودكي بنويسي كه خواهد آمد و نور خواهد پاشيد به زندگيت.....

اينك اينقدر بزرگ شده اي كه براي ديدن صورت مهربان و روشنت بايد سرم را بالا بگيرم ...گويي به آسمانها مي روي.... پاهايت مثل كوههاي پر صلابت در زمين فرو رفته اند و دستهايت مثل شاخه هاي درختي به اين سو و آن سو ميروند و من به ياد روزهايي مي افتم كه انتظارت را مي كشيدم....

حالا وقت آن فرارسيده كه قلبي كه به من پيوسته است از من بگذرد ....رشته را پاره كند و به سوي دلي ديگر بشتابد...با همان شتاب كه در آغاز راه رفتن داشتي به سويش مي روي ....مي خواهي سرشارش كني از عشق ....از مهر...من چشمهايم را مي بندم و تورا مي بينم كه عاشقانه در برش رفته اي و با لطفي وصف ناپذير در زماني بي پايان و با عشقي پر وسعت لبها را بر لبهايش گذاشته اي و دستهايت را كه حالا خيلي بزرگند به گردنش آويخته اي.....برايش شاخه اي گل رز ببر ...گل رز سفيد ...من مي دانم در قلبش چه هياهويي مي شود......

 

 

                      آوا-۱۶ اردیبهشت ۸۶-در کنار مامان و بابا و کیک تولدش

                           

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 12:47 بعد از ظهر توسط مریم |

اين متن رو درست ٢ سال پيش د رچنين روزي توی دفتر خاطراتم نوشتم.اون موقع وبلاگ نداشتم واگرنه حتما توی وبلاگم می نوشتم.ولی خوب حالا فرصت هست تا به بهانه سالگرد تولد آوا توی وبلاگم بذارمش....چه روزي و چه شبي.....:

"الان كه مي نويسم در واقع ١٥ ارديبهشت ٨٥ نيست...١٦ ارديبهشت ٨٥ است...چون ساعت ١٢:١٠ دقيقه نيمه شب است.امشب احساسم اينقدر متفاوت از تمام روزهاي زندگي ام است كه اصلا نمي دونم چطور توصيفش كنم؟

فردا صبح ساعت  ٨ دختر كوچولوي من پا به اين دنيا مي گذارد و من براي اولين بار صورت مثل ماهش رو مي بينم.اينقدر مشتاقم كه هر چه زودتر چهره كوچولويش را ببينم كه حد و حسابي نداره.خدا كند اين ساعتهاي آخر هرچه زودتر بگذرد .راستش مي ترسم.خيلي از عمل جراحي ميترسم.البته خوشحال هم هستم.اصلا نميدونم.خدايا كمكم كن تا فردا به راحتي بگذرد و دختر من زودتر سالم و سرحال به دنيا بيايد.خدايا كمكم كن كه امشب بيشتر از هر شبي در زندگي ام به تو احتياج دارم.

براي دخترم آوا:

دختر كوچولوي معصومي كه قرار است فردا براي نخستين بار پا بر كره خاكي ما بگذارد و از جهان بي كران آسمانها و معنويات به جهان جسم و ماديات وارد شود هنوز نمي داند كه در اين دنيا چقدر سياهي هست... چقدر بدي هست.... چقدر نفرت هست..... چقدر جنگ هست..... چقدر بي عدالتي هست....نمي داند كه انسانهاي بدخواه و بد طينت در گوشه و كنار زمين پراكنده اند تا زندگي را بر غنچه هاي سفيدي چون او تلخ كنند...نمي داند سرما هست....سياهي زمستان است...تاريكي شبها هست.....

ولي ......

حتما ميداند هر بهار هزاران درخت شكوفه ميكنند و هزاران پرنده با پرهاي رنگارنگ بر شاخه هاي آنها آواز مي خوانند ...مي داند در هر زمستان گرماي بودن او در كنار ما سرما را از خاطر مي زدايد و فقط برف بازي را در يادمان زنده مي كند....مي داند شبها براي ما( براي هر سه ما) نه به معناي تاريكي بلكه آرامشي است دلپذير و سكوتي است بي نظير در آغوش او .....

