تبليغاتX
آوای زندگی
سلام....به وبلاگ خودم...به این عکس گوشه صفحه از آوا...به همه کسانی که وبلاگم رو می خونند و به همه کسانی که وبلاگشون رو می خونم....این سلام بعد از تعطیلات تابستانی نوشته میشه که داره به آخر نزدیک میشه...کل کار این یک سال به اندازه این یک هفته زود نمیگذزه...ما بیشتر تعطیلات را در خطه سرسبز شمال گذراندیم! من هم که سالها بود توی آب نرفته بودم از این که میبایست تنهایی وارد طرح سالمسازی میشدم حسابی حالم گرفته بود...برای همین هم هرچی کلاس و افه و ادا و اصول بود کنار گذاشتم و فقط به لذت فکر کردم! برای همین هم در یک اقدام جالب یک پیراهن مردونه و شلوار با روسری پوشیدم و در حالی که به همه آخوندها فحش میدادم با داداشم و پسر خاله ام رفتیم تو آب و دلی از عذا در آوردم از والیبال آبی (من در آوردی) تا وسطی توی آب و هرچه که حالم رو سرجاش میاورد...روز قبلش هم با آوا رفتم تو آب البته تا کمر (با مانتو) !!! یاد یه عکسی افتادم که برام ایمیل شده بود عنوانش هم این بود:"استخری در تهران پر از زن و مرد" ...اینقدر شوکه بودم که سریع بازش کردم .دیدم یه استخر خالی تو حیاط یه شرکته که همه کارمندا رفتند توش ایستادند عکس گرفتند!!!!اینجا ندارمش وگرنه میذاشتم خیلی جالب بود....

به آوا که این مدت حسابی خوش گذشته البته الان سرما خورده و زیاد سرحال نیست .....

آوا یه حرکت جالب هم داره که تا یه میله می بینه یا تا من و باباش دستاش رو میگیریم مثل ژیمناست ها پاهاش رو تو هوا تاب میده...البته عکس زیر خیلی هم جالب نیست ولی برای توی حفظ شدن این خاطره به از هیچی است!!!!

۱- من یه مانتو دارم که لبه آستینهاش دو تا بند داره که به هم گره زده میشه....شمال که بودیم توی یه رستوران داشتم غذا میخوردم که یهو آوا گفت:"مامان! دمت ماستی شد" ....دیدم بند لباسم رفته توی کاسه ماست!!!!!

۲-وقتی با آوا با ماشین جایی میریم اگه یه جا ترمز کنم بهش میگم ببخشید تند رفتم! دیروز رفته بودیم بیرون یه جا محکم ترمز کردم یهو گفت: "مامان ! از من معذرت خواهی کن!" فکر کردم الکی یه چیزی میگه...گفتم :چه جوری؟ گفت:"بگو! ببخشید تند رفتم!!!!!!"

۳-هفته پیش رفته بودیم بیرون شام بخوریم خیلی گرسنه اش شده بود مدام میگفت: "آقا غذای من رو بیار" بهش گفتم :"دخترم باید وایسیم تا غذامون آماده بشه خودش میاره" جواب داد:" نه مامان! باید بشینیم تا غذامون رو بیاره"

یه زرنگ بازی های جالبی هم داره...با باباش رفته بودند توی شیرینی فروشی به باباش گفته از این کلاهها میخوام! باباش هم گفته باشه هر وقت تولدت شد برات میخرم باشه؟ اونهم با خوبی و خوشی قبول کرده ....بعد از چند دقیقه احتمالا دیده حریف باباش نمیشه گفته:"بابا !الان تولم شده! برام کلاه بخر...."  امروز هم تو شهروند گیر داده بود صندلی کوچولو میخوام ...هرچی باباش گفته خودت داری گفته میخوام...بالاخره باباش گفته باشه هر وقت صندلیت خراب شد برات میخرم...گفته باشه و دو دقیقه بعد گفته:" بابا! صندلیم خراب شده !برام صندلی بخر دیگه....."

گاهی که خوب فکر میکنم میبینم آوا همه کلمات رو میگه انگار همین دیروز بود که کلی از این که گفته "بابا" ذوق کرده بودیم و انگار همین دیروز بود که با داداشم شمردیم و دیدیم آوا ۱۴۳ تا کلمه بلده....چقدر غم انگیز باید باشه وقتی با خوندن آرشیو این روزهام بعد ها بگم یادش به خیر انگار همین دیروز بود که وقتی از آوا می پرسیدیم گاو چی میگه؟ میگفت:"گاب گاب"......

