تبليغاتX
آوای زندگی

 

 

 

یه مدتی بود آهنگ" آهای خانوم خوشگله" خواننده محترم آقای افشین افتاده تو دهن آوا:

"آهای آهای آهای خانوم خوشگله...اونی که زیر پات گذاشتی دله ه ه ه ه ه "

چند شب پیش تو ماشین یهو ازم پرسید :"مامان! دل چیه؟" من از همه جا بی خبر هم گفتم:"دل! اونی که غذا میخوریم ، غذا ها میره توش" ....یه من و منی کرد و گفت:" زیر پا....دل ...." بعد دیدم داره زیر لب می خونه:"اونی که زیر پات گذاشتی دله" ....یهو گفت:"مامان! مگه دل رو میذارن زیر پا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"


من:"آوا ! بیا غذا بازی!...من میگم:ماکارونی"

آوا:" من میگم:گوشت"

من:"من میگم سوپ"

آوا: " من میگم:موش"

من:"موش که غذا نیست!"

آوا:"چرا دیگه! غذای پیشیه دیگه"


دیروز رفته به مامان بزرگم گفته :"دسمال منو خیس کن خونه رو تمیز کنم! "اونهم یه کوچولو نمدار کرده داده دستش....میگفت بعد از چند دقیقه اومدم دیدم از دستمال شر و شر آب میچکه! بهش گفتم" از کجا آب آوردی؟ "جواب داد: " از شیر آب یخچال" ....میدونید که منظور ازشیر آب یخچال چیه! آبسرد کن یخچال!

 

+ نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط مریم |

صبح داشتم آرایش میکردم ، شیطونک بلا اومده پیشم بهم میگه: "وای! مامان چقدر اینا رو میزنی به چشمات خوشگل شدی....چقدر شبیه من شدی...."!!!!!

قربون زبون درازت و موهای ژولیده ات (که نمی ذاری شونه اش کنم) و پیشونی پشمالو و پاهای سیاه سوخته ات برم....پیشی کوچولوی من!

(اینا رو گفتم نگین چقدر مثل خاله سوسکه قربون صدقه دست و پای بلوری بچه اش میره).آخه خوردنی نیست این زبون دراز چشم و ابرو مشکی من؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط مریم |

 

امروز با دیدن یک عکس از یه جنین توی یه وبلاگی ، یهو رفتم توی روزای 3 سال پیش....همین موقعها شاید....بد جوری دلم گرفت از اینکه هیچ وقت اون موقعها پیرهنم رو بالانزدم یه عکس بگیرم....هیچ وقت لباس حاملگی نپوشیدم....نهایت کاری که کردم یه دست لباس قرمز بود که گشادتر از همیشه دوخته بودمش .....نه مانتو شنلی خریدم ....نه هیچ وقت به عقب خم شدم موقع راه رفتن....نه نفس نفس زدم....نه دستم رو رو شکمم گذاشتم ....نه دلم آش رشته و انار و گلابی خواست....جز حالت تهوع های عذاب آور و قایم کردن شکمم تو مانتوهای خز و خیل گشاد و بلند ، جز ترسیدن از دست اندازها....جز گرفتگی پاهام تو خواب ، هیچ کدوم از زیبایی های بارداری رو تجربه نکردم....انگار هیچ وقت حامله نبودم....یادم میاد بعد از زایمان که برگشتم شرکت ، یکی از مدیرام(یه خانوم 55 ساله) بهم گفت:

oh! baby! without pregnancy......oh

شدیدا به این معتقدم زنای حامله جذاب و نورانی و مهربونند....شاید برای همینه که عاشق تجربه کردن اون لحظه پر از زیبایی ام که وقتی تو خیابون هن و هن کنان راه می روند زنهای دیگه بهشون لبخند میزنند....میدونند در پس این نور توی صورتهاشون، لحظه های بی نظیری هست که به زودی سراغشون میاد....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط مریم |

