امروز روز تولد منه!30 شهریور سال 61 چشمام رو برای اولین بار به این دنیای عجیب و غریب باز کردم. نمیدونم چقدر ازچیزی که باید باشم عقبترم یا جلوتر شاید....این رو میدونم ولی که چند روز قبل از تولد دوسالگی خواهر شدم....یکی دو روز بعد از تولد 6 سالگی بچه مدرسه ای شدم....یکی دو هفته بعد از تولد دوازده سالگی بالغ شدم....یکی دو روز بعد از تولد هجده سالگی دانشجو شدم ....یک ماه بعد از تولد بیست و یک سالگی همسر شدم و چند روزی مونده تا تولد بیست و دو سالگی رفتم به خونه خودم....یک ماه قبل از تولد بیست و سه سالگی مهندس شدم....چند ماهی مونده تا تولد بیست و چهارسالگی مادر شدم....چند ماهی بعد از تولد بیست و پنج سالگی صاحبخونه شدم....و الان....تو حول و حوش تولد بیست و شش سالگی نمیدونم چی هستم...چی میشم....اصلا نمیدونم چقدر به اون چه باید میرسیدم تا حالا رسیدم و چقدر دارم از ازاون چیزایی که زوده واسه داشتنش؟ اینو میدونم ولی که همه مشقامو زود زود نوشتم.شاید چون خودم آدم عجولی هستم چرخ فلک هم برام زود میچرخه.زمان زود نمیگذره ها ولی ماجراها همینطور پشت سر هم میان و میرن و اتفاقات بزرگ زندگی تند و تند با عجله رخ میدن! وقت نمیذارن برای لذت بردن....لذت بردن از تنها بچه بودن..از کودک بودن....از نوجوان بودن....از جوون بودن ...از مجرد بودن...از بی بچه بودن....از خونه نشین بودن....ولی به جاش بهم خیلی چیزا یاد دادن.من الان توی بیست و شش سالگی یه همسر...یه مادر....یه مهندس....یه دختر ....یه عروس....یه خواهر...یه دوست...یه همکارم! شاید چیزایی بیشتر از این هم باشم.تو هر کدوم از اینها چقدر موفقم ؟چقدر جلو هستم و مهمتر از اون از یکسال پیش این موقع چقدر فرق کردم؟ خودم میدونم که خیلی عوض میشم .این روزهایی که میگذره منو میبره با خودش ولی یه جایی دستم رو محکم گرفتم به یه زنجیر ...زنجیری که من رو به گذشته ها متصل کرده...از هرکاری که میکنم چند وقت بعد پشیمون میشم و به این نتیجه میرسم که میشد هوشمندانه تر تصمیم گرفت.ولی نباید فراموش کرد که اینها همه نتیجه هر آن چیزی است که در گذشته اتفاق افتاده.اگه به جای 5 سال پیش الان با 19 آشنا شده بودم میدونم که همسر بهتری میشدم.اگه الان قرار بود مادر بشم همینطور...ولی درعوض پنج سال بیشتر از لحظه های عمرم رو در کنارشون گذروندم.یعنی این نمی ارزه؟ خیلی ها آرزوشون اینه که 5 سال بیشتر زنده باشن(تازه توی پیری) تا بیشتر کنار خانواده شون باشند! کاش که سال دیگه حرفهای تازه ای از تولد امسالم داشته باشم!
۱-بالاخره بعد از ۴ سال بروم و پاسپورت جدا بگیرم!
۲-از این به بعد قبل از اینکه وضعیت دندانم به عصب کشی برسد به دندانپزشک مراجعه نمایم!
۳-هر شب ساعت ۱۱ بخوابم!
۴-مطالعه را که مدتی است بی دلیل کنار گذاشته ام از نو آغاز کنم!
۵-قبل از اینکه خانه از نظر کثیفی به افتضاح برسد تمیزش کنم!
۶-وقتی میخوام ۴ تا از دوستام رو دعوت کنم و ۳ ماه طول میکشد تا برنامه یکیشون با بقیه جور دربیاد بی خیال اون یکی بشم و بقیه رو دعوت کنم!
۷-هر روز بعد از ظهر که میرسم نیم ساعت چرت بزنم تا در طول شب پاچه نگیرم!
۸-به میوه و سبزی و سالاد بیش از قبل بها بدم تا اینقدر دچار مشکلات.....نشوم!
۹- قبل از اینکه ابروهایم شبیه مادر بزرگ سنجد بشود به آرایشگاه بروم!
۱۰-شبها آرایش صورتم را پاک کنم و بعد بخوابم!
۱۱- برنامه عصرها با آوا پیاده روی را دوباره شروع کنم!
آیا من میتوانم این همه تحول در خودم "یی هو" ایجاد کنم؟ .....عمرا....
