اول یک سئوال...ای کسانی که ایمان آورده اید.آیا هیچ یک از شما تا به حال با سندرم" خوردن یک چیز چاق کننده هنگام پرسه های غروبانه در اینترنت" مواجه بوده اید؟
دوم این که ....ای شوهری( که اصلا منت کشی بلد نیستی) یک زن چاقالو را تحمل می نمایی تا دیگر نروی برای دونفر یک کیک بستنی کاکائویی 3 کیلویی بخری....چون عطف به سندرم فوق بنده دارم بقیه کیک بستنی روز پدر را می لمبانم.....و چون آوا خوابیده بسیار در ریلکسیشن به سر میبرم ...باد کولر از روبرو میوزد....خانه آرام ......کیک بستنی کنار دستم و لب تاب هم روی پام...ای خدا این خوشی را از من دور نساز......
خوب ...بعد از یک توقف طولانی به ادامه خلاصه کتاب بر میگردیم....
.
.
.
.
"هنگام مرگ چه اتفاقی میافته؟"
برای پاسخ به این سوال هرگز به کودک 2 تا 4 ساله خود نگویید که مثلا" مادر بزرگ خوابیده" یا"عمو رفته یه جای خیلی دور"...چ.ن با این کار کودک را نسبت به خود بی اعتماد و از خواب و آرامش میترسانید.احساس خود را کنترل کنید ولی در عین حال آن را با کودک در میان بگذارید....به کودک بگویید که برای دلتنگی فردی که از دنیا رفته گریه میکنید ولی سعی کنید خاطرات خوبی از فرد متوفی برایش تعریف کنید.به هیچ وجه مرگ را واقعه دردناک و وحشتناک توصیف نکنید.توضیح دهید که هر چیزی در این جهان میرا است.
پرسشهای متداول :
مرده یعنی چی؟
آیا من هم میمیرم؟
آیا اون چون کار بدی کرده بود مرده؟
پاسخ مناسب برای کودک 2 تا 4 سال:
وقتی آدمی یا حیوونی نفس نکشه و بدنش کار نکنه بهش میگن :"مرده".معمولا آدمها و حیوونها وقتی خیلی پیر بشن می میرند.
"خدا چیه"
چه شما مومن باشید چه نباشید اگر در جامعه ای زندگی میکنید که در آن اعتقادات دینی به شکل وسیعی دیده میشود(مثل ایران کشور ما) کودک شما این سئوالات را از شما خواهد پرسید.برای پاسخ به این سئوال هیچ وقت صفات انسانی را به خدا نسبت ندهید(مانند مسیحیان) مثل بچه داشتن و حرف زدن و ...همیشه به یاد داشته باشید برای هر انسانی از جمله یک کودک ایمان داشتن به یگانه مقتدری به نام خدا آرامش دهنده است.ولی اگر کودکتان اشتیاقی نشان نمیدهد سخت گیر نباشید.بگذارید به تدریج که بزرگتر میشود خودش در این باره تصمیم بگیرد.زندگی سالم معنوی به دور از اعمال سیاسی و یا نظامی مذهبی است.کودک را از خدا نترسانید و به او بگویید هر آن کسی که به خدا ایمان دارد او را موجودی کامل و منشا تمام خوبیها و عشق میشناسد.
پرسشهای متداول:
خدا کیه؟
خدا منو درست کرده؟
پاسخ مناسب به کودک 2 تا 4 ساله:
خدا یعنی دوست داشتن. وقتی من بهت میگم " دوستت دارم" این محبت رو خدا در دل ما گذاشته و باعث میشه ما همه ادمها و حیوونها رو دوست داشته باشیم.به ما کمک میکنه که همه چیز رو در جهان ببینیم ...از ستاره های آسمون تا گلها و چمنها....