دیشب که میخواستم برم حموم ، دخترک اومد و کلی قول ازم گرفت که به سرش شامپو نزنم! چون روز قبلش رفته بود حموم من هم بی خیال شدم...هنوز چند ساعتی از حموم رفتن ما نگذشته بود که احساس کردم چند دقیقه ای از ش خبری نیست( داشتم شام رو آماده میکردم) ...رفتم تو اتاق و چشمتون روز بد نبینه تمام کرم ضد آفتاب من رو مالیده بود به موهاش به جای ژل!!!!! حسابی اعصابم ریخت به هم و بردم سرش رو شستم .البته با شامپو!!! اونهم حسابی تو حموم غربتی بازی در آورد و منرو بیشتر عصبانی کرد.حوله رو که تنش کردم آوردمش توی رختکن و با تکون دادن انگشتهام شروع کردم جدی باهاش حرف زدن .خیلی هم عصبانی بودم.یهو وسط دعوا جای زخم رو رو دستم دید و با همون بغض تو صداش گفت: "مامان!دستت چی شده؟" ...منم با بی میلی جواب دادم:" بریدم با چاقو!به حرفهام گوش کن!" ...جواب داد:"باید مواظب باشی وقتی با چاقو کاری میکنی....." جای من بودید چه شکلی می شدید؟ جالبتر اینکه صبح از خواب پاشد و بهم گفت:"مامان! دیشب تو حموم گریه میکردم، شنیستی؟" ...( شنیستی که میدونین یعنی چی ؟ یعنی شنیدی؟)

صبح حسابی دیرم شده بود بهش گفتم :"آوا! حالا که بیداری خودت دمپایی ات رو بپوش برو بالا پیش مامان جونی....دیگه بزرگ شدی .خودت میتونی بری دیگه!" ...چشماش یه برقی زد و جواب داد:"حالا که بزرگ شدم ، اجازه میدی به چاقو و چیزهای خطرناک دست بزنم؟؟؟؟؟؟"

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط مریم |

تمام تعطیلات هفته قبل به مراسم ختم پدربزرگم گذشت...گرچه که 87 سال عمر از خدا گرفت و 4 تا زن گرفت و 3 تاشون هم قبل از خودش مردند.جالب این که الان هر 3 تا زنهاش مثل پروانه دور و برش رو گرفتند و با حفظ تنوع در قیافه و قد و سن و اخلاق ، خلاصه گمون نکنم بهش بد بگذره....

جدا از این شوخی ها ، گرچه که مرگ حق هر آدمیه ولی نمیدونم چرا اینقدر حق غم انگیزیه؟ حتی وقتی یک آدم 90 ساله میمیره...بازهم دلت میسوزه....فقط نکته شاید تا حد زیادی تکراری که فکرم رو به خودش مشغول کرده ، این مرده پرستی ما ایرانیهاست که انگار تمومی نداره....7 روز پشت سر هم کلی آدم تو مسجد دور هم جمع میشن و زنها ریز ریز میگن و میخندند و مردها هم مدام به ساعتشون نگاه میکنند تا این مراسم سر بیاد....تو بیشتر مراسم هم ( به جز نزدیکان متوفی) اگر کسی اشک و ناله ای کنه برای حفظ ظاهره! شاید بهتر بود وقتی آدمها هستند باهاشون باشیم و بهشون محبت کنیم و تنهاشون نذاریم...بعد که رفتند...یک کلام...روحشون شاد....دیگه کشمش پلو دادن و حلوا پختن و بر سر وسینه کوفتن که عزیز ما رو زنده نمیکنه احتمالا!!! اکثر پدربزرگها و مادربزرگهایی که میشناسم تو تنهایی می میرند .نوه ها و بچه ها (اگه لطف کنند و بیچاره ها رو به سالمندان نفرستند) کمتر وقت میکنند بهشون سر بزنند.حالا این وسط خدا نکنه که پیر زن یا پیر مرد بد اقبال زمین گیر هم بشه....

خدا به همه اینقدری عمر بده که بتونند از لذتهای زندگی استفاده کنند.وقتی زندگی روی یه تختخواب بی هیچ احساسی از زنده بودن محدود بشه ، دیگه چه بهتر که بری تو آسمونها و حالشو ببری....

(این عکس مربوط به فروردین امسال هست!)

+ نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط مریم |

آقا جون مرد...از بس که جان ندارد....فقط همین....

+ نوشته شده در شنبه 21 دی1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط مریم |

نمیدونم چرا بعد ۲ ماه تصمیم گرفتم از سفری که با آوا رفتیم بنویسم....