مي داند با عشق تمام قله ها را تسخير ميكند ...دل سنگدلان را نرم ميكند ...مي داند با مهر , ذات بدطينتها را هم مي توان همچون آينه صاف كرد.حتما ميداند كه دنيا با همه سختي ها و تلخي ها  , در كنار آدمهايي كه دوستشان داريم ...دركنار طبيعت....در كنار موسيقي و در كنار تمام احساسات لطيف بسيار زيباست....."

 ساعت ۱۲:۱۰شب-۱۶/۲/۸۵

                     

                                                              

                                                         نوروز ۸۵-قبل از تولد آوا

 

+ نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط مریم |

ساعت حول و حوش ۱:۳۰ظهر شنبه دوم اردیبهشت سال ۸۵ است....دل توی دلم نیست....آخه این فسقلی چرا تکون نمی خوره...از دیروز صبح تا حالا اصلا تکون نخورده ....ای تنبل! یک کم وول بخور...دلم تنگ شده واسه مشت و لگدهات....کلی هم کار توی شرکت...هیچ کس هم مراعات ما رو نمیکنه....مرخصی می گیرم و تمام پرونده های جورواجور رو همون جا رها میکنم....بعد از ظهر خاله گفت :"دختر! باید بیای سونو گرافی!" آخر شب ساعت ۱۲ شب توی خیابونها و بیمارستانها با این شکم گنده می گشتیم تا ببینیم چرا تکون نمیخوری؟بالاخره گفتند که مایع داخل رحم(!!!) از حد طبیعی کم شده و باید استراحت کنم ....از روز سوم اردیبهست کار من شده خوردن و خوابیدن و دیگه رانندگی نکردن ....آخه روز آخر هم یعنی دوم اردیبهشت خودم تا شرکت رفتم و برگشتم....بدم نمیآد بیمارستان هم خودم برم!....

