به آوا که این مدت حسابی خوش گذشته البته الان سرما خورده و زیاد سرحال نیست .....
آوا یه حرکت جالب هم داره که تا یه میله می بینه یا تا من و باباش دستاش رو میگیریم مثل ژیمناست ها پاهاش رو تو هوا تاب میده...البته عکس زیر خیلی هم جالب نیست ولی برای توی حفظ شدن این خاطره به از هیچی است!!!!
۱- من یه مانتو دارم که لبه آستینهاش دو تا بند داره که به هم گره زده میشه....شمال که بودیم توی یه رستوران داشتم غذا میخوردم که یهو آوا گفت:"مامان! دمت ماستی شد" ....دیدم بند لباسم رفته توی کاسه ماست!!!!!
۲-وقتی با آوا با ماشین جایی میریم اگه یه جا ترمز کنم بهش میگم ببخشید تند رفتم! دیروز رفته بودیم بیرون یه جا محکم ترمز کردم یهو گفت: "مامان ! از من معذرت خواهی کن!" فکر کردم الکی یه چیزی میگه...گفتم :چه جوری؟ گفت:"بگو! ببخشید تند رفتم!!!!!!"
۳-هفته پیش رفته بودیم بیرون شام بخوریم خیلی گرسنه اش شده بود مدام میگفت: "آقا غذای من رو بیار" بهش گفتم :"دخترم باید وایسیم تا غذامون آماده بشه خودش میاره" جواب داد:" نه مامان! باید بشینیم تا غذامون رو بیاره"
یه زرنگ بازی های جالبی هم داره...با باباش رفته بودند توی شیرینی فروشی به باباش گفته از این کلاهها میخوام! باباش هم گفته باشه هر وقت تولدت شد برات میخرم باشه؟ اونهم با خوبی و خوشی قبول کرده ....بعد از چند دقیقه احتمالا دیده حریف باباش نمیشه گفته:"بابا !الان تولم شده! برام کلاه بخر...." امروز هم تو شهروند گیر داده بود صندلی کوچولو میخوام ...هرچی باباش گفته خودت داری گفته میخوام...بالاخره باباش گفته باشه هر وقت صندلیت خراب شد برات میخرم...گفته باشه و دو دقیقه بعد گفته:" بابا! صندلیم خراب شده !برام صندلی بخر دیگه....."
گاهی که خوب فکر میکنم میبینم آوا همه کلمات رو میگه انگار همین دیروز بود که کلی از این که گفته "بابا" ذوق کرده بودیم و انگار همین دیروز بود که با داداشم شمردیم و دیدیم آوا ۱۴۳ تا کلمه بلده....چقدر غم انگیز باید باشه وقتی با خوندن آرشیو این روزهام بعد ها بگم یادش به خیر انگار همین دیروز بود که وقتی از آوا می پرسیدیم گاو چی میگه؟ میگفت:"گاب گاب"......
من می دونم دیگه...این مامان من از اون روز اصلا برای من قیافه گرفته!
من که میدونم این شوهره ناراحتی اش از کجاست...از اونجا که....
میدونستم آخر عاقبت کار همینه دیگه بچه ات نمی خوابه غر به جونت میزنه...
خوب فهمیدم این مردک(مدیرم) از اون روز که اون اتفاق تو جلسه افتاد به من چشم غره میره...
بعد ترها اگه شانس یارت باشه و بفهمی اصل ماجرا چی بوده کلی به خودت فحش می دی که راجع به دور و بریهات اینطوری فکر میکنی...اگر هم نفهمی ماجرا چی بوده که دیگه کلات پس معرکه است...یه ۱۰ روزی قهر با شوهر....یه چند روزی بی حوصلگی با بچه نق نقو....یه چند روزی ریخت و قیافه گرفتن واسه مدیر...برآیند این چند تا میشه پست قبلی من....پس ای مومنان ...تو رو به خدا اگه میشه بگید چه مرگتونه!!!!!!!
خیلی وقته عکسی از آوا نگذاشتم ...ببینید چه بزرگ شده ...به قول خودش لباس ماهی (مایو) پوشیده رفته شنا در آبهای بیرحم و بی نظیر دریای خزر...در سرزمین مادری اش....
والا مادر من دیگه نمیدونم به چه ترفندی متوسل شم تا این فسقلی دوربین رو نگاه کنه!
نمک ریزی های آوا گونه:
آوا: مامان من توی اردیبهشت به دنیا اومدم؟
من : آره مامانی...
آوا: مامان !تو توی اداره به دنیا اومدی؟
(بچه فکر میکنه ناف منو با اداره زدند...آی تو روح این اداره!)
توی راه شمال..کارت سوخت رو دیده گیر داده من هم کارت می خوام....داداشم یه CD بهش میده :
دایی:بیا اینم یه کارت برای تو...
آوا: این که کارت نیست...این یه آهنگه!
اسم مادر بزرگ آوا "بتول " هست...هر کی ازش میپرسه اسم مادربزرگت چیه؟ جواب میده:"خانوم پتول"
گفته بودم که به پتو هم میگه پتول!!!!!!!!