حدود ۲ ماه پیش برای یه ماموریت (نمایشگاه انرژی) باید میرفتم کیش....از فرصت استفاده کردم و با آوا رفتم.البته برای من یک کم سخت بود.چون هر روز از ساعت 5 بعد از ظهر تا 11 شب باید تو نمایشگاه باهاش سر و کله میزدم.جالب اینکه همکارام هم به کمک اومده بودند.مهندسهای واحد طراحی و توسعه با کاغذ براش قورباغه و قایق درست میکردند و مدیر فروش میبردش باهم!!!! تو غرفه ها گشت بزنند.ولی در عوض از صبح تا بعد از ظهرش تا میتونست به خودش خوش گذروند.از نوشابه های پی در پی که سر نهار میخورد گرفته تا گوشتهایی که از سر میز غذا واسه گربه های تو حیاط می آورد....تا مرغابی های توی حیاط... هواپیما سوار شدن هم که خیلی براش جالب بود.

این عکس هم آوا در حالی که میز تست شیرهای اطمینان (از محصولات شرکت ما) رو با طبل اشتباه گرفته:

+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط مریم |

 

نمیدونم چرا این پستهای اخیر اتفاقی با جانداران سر و کار پیدا کرده...یکی از دوستان کامنت گذاشته که " تو اوضاعی که آدمها کشته میشن کی به فکر درختهاست" راست میگه...ولی موضوع شباهتی عجیبه که بین ما و حیوونهاست... دیروز برای اولین بار آوا رو بردیم باغ وحش تهران! دیدن حیوونهای مختلف برای من و باباش بیشتر از خودش جذاب بود. ولی نکته ای که برام جالب بود این که به هر حیوونی میرسید اولین سئوالی که میکرد این بود:" چرا ناراحته؟" یا " چرا تنهاست؟"   حیف که من جوابشو میدونم.....جواب اینه که حیوونها هم مثل آدمها خوش بخت و بدبخت دارند.یه گربه ملوس تپل و مپل توی یه خونه ویلایی از یک مادری که یه عمر خورده و خوابیده توی یک تختک مخملی به دنیا میاد و بچه های صاحبخونه میلیاردرش مدام از این بغل به اون بغلش میکنند و ماهی و مرغ و گوشت و شیریه که می دهند بخوره...از دنیا ناز و نوازش صاحبش سهمش میشه....یه بچه گربه بیچاره دیگه هم توی یه زیر زمین نمور و سرد از یه مادری که یه عمر تو آشغالها خزیده و مردم بهش سنگ پرت کردند و پیش بهش زدند ، میاد تو این دنیا....حیوونهای بیچاره به زندونی هایی میموندند که بی هیچ جرمی توی زندان افتادند و گاز زدن یه تیکه سیب و هویج شده کارشون تا مردم اونها رو به بچه هاشون نشون بدهند. تو قفس میمونها میمون ماده بچه فسقلی اش رو بغل کرده بود و غمگین به بیرون زل زده بود.شیرها غرشی نداشتند ....دراز کشیده بودند و خودشون رو به کف کثیف و نمدار قفسها میمالیدند....خرس بد اقبال هم دست و پای چاقشو میمالید به میله ها و دماغش رو از لا به لای میله ها سر داده بود بیرون ...به چه امیدی  ...نمیدونم....

آدمها هم همین طورند....یکی تو فلسطین و افغانستان و قبیله های عجیب و غریب آفریقا به دنیا میاد و محکومه به مردن ....بی هیچ جرمی.... یکی هم تو قلب دموکراسی پا به دنیا میذاره .جایی که وسط سفیدهای مترقی(!!!!) رئیس جمهورش یه سیاه پوست کنیایی الاصله! یکی تو خونه های آنچنانی فرشته و جردن میاد به دنیا  تا صد نفر از قوم و خویشهاش از نق زدن و ونگ زدن و ختنه سرون و هزار تا بامبول دیگه اش عکس بگیرند و بکوبند به دیوار....یکی هم تو یه کانکس فسقلی تو بم به دنیا میاد تا درست مثل خرگوشها ، مردم ازش فیلم بگیرند و یه جایی ...تو وبلاگی یا روزنامه ای یا سایتی بگن :"آخی! طفلکی....این دیگه چه بختی داشته......"

