تبليغاتX
آوای زندگی

 

1-(در حالیکه باباش داره سیکار میکشه)

 

آوا:باب !سیگار نکش...کار بدیه....

 

2-(آوا یک تکه نخ رو کرده توی دهنش و لیس میزنه....من هم شروع کردم برای اینکه متوجهش کنم  با سر دیگه نخ همون کار رو کردن)

آوا: مامان! نکن....مریض می شی ...می ری دکتر ...آمپول میزنه ها....

 

3- (چند تا پسر بچه توی کوچه هستند که غروبها توپ بازی میکنند و هر وقت آوا رو میبینند میان باهاش بازی-یه بعد از ظهر وقتی در رو باز میکنیم بریم بیرون)

آوا: آخ جون ....پسر....

 

4-( ساعت 12 شب ....خونه مادر بزرگش):

 

آوا: کم کم بریم خونه مامان!

(کم کم رو داشتید دیگه!!!!)

 

5- (آوا در حال نقاشی)

من:آوا ! بیا بریم تو تراس دیگه!

آوا: صبر کن....کارم تموم بشه!

 

6-(آوا داره کفش میپوشه ...پدر بزرگش اومده توی راهرو ازش خداحافظی کنه)

آوا: بابا جون!تو هم میایی؟

بابا جون: نه ! دخترم!

آوا: پس برو خونه تون دیگه!

 

7-( صبح توی ماشین ....داریم میریم مهد...باهاش حرف میزنم)

من: آوا! چرا جوابمو نمی دی ؟

آوا: حرف زدن رو دوست ندارم...میخوام بخوابم...

 

8-(وسط بازی با آوا)

من:آوا! ببین جوش زدم!

آوا: بازی کن   خوب میشه!

 

9-(وسط بازی با آوا)

آوا: ام (پستونک) کو؟

من: میخوای بخوابی؟

آوا: آره...

من: خوب بریم بخوابیم..

اوا: نه من میرم بخوابم...تو بازی کن ها....

 

10- ( صبح دارم لباس میپوشم)

آوا: مامان! چقدر شکمت گنده است!

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

( به خدا من شکمم اینقدر هم گنده نیست!)

 

11-(پشت تلفن دارم با آوا حرف میزنم)

آوا:مامان !امیر رو زدم...

من: چرا ! زدن کار بدیه ها!

آوا: آخه پسرها رو باید زد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط مریم |