۱۵ اردیبهشته .....صبح تا دلم خواسته خوابیدم....چهارشنبه بهم گفتند باید شنبه صبح ساعت ۸ برم واسه زایمان....می ترسم....عجب جمعه ترسناک و دلپذیری.... قرار بود بابای فردا نهار ما رو مهمون کنه که دکتر گفت نباید غذای سنگین بخوری! یه سوپ الکی ولکی خوردم و خوابیدم....خاله و دایی آقای شوهر بعد از ۵ سال اومدند و نمی شه نرفت و ندیدشون...اونهم آخرین شب زندگی دوتایی....گشنه ام بود خیلی ....چرا نمیذاشتند چیزی بخورم!....بدترین قسمت ماجرا این بود که با پاهای خودت بری و از "لادن" یک کیک گنده شکلات و نسکافه بخری و دو دستی تقدیم اقوام بکنی و اقوام هم بنشینند با اشتها حالا نخور کی بخور.....و تو نگاه کنی و دلت بخواد خیلی دلت بخواد....ولی زشته باید بگی :"زیاد هم میل ندارم!" تا بقیه عذاب وجدان نگیرند....حالا من کل حاملگی میل به هیچی نداشتم ها ....چی شده امشب دلم شیرینی میخواد نمی دونم.... حرف میزدند....توی دلم رخت می شستند....تو کجایی؟در گستره بی انتهای این جهان تو کجایی؟ من وتو داریم آخرین لحظه های یکی بودنمان را سپری میکنیم....از حدود ۱۰ ساعت دیگه من و تو دیگه واقعا من و تو میشیم.... دلم برای این شبهایی که با ضربه های بی نظیر پاهات از خواب بیدار می شم تنگ میشه....حیف که دیگه به من وصل نیستی که هر جا برم ببرمت....  ولی حیف که روزهای بی خیالی و شبهای خواب یکسره تا صبح هم با اومدنت تموم می شه....ساعت ۱۱ میرسیم خونه....یه لباس آبی روشن می پوشم...موهامو باز میکنم و با تمام سلولهای تنم نفس میکشم میخوام بهت بگم اینجا هوا چه جوریه!با این لباس احساس روحانی بودن می کنم ....فردا گناهام پاک میشه...فردا به خدا نزدیکم....فردا خلق میکنم....تو رو ....اسمت رو از ۵ ماه پیش انتخاب کردیم...آوا....آوای زندگی ما....آوای شادی ما و آوای تمام لحظه های ما....دفتر خاطراتم رو باز میکنم و برات می نویسم .....برای تو ....بابای فردا داره با دوربین دنبالم میاد...:"چی مینویسی؟امشب چه شبیه؟منو نگاه کن...." نمی تونم ...تو که نمی دونی توی دلم چه خبره ....همونطور که من نمیدونم توی دلت چه خبره .....تکه ای از وجود تو در منه....می چرخه...وول میخوره....دست و پا و چشم و ابرو داره....باید نگران من و اون تکه از وجود خودت باشی...هستی ...از چشمات می خونم.....ساعت ۱۲:۳۰ می خوابم..... یادم نیست چه خوابهایی دیدم....صبح ساعت ۶:۳۰ از خونه می ریم بیرون...."نمیشه برام از این گلهایی که سر چهارراه می فروشند بخری؟ من از این گلها دویست دارم..." دارم از آخرین لحظه های ممکن برای لوس کردن خودم استفاده میکنم....تو هم زیاد لوسم نکردی.... می ریم دنبال مامان....عصبانیه ...مثل همیشه....یا با بابا حرفش شده....یا از دست داداش کوچیکه حرص خورده...حالا امروز خوش باش....میایم توی ماشین....گردنبندی که شوهر برام خریده نشونش میدم....سفیده ....قشنگه...عاشقشم....من رو یاد آوا می اندازه...تو راه فکر نمیکنم...حرف میزنم...یادم نیست از چی....پلیس جلومون رو می گیره...:"آقا!اینجا طرح ترافیک...." ما داریم میریم که سه تایی برگردیم.....بیمارستان ....قلبم تند میزنه...خوابم گرفته...لباسام رو در میارن یک لباس آبی ...یک کلاه آبی....می ترسم....چرا نیومدی چند دقیقه با هم تنها باشیم ....از بقیه خجالت می کشی...همیشه نگران حرفهای مردمی....کاش فقط ۱۰ دقیقه قبل از رفتن توی اتاق عمل می اومدی پیشم...ولی این ور و اون ور میرفتی...بهت نیاز داشتم...کاش بوسم میکردی....حیف شد...لحظه ای که گذشت و روزی که دیگه تکرار نمیشه تا بیای و جبران کنی...اونچه باید میکردی....رفتم روی ترازو...۶۳ کیلوگرم....خدایا...کی دوباره لاغر میشم.... سرم بهم وصل کردند....خوابیدم ....مامان میگفت سفید سفید شدی ...رنگم پریده بود از ترس یا خدا بود که بالای سرم ایستاده بود و نورش تابیده بود تو ی صورتم؟ دکتر بیهوشی باهام شوخی میکرد...."چه تخت باریکی...پس زنهای چاق چطوری زایمان میکنند؟"جواب داد:برای اینه که دکتر تا شکم فاصله کمی داشته باشه....هنوز هم می خوای اپیدورال کنی؟نمی خوای بیهوش بشی؟ ...نه ....میخوام بیدار باشم.....وای .....وای....دردی تیزتر ازاین سوزن در عمرم نکشیده بودم....خوابم گرفت .....صدای گریه رو شنیدم ولی خواب بودم ....با دهانی که به سختی باز میشد از خاله پرسیدم دختره؟گفت:آره!...خاله!میخوام بوسش کنم....بوسش هم کردم....با لبهایی که از تشنگی خشک شده بود...صورت خیسشو بوسیدم....سیاه و پر مو....آخه سه هفته زود اومدی مامانم....چه راحت کنده شدی ....ولی این درد تا چند روز عذابم میده...نذاشتند ببینمت....توی دستگاه بودی ...ریه های کوچولوت توان نفس کشیدن نداشت....به من نگفتند که کبود شدی....هرکاری کردم گفتند نمیشه ببینیش ....بالاخره فیلم رو آوردند تلویزیون رو روشن کردند ...دیدمت....کوچولوی پشمالوی من! خدایا فراموشم نمیشه....تا ساعت ۱۲ شب تا اشک داشتم ریختم ....بابای تازه رفت...همه رفتند ...من موندم و مامانم ....بعد از سالها ....شاید بعد از ۲۴ سال ( از همون شبی که من اومدم توی دنیا و با مامانم فارغ از همه جا تنها بودم) با مامان خلوت کردم....امشب برای اولین بار می فهممت....می فهمم چی توی دلته....برای سه تا بچه ...امشب برای اولین بار من و تو با همیم..بی اینکه بترسیم کسی صدامون رو میشنوه ...بی اینکه بری اداره...بی اینکه توی آشپزخونه باشی....بی اینکه به داداشم دیکته بگی....بی اینکه با خواهرم جر و بحث کنی....بی اینکه بترسی الان بابا میاد خونه و خونه نامرتبه...بی اینکه کشیک باشی ...بی اینکه شب نباشی...بی اینکه سیگار بکشی...با همیم درحالیکه من میتونم گریه کنم و تو بفهمی ....من حرف بزنم وتو گوش کنی...فقط من و تو توی یک اتاق ...هیچ عجله ای درکار نیست....هیچ نگرانی ...جز برای آوا....ساعت ۱۲ در باز میشه و خاله میگه میتونم برم بهش شیر بدم....قراره ببینمش...بهش دست بزنم و لمسش کنم برای آولین بار....چه رویایی...وقتی ومدم توی سالن بین ۵ یا ۶ تا بچه یک شکل و یک اندازه تورو شناختم ....صاف اومدم بالای سرت....تو از خودمی ....اصلا خود منی و خود بابای تازه....مگه میشه نشناسمت....بغلت کردم ....بوسیدمت ....شیر بهت دادم و دستای کوچولوت رو گرفتم توی دستام...موهای سیاه سیاهت رو دیدم و تن ظریف و بی پناهت ....اون شب ۱۶ اردیبهشت سال ۸۵ بود....