راستی یه چی یادم رفت که اومده بودم اینجا بگم...چیزای مورد علاقه من که الان اینجا یادمه به شرح زیر میباشد(البته به ترتیب اولویت):
۱-آقای ۱۹ البته!
۲ـآوا فسقلی ...
۳-پنج شنبه ها(طبق قرارمون با ۱۹ که در هر شرایطی ۵شنبه ها روز عشق و حال و ددر)
۴-مادر پدر برادر خواهر
۵-باقی اقوام نزدیک
۶-اقوام دور
۷-وبلاگ بسیار عزیزم که حسابی وابسته اش شدم تازگیها
۸-کیک و بستنی و نون بربری تازه با پنیر لیقوان و آبگوشت و بقیه خوراکیها
۹- خواب
۱۰-خرید با جیبهایی پر از پول
۱۱-طبیعت
۱۲-بقیه جهان......
پانوشت:ببخشید اینقدر طولانیه...
اعتراف:شماره ها رو یک میلیون بار تغییر دادم...آخر نفهمیدم چی رو بیشتر از چی دوست دارم!!!!
1-به نظر شما برای یک بچه ترکیب دو تا کلمه "هواپیما" و " پیمان" چی میتونه بشه؟ .....بیخود نیست که آوا به دوست باباش میگه:" عمو هواپیمان"....
2- کلا آوا با " ماه" رابطه ای بسیار عمیق و فلسفی داره و عاشقشه....ماجراهایی داره با ماه دختر ما....
مامان بزرگش: آوا دوست داری ماه شبها بیاد خونه تون؟
آوا: نمی تونه...آخه کلید نداره....
آوا: مامان! ببین ماه چقدر مثل من تپله!
من: تپل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آوا توی ماشین سرش رو میبره پشت ستون و میگه:
بشمر ! من میرم قایم بشم ...بعد بیا منو پیدا کن.....
من: با کی هستی؟
آوا:با ماه آسمون....
3-آوا داره برای من یه ماجرا تعریف میکنه:
من با بچایا بازی کردم ....بعد خلاصه بچایا رفتن حموم ...بعد دیگه تموم شد....
(نمیدونم بچه با چه قانونی در ادبیات شده بچایا!!!)
4-وارد راهروی آپارتمان میشیم...همسایه طبقه اول ما رو می بینه و شروع میکنه با آوا کلی حرف زدن....
خداحافظی میکنیم و داریم از پله ها میریم بالا....آوا چشماشو با دست میگیره ...
من: چرا اینجوری میکنی؟
آوا: تمسایه ها منو نبینند باهام حرف بزنن....
5-آوای بیچاره همیشه دچار مشکل یبوسته ...چنر روز پیش به طرز عجیبی این مشکلش حل شد و هر نیم ساعت(گلاب به روتون) ....بعد از یکی دوبار که به راحتی اجابت مزاج کرد یهو تو دستشویی بهم گفت: " مامان ! ببین چقدر پی پی راحت خوشگله!"
6-آوا:مامان! برم خونه مامان جون...
من: باشه! فردا می ریم.
آوا:نه! دیشب بریم!!!
7-مامان !ببین این ببعیه داره با این حیبونه که آتیش خورده بازی میکنه!
0اگه گفتین حیوونی که آتیش میخوره چیه؟ دایناسور دیگه....)
8-داریم با ماشین باباش ( یا به قول خودش ماشین جدیب) میریم بیرون...یه پراید نقره ای از کنارمون رد میشه:
آوا: ماشین مامان! برو دیگه...
9-آوا بعد از یه بوی کوچولو:پیف پیف مامان! بوی پی پی میاد..بریم دماغ منو آمپول بزنیم ...خوب بشه..بوی بد نیاد ازش...
10-رفته توی دستشویی و داره....
آوا: مامان !بیا منو بشور....ببین هم پی پی گنده کردم ...هم پی پی کوچولو ...این یکی هم من کردمها...
آبادان از سبزی و سرسبزی چیزی کم از یه شهر تو شمال نداره....فقط به جای درختهای نارنج که همه جا تو شهر من(بابل) پراکنده اند نخل میبینی و نخل...از بالا که هواپیما داره میشینه انگار یه عالمه گلدون "لیندا" رو کنار هم چیده اند...حیف و صد حیف که اکثر دیوارهایی که میبینی یا مثل شهرهای زلزله زده آجرهایی اند که شتابزده روی هم چیده شدند یا دیوارهای ویران شده از نوازش نارجک و تیر و ترکش....توی آبادان من یه نفر آدم زشت ندیدم...شانس من بود نمیدونم یا واقعا آبادانی ها خوشگلند ...هوا هم که بس ناجوانمردانه گرم بود...تا حدی که یه راننده تاکسی میگفت :"آبودانی ها رو نمیشه برد جهنم...عادت دارند به گرما...چیزیشون نمیشه ..." یه نکته دیگه هم عینک "Rayban" زدنشون بود ...من که هرکی رو دیدم عینکش مثل بقیه بود....ماهی شوریده و آب قلیه هم که دیگه آخرش بود....