روزی که خواستند به عقد پسر عمه اش در بیارندش فقط ۱۱ سالش بوده...در حالیکه توی کوچه لیله بازی میکرده شاید با سوزش تند نیشگون مادر روی بازوش سر سفره عقد نشسته....تا ۱۵ سالگی حامله نمیشه....کم کم پچ پچ ها شروع شده...بالاخره یه دختر ریزه میزه سبزه مومشکی...خودش میگه باباش براش مثل خدا بوده....بلند بالا و قوی و پرهیبت....هنوز چند ماهی از تولد دخترک نگذشته بود که سرطان خون امان پدر رو می بره.... خودش میگه ۱۶ سالگی خیلی زود بود واسه بی پدر شدن... دو تا دختر دیگه پشت سر هم اومدند.اون روزها تنها بود و غریب ...ریشه میزد ....قیچی میکرد....چله میانداخت....از روی نقشه دونه به دونه رج به رج....هزار رنگ رو با غمهاش میامیخت....قالی میبافت....بافت و بافت و شانه زد قالی ها رو و موهای دخترکان سبزه روی لاغری که دورش میخرامیدند....با شوهری که تا ۲۵ سال بعد اون رو توی خونه محبوس کرده بود  نمیذاشت هیچ جا بره  حتی خونه مادرش....هر تابستون سه تا بچه قدو نیم قد رو از جاده های داغ از تهران تا قم تا کاشان تا نطنز تا روستاش میرفت و زردآلوهای باغ رو جمع میکرد و روی پشت بوم خشک میکرد واسه شب یلدا....میگه شوهرش یه قطره آب میریخته روی خاک کویر و زیر آفتاب تموز و میگفته تا این خشک نشده برو از رودخونه آب بیار!پاییزها انارچینی .....زمستونها زیر کرسی توی خونه ....توی همین رفتن و اومدنها دختر کوچیکه توی یک شب غریب و سخت از دست میره...میگه شب بیدار بوده تا صبح ولی یک دم چشم هم گذاشته و وقتی باز کرده بچه ۲۰ ماهه اش از فرط بیماری دیگه نفس نکشیده....نمیدونه کجا خاکش کردند....فامیلهاش بد میدونستند دختر بچه که میمیره جاش معلوم باشه... کم کم صدای فامیلش در میاد....شوهرش عاشق دختراش بود....شبها واسه اینکه مسخره اش نکنند تک و تنها میرفت توی خیابون و واسه دخترش اشک میریخت...ولی بقیه ولش نمیکردند....میرن مشهد .......از امام رضا میخواد بهش پسر بده ...قول میده که هرچی پسر داشت توی اسمش "رضا" بذاره....سال بعد یک پسر....بهترین سالهای زندگی اش بود..."محمد رضا" چند سال بعدش "علی رضا" .....تمام این سالها با فقر گذشت ....مغازه شوهرش آتش گرفت....شریکش سهمشو خواست....قالی میبافت....سخت بهش گذشته بود همه جوونیاش....حالا سی سالش بود....با بچه آخری که عزیز و دردونه اش بود....آخه تازه فارغ از همه سختی ها بود...سواد نداشت...میگه قالی میبافتم تا نصفه شب تا بچه هام درس بخونند بلند بلند تا خوابشون نگیره....وقتی خواسته پسرش رو دبیرستان البرز ببره پول نداشته...تنها کاری که ازش بر میاومد این بود که بشینه و به اونها اطمینان بده که پسرش بهترین شاگرد مدرسه میشه...میگه یک هفته از صبح تا عصر نشستم پشت در اتاق مدیر....ولی این آخری خوش به حالش شده بود درس نمیخوند ...شیطنت میکرد...آخه عزیز دردونه مادر بود....خیلی دوستش داشت ...سه تای اولی رو میفرسته دانشگاه ....سالهای بی خیالی ...سالهای شادی...سالهای مهمونی های پشت سر هم...سالهای خونه خریدن....

سالها میگذره .....بیشتر از بیست سال ...همه بچه ها سر خونه و زنگیشون غرق توی روزمرگی اند.... غرق در رزومرگی که برای اون فقط غصه به همراه داره و تا نیمه شب بیدار دعا خوندن....دختر اولش پیر شده از دست شوهری بهانه گیر....دومی بعد از ده سال هنوز بچه نتونسته بیاره...بعد از اینهمه دوا و دکتر...   "علی رضا" ی دردونه اش ولی همه اش ناله داره از سردردهای عجیب و غریب...همه بهش میگن از بس عصبی میشه...از بس لوس شده...تحمل سختی نداره....ته تغاری....سردرد و سر درد.....تازه سی سالش شده....سرگیجه....حمله های عصبی....چشماش تار میشه....رگهاش میزنه بیرون....شبها بیداره...خوابش نمیبره....روزها سرگردان...کارش رو مدام عوض میکنه...به زنش شک داره...چرا همه چی داره به هم میریزه....یه روز غمآلود پاییزی بستری میشه...ام اس....قطعی شده....اگه حمله عود کنه نیمه راست بدنش برای مدتی فلج میشه....رانندگی هم دیگه نمیتونه بکنه....دکترها کار خودش رو(حسابداری) براش قدغن کردند....به مغزش فشار میاد...زنش حوصله مریض داری نداره...بچه ها هم که سر و صدا دارند ...میگن خونه زنده جای آدم مریض نیست...مادر اما....همیشه مادره....ولی این مرض موذی آروم آروم شیره جون پسر عزیز دردونه اش رو میگیره...جلوی چشمهای خسته و خیسش پسری که فقط سی و پنج سالشه توان خوندن و نوشتن رو از دست میده....خودش حتی برای خریدن داروهاش سواد نداره...آمپول زدن یاد میگیره توی شصت سالگی ....تا ساعت ۲ صبح توی مطب میشینه.....شبها توی راهروهای بیمارستان میخوابه تا صبح...روزهای خوش اونقدر ندیده حتی که یادش کنه....پسرش حواس  و حافظه اش رو کم کم از دست میده...جز یک مادر چه کسی توان این رو داره که در یک ساعت به یک سئوال ده بار جواب بده.... به جز یک مادر  چه کسی بی اختیاری یک مرد سی و چند ساله رو بی هیچ زجری تمیز میکنه....جز یک مادر چه کسی میتونه کنارش بایسته و به نمازخوندنش گوش بده تا اشتباه نخونه....هر روز ساعتها باهاش حرف بزنه...هنوز در حیرتم که با کسی که هیچ نمیداند از وقایع روزگار چه حرفی میتوان زد؟ ولی بی بی پیر قصه من خسته نمی شود از لقمه گرفتن تا امروز....فقط زمانی کاری از دستان پیر و پینه بسته اش بر نمیآید که پسری با ۹۰ کیلو وزن غش کرده...چگونه بلندش کند...گفتیم چرا میخواستی بلندش کنی ؟ میذاشتی کف خیابان بخوابه تا آب بریزی روی صورتش...."زمین از آفتاب داغ بود....پشتش میسوخت اگه بلندش نمیکردم...."در جواب این چه توان گفت...روزی هزار بار میپرسه یعنی خوب میشه....شوهرش میگه:"اگه خدا بخواد همه چیز ممکنه...خوب کردن این پسر که براش چیزی نیست....."