+ نوشته شده در شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط مریم |

شین...صاد...ضاد...طا...ظا...عین...غین...ف...

وقتی می شمرم می بینم بین "شین" و "ف" توی حروف الفبا شش تا حرف دیگه هم هست....از نظر تلفظ هم "شین" و "ف" هیچ شباهتی به هم ندارند....مثل همدیگه هم نوشته نمیشن!پس چرا...آخه چرا........چرا آوا به جای "ف" توی همه کلمات میگه"ش"؟؟؟؟؟

برای اینکه شما عزیزان را به عمق فاجعه ببرم به کلمات زیر که ما روزانه از آوا می شنویم دقت فرمایید(برای کشف کلمه مورد نظر کافی است به جای همه "ش"ها حرف "ف" را قرار دهید):

۱ـاین ناش* منه!

۲-اگه گشتی** این چیه؟

۳-دستام کثیش*** شده!

۴-از بابا اجازه گرشتم*****!

۵-مامان! حموم رشتی******؟

۶-مامان! برام پوشک******* میخری؟

*ناف

**گفتی

***کثیف

****گرفتم

*****رفتی

*******پفک!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط مریم |

توی این چند روزی که صدقه سر سرماخوردگی توی خونه موندم با تمام بی حالی ها و بی حوصله گی ها به نکات تازه ای پی بردم.یکی از مهمترینهاش اینه که تازه فهمیدم وقتی پیش آوا باشم من خیلی بیشتر لذت میبرم تا اون.قبل فکر میکردم اگه بیام توی خونه بشینم در حق بچه فداکاری کردم ولی الان فکر میکنم که دارم در حق خودم بد میکنم که خودم رو از این لذت بی انتها محروم کردم و به جای اینکه لحظه لحظه قد کشیدنشو ببینم روزهامو با پمپ و سیلندر و شلنگ گاز و اینجور مزخرفات پر کردم.اصلا اصلا اعتقاد ندارم کار برای یه زن میتونه تفریح باشه! میتونه یه پشتوانه باشه ....یه تکیه گاه واسه روز مبادا....حتی اعتقاد ندارم که زنهایی که میان سرکار بیشتر از زنهای خونه نشین از اموزشهای اجتماع بهره میگیرن.راستش تازه فهمیدم من که روزی ۹ ساعت خودمو توی یه سالن ۳۰ متری اسیر کردم اصلا نمیفهمم توی اجتماع چی میگذره!ولی وقتی میرم توی خیابون....توی بانک...توی مغازه ها می بینم توی این اجتماع چه خبره! اگه به جای همه اینها توی خونه میموندم کمتر می خوردم کمتر می پوشیدم ولی بیشتر می دیدم بیشتر حس میکردم بیشتر فکر میکردم بیشتر میخوندم بیشتر یاد میگرفتم بهتر نبود؟ نمیدونم ....فکرم مشغوله...شاید همه اینها به خاطر این چند روز استراحت باشه که بهم مزه کرده !شاید هم دلم میسوزه واسه لحظه هایی که دیگه هرگز تکرار نمیشن....لحظه های گل کردن غنچه کوچولوی زندگی مون...

