تبليغاتX
آوای زندگی
کاش یکی به من میگفت که با این تناقض آخر سال چه باید کرد؟؟؟ من همه سالها با توجه به ماهیت کارم بهمن و اسفند سرم خلوت میشه و اون از اوایل بهمن همیشه خسته است! هیچ شبی زودتر از 9 یا 10 پاش به خونه نمیرسه....تعطیلات و مرخصی و جمعه و ... که دیگه هیچ!  این دو ماه هر سال سخت میگذره! دوست دارم دست شوهر و بچه رو بگیرم و درست مثل خیلی از مردم دنیا تو بازارهای جورواجور دنبال ملافه جدید و گلدون و کفش و ظرف مسی واسه سفره هفت سین باشم! دنبال چند تا بلوز واسه دامن های آوا (که تو عید بپوشه) ....دنبال عیدی واسه 19 ....دنبال یک کفش برای خودم....خیلی چیزها دلم میخواد.حتی دنبال یک نفر که بیاد شیشه ها رو پاک کنه! پرده ها رو بشوره....خونه تکونی عید.ولی اصلا حس و حالی ندارم.

نمیدونم چه حکمتی تو کارخداست که من به تنهایی اصلا معنی ندارم.وقتی تو خونه تنهام رغبت نمیکنم چایی هم دم کنم!  جالب اینکه وقتی 19 نیست آوا هم شبها زود میخوابه و من میمونم و دعواهای چند تا پسر درجه 2 واسه یه دختر تیتیش تو GEM TV ....مسخره است نه؟؟؟

حالا وسط این دلتنگی های آخر سالی من و نبودن های گاه و بیگاه 19 و بی پولی واسه خرج کردن الکی و قسطهای عقب مونده از بانکهای مختلف مملکت و ارزون شدن نفت و ورشکستگی کارخونه ها و اوضاع بی ریخت شرکت و هر هفته یک کیلو چاق شدن و کلاهبرداری شرکتی که ازش خونه پیش خرید کردیم و ارزونتر شدن پول رهن مستاجرم از سال قبل و چتری های کج وکوله آوا که ایندفعه انگار قصد بلند شدن نداره و الی ماشاالله.....همین یکی رو کم داشتم که یه مردک عوضی از همکارام بیاد و واسه من خط و نشون بکشه و از حسودی یه نیمچه موفقیتی که داشتم بال بال بزنه!

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط مریم |

وقتی مجرد بودیم متاهل ها (البته بعضی ها) میگفتند:"بابا! قیافه بعد از یه مدت عادی میشه" یا " عشق و عاشقی مال ماههای اول زندگیه" یا "بعد از یه مدت دیگه ترجیح میدی با دوستات سفر بری " و .... کلی از این حرفها. زندگی واقعی واقعا هیچ ربطی به اون رویاهایی توی شبهای ۱۷ و ۱۸ سالگی وقتی دستات زیر سرته و داری سقف رو نگاه میکنی، نداره... روزمره های زن و شوهری هیچ شباهتی به معاشقه های بی پایان توی فیلمها نداره! حرفهایی که هر روز بین زن و مرد رد و بدل میشه ، اصلا شبیه به " دوست دارم " ها و " زندگی بی تو هیچه" های فت و فراوون توی کتابها نیست!

 اون نگاههای دلنشین " محمدرضا فروتن" و " خسروشکیبایی" اصلا به نگاههای گاها بی تفاوت و گاها تلخ بین آدمهای واقعی شباهت نداره.... همه اینها رو قبول دارم! ولی زندگی واقعی و عشق بین زن و شوهر ها (اگه وجود داشته باشه) زیبایی های خاص خودش رو داره.یه گذشته پر خاطره ای توی روابط زن و مرد هست که فقط عبور از کلی روزهای تلخ و شیرین کنار هم میتونه اونها رو بسازه! این حسیه که تو قلب ماست گرچه تواناترین بازیگرها هم نمیتونند اون رو تو چهره شون نشون بدهند!                      

آینده ای که وقتی تصورش میکنی همراهت همیشه توش هست.لازم نیست بهش فکرکنی. وقتی داری به روزهای پیش رو نگاه میکنی ، همیشه یکی کنارت داره راه میره ولی نمیبینیش! آخه یادمون دادند"جلوت رو نگاه کن!" نگفتند عقب رو ببین.با کی اومدی این راه رو تا اینجا؟؟ بقیه راه رو با کی میخوای بری؟ کی الان کنارته ....درسته مثل قصه های عاشقانه دستات رو با مهر و محبت نگرفته و به آرومی نوازشت نمیکنه، یه گل سرخ تازه تو دستاش نیست ، حرفهای شعرگونه هم نمیگه، ولی داره باهات میاد.پا به پا....نگاهت نمیکنه ولی حواسش بهت هست.