+ نوشته شده در شنبه 14 دی1387ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط مریم |

 

خونه ای که ما توش زندگی میکنیم یکی از خونه های قدیمی کوچه ای است که پشتش یه زمین بزرگ سالهاست که شده میانبر بچه مدرسه هایی که ظهرها خسته و بی حوصله بر اساس قضیه حمار  پستی و بلندیهاشو طی میکنند تا از پیاده روی کنارش راه نروند. وقتی دبیرستانی بودم هر وقت دلم میگرفت میرفتم توی تراس خونه مادربزرگم( که ما الان تو همون ساختمون زندگی میکنیم) و زل میزدم به اون زمین بایر و خشک و بی انتها.... بعد تر ها یهو نمیدونم یه روز خورشید از کجا طلوع کرده بود یا شهرداری منطقه 5 خوابنمایی جادویی چیزی شده بود که بالاخره بعد از 25 سال اومدند و کل این زمین چند هزار متری رو درختکاری کردند....مادربزرگم میگه: "از روزی که این درختها نهال بودند صداشون رو هم میشنوم...باهام حرف میزنند" ...من دیگه نرفتم توی اون تراس تا بغضم رو (با نگاه کردن به اون کویر کوچولو که حالا دیگه برای خودش باغی شده بود) بترکونم...ولی مادربزرگم میگه که هروقت دلش میگرفته میرفته توی تراس و نسیم مهربونی که از درختها می اومده حالش رو جا می آورده....سهم من که از اون درختها شده بود قدم زدن با آوا ( تو روزهای تابستون) و دیدن صحنه سفید درختهای کاج پنبه پوش تو زمستون....تا اینکه یکی دو ماه پیش دور تا دور اون باغ رو دیوار سیمانی کشیدند ....از شکل غم آلوده درختها معلوم بود که آینده شادی در انتظارشون نیست....تا اینکه دیروز چند تا لودر مثل تانکهایی که به قلب یه شهر بی پناه حمله میکنند هجوم بردند توی زمین و تمام درختهای کاج سبزش رو از ریشه در اوردند....نمیدونم با اون همه درخت چی کار قراره بکنند ولی میدونم که با اون زمین چه میکنند.لابد یه مجتمع غول پیکر و قد بلند توش میسازند که چشم رو آزار میده...مادر بزرگم میگفت: "تمام مدت با آوا تو تراس داشتیم درختهایی که یکی یکی می افتادند و می دیدیم و اشک میریختم ....از خودم میپرسیدم: یعنی مال دنیا اینقدر ارزش داره؟"

حیف که دیگه جایی واسه شکستن بغضم ندارم ...مادر بزرگم هم نداره...آوا هم جایی نداره که بره روی چمنهاش غلت بزنه...حیف....

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 3:18 بعد از ظهر توسط مریم |

امروز وبلاگ من یکساله شد! یادم نیست چه حسی باعث شد برای خودم وبلاگ داشته باشم.اما اینجا رو دوست دارم .حداقل وقتی بعد از یکسال نوشته هات رو میخونی خیلی ذوق زده میشی! ضمن اینکه نوشتن خاطرات آوا خیلی باارزش بود. یه انتخابی از بعضی جمله هاو برخی حرفهای آوا که توی این یکسالی تو وبلاگ نوشتم اینجا میارم. به مناسبت یک سالگی وبلاگم. بچه ها تازه تو یکسالگی راه میافتند دیگه....راه میافته اگر خدا بخواهد.....

-هر آنچه مرا نکشد , قویترم می سازد....

-آوا پارسال بهمن ماه :

لیبال(لیوان)    .......ماکین ( ماژیک).....جوبار( جوراب)

-خدایا! دنیای تو پر از عدل است اگر قدر آنچه ( بدون آن نمیتوانیم زندگی کنیم) بدانیم و بتوانیم از آنچه ( میتوانیم بدون آن زندگی کنیم) بگذریم....

-آوا اسفند پارسال  :

نی مون( میمون) .....کی مه ( کرم)

-آوا فروردین امسال:

بابا پشه ها رو دوباره کشت کن!

-خانم مریل استریپ(بازیگر آمریکایی): احساس مادری همراه با احساس انسان شدن است.همه آنچه می خواهی به همه آنچه نیاز داری کاهش می یابد.

-آوا خرداد ماه امسال: (موقعی که به " ف" میگفت:"ش")

مامان دشتام کثیش شده ! چرا حموم نرشتیم؟

آوا تیرماه امسال:(بعد از دیدن دستمال مرطوب)

-مامان !چقدر این دسماله پاکه ها !

آوا مرداد امسال:

جوگا تیگی(جوجه تیغی)....لاه پشت( لاک پشت)....تصافد(تصادف) ....مسارفت( مسافرت)

* البته هنوز هم همین طوری حرف میزند!