میدونم بیشتر اون زنهایی که دست از کار و پیشرفتهای شغلی کشیدند و روزهاشونو وقف بچه ها  کردن هم الان حال من رو دارند و روزی هزار بار با خودشون میگن بهتر نبود به جای سبزی پاک کردن و ملیله دوزی(!!!!!!!!)  می اومدن توی بطن جامعه و بزرگ میشدن ....دستشون رو جلوی شوهرها واسه ۵ هزار تومان پول آرایشگاه دراز نمیکردند .... خوب این که ذات آدمهاست که همیشه نگران باشن نکنه تصمیمی که گرفتن اشتباه باشه..ولی من کلا به یه اعتماد به نفس کاذب دچارم که بهم میگه تا حالا تصمیماتم غلط نبوده و از هیچ کدوم ضرر نکردم ...اون چیزایی که تا حالا رنجم داده و اذیتم کرده یا از بعضی بی تجربگیها در مسایل جزیی بوده با از بد روزگار و شانس و قسمت (که بد جوری باورش دارم!)

با همه این حرفها فعلا که آلوده سر کار اومدن و صبح ساعت ۹ کارت زدن و تا ساعت ۵ دویدن و بعدش بدو بدو خرید کردن و دنبال بچه رفتن و شام پختن و مابقی روزمرگیهای دلپذیر زندگی هستم...ناراضی نیستم ....خدای مهربونم رو شکر میکنم که همه چی خوبه ...همه چی معمولی...اونجوری که باید باشه...سر جاش....اونچه که گاهی (مثل امروز) غم توی دلم میذاره اینه که امروز صبح یه صورت خوابالو با موهای ژولیده و یه پستونک توی دهن نیومده بالای سرم که بگه:"مامان !بریم صوبون بخوریم!"  به جاش صبح که یواش در رو می بستم توی خواب ناز بوده و ترسیدم که اگه بوسش کنم بد خواب بشه....

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط مریم |

-آوا:مامان برام توخ موغ پخته میکنی؟

(توخ موغ: تخم مرغ)

باباش توی پمپ بنزین کارت سوخت رو میذاره توی دستگاه:

-مامان! بابا می خواد پول بگیره؟

(داشتید که دستگاه کارتخون رو با عابر بانک اشتباه گرفته!)

آوا از دستشویی میاد بیرون از دستاش آب میچکه .میدویم به سمت اتاقش برای حوله آوردن....

ـمامان! از دستام داره بارون میاد!

دیروز تازه به علاقه وافرش به لیمو شیرین پی برده و تا میخوره میگه مامان دوباره.آوا بعد از خوردن سه تا لیمو شیرین پشت سر هم:

-مامان! چه خوبه ها لیبو!

(لیبو:لیمو)

برنجا رو داره میریزه روی زمین:

من:آوا! مگه قرار نشد چیزی روی زمین نریزیم؟

آوا: نه!

(خیلی ممنون!)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط مریم |

نام تو مرا همیشه مست میکند......

بهتر از شراب .....بهتر از تمام شعرهای ناب.....نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی است....

من تو را به خلوت خدایی خیال خود......بهترین بهترین من خطاب میکنم....بهترین بهترین من!

 

                                     

 

                         

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 12:45 بعد از ظهر توسط مریم |

 لالایی کن بخواب ! خوابت قشنگه.........گل مهتاب شبها هزار تا رنگه

یه وقت بیدار نشی ازخواب قصه ........یه وقت پا نذاری تو شهر قصه

لالایی کن لالایی کن....مامان تنهات نمیذاره .....

 دوستت داره دوستت داره ...می شینه پای گهواره

همه چی یکی بود و یکی نبوده...به من چشمات میگه دریا حسوده

اگه سنگ بندازی تو آب دریا ...میاد شیطون با ما به جنگ و دعوا

دیگه ابرا تو رو از من می گیرن...گلهای باغچه مون بی تو می میرن

لالایی کن...لالایی کن ....مامان تنهات نمی ذاره..