" آیا در تاریکی من در امان هستم؟"
همانطور که همه ما بزرگسالها هم میدانیم در تاریکی هر چیز وحشتناکی را میتوان تصور کرد و از آن ترسید.کودکان با قوه تخیلی که دارند یک موجود ذهنی و یا یک شخصیت کارتونی یا احیانا موجودات وحشتناک در فیلمها و کتابها و حتی یک دلقک شاد را مایه ترس خود در تاریکی میکنند.برای آنها جدا کردن واقعیت از خیال ممکن نیست.به یاد داشته باشید ترس از تاریکی دقیقا یکی از نشانه های هوش است پس هیچ وقت کودک را به این علت مسخره نکنید.راهکاری پیدا کنید از جمله روشن گذاشتن چراغ خواب یا ماندن پیش او تا زمانی که به خواب برود.مطمئن باشید که کودکتان با آرامش و احساس امنیت به خواب رود. مراقب برنامه های تلوزیونی باشید ولی اگر متوجه شدید که یک فیلم خشن دیده قبل از خواب زمانی را برای صحبت کردن از یک واقعه جالب و هیجان انگیز بگذارید و یا برای یک اتفاق خوشایندی که قرار است در آینده بیافتد مثل یک جشن تولد یا تعطیلات نقشه بکشید.همیشه به ترس کودک احترام بگذارید و از گفتن جملاتی از قبیل " اینا که ترس نداره" و " مگه تو به این بزرگی باید از این بترسی" خودداری کنید.با این حس کودک همدردی کنید و دلداری اش دهید.
پرسشهای متداول:
وقتی تاریکه تو اتاقم هیولا قایم میشه؟
از کجا بدونم موجودات بد نمیان به سراغم؟
هیولاهای توی تلویزیون واقعی بودند؟
پاسخ مناسب برای کودک 2 تا 4 ساله:
تو میتونی چراغ اتاقت رو روشن بگذاری .نگران نباش.هیچ کس نمیتونه هیچ آسیبی به تو برسونه . چون من وبابا اینجا هستیم .اگه میخوای من از اون اتاق باهات صحبت کنم تا مطمئن بشی.حال به همدیگه " شب بخیر " بگیم....
" بابا (مامان) کجا رفته؟"
کودکانی که در گیر و دار فروپاشی یک خانواده اند بسیار بیشتر از سایر کودکان به توجه و حمایت نیاز دارند.اغلب خود را مقصر میدانند و نمیدانند باید به چه کسی تکیه کنند.به او بفهمانید که در هر حال شما و همسرتان هنوز به او عشق میورزید و این مسائل خللی در عشقی که هر دو نفر شما به او دارید وارد نمیکند.هرگز از همسر خود بدگویی نکنید.چرا که او در هر حال پدر یا مادر کودک شماست.کودکان در این مواقع اغلب از چیز هایی نگرانند که به ذهن ما هم نمیرسد مثل این که "کی از این به بعد منو میبره مدرسه؟"
بنابریان مدام از او بپرسید از چه چیز نگران است...اعضای فامیل با سرزدنهای مداوم کمی از اضطراب کودک می کاهند.
پرسشهای متداول:
بابا دیگه تو رودوست نداره؟
چرا با هم دعوا میکنید؟
من مقصرم؟
آیا مامان دوباره بر میگرده؟
پاسخ مناسب کودک 2 تا 4 ساله:
مامان و بابا از دست هم عصبانی شدند.برای همین شاید مامان بره یه مدتی جای دیگه ای زندگی کنه.مامان هم از اینکه نمیتونه پیش تو بمونه خیلی ناراحته.ما هردوتامون هنوز هم تورو خیلی دوست داریممامان هم هروقت بتونه میاد به دیدنت.
بابا... میخوام باهات حرف بزنم.....می خوام ازت بپرسم بالاخره خسته شدی از ترسوندن بچه ها یانه...میخوام بدونم ایا بالاخره به این نتیجه رسیدی که دو تا واژه "پدر" و " هیبت" با هم مترادف نیستند؟ هنوزم دلت میخواد تا صدای در پارکینگ میاد بچه ها بپرند روی تخت و پایین رو نگاه کنند ببینند تو هستی یا نه....سپر پیکان سفید اگه میدیدم ....تلوزیون خاموش...ضبط خاموش.... سر میز....چراغ مطالعه ها روشن... کفش بدون جوراب ممنوع....مانتو کوتاه و تنگ ممنوع....توی خیابون خندیدن ممنوع....ماتیک ممنوع...خنده ممنوع...شادی ممنوع ...دختر نوجوان بودن ممنوع...جوونی کردن ممنوع....فقط درس و درس و درس..... نشد یاد بگیری که وقتی میخوای بری توی اتاق دو تا دختر 14 و 15 ساله در بزنی....نشد یک بار از پایین زنگ بزنی و ما با شتاب خونه رو مرتب نکنیم....انگار که مهمون قراره بیاد....اگه تو تلویزیون نگاه میکردی بقیه هم ناچار باید همون کانال رو میدیدند....