با تمام سادگی که در یک مادربزرگ ممکنه وجود داشته باشه میگه وقتی چهره هراسان پسرش رو میبینه که به دنبالش از این اتاق به اون اتاق لنگان لنگان قدم برمیداره یاد صورت بره هایی میافته که قدیمها از مادر جدا میردنشون تا به قتلگاه برن...

خدایا جز آنکه معجزه ای از دستان توانای تو بیرون آید آنچه در این لحظات پر از غم نیمه شب از تو می خواهم شکیبایی برای مادربزرگم است.......

+ نوشته شده در یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط مریم |

راجع به زندگی زناشویی چیزای زیادی خوندم و دیدم و شنیدم...بعضی ها میگن زندگی سه بخشه... سه ماه اول زن میگه مرد میشنوه....سه ماه دوم مرد میگه زن میشنوه و سالهای بعد زن و مرد میگن همسایه ها میشنوند....بعضی ها میگن زندگی دو بخشه...۶ ماه اول و ۶۰ سال دوم...بعضی ها میگن یکی دو سال اول خیلی خوبه سالهای بعد زندگی چهره سختشو نشون میده...بعضی ها میگن دو سال اول سخته چون هنوز زن و شوهر همدیگر رو نشناختند.....بعضی ها هم که کلا بی خیال این چیزا هستند و میگن کلا زندگی ۲۰۰ سال اولش سخته...

ولی من فکر میکنم زندگی شامل سه سال اول سه سال دوم و بقیه سالهاست...دلیلش هم اینه که سه سال اول هنوز نه خودت و نه طرف نمیدونید از زندگی چی میخواهید...به هم میپرید و با هم جر و بحث میکنید...هر کدوم هنوز توی اتاق خودتون توی خونه بابا وول میخورید و هنوز هم فکر میکنید باید نگران پول باباتون باشید...از طرفی هنوز عشق و عاشقی داغه و هیچ قهری به ساعت نمیرسه...هر لحظه احساس عذاب وجدان داری...و زود پشیمون میشی از آنچه کردی....سه سال دوم جالبتره...تازه فهمیدی چی میخوای و در اکثر مواقع تازه فهمیدی اونی که میخوای اونی نیست که داریش!!!دعواها کمتر میشه ولی قهرها طولانی تره....دیگه تو قهر دلت واسه طرف قل قل نمیکنه.داری به وضعیت عادت میکنی...گاهی فکر میکنی طرف اونقدرها هم بد نیست و گاهی پشیمونی از ازدواج....ولی سالهای بد به طرز عجیبی خوب و عادی میشه...تازه می فهمی طرف قرار نیست کوچکترین تغییری از هم اکنون تا همیشه بکنه و تازه میفهمی میتونی با همه ایرادهایش تحملش کنی...تازه میفهمی قرار نیست عشق و عاشقی زندگیت رو حفظ کنه ....تازه میفهمی همه چیز خوبه با این حس ناامید کننده که به هیچ وجه بهتر نخواهد شد!!!!