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط مریم |

الان ساعت ۴:۳۰ دقیقه صبحه که اومدم اینجا بنویسم....اومدم بنویسم زندگی خیلی بالا و پائین داره.بعضی روزها بی هیچ دلیل خاصی خیلی خوشی و برخی روزها بی هیچ دلیل خاصی ناخوش! بعضی روزها شوهرت مهربونتره...بعضی روزها بچه ات غروغروتره.حال ما آدمها گرچه بیشتر به خودمون برمیگرده ولی لامذهب کلی هم معلول علتهای دیگه است.اگه مامانت امروز سرش شلوغ بوده باشه و تو روحت هم خبردار نشه...اگه وقتی داری باهاش حرف میزنی یهو قاطی کنه و نفهمی چرا اینجوری میکنه....اگه شوهرت تو راه که می اومده یه راننده عوضی روی اعصابش پاتیناژ کرده باشه و تو کف دستت رو بو نکرده باشی...اگه مدیرت نهارش رو جا گذاشته باشه و این به عقل جن هم نرسه...اگه اصلا هیچ کدوم از اینا بابا ! یکی که تو در طول روز کلی باهاش تعاملات گوناگون داری بی هیچ دلیل خاصی(!!!!) مثل تو و مثل همه آدمهای دیگه یه روز نه حوصله تو رو داشته باشه نه حوصله هیچ بنی بشر دیگه رو ......... خوب من بدبخت از کجا بدونم؟؟؟؟؟؟؟میرم کلی برای خودم میشینم آی هی دست میکنم تو موهام و یکی یکی از ریشه میکنم(این تیک منه وقتی عصبی یا غمگین میشم!!!) و همچون یک نویسنده تخیلی نویس زبردست کلی داستان در میارم...

من می دونم دیگه...این مامان من از اون روز اصلا برای من قیافه گرفته!

من که میدونم این شوهره ناراحتی اش از کجاست...از اونجا که....

میدونستم آخر عاقبت کار همینه دیگه بچه ات نمی خوابه غر به جونت میزنه...

خوب فهمیدم این مردک(مدیرم) از اون روز که اون اتفاق تو جلسه افتاد به من چشم غره میره...

 

بعد ترها اگه شانس یارت باشه و بفهمی اصل ماجرا چی بوده کلی به خودت فحش می دی که راجع به دور و بریهات اینطوری فکر میکنی...اگر هم نفهمی ماجرا چی بوده که دیگه کلات پس معرکه است...یه ۱۰ روزی قهر با شوهر....یه چند روزی بی حوصلگی با بچه نق نقو....یه چند روزی ریخت و قیافه گرفتن واسه مدیر...برآیند این چند تا میشه پست قبلی من....پس ای مومنان ...تو رو به خدا اگه میشه بگید چه مرگتونه!!!!!!!


خیلی وقته عکسی از آوا نگذاشتم ...ببینید چه بزرگ شده ...به قول خودش لباس ماهی (مایو) پوشیده رفته شنا در آبهای بیرحم و بی نظیر دریای خزر...در سرزمین مادری اش....

 

والا مادر من دیگه نمیدونم به چه ترفندی متوسل شم تا این فسقلی دوربین رو نگاه کنه!

نمک ریزی های آوا گونه:

آوا: مامان من توی اردیبهشت به دنیا اومدم؟

من : آره مامانی...

آوا: مامان !تو توی اداره به دنیا اومدی؟

(بچه فکر میکنه ناف منو با اداره زدند...آی تو روح این اداره!)

 

توی راه شمال..کارت سوخت رو دیده گیر داده من هم کارت می خوام....داداشم یه CD بهش میده :

دایی:بیا اینم یه کارت برای تو...

آوا: این که کارت نیست...این یه آهنگه!

 

اسم مادر بزرگ آوا "بتول " هست...هر کی ازش میپرسه اسم مادربزرگت چیه؟ جواب میده:"خانوم پتول"

گفته بودم که به پتو هم میگه پتول!!!!!!!!

راستی یه چی یادم رفت که اومده بودم اینجا بگم...چیزای مورد علاقه من که الان اینجا یادمه به شرح زیر میباشد(البته به ترتیب اولویت):

۱-آقای ۱۹ البته!

۲ـآوا فسقلی ...