" چه کتابی میخونی؟" ...." اسم دوستت چیه؟"..." باباش چی کاره هست؟" ....."داری با کامپیوتر چه کار میکنی؟"...." چرا واکمن میذاری تو گوشت؟ بقیه گوش بدن چی میشه؟" ...." کی بود زنگ زد؟ چی کارت داشت؟" ....." مگه دو تا دختر تنها راه میافتند توی خیابون؟"...." دوستات بیان اینجا...تو نمی ری...."... همه این جمله ها هنوز به همون تازگی توی گوشهام صدا میده.... اولین باری که رفتم آرایشگاه تا من رو دیدی گفتی:" خجالت نمی کشی این شکلی بری توی خیابون؟"....فقط بند انداخته بودم....همین.... کارنامه های دانشگاهم رو هم می دیدی..." چرا فیزیک کم شدی؟" ... "چرا این ترم ترمودینامیک برنداشتی؟" ..." فقط 17 واحد...10 سال مگه میخوای بمونی توی دانشگاه؟" .....
چقدر خسته بود از این کارات وقتی میرفتم....با همه این حرفها حسابی دوستت داشتم و هنوز دارم ...هنوز وقتی می ری توی جاده ...دلم مثل سیر و سرکه میجوشه...وقتی توی بیمارستان بودی دل توی دلم نبود....طاقت ندارم! خواهر برادرهای امروزی پررو شدند ...اونها دیگه مثل من نیستند ....سرشون رو پایین نمی اندازند....حرف میزنند...جواب میدهند...گاهی حتی بهت میخندند...آخه تموم شده اون ابهت ها ...اون جذبه....
برای من ولی با همه این حرفها هنوز دوست داشتنی هستی ...تا آخرین لحظه عمرم....با همه این کارات....گوشت و پوستم با ترسی آمیخته که ای کاش کودکی ام رو با اون خراب نمیکردی....میشد خیلی شیرین تر ....پر خاطره تر ....روشن تر بگذره...
با همه این حرفها روزت مبارک...
بابا 19 جان! هنوز خیلی راهه واسه این که به دخترت نشون بدی یه بابای بی نظیری...ولی من میدونم که هستی....روزت مبارک باشه!
بخش اول-مقدمه:
خوب....ابتدا بازگشت پیروزمندانه اماراتی 19 و بانو را از سفر به عتبات عالیات دوبی تبریک گفته و پس از آن زیارت آن سرزمین روحانی را برای همگی دوستان آرزومندیم.....
بخش دوم-گزارش سفر:
شهر زیبا و قد بلند دوبی را برای دوم دیدم! قبل از رفتن فکر میکردم چون دفعه قبل با یک بچه 6 ماهه نه به خوبی خرید کردم و نه به خوبی گشتم حتما این بار حسابی به خویشتن رسیدگی کرده و کلی حال خواهم برد! ولی متاسفانه به دلیل مشکلات نقدینگی ( پس از خرید لونه!!!!) بیشتر از با هم بودن بدون بچه استفاده کردیم و نشد که خیلی هم بگردیم و خرید کنیم!
ولی چند نکته جالب در طی این سفر توجهم را جلب کرد که دفعه قبل بهشون دقت نکرده بودم:
اول اینکه به نظر من این عربهای بوگندو نه تنها عقب مونده نیستند بلکه بسیار مترقی هستند که خودشون با روبنده میان توی خیابون ولی زنهای دیگه رو که میبینند با بیکینی یا مینیژوپ چشم غره نمیرند! جالبه که توی مملکت ما اگه دوتا دختر یه کم بلند بخندند چهار تا زن دیگه آنچنان نگاهی بهشون میکنند که خنده ها رولب می ماسه!
دوم اینکه اینقدر با شعورند که همه جای شهر و همه بازارها یه جوری طراحی شده که اگه با کالسکه بچه باشی هیچ کجا به مشکل بر نمیخوری....در حالیکه توی ایران اگه من بخوام با اوا تا پارک هم برم صد بار باید از روی پله ها و چاله های توی خیابون و جوبهای عریض و طویل کالسکه رو با دشت بلند کنم! ولی اونجا کلی ادم دیدم که با کالسکه بچه اومده بودند و مشکلی نداشتند...خودمون هم دفعه قبل همه جا با کالسکه اینور و اوونور میرفتیم حتی توی فرودگاه!