پدر و مادرهای ما قبل از رسیدن به سال ششم و عبور از این دوران دو تا بچه داشتند و به بقیه زندگی یک لبخند زورکی زدند....زن و شوهر های امروزی هم قبل از رسیدن به سال ششم فاتحه شون خونده میشه و سیگار به لب تنهایی خیابونها رو کز میکنند....(البته منظورم همه نیست ها!!!) چه میشه کرد اینها همه بازی زندگیه دیگه ! ما که سه سال اول رو طی کردیم و سه سال دوم هم رو به اتمامه...اینه که با هم خوبیم و مثل یک خانواده خوشبخت میریم سر کار و میایم خونه و شام درست میکنیم و ماشین میخریم و پول جمع میکنیم و جمعه ها بچه رو میبریم پارک ...زندگی از یک نمودار سینوسی در ابتدا به یک خط موازی با محور ایگرگ در اومده....

ولی من الان میخواهم یک خط با زاویه ۴۵ درجه نسبت به محور ایگرگ داشته باشم یعنی هر روز بهتر و بهتر بشه....ولی رفیق پرواز میخوام....دارم یعنی یا نه؟

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 11:40 قبل از ظهر توسط مریم |

برای هر کس پیش میاد که یهو دلش واسه یه چیزایی تنگ بشه ....واسه روزهای دانشجویی...دوستای دبیرستان...دوران نامزدی...ولی امروز بی هیچ بهانه ای دل من برای روزهای دوری تنگ شد که موقع خودش خیلی هم شاد نبود....ولی حالا دلم براشون تنگ شده....واسه هفت سالگی ....واسه اون روزهایی که کلاس اول بودم و بعد از مدرسه میرفتم کوی دانشگاه....پیش بابا بزرگم....واسه آقای روغنی(همکار بابابزرگم) که هر وقت ازش میپرسیدم: "بابا جونی کجاست؟" جواب میداد: " توی لباسش" چقدر به نظرم بامزه بود این جواب....دلم واسه روزهایی تنگ شد که با خواهرم دعوا میکردیم سر اینکه کی آلمینیوم روی شیشه های شیر رو برداره تا اون چربی خامه بسته روی شیر رو بخوره؟ دلم تنگ شد واسه روزهایی که لیوان کتابی تازه اومده بود و من و خواهرم لیوانهای بادبزنی زردی که با پلاستیک کهنه قدیمها میساختند رو انداختیم توی سطل آشغال مدرسه توی یه زنگ تفریح پر از شرورت...و چه ساده بودیم که فکر میکردیم اگه هر دوتامون بگیم که لیوانامون رو گم کردیم مامان نمیفهمه! دلم تنگ شد واسه اونهمه التماسی که برای خریدن مانتو کردم ...همه میگفتند زوده!حالا حالا ها باید مانتو بپوشی  فعلا از این چند سالی استفاده کن.... دلم تنگ شده واسه اون بچه گربه ای که آوردیم توی تراس طبقه هشتم و چقدر خونه رو تمیز کردیم...من و خواهرم...تا مامان از دیدن کلی کیسه خالی مرغ و گوشت که ما داده بودیم گربه بخوره عصبانی نشه.... دلم تنگ شد واسه روزهایی که بابا می اومد و در اتاقمون رو می بست و میگفت تا اتاق رو مثل عروسک( از تمیزی) نکردید بیرون نیایید...ما هم همیشه به این حرفش میخندیدیم....به اینکه به هندنونه میگه "هندوانه" میخندیدیم ...خواهرم میگفت:لابد بابا دوست داره به صابون هم بگه "صابان" (بر وزن نون که درستش نان هست) ....دلم تنگ شده واسه اون روز سرد سرد که مادر در حال خونه تکانی بود و ما برای دیدن ماهی های قرمز عید سوار سرویس نشدیم و عرض خیابان جلال آل احمد رو که اون موقع پل عابر نداشت  رو طی کردیم و همدیگر رو توی میدون قزل قلعه گم کردیم!!! اسم خواهر کوچولوی کلاس اولیم توی میدون شلوغ بلند خونده شد تا مثل پرروها بدون هیچ نشانه ای از ترس بیاد و من با مقنعه طوسیم اشکام رو پاک کنم و با خودم بگم اگه مرده بود بابا من رو میکشت! ولی من فقط ۹ سالم بود.... دلم تنگه و خیلی تنگ برای اون روزهایی که هر دو هفته یکبار میرفتیم شمال ...تا به مادر بزرگ همیشه مریض و خسته ام سر بزنیم....همیشه بهم میگفت من اون روزی که بابات اسباب و اثاثیه اش رو جمع کرد تا بیاد تهران زندگی کنه مردم!!! دلم تنگه واسه پیکانهای سفید...راستی چرا اون سالها بابام همیشه پیکان داشت؟همیشه سفید....همیشه....همیشه کارلوکس...دلم تنگه واسه اینکه توی جاده سرد وبارون زده و نمناک من وانت ها رو بشمارم و خواهر رنوها رو...راستی اون روزها به جز پیکان که سوارش میشدیم و رنو و وانت که میشمردیمشون و کامیون که ازش میترسیدیم ماشین دیگه ای هم بود؟ دلم تنگه واسه اینکه دایی ها م تخته نرد بازی کنند و هر کدوم از ما ( من و خواهرم) طرف یکی رو بگیریم و تشویقش کنیم....دلم تنگه واسه گریه کردن واسه عروسی عمه ام...فکر میکردم یکی اومده و دیگه نمیذاره ما ببینیمش....دلم تنگه واسه خواهری که رفیق همه لحظه های کودکی منه....کودکی پر از صداهای بمباران و پر از دویدن توی پارکینگ ...دلم تنگه واسه مادری که همیشه نبود... واسه مادر بزرگی که خونه اش پر از پودر رختشویی انبار شده سالهای جنگ بود و کیفش پر از آب نبات و قلبش پر از صبوری از اونهمه سختی....
+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط مریم |