آوا و آوا و آوا:

مامان! ببین چقدر ماه مثل من تپله!                                                                                            مامان! فردا نریم خونه مامان جون!دیشب بریم!                                                                             مامان! چه بوی بدی میاد!بریم دماغ منو آمپول بزن...خوب بشه...دیگه بوی بد ازش نیاد...خوب؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط مریم |

 

یه جا می شنوم حماس و صهیونیستها قرار آتش بس داشتند ولی حماس این قرار رو زیر پا گذاشته و با موشک پرانی مسبب این جنایات شده ! جای دیگه می شنوم کشورهای میانه روی عرب از تل اویو خواستند در جهت ایجاد امنیت در منطقه ،  حماس رو پیاپی مورد حمله قرار بدهند! یه جا می خونم صهیونیستها بیمارستانهای غزه رو هم بمباران کردند. مساجد رو منفجر کردند.جای دیگه میشنوم حماس به تلافی، اهداف نظامی اسرائیل رو در نظر داره ! یکی میگه این عربهای سوسمارخور هرچی بلا سرشون بیاد حقشونه....یکی دیگه میگه این جهودها ،  عجب قوم بیرحمی هستند. یکی میگه " صدام " هم عرب بودها مثل اینکه!!!!!

خیلی ها هم به فکر راه حل بودند....یه جا میرن جلوی سفارت مصر و سنگ به شیشه هاش پرت میکنند.یه عده تو میدون فلسطین دور هم جمع میشن ....صدای شعارها: "الموت للاسرائیل" ..." مرگ بر اسرائیل".... کشورهای عرب 5 روز دیگه قراره دور هم جمع بشن تصمیم بگیرند که آیا قطعنامه ای در این خصوص صادر بشه ی انه؟!!!! رئیس جمهورها یکی یکی ابراز تاسف و امیدواری برای رفع مشکل میکنند.

من نمیدونم کی مقصره و آیا حق حماس هست یا نه ؟ و آیا اسرائیلیها حق دارند تو فلسطین ادعا کنند یا نه و هزار تا سئوال دیگه که جوابشو نمیدونم....ولی اینو مطمئنم که هزاران بچه همسن و سال آوای من الان مادر ندارند و هزاران زن مثل من بچه ها و شوهراشون جلوی چشمشون پرپر شدند. اینو میدونم بچه های کوچولویی که زخمی میشن و درد میکشند ( فرقی نداره اهل کجای دنیا باشند) طاقت ندارند .گناهی هم ندارند. نمیتونم خودم رو قانع کنم که اینها امتحان اللهی برای بشره! مگه میشه خدا بخواد اینهمه زن و مرد و پیر و جوون و بچه رو باهم امتحان کنه؟؟؟ با خراب شدن خونه ها و مردن عزیزاشون؟ با گرسنگی ...با بی آبی ...با خرابی بیمارستانهاشون...با چی....وقتی یادم میاد که روزهایی که تهران بمباران میشد ، با چه حالی زیر میزنهارخوری قایم میشدیم و چهارتایی همدیگر رو بغل میکردیم....شاید یه ذره بتونم درکشون کنم.وقتی ته دلم همیشه نگرانم برای بچه ام ...نکنه به چاقو دست بزنه ...نکنه از روی میز و تخت و صندلی بیافته زمین....نکنه پاش بلغزه...سرما بخوره....بی حال شه...غمگین بشه...شاید یه کم از احساسی که اون زنها دارن هر لحظه تجربه اش میکنند رو در عمق وجودم حس کنم...ترس از کشته شدن بچه هاشون ....از قطع شدن دست و پاشون...ترس از کور شدنشون....از مرگ....از جنگ ...از خون.....

پاورقی: یه جا خونده بودم وقتی یک نفر کشته میشه، همه بهش به چشم یک جنایت و قتل نگاه میکنند ولی وقتی صدها و هزاران نفر کشته شوند ، این لغات مثل گزارشات آماری به نظر میرسه....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 4:22 بعد از ظهر توسط مریم |

نمیدونم چرا دوست دارم از شیرین زبونی هاش اینجا بنویسم! اصلا عجیبه ها! چرا ما از خوندن شیرین کاری بچه ها تو وبلاگ مامانشون اینقدر حال میکنیم؟ حتما جالبه که همه مینویسند و بقیه هم میخونند و کیف میکنند!