۳-پنج شنبه ها(طبق قرارمون با ۱۹ که در هر شرایطی ۵شنبه ها روز عشق و حال و ددر)

۴-مادر پدر برادر خواهر

۵-باقی اقوام نزدیک

۶-اقوام دور

۷-وبلاگ بسیار عزیزم که حسابی وابسته اش شدم تازگیها

۸-کیک و بستنی و نون بربری تازه با پنیر لیقوان و آبگوشت و بقیه خوراکیها

۹- خواب

۱۰-خرید با جیبهایی پر از پول

۱۱-طبیعت

۱۲-بقیه جهان......

پانوشت:ببخشید اینقدر طولانیه...

اعتراف:شماره ها رو یک میلیون بار تغییر دادم...آخر نفهمیدم چی رو بیشتر از چی دوست دارم!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط مریم |

مرد من همونیه که من صبحها از بوی دهنش (قبل از مسواک زدن ) بدم نمیاد....همونی که از جمع کردن و شستن جورابهای کثیفش حالم به هم نمی خوره....همونی که اگه ریشهاشو نزنه هم میتونم ببوسمش...وقتی عمل کرده میرم توی حموم جای زخماشو با بتادین میشورم (حتی اگه ۷ ماهه حامله باشم)...همونی که روزی هزار بار موبایلم رو بر میدارم براش یه sms بزنم و بهش بگم چقدر دوستش دارم ولی پشیمون میشم....همونی که اگه یه روز از روی تنبلی یا لجبازی براش صبحانه نگذارم تا ظهر از خودم میپرسم یعنی چی میخوره؟ همونی که تا قبل از به دنیا اومدن آوا هرچیزی توی اداره تعارف میکردند نگه میداشتم براش حتی یه گز....همونی که برای به دست آوردنش توی روی بابام ایستادم...همونی که به خاطرش برای اولین بار با مامانم دهن به دهن شدم....همونی که جمعه ها وقتی توی خواب ناز بود میرفتم نون تازه براش میخریدم....همونی که غذای مونده و تکراری و حاضری نمیخوره....همونی که با شلوار کرم جوراب قهوه ای نمی پوشه....همونی که لباس رو با یه چروک کوچولو هم نمیپوشه....همونی که ساعتها یک کلمه رو تو آواز خوندناش تمرین میکنه....همونی که یه تار موی مامانش رو به صد تای من نمیده....همونی که خاله هاش زنهای ایده آل توی زندگیش هستند....همونی که دخترهای بالای ۱۷۰ سانتی دوست داشته....همونی که باید صد بار صداش کنم تا یه "بله" ناقابل بگه...همونی که دوست نداره توی مهمونی ها با من زیرزیرکی حرف بزنه....همونی که نمیگه دوستت دارم...همونی که اگه با دوستاش باشه یادش میره حال منو بپرسه....وقتی میره جایی یادش میره با من قرار گذاشته....اهمونی که هرگز برای آشتی پا پیش نگذاشته....مرد من همونیه که من چند تا ایرادش رو به همه خوبیهای دیگه اش می بخشم.....
+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط مریم |

دوستت دارم به تعداد شبهایی که تا دم دمهای صبح اشک ریختم و تو خواب بودی....دوستت دارم به تعداد تموم لحظه های دلتنگی که پر از عطر گذشته ها بود....دوستت دارم به تعداد آدمهایی که توی این سالها منو ندیدند...دوستت دارم به اندازه تموم حرفهای تلخی که گفتی و نباید میگفتی و به تعداد تموم حرفهای شیرینی که میشد بگی و نگفتی....دوستت دارم به تعداد دفعاتی که از خودم پرسیدم چرا این همه دوستت دارم؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط مریم |

1-به نظر شما برای  یک بچه ترکیب دو تا کلمه "هواپیما" و " پیمان" چی میتونه بشه؟ .....بیخود نیست که آوا به دوست باباش میگه:" عمو هواپیمان"....

 

2-  کلا آوا با " ماه" رابطه ای بسیار عمیق و فلسفی داره و عاشقشه....ماجراهایی داره با ماه دختر ما....

 

مامان بزرگش: آوا دوست داری  ماه شبها بیاد خونه تون؟

آوا: نمی تونه...آخه کلید نداره....

 

آوا: مامان! ببین ماه چقدر مثل من تپله!

من: تپل ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آوا توی ماشین سرش رو میبره پشت ستون و میگه:

بشمر ! من میرم قایم بشم ...بعد بیا منو پیدا کن.....

من: با کی هستی؟

آوا:با ماه آسمون....

