یه پنج شنبه که آوا و باباش با هم تو خوه تنها بودند.ظهر تا رسیدم خونه: -مامان! تو اداره رفتی ....بابا شیطونی کرد!
دارم تلفنی با آوا حرف میزنم: - مامانی! چیکار میکنی آواجون؟ -دارم با تو حرف میزنم دیگه!
داره با تلفنش بازی میکنه: -آوایی داری با کی حرف میزنی؟ -دارم با خارشوئرم حرف میزنم.
ـآوا رفتیم کیش دوست داری با هم بریم ماهی و تمساح واقعی ببینیم؟ -نه! بریم تمساح الکی ببینیم....
-مامان!یواش رارندی کن تا تصافد نکنیم.خوب؟
-مامان جون رفته مسارفت!