گرچه اولین ها همیشه زیباترینها نیستند قطعا به یادماندنی ترین ها هستند.اولین کلمه ای که هر کودکی به زبان می آورد....اولین قدمهایی که بر میدارد...اولین روز مدرسه....اولین روز دانشگاه....اولین دیدار....اولین عشق.....اولین فرزند....

اولین های تو -نازنینکم- گرچه در روزهایی پر از خستگی بوده در سینه ام ماندنی است.....

اولین خنده های تو سرشاز از راستی بدون دانستن هیچ غمی جز گرسنگی....ای کاش خنده های تو و هیچ کودکی پایانی نداشت....

 

 

اولین اداهای شیرینی که از صورت سبزه ات دیدم....لبریز از حس شادی برای ما....

 

اولین صدای تق و تق قاشق در دهانت صدای زیبای رویش دندانهایت ...به خاطر می آوری آیا روزی که به این شادی مهمان داشتیم؟

 

اولین دیدارت از دریا ...آب و آب و تازگی....

 

اولین گامهایی که شتابان به سوی کشف هر آنچه در جهان است...نمی ترسیدم...آن روزها در غربت و تنهایی شاهد قدمهای محکمت بر زمین نا امن بودم....

 

.

.

.

.

.

.

تا امروز...زیبا...متین....پر از تکرار خنده ها و شیرینی ها ....پر از لذت تجربه با دندانهایی سفید و درخشان....پر از دریا در چشمانت و در قلبت....و پر از کنجکاوی دویدن و به سوی آنچه لایقش هستی قدم برداشتن ......