سوم اینکه هندی ها خیلی بوگندو و حال به هم زن هستند!
و چهرم اینکه وقتی بچه دار می شی دیگه با شوهر خالی خیلی هم خوش نمیگذره!
بخش سوم-آوا بدون مامان و بابا:
طبق گزارشات رسیده آوا شب اول چند بار بیدار شده بود ولی شبهای بعد خوب خوابیده بود...ولی ته دل بسیار عصبانی بوده:
آوا یه استکان رو پرت میکنه و میشکنه:
مامان بزرگ:آوا! مگه عصبانی هستی؟
آوا: آره!
مامان بزرگ: از دست کی؟
آوا: از دست مامان....
هر بار که زنگ میزدم فقط جیغ میزد یا اصلا گوشی رو نمیگرفت ...د رحالی که تا حالا جیغ نزده بود....
بخش چهارم-آوا بعد از دیدن مامان و بابا:
بهش گفته بودم برات قابلمه و ظرفهای اسباب بازی میخرم و لی اونجا چیز خوبی به چشمم نخورد.نصفه شب که رسیدیم خواب بود بوسش کردم همچین که چشماشو باز کرد گفت:" قالبمه اساب بازی خریدی؟”
دیروز هم که مرخصی بودم موندم پیشش...چند بار اومد بهم گفت: مامان! دوستت ندارم ! بعد وسط بازی دوباره اومد بهم گفت: من خونه مامان جون نمیرم...خونه مامانی نمیرم....پیشت می مونم!
ازش پرسیدم :مگه بهت خوش نگذشت؟ جواب داد: نه! آخه خسته شدم ....دلم تنگ شده بود!
دیروز یه نموره عصبی بود ولی امروز دیگه عادی شده بود ...مثل همیشه دوست داشتنی....
I have heard that some one who has seen my blog is an american lady!welcom to my blog dear unknown friend!I won't forget your presents for my kido and I hope to see you in my own country,Iran is full of intersting scenes that nobody in world knows.I invite you to see my lovely soil and my familly to.specially your old freind(my husband) say my hello to your children,bye)
آوا به باباش:بابا! موهاتو قیچی کردی؟
۲-داریم ازتوی دستشویی میریم بیرون:
آوا به من : خوشگله!دمپای ات رو دربیار! با پا بیا بیرون....
۳-مامان جونی براش شعر میخونه اونهم تکرار میکنه:
مامان جونی: صبح که از خواب پا میشم ....
آوا: صبح که از خواب پا میشم...
.
.
.مامان جونی: میرم به کودکستان ..با لب شاد و خندان
آوا:نه !نمیرم به کودکستان ها!
۴-به شوخی باسنش رو نیشگون میگیرم:
آوا:مامان !چرا اینقدر منو میکشی؟(به ضم کاف)
۵-رفته سراغ دستمال مرطوبش:
آوا: مامان !چقدر این دستماله خوبه ها!
من:چرا؟
آوا: آخه خیلی پاکه.....
۶-چند وقتیه هر چی میبینه میژرسه چه رنگیه....چند روز پیش بی مقدمه:
آوا: مامان! پریناز چه رنگیه؟
من: سبزه است...
آوا:مامانش چه رنگیه؟
من:اونهم سبزه است...
آوا:مامان! پی پی من چه رنگیه؟
من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
۷-حیوانات جدید در دایره لغات آوا:
لاپشت....هیل....جوگا تیگی(جوگا تیگی که میدونید چیه؟)
خوب خبر دوم اینکه من بالاخره not only خانه دار شدم ....but also موجر یا به زبون ساده صابخونه شدم...آخ حالا میفهمم صابخونه هامون چه حالی میکردند وقتی پای اجاره نامه رو امضا میکردند و با قیافه مظلوم نمایانه میگفتند:"تو رو خدا از خونه خوب مراقبت کنیدها!"
و اما خبر سوم.....هفته بعد من و آقای ۱۹ به یک سفر ۴ روزه خواهیم رفت ....مقصد شهر دبی در کشور امارات ....هدف:دوره آموزشی ....قسمت سختش اینجاست که من جمعه بعد از ۷۹۰ روز اولین باره که شب بدون آوا میخوابم!نمیدونم چطور خواهد گذشت....تنها چیزی که میدونم اینه که بعد از ۷۹۰ روز من و ۱۹ برای اولین بار چند روز فقط و فقط با هم خواهیم بود
به خبر داغی که هم اکنون به دستم رسید توجه فرمایید:" وجدان محترم دقایقی پیش خفتم کرد و نصفه باقی مانده آیس پک را نخوردم لذا دودستی تایپ میکنم....