آوای من دیگه بزرگتر از اونی شده که من تو وبلاگم بنویم به "مسافرت" میگه "مسارفت"! دیگه اینقدر بزرگ شده که وقتی با یکی تلفنی حرف میزنه حال بقیه افراد خونه رو ازش می پرسه.اینقدر بزرگ شده که وقتی ماه رو تو آسمون نمیبینه به من میگه:"ستاره ها رو ببین دارن گریه میکنند.آخه ماه اونها رو تنها گذاشته." .....اینقدر بزرگ شده که مدام ازم "دسمال خیس" میخواد که صورت عروسکش رو پاک کنه! اینقدر بزرگ شده که وقتی باباش بهش میگه "صبر کن مامان میز رو تمیز کنه بعد نون رو بذار روی میز" جواب میده:" تو هم باید به مامانم کمک کنی! دسمالو خیس کن بعد اینجوری میز رو تمیز کن!" اینقدر بزرگ شده که وقتی توی رستوران جای پاهای گلی رو کف زمین میبینه میگه:"مامان! چرا ایندقه دستشوییشون کثیفه؟"

آوای من به قول خودش" اندقه" بزرگ شده که من غصه ام میشه از اینهمه بزرگی اش....دلم تنگ میشه واسه روزهایی که میگفت "ببعی میگه بع بع ...گاب میگه گاب گاب "

 

پاورقی1:به زودی عکسهای جدیدش رو براتون میذارم اینجا!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط مریم |

واقعا من دچار سندرم دو شخصیتی شدم! روزها تو شرکت دچار احساسات متناقضی می شم! میام و می بینم چند تا پرونده عجیب و غریب رو میزه که میدونم تلاشهای بیهوده ام تاثیری روشون نداره! اون موقع یهو یکی بهم هی میزنه که بابا! کار واسه تراکتوره! برو بشین خونه ات(البته بعد از پایان مشکلات عجیب مالی که حسابی درگیرشم) .بگیر بخواب تا 10 صبح بعد پاشو تموم لحظه هات رو پر کن از آوا و تموم چیزایی که دوست داری....ورزش....آشپزی....گردش....خرید....پیاده روی....خونه مامان و خاله .....زن رو چه به کار بیرون...تو برو خرج کن...فقط لیست خرید بده به شوهر....میخره...می پزی ....می خورید!عادلانه! زن توی جامعه و زن امروزی رو بذار تو کوزه و زن تو آرایشگاه رو بچسب که خوشگل و خوش تیپه!

یه روز هم عین یه بچه ساده لوح که با یک بستنی چوبی گول میخوره ، کافیه رئیسم بگه: خانوم! شما بسیار با انگیزه و بلند پروازید.من حتم دارم آینده روشنی در انتظارتونه!" ...درست مثل بچه مدرسه ای هایی که یه کارت صد آفرین میتونه به آسمونها ببرتشون ، دیگه چشمام هیچی نمی بینه .خودم رو تصور میکنم تو سالهای آینده، از دست این پراید قارقارو خلاص و سوار بر یک اتومبیل مدل بالا ، از دست این لب تاب لعنتی که باطریش شارژ نمیشه خلاص و یه لب تاب صدفی Dell ، از دست خونه فک حسنی خلاص و توی یه آپارتمان شیک ، از همه اینها گذشته ناگهان کلیه احساسات مدرن گرایانه و فمنیستی هم ظهور میکنه ...من این همه سال درس مهندسی خوندم....این همه سال سابقه(اون موقع رو میگم ها) ....پستهای مدیریتی(!!!!!!!!!) بچه رو پرستار نگه میداره.من کاری که دوست دارم رو انجام میدم تا پول در بیارم که بدم به خشکشویی و مهد کودک و نظافتچی برای کارهایی که دوست ندارم! زن تو خونه فسیل میشه ....بچه هاش تحویلش نمیگیرند! عقب میمونه از روند تند تکنولوجی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

امروز نمیدونم کدوم یکی از این حسها رو دارم ولی این رو میدونم که تو راه که می اومدم به خودم گفتم شادی و آرامش میخوام برای بقیه راه.نه توی آرایشگاه و مونیکور و پدیکور کردن میشه پیداش کرد نه توی لب تاب صدفی! اون چه میدونم حالا اینه  که یک بار فرصت دارم فقط و فقط برای حضورم تو جامعه و ارضا تمام احساسات فمنیستی ...همون طوری که برای استراحت و گشت و گذار هم فقط و فقط یک بار فرصت دارم....پس چاره ای ندارم جز این که به موازات پیش ببرمشون!

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط مریم |