 

3-آوا داره برای من یه ماجرا تعریف میکنه:

من با بچایا بازی کردم ....بعد خلاصه بچایا رفتن حموم ...بعد دیگه تموم شد....

(نمیدونم  بچه با چه قانونی در ادبیات شده بچایا!!!)

 

4-وارد راهروی  آپارتمان میشیم...همسایه طبقه اول ما رو می بینه و شروع میکنه با آوا کلی حرف زدن....

خداحافظی میکنیم و داریم از پله ها میریم بالا....آوا چشماشو با دست میگیره ...

من: چرا اینجوری میکنی؟

آوا: تمسایه ها منو نبینند باهام حرف بزنن....

 

5-آوای بیچاره همیشه دچار مشکل یبوسته ...چنر روز پیش به طرز عجیبی این مشکلش حل شد و هر نیم ساعت(گلاب به روتون) ....بعد از یکی دوبار که به راحتی اجابت  مزاج کرد یهو تو دستشویی بهم گفت: " مامان ! ببین چقدر پی پی راحت خوشگله!"

 

6-آوا:مامان! برم خونه مامان جون...

من: باشه! فردا می ریم.

آوا:نه! دیشب بریم!!!

 

7-مامان !ببین این ببعیه داره با این حیبونه که آتیش خورده بازی میکنه!

0اگه گفتین حیوونی که آتیش میخوره چیه؟ دایناسور دیگه....)

 

 

8-داریم با ماشین  باباش ( یا به قول خودش ماشین جدیب) میریم بیرون...یه پراید نقره ای   از کنارمون  رد میشه:

آوا: ماشین مامان! برو دیگه...

 

9-آوا بعد از یه بوی کوچولو:پیف پیف مامان! بوی پی پی میاد..بریم دماغ منو آمپول بزنیم ...خوب بشه..بوی بد نیاد ازش...

 

10-رفته توی دستشویی و داره....

آوا: مامان !بیا منو بشور....ببین هم پی پی گنده کردم ...هم پی پی کوچولو ...این یکی هم من کردمها...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط مریم |

وقتی داشتم می رفتم فرودگاه برای ماموریت دوبی که برای اولین بار از آوا دور بشم در حالی که نگران بودم و همون دلایل کودکانه نگرانی ام رو به مدیرم گفتم ...بهش گفتم دلم میخواد همیشه کنار بچه ام باشم چون هیچ کس به اندازه یک مادر فاکاری نمیکنه و اگه خطری باشه تلاش نمیکنه...بهم گفت :ساده ای! اونی که بچه ات رو از خطر حفظ میکنه تو نیستی....تو یه وسیله ای ....پس اگه بازم بخواد از خطر حفظش کنه از یه وسیله دیگه استفاده میکنه....وقتی پریروز توی هواپیمای درب و داغون نشسته بودم و راهی آبادان بودم(ماموریتی دوباره) یه لحظه گفتم اگه یه چیزی بشه آوا چی؟ که یهو یاد حرف مدیرم افتادم و آروم شدم....تنها کاری که ازم بر میاد اینه که از خدا بخوام همه جا مراقبش باشه...چون فقط اونه که همه جا باهاشه...حتی اگه توی یه جزیره تنها سرگردون بشه....

آبادان از سبزی و سرسبزی چیزی کم از یه شهر تو شمال نداره....فقط به جای درختهای نارنج  که همه جا تو شهر من(بابل) پراکنده اند نخل میبینی و نخل...از بالا که هواپیما داره میشینه انگار یه عالمه گلدون "لیندا" رو کنار هم چیده اند...حیف و صد حیف که اکثر دیوارهایی که میبینی یا مثل شهرهای زلزله زده آجرهایی اند که شتابزده روی هم چیده شدند یا دیوارهای ویران شده از نوازش نارجک و تیر و ترکش....توی آبادان من یه نفر آدم زشت ندیدم...شانس من بود نمیدونم یا واقعا آبادانی ها خوشگلند ...هوا هم که بس ناجوانمردانه گرم بود...تا حدی که یه راننده تاکسی میگفت :"آبودانی ها رو نمیشه برد جهنم...عادت دارند به گرما...چیزیشون نمیشه ..."  یه نکته دیگه هم عینک "Rayban" زدنشون بود ...من که هرکی رو دیدم عینکش مثل بقیه بود....ماهی شوریده و آب قلیه هم که دیگه آخرش بود....

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 1:6 قبل از ظهر توسط مریم |