.
.
.
اگه بچه ندارید بقیه اش رو نخونیدکه mom&dad+ میباشد
.
.
.میگم نخون...اهه...
خوب از این شوخی ها گذشته هدف امروز از نوشتن این بود که با توجه به اینکه آقای ۱۹ من به شدت به کتاب و کتابخوانی علاقه مند هستند و فرهنگ کتابخوانی در منزل ما تا جایی پیش رفته که ایشان حتی اسم نویسندگان بسیار معروف را هم نمیدانند......و به خاطر اینکه ایشان فرصتی برای یادگیری بعضی چیزای لازم بابا بودن ندارند.....من از امروز هر وقت که فرصتی پیش بیاید خلاصه مطالبی که میخوانم (در مورد بچه ها) اینجا مینویسم تا ایشان مطالعه فرموده و در زندگی به کار گیرند.البته ممکنه خلاصه یک کتاب در یک پست یا دهها پست به درازا بکشد:
منبع:کتاب پرسشهای کودکانه و پاسخ آنها نویسنده: دکتر مریام استاپرد(راجه به این کتاب اینو بگم که من فقط ستون پاسخ به بچه های دو تا ۴ سال رو فعلا مطالعه میکنم)
"کودکان از حدود ۲ سالگی شروع به پرسیدن سئوالهای گوناگونی میکنند که هر پاسخ ما میتواند بسیار راهگشا و یا بسیار منحرف کننده باشد...بنابر این وقتی میخواهید به پرسشهای هر چند کودکانه فرزند خود پاسخ دهید موارد زیر را به دقت در نظر بگیرید:
۱-ایجاد اعتماد متقابل
این به این معنی است که والدین باید به راحتی و به دور از تعصبهای معمول به انواع و اقسام سئوالات بچه ها به درستی پاسخ گویند ...مثلا هیچ دلیلی وجود ندارد که مادر نتواند پاسخ سئوالات جنسی پسر بچه اش را بدهد البته که اگر پدر مهارت کافی داشته باشد بهتر است ولی جالب است در نظر بگیرید که کودکانی که پرسشهای اولیه آنها نادیده گرفته شده در نوجوانی ارتابطشان با پدر و مادر قطع میشود...
۲-تشویق گفتگوی سالم
به هیچ وجه هنگام پاسخگویی به بچه ها طفره نروید ...بحث را عوض نکنید...پنهان کاری نکنید...گمان نکنید که اگر به سئوال کودکتان راجع به مواد مخدر یا الکل پاسخ بدهید او را تشویق به تجربه کرده اید بلکه بر عکس کودکانی به دنبال تجربه های خطر ناک میروند که اطلاعات کافی ندارند...
۳-پاسخ مناسب با توجه به سن
در عین حال که هرگز نباید دروغ بگویید لزومی ندارد که همواره کل حقیقت را بین کنید ...مثلا وقتی کودکی از شما میپرسد:"من از کجا آمده ام؟" قطعا پاسخ به یک بچه ۱۰ ساله با پاسخ به یک بچه ۳ ساله متفاوت (ولی راست) می باشد
۴-آماده کردن پاسخهایتان
در هنگام پاسخ دادن با متانت و اعتماد به نفس عمل کنید و با گفتن برخی تجربیات زمان کودکی خود جوابها را دلچسب تر کنید...
۵-بنیانی برای آینده
هر پاسخ به فرزندتان فرصتی برای آموزش مهربانی .مدارا.انصاف.سخاوت و عدالت است...بنابر این هنگام پاسخ دادن صادق باشید به چشمان کودکان نگاه کنید و با صمیمیت صحبت کنید....