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط مریم |

من خوشبختم...خیلی....چون عاشق سفر کردنم از درون خودم به بیرون جهان....برایم فرقی نمیکند در یک هتل 5 ستاره در کیش باشد یا خانه با صفایی در اعماق جنگل گیسوم که خانم صاحبخانه دندان قروچه میکند از اینکه مسافرانش کولر گازی خانه اش را روشن کنند....برایم فرقی ندارد که کتانی های کهنه برادرم را بپوشم و در زیبایی کویر قدم بردارم و خاک نارنجی رنگش لباسم را بپوشاند و من که مرتب عطسه میکنم یا کفشهای پاشنه دار بپوشم و موهایم را باز کنم و در بالاترین طبقه از زیباترین هتل استانبول در یک رستوران باشکوه اجرای موسیقی ایتالیایی ها را ببینم....برایم فرقی ندارد که درصندلی عقب یک رنوی زرشکی ( که تمام خاطرات دوران بوسه بوسه است)  که از قضای روزگار درش هم خراب است چپانده شوم و در طول راه کلاردشت سبزدشت خودم کتاب " زهیر" (که توبه من هدیه داده ای) بخوانم یا در هواپیمایی که از روی آبهای زیبای خلیج فارس مارا به شهر تجملات زیبا میبرد شام بخورم.....برایم فرقی ندارد از زنان زیبا و کدبانوی سرزمین خودم ترشی و دلال و سبزی شامی بابلی بخرم یا در پاساژی قدم بزنم که زنان اروپایی می آیند و برای یک حوله کوچک 400 درهم میدهند و سقفش را آسمان کشیده اند و یادت هست که ما آنجا یک ظرف سیب زمینی خریدیم که در کلم پیچیده شده بود و چقدر چسبید....

من خوشبختم ....خیلی ...چون عاشق رستوران رفتن و غذای بیرون از همیشگی خانه خوردنم .....ناراحتم نمیکند و عذاب وجدانم نمیدهد که چاقتر میشوم ....برایم فرقی نمیکند در رستورانی شام بخورم که پرچم ملیتها را سر میزمان میگذارند و از پله هایی مفروش و قرمز قدم بردارم یا در میدانی شلوغ و پر سر و صدا فلافل بخریم و توی ماشین قلنبه شویم....همیشه یک ظرف سیب زمینی برای من میخری....میدانی عاشقشم انگار...

برایم فرقی نمیکند گارسونها درهای استیل ظرفهایمان را با رقص بردارند یا خودم توی تراس بی نظیر خودم به کبابهایی که بادشان میزنی ناخنک زنم....برایم فرقی نمیکند در رستوران لبنانی ها در کنار تمام زن و مردهای بیگانه با زبان خودم غذاهای لذیذ بخورم یا با خستگی به خانه آشنا با زبان خودم برسم و ذرت مکزیکی درست کنم ....

من خوشبختم...نه به خاطر اینکه باید هر ماه 1 میلیون و 620 هزار تومان قسط بدهیم...نه به خاطر اینکه هنوز خانه نداریم...نه به خاطر اینکه امسال نمیتوانیم سفر برویم....خوشبختم چون تو را دارم و آوا را...چون نمیترسم که بهت بگم تصادف کردم و من مقصر بودم ... چون دلم برات تنگ میشه و گمان کنم دل تو هم می طپد برایم!!؟؟...چون شمال خودمان هم با تو به من خوش میگذرد....

من خوشبختم ...خیلی ....چون وقتی به خانه میرسم کودکی هست که به من بگوید سلام ....کسی منتظرم هست که بیش از 13 کیلو وزن ندارد و و قتی مرا میبیند می پرسد: اداره بودی؟دیگه اداره نمی ری؟   و تو چقدر خوشبختی که میدانی کسی منتظرت هست.....برای یک سلام ...یک بوسه ....یک شام سه تایی و بعد از آن چایی ....

من خوشبختم ....چون برای خوشبختی منتظر خونه ای که داره یواش یواش بالا میره نیستم...چون برای خوشبختی منتظر روزی که دوباره ۵۰ کیلو بشم نیستم....چون برای خوشبختی منتظر روزی که ماهی ۲ میلیون تومان درآمد داشته باشم نیستم...چون مثل خیلی ها برای خوشبختی منتظر روزی که ویزای استرالیا و کانادا و ... درست بشه نیستم...چون برای خوشبختی منتظر هیچ کس و هیچ چیز نیستم به جز تو که از شرکت برگردی و من و آوا برای قل قلی بازی و خنده هایی که صداش به آسمون میرسه....

+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط مریم |