.دوستت داره دوستت داره... می شینه پای گهواره

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط مریم |

امروز روز توست! هرچند روز پاکی توست که مدتهاست ازش دور شده ای....از پاکی و طراوت و باغ و گل و شبنم و رودهای جاری و سنگهای زیبا دور شده ای....دست نامهربان ما انسانها تو را از آنچه لایقش هستی دور کرده است....دست بی لطافت ماست که گلهایت را از شاخه میچیند و در گلدانهای طلایی می میراند....شاخه های درختانت را میشکنیم و درختانت را با بی رحمی از جای در می آوریم و جای آن آجر و سیمان روی هم می گذاریم...بی رحمانه است ...با تو این گونه رفتار کردن.... با تو ...

با تویی که آنقدر بزرگی که هفت میلیارد انسان بر روی تن تنومندت راه می روند و تو دم نمی زنی ...میلیاردها انسان از آبی که در رودهایت جاری است می نوشند و تو باز می بخشی....میلیاردها انسان از گیاهانی که از دل تو می رویند زنده اند و تو می رویانی دوباره و دوباره ....میلیونها انسان از سنگهای زیبایی که در سینه تو پنهان است روزگار میگذرانند....پا به درون حفره های تاریکت میگذارند و تو را می جویند ....تو چقدر مهربانی....شاید همه آن سختی های که کشیده ای سبب شده اینقدر رئوف باشی....پیش آمده که روزها و روزها تشنه بودی و از طراوت باران محروم....درختانت خشکیده اند و پوست سبزت زرد شده از بی آبی ....ولی صبوری کردی تا آسمان در جواب نماز و نیایش مردمان اشک ریخته و باریده بر تو.... چقدر سخت بوده حتما دیدن فرزندانت زمانی که با بی رحمی خون یکدیگر را بر چهره تو پاشیده اند ....چقدر جنگ دیده ای و چقدر صلح که انتظارش را میکشی..... با آنچه ما انسانها ساخته ایم و یکدیگر را با آن میکشیم....

چقدر مهربانی که هرکودکی چشم بر دنیا میگشاید اولین قدمهایش را بر سینه تو می نهد و هر انسانی چشم بر دنیای فانی فرو می بندد در سینه پر از راز تو آرام میگیرد....

چقدر شگفت انگیزی که گوشه ای از تو جنگلهای سر سبز است و سرشار از برگ و درخت برای تنفسی دوباره و گوشه ای زیبایی بی بدیل کویر ......صاف و یکدست.....بی هیچ نشانی از وجود برای تنها شدن و تفکر.....گوشه ای خشک خشک و در انتظار قطره ای آب و گوشه ای دریاهای بیکران و آبی .....بی انتها.....وهم انگیز....

چقدر چوب درختانت را ورق کرده ایم و بر آنها نوشته ایم و ندانسته ایم که کجا می اندازیمشان؟چقدر گندمهای طلایی ات را خوشه خوشه چیده ایم و نان کرده ایم و ندانسته ایم که کجا انداخته ایم؟ چقدر بر تنت زخم زده ایم و طلای سیاهت را از اعماق وجودت بیرون کشیده ایم تا بسوزانیم و بسوزانیم و دود سیاه آن را به یار دیرینه ات (آسمان) دمیده ایم........... خداوند ما را ببخشد و یاریمان کند که بیشتر دوستت بداریم...نگذاریم تو به زباله دانی دنیا بدل شوی....تو بزرگی و پر از شگفتی...پر از آب و سبزی و کوه و دشت...گل بکاریم و گل نچینیم....درخت را نوازش کنیم و بر تنش زخم نزنیم....هر چیزی که میشود دور نریزیم نریزیم......دور انداختن خود فریبی بیش نیست...از اسمش پیدا است ...دور می اندازیم ...دور دور تا نبینیم و فکر کنیم که نیست....نابود نمیشود آنچه به راحتی از خود دور میکنیم...دور میکنیم از خود همین..... نمی پرسیم کجا میرود؟ مادر مهربان ما نمیتواند آنچه ما می سازیم در خود هضم کند...مهربان باشیم با زمین تا مهربان باشد با ما و فرزندان ما ..........

 


+ نوشته شده در دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط مریم |