آخر هفته رفتیم شمال ...پنج شنبه ساعت ۳ بعد از ظهر راه افتادیم.فکر میکردیم ۳ یا ۴ ساعته به متل قو میرسیم.امان از دل غافل که ما ۴۵ کیلومتر مسیر رو اشتباهی رفتیم و مجبور شدیم ۴۵ کیلومتر برگردیم سر جای اول....برای همین هم ساعت ۱۰ شب رسیدیم پیش خانواده همسر گرامی و فرداش ساعت ۴ بعد از ظهر هم راه افتادیم به سمت تهران.خاله ۱۹ که از کانادا اومده بود همراه ما بود و میگفت وقتی رفته توی استخر شهرک شنا کنه دو تا خانوم رو دیده که کنار هم داشتند شنا میکردند و گرم گفتگو بودند.یکیشون گفته:"مردا ۹۹ درصدشون بد هستند و اون یک درصد باقی مانده که خوب هستند خل هستند!!!!!!!!!!!" نکته جالبی که به ذهن خاله خانوم اومده بود این بود که میگفت این جوری خاله زنک بازی دیگه ندیده بودم که زنه همین طوری که کرال میرفت حاضر نبود کله اش رو زیر آب ببره و همینطوری به خاله زنک بازی و پشت سر این مردهای نامرد حرف زدن ادامه میداد!
(ببخشید یه موضوع غیر مربوط.همین الان ۱۹ داره ماهواره نگاه میکنه.صداش میاد:
آقای گزارشگر:"آقا شما به چه نوع موسیقی علاقه دارید؟"
یک همشهری بسیار جالب:"موسیقی پاپ"
آقای گزارشگر:" از کدوم خواننده ها بیشتر؟"
همشهری عزیز ما:" بیشتر شجریان!"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(برنامه طنز نبود ها کاملا جدی و کارشناسی موسیقی"
تو راه برگشت از شمال آوا یه جایی چند تا گاو دیده بود و حسابی عاشقشون شده بود:
آوا:"من از این گاوها میخوام ببرم خونه مون!"
مامان بزرگش:"آخه نمیشه مامان! اینها گنده اند! توی خونه شما جا نمیشن که..."
آوا بعد از چند دقیقه فکر کردن:"خوب پس موش ببریم خونه مون!موش که گنده نیست ...جا میشه تو خونه ما...."
یه خبر جدید از آوا خانوم اینکه بالاخره از شر بچه بغل کردن و یا غرغرش رو تحمل کردن در صندلی راحت شدم و آوا یک هفته است عقب رو صندلی میشینه و کمر بند رو میبنده.
راستی امروز چهارمین سالگرد عروسیمون بود....چهار سال پیش....خیلی هم زود نگذشته.چقدر ماجرا توی این سالها اتفاق افتاده.خوب و بد....
یه خبر دیگه این که رفتم موهام رو مش کردم...اون هم سبز !!!!!!!!!! انگار کله ام رو کردند تو جلبک!واسه تنوع خوبه.دیگه حالم داشت از کله سیاه به هم میخورد.
۴ سال پیش وقتی داشتم میرفتم خونه خودم برای همیشه و خونه پدری رو برای همیشه ترک میکردم دیدم مامانم برام یه نامه نوشته و آخرین شبی که اونجا میخوابیدم بهم داد تا بخونم.اینجا مینویسمش :
"گل نشکفته من! بیا امشب تا صبح ستاره هایمان را بشماریم با مهرنوش و امیرپویان. خورشید شتابان در راه است .در را میکوبد و تو را میبرد تا فردا شب ستاره هایت را از نو بچینی.... ما بی تو من میشود .من بی تو میشوم و اتو از نو ما میسازی.بیا امشب با ابرها شکلی بسازیم از نوزادیت .چقدر زیبا و معصوم بودی و مرا همیشه یاد است.بیا شکلی از بازی های تو و مهرنوش بسازیم و اعتراض همسایه ها و خنده من بر حماقت آنها.بیا با ابرها شکلی از خاله بازیت بسازیم و انتظارت بر عقربه زمان تا آمدن مامان از سرکار. بیا شکلی بسازیم از تولد امیرپویان و انتظار من بر شیشه های باران زده تا رسیدن تو و مهرنوش..... تو فردا شب ستاره هایت را می چینی و از نو ما میسازی .زندگی همیشه هست ...بی من...بی تو...بی ما....بازی های کودکانه بزرگ میشوند و ایثار و استقامت تمنا میکنند.تو روز کوه وار می ایستی ...رود وار می جویی و مثل دریا ایثار میکنی و شب.....آرام....ستاره هایت را میشماری...."