بخش اول: پرسشهایی در باره جنسیت و تولد
"من از کجا آمده ام؟"
کودکان اغلب زمانی که فرزند دیگری در راه باشد این سوال را میپرسند هر چند که ممکن است از هم بازیها یا تلویزیون هم کنجکاو شده باشند.با این حال بدون ترس و خجالت پاسخی شفاف بدهید.لازم نیست کل جزئیات را شرح دهید.فقط به یاد داشته باشید کودکان به شدت به واژه ها دقت میکنند لذا اگر به وجود آمدن یک بچه را به دانه کاشتن تشبیه کنید این سوالها را میشنوی "چطور بهش آب میدن؟" یا" گلش چه رنگی میشه؟"
نمونه پرسشها: بچه ها چطوری درست میشن؟چرا من به دنیا اومدم؟آیا من رو لک لک به خونه آورد یا منو از روی درخت چیدید؟آیا همه بچه ها همینطوری به دنیا میان؟ آیا باباها پسرها و مامانها دختر به دنیا میارند؟
پاسخ صحیح: تو توی شکم مامان به وجود اومدی و تا وقتی به دنیا بیای اونجا راحت و آروم بزرگ شدی....
"آیا بچه درون تو رشد میکنه؟"
در این حالت از پوسترهای رشد جنین ماه به ماه کمک بگیرید ...سن کودکتان هر چقدر است همواره تایید کنید که جنین بسیار راحت و راضی است..بگذارید رابطه خوبی با کودک متولد نشده بیابد تا بعدها احساس رها شدگی و حسادت نکند...مثلا سرش را به شکمتان بچسبانید و بگویید :" من الان هر دوتا بچه ام رو بغل کردم" ..همیشه از کلمه"کوچولوی تو" استفاده کنید تا فرزندتان جنین را از خود بداند...بگذارید صدای قلب جنین را بشنود یا لگد زدنش را لمس کند ....در انتخاب نام نظر بدهد....
نمونه پرسشها:توی شکم تو تاریکه؟بچه چیزی میبینه یا میشنوه؟اندازه اش چقدره؟چرا بیرون نمیافته؟چه کار میکنه؟چی میخوره؟
پاسخ صحیح:کوچولوی تو در دل مامان برای خودش یه لونه داره که خیلی گرم و نرم و راحته و دراه خوشحال اونجا بزرگ میشه...
برای امروز کافیه ....تا بعد...بای بای ...دارم میرم بقیه آیس پکم رو بخورم....آوا هنوز خوابه....
خوب با فرض اینکه همین الان بهم بگن یعنی ساعت 1 بعد از ظهر ....اولا بهشون میگم خوب چرا اول صبح بهم نگفتید؟ اما بعد....الان که از فرط بی خوابی در حال خوابالودگی هستم...لذا ابتدای امر یک عدد برگه مرخصی ناقابل برای 3 ساعت پاس امضا نموده و نزد مدیر محترم خواهم رفت...پس از آن سوار ماشین شده و پس از اینکه یک چیکه بنزین ریختم در گلوی آن بدبخت که از پریروز ظهر چراغش روشنه به سمت خانه میشتابم...از آنجایی که یک لیوان آیس پک با طعم نسکافه از سه روز پیش در فریزر میباشد و من از ترس عذاب وجدان رعایت نکردن رژیم لب به آن نزده ام سریعا و قبل از در آوردن مانتو به سر یخچال رفته و کلیه آن را خواهم خورد....پس از آن آوا را میبوسم و برایش شیر درست میکنم و میخوابیم...دوتایی...تو دل مامان....پس از آن حول و حوش ساعت 5 از خواب بیدار خواهم شد...چقدر کار دارم ....ابتدا این ابروهای مسخره را بر خواهم داشت و سپس حمام میروم...با آوا البته...بیشتر از همیشه زیر دوش همدیگر رو بغل میکنیم...آخه آخرین باری است که من با دخترم به حمام میروم....این قسمت غم انگیز شد....سپس موهایم را پس از سه ماه از روز عید سشوار میکشم و لاک میزنم....یه پیراهن ارغوانی که خریدم و تا حالا فرصت پیش نیومده بپوشمش رو میپوشم که توی قبر دلم نلرزد که پول دادم ولی استفاده نکردم...آرایش هم که قطعا خواهم کرد...بعد آوا را میسپارم دست باباش و میروم هر چی پول توی خونه دارم(که به زور به صدو شصت هزار تومان میرسد!) در پاساژهای تهران در جوب آب میریزم و کلی لباس و لوازم آرایش و کتاب و طلا میخرم....بعد هم میایم خانه دنبال آوا و باباش ....و با هم میرویم بیرون شام ....البته با صد هزار تومان از پولم هم برای شوهر یه چیزی که مدتهاست دلش میخواهد خواهم خرید....حالا با ۶۰ هزار تومن چطوری برم خرید بماند....احتمالا اول میریم پیتزا بیژن یک عدد پیتزای پالرمو میخورم و بعد میروم از هایدا یک ساندویچ ژامبون مرغ میگیرم میخورم و بعد اگه توی شکمم جایی بود با هم میرویم رستوران رفتاری و یک چلوکباب چرب و چیلی هم خواهم خورد....