1- از آخرین نوشته ام مدت زیادی میگذره.دلیلش هم اینه که توی این مدت سرم خیلی شلوغ بود.نتونستم به وبلاگهایی که دوست دارم سر بزنم.نتونستم چیزی بنویسم.همه اش یا مهمون داشتم یا مهمون بودم.بعد هم که آوا مریض شد و دو سه روزیه که حسابی سرم شلوغه .هر چه درد جسمی ه هست که اومده سراغم.4 تا دندونم با هم خراب شده و شب تا صبح از دندون درد به خودم میپیچم.هنوز هم وقت نکردم برم درست کنم.حساسیت هم دوباره شروع شده و از صبح تا شب یا دارم چشمام رو میخارم یا دماغم رو میگیرم یا از خارش گلو ناله میکنم.از غر زدن خوشم نمیادها....ولی الان اصلا حال و حوصله ندارم.آقای 19 من هم موجود جالبیه.وقتی من بی حوصله و خسته ام و عصبی میشم به جای اینکه یه کم دور و بر آدم باشه و ناز کشی کنه می ره یه گوشه ای و سعی میکنه هیچ برخورد ی با من نداشته باشه.خوب که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که اینکار رو برای این میکنه که خودش هر وقت مشکلی دراه دوست داره تنها باشه تا مسئله اش حل بشه .در صورتی که من درست برعکس دلم میخواد یکی بیاد یه کم دور و برم و به غرغر هام گوش کنه...شاید نوشتن این غرغر ها توی وبلاگ یک کم از درددلم کم کنه.
2- مامانم برای اولین بار با بابام بدون بچه ها رفتند سفر!(شمال) کلی غصه خوردم که آدم یه عمر بچه بزرگ کنه .اونهم سه تا. و وقتی می خواد دو روز سفر بره باهاش نمیرن.جفتشون هم گفتند چون حوصله نداریم و حوصله مون سر میره چهارتایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یعنی یه روزی هم آوا به من و باباش میگه با شما حوصله ام سر میره؟ نمیدونم این رسم روزگاره یا بی معرفتی بچه هاست یا حتی خیلی هم بد نیست.از طرفی هم با خودم فکر میکنم بالاخره که این دو تا تحفه هم میرن سر خونه و زندگیشون و مامان و بابا میمونن تنها.مثل بابا و مامان 19 که الان دوتایی سفر میرن و اتفاقی هم نمی افته.باید به هم عادت کنند.اون چه که این وسط به آدم هشدار میده اینه که تا جوونیم و از بودن با هم میتونیم یاد بگیریم چه طوری لذت ببریم تمرین کنیم که بالاخره یه روزی فرا میرسه اون روزی که باید با هم سر کنیم بی هیچ بچه و فامیل و پدر و مادر و دوست و آشنایی....خدا به دادمون برسه با این دوره و زمونه تنهایی .باز پدر و مادر های ما 3 یا 4 تا بچه داشتند و یه جوری سپری میشد ماها که دیگه یه دونه میآریم و اونهم 18 سالش که بشه یا میخواد از این کشور بره یا اگه بمونه هم نه با ما سفر میاد نه مهمونی میاد نه گردش....در اتاق رو میبنده و میشینه پای کامپیوتر ....
مامان همیشه خسته من! امروز من دیگه میدونم که تو یه فرشته ای .مثل همه مادرها...مثل من ...من هم یه مادرم آخه...حالا میدونم که هرگز اون همه شکیبایی تو در مواجهه با مشکلات زمونه را پیدا نخواهم کرد.حالا میدونم هیچ وقت نمیتونم مثل تو با سه تا بچه از جنسهایی تا این حد متفاوت برخورد کنم.نمیتونم بفهمم بچه توی سن بلوغ یعنی چه؟ من همه این سایتها رو میخونم .کتاب های بچه داری و روانشناسی هم میخونم ولی از صبوری تو در برخورد با بچه ها تعجب میکنم.حالا بر خلاف همه افکار و آرزوهام تو یه الگویی برام که هرگز بهش نمیرسم.نمی فهمم چطوری به تنهایی سه تا بچه رو بزرگ کردی؟چطوری وقتی فقط ۳ یا ۴ ساعت خونه بودی خونه رو مدیریت میکردی؟خرید...دکتر...واکسن....سینما...پارک...سفر .... حالا میبینم من با یه بچه و کار کمتر از تو خیلی عقب ترم ...نسلها و نسلها از تو عقب ترم.عقب تر از اونی هستم که در مقابل بی حوصلگی ها و بهانه جویی ها ی مردونه طاقت بیارم. عقب تر ازاونی هستم که در مقابل بی تفاوتی های کودکانه دخترم صبوری کنم و هیچ کدوم از این کتابها و سایتها و دوستها وقتی که درمونده ام به دادم نمیرسند .توی لحظه هایی که خسته ام از همه خستگی ها فقط تویی که با یک جمله یا حتی سکوت و گوش دادنت بهم آرامش میدی ....وقتی امروز پیچیدم توی کوچه و ماشینت رو دیدمو فهمیدم که اومدی شاد شدم درست مثل اندک روزهای کودکی ام که وقتی از مدرسه برمیگشتم و کفشات رو پشت در میدیدم میفهمیدم یه اتفاق باعث شده زود بیای خونه.....