بعد آوا رو میبرم پارک و تا نصفه شب آنجا خواهیم بود....اصلا هم با شوهر حرف از مردن و این مزخرفات نمیزنم....شب برمیگردیم خونه ...بعد از اینکه بچه و باباش لالا فرمودند....میرم توی تراس و تو تاریکی که کسی من رو نبینه با خدا حرف میزنم....اول بهش میگم خیلی بدجنسه که من بیچاره رو اینقدر زود میکشه...بعد هم کلی گلایه ازش میکنم ...بعد هم باهاش آشتی میکنم و ازش عذرخواهی میکنم که نماز نخوندم و روزه نگرفتم و این حرفها...خودش میدونه قبولش دارم آخه....بعد میرم شوهر جان رو میبوسم و میخوابم(احتمالا برای آخرین بار) آخه عمرا اگه به شوهرم بگم فردا میمیرم هم نمیتونه مرخصی بگیره و صبح هم حاضر نیست یک ساعت دیرتر بره...آخر کارمند منظم....عیب نداره...صبح که از خواب بلند شوم آوا را بغل خواهم کرد و بعد ازاینکه با صبحانه مان رفتیم یک جای خوش آب و هوا کلی روی چمنها باهم غلت خواهیم زد...من توی دلم موند یک بار کنار رودخونه غذا بخورم...آخر مردم و پیش نیومد....پس از آن میام خونه بچه رو بوس میکنم و میخوابونمش....آلبومهای عکسها رو در میارم و های گریه میکنم تابمیرم .....خصوصا عکسهای ماه عسل و تولد آوا و عکسهای بچگی داداش کوچیکه.....البته این بین به شوهرم زنگ میزنم بهش میگم اگه من بمیرم زن بگیره هر شب روحم میاد زنش رو میترسونه تا از ترس بمیره ....
" میم " یعنی مهر ، یعنی محبت بی دریغ ، یعنی ماندن بی هیچ چشم داشتی ، یعنی مسئولیتی سخت تا پایان عمر
"الف" یعنی انسان ، یعنی امانت پروردگار را به بهترین نحو نگهداشتن ، یعنی آرامش دادن ، یعنی احساسی بی نظیر ، یعنی انتظار
"دال" یعنی دیدار ، یعنی دلتنگی ، یعنی دوست داشتن
"ر" یعنی راستی ،یعنی راهنما ،یعنی رفیق تمام لحظه های غم ، یعنی ریشه دادن ، یعنی رسالتی بزرگ.....
و همه اینها یعنی " مادر" .....مادر یعنی کسی را دوست بداری از خودت ، بی آنکه بدانی اونیز تو را دوست دارد....."مادر " یعنی هر آنچه داری برای کسی فدا کردن ، بی آنکه بدانی نتیجه اش چیست......
" مادر" یعنی از شب تا صبح بارها و بارها با صدای ظریفی که در گوش خسته ات " مامان! شیر..." را زمزمه میکند بیدار شدن...."مادر" یعنی بعد از ساعتها کار پاسخ دادن به کسی که که همواره میگوید:
" مامان!بیا بریم بازی کنیم" ...."مادر" یعنی ببالی به خود از اینکه کسی خستگی را در چشمهایت می بیند و صادقانه میپرسد:"مامان! خسته ای؟ حوصله نداری؟" ..."مادر" یعنی از میان هزاران غذای رنگارنگ آنچه کودکت می پسندد خیلی زودتر از آنکه حرف زدن بیاموزد را بیابی...."مادر" یعنی بنشینی و از گوشه گوشه ذهنت کلمات را بیرون بکشی تا داستانی برای لحظات قبل از خواب بسازی...."مادر" یعنی مقنعه سفید کوچکی را در آخرین ساعات جمعه های دلگیر اتو زدن ...."مادر" یعنی دوازده سال هر روز صبح بیدار شدن و بیدار کردن..."مادر" یعنی هر روز صبح لقمه پنیر گرفتن و سیب قاچ زدن و در کیفهای کوچک جادادن..."مادر" یعنی شبها نشستن و کلمه به کلمه املا گفتن و خسته نشدن..."مادر " یعنی ساعت را در 4 صبح کوک کردن و بیدار کردن کسی که وقت دارویش رسیده است...." مادر " یعنی نق زدن های کودکانه و پرخاشگری های نوجوانانه و بی اعتنایی های جوانانه را ببینی و دم نزنی و باز دوست بداری...."مادر" یعنی به کسی بیاموزی که بالغ شده و اشک را در گوشه چشمهایت نگه داری تا نبیند...."مادر"یعنی اشکهای دلتنگی کسی را ببینی که جوانی رعنا را بارها و بارها بیش از تو به یاد میاورد...."مادر" یعنی خواستگاری رفتن برای کسی که زمانی در آغوش تو میخفته ...."مادر" یعنی دست دخترکت را در دستان پر قدرت مردی نهادن که نمیدانی فردا چه خواهد کرد...."مادر" یعنی اظطراب را در چشمان فرزندی ببینی که در آستانه پدر شدن است و دستان دختری را بفشاری که از درد ناله میکند به یاد روزی که برای آمدنش درد کشیده ای...
"مادر" یعنی من ...تو و مادرمان......
من به طور کلی آدم دروغگویی نیستم و از آدمهایی که بی دلیل دروغ میگن خیلی بدم میاد...مثلا توی شرکت یه چند تایی از این نخاله ها موجود میباشند....مثلا طرف میشینه میگه :" مامانم هی پشت سر هم خونه میخره برای خودش" یا مثلا" آی من دیروز به مادر شوهرم زنگ زدم و گفتم ازت بدم میاد" یا مثلا" دوست دخترهای من !!! همه شون ماشینهای بالای 40 میلیونی از خودشون – نه بابا شون ها- دارند" ...بعضی ها علاقه خاصی نسبت به این دارند که خودشون رو بدبخت تر از اونچه هستند جلوه بدهند...." من بابام نمیذاشته برم دانشگاه" ....یا " مادر شوهر من توی جمع بهم گفته از غذایی که تو پختی نمیخورم".....
نه این که من اینقدر درپیت باشم بااین جمله های مزخرف...موضوع اینه که از کسایی که همچنین دروغهایی میگن بیشتر حرصم میگیره تا کسی با دروغ کاسبی میکنه یا کارش راه میافته یا حتی یکی رو گول میزنه....می خوام بگم بعضی ها بی دلیل و فقط و فقط از روی مرضی لا علاج به نام " دروغگویی" دروغ میگن.چقدر هم حرص در میارند با این کارشون لعنتی ها....هر چی هم میخوای گوش ندی نمیشه...
ولی من خودم به طرز فجیعی دچار عذاب وجدانم از بعضی دروغهایی که میگم یا بهتر بگم حقیقتهایی که نمیگم...نمیدونم از ترس یاخجالت یا عذاب وجدان یا خلاصه چیه که باعث میشه بعضی وقتها اون حسی که دارم رو مخفی کنم و در واقع دروغ بگم....مثلا من هم مثل بقیه آدمها گاهی هم از اینکه بدون شوهرم جایی برم لذت میبرم ولی هیچ وقت بهش نمیگم...دوست دارم یه روزهایی اصلا با دخترم بازی نکنم ولی نمیشه راستش رو بگم....بعضی وقتها اصلا حوصله خونه مامانم یا مادر شوهرم رو ندارم ولی نمیتونم راستش رو بگم...خیلی وقتها نمیتونم راست بگم و نمیدونم چرا....وقتی آدمهای حال به هم زن دروغگوی دور و برم رو می بینم بیشتر از این رفتار خودم بدم میادها....ولی چه میشه کرد؟ کاش یه دارویی بود که هرچه تعارف و کلک توی ذات آدمها بود رو از بین میبرد....اون وقت....من ....حتما خیلی از روزها به آقای 19 خودم میگفتم خیلی هم ناراحت نمیشم از اینکه دیر میای ....یا قبل از رفتن به خونه میرفتم تنهایی قدم بزنم و به همه میگفتم که الان حوصله سر و کله زدن با آوا رو ندارم....یا یه روز کذایی که قراره خونه مامانم برم و حوصله شون رو ندارم زنگ میزنم و میگم امروز حوصله ندارم بیام اونجا...چه خوب بود اگه هیچ تعارف و تظاهری در کار نبود....ها....