اون چه که عادی میشه "زن" و "شوهر" و " قیافه" و " عشق " نیست. اون با هم بودن و همدیگر رو داشتنه.گاهی یادمون میره چی داریم و کی روداریم...."ولنتاین" گرچه از دید بعضی ها لوس هست و ....ولی به نظر من یه بهانه است واسه اینکه یادت بیاد چی داری!                                            واسه تجدید میثاق یک عشق جاودانه !

پانوشت: هدیه ولنتاین من " یک سال بیمه شخص ثالث ماشینم" بود که 21 بهمن تموم شده بود ! خیلی رومانتیک بود نه؟؟؟حالا هر کی رو بخوام میتونم بکشم!

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط مریم |

ما تو خونه مون یه پلیس کوچولو داریم که (بلا نسبت شما) یه غلطی کردیم چراغهای سبز و قرمز رو یادش دادیم.حالا اگه روزی روزگاری سر یه چهارراه چراغ قرمز باشه و ما دور برگردون بزنیم یا احیانا اقای پلیس چون چراغ خراب باشه بهمون بگه رد بشید، دیگه مائیم و جواب دادن به سئوالات گوناگون و صد البته دشوار:

-بابا! چرا راه افتادی؟مگه چراغ قرمز نیست؟ چرا می ری؟ باید وایسی.....

تازه نه فقط اینها بلکه اگه یک نفر با دستش دماغش رو بخاره دیگه ول نمیکنه:

-چرا با آستینت دواغت رو پاک میکنی؟ مامان! با دستش دماغش رو پاک میکنه!"

ضمنا بچه های مردم هم از تذکرات آوا در امان نیستند!

-مامان! به روژین بگو دستش رو نکنه توی دهنش!

موضوع اینجاست که همچین یه نموره داره "خبرچین" هم میشه!نیست یک کم خود شیرین هم هست، دیگه اگه فکر کنه با خبررسونی شیرینتر هم میشه که دیگه واویلا.هفته پیش که رسیدم خونه، با کلی ذوق و شوق اومدم بغلم و شروع کرد به لاو ترکونی...رفتم یک لیوان آب از یخچال بخورم که یهو همه لاوش رو بی خیال شد و بدو بدو به سمت مادربزرگم:

-مامان جونی! مامان جونی! مامانم بدون اجازه به شیر آب یخچال دست زد!

اینجوریه دیگه! خلاصه اگر میخواهید با ما ارتباط داشته باشید، حواستون باشه کلیه قوانین راهنمایی و رانندگی و قوانین مختلف در زمینه های مختلف:ادبی و هنری و اجتماعی و ...را رعایت فرمائید!

پانوشت:دلم یه قالب خوشگل واسه وبلاگم میخواد! سراغ ندارید؟

پانوشت 2:چه کنم تا ازدست تبلیغ "سریال لاست" و " صد فیلم روز هندی در یک dvd " و " افسانه جومونگ" و ....در ناحیه فوقانی سمت چپ وبلاگم خلاص شوم؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط مریم |

یه آوازی خونده این آقای شجریان محترم که بدجوری دل دختر ما رو برده .همچین که تو ماشین میشینه میگه:"بابا! اون آهنگی که من دوست دارم رو بذار!" ....حالا من دیگه ردیف و دستگاه و ....این آهنگ رو نمیدونم.ولی هرچی هست آوا اون رو به "شعری که کلاه قرمزی تو فیلم دایناسوردار میخونه " تشبیه کرده!!!!!!حالا من نمیدونم رابطه بین ین دو تا شعر کجاست!شما چی فکر میکنید؟؟؟

من از کجا؟غم از کجا؟ ....باده بگردون ساقیا....

آن جام جان افزای را .....برریز بر جان ساقیا....

و اما شعر کلاه قرمزی:

سلام  الاغ عزیز....حالت چطوره؟

خوبی ؟خوشی ؟ سلامتی؟ حالت چطوره؟

جالب اینکه دیشب ساعت ۱۱ که نشستیم تو ماشین تا از خونه مامانم برگردیم خونه، گفت:"بابا! اون آهنگی که من دوست دارم ، بذار"...من هم بهش گفتم:"آوا! الان نه دیگه! ما خسته ایم مامان!"...جواب داد:" من که خسته نیستم! بذار دیگه!"

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط مریم |

1-چهار شنبه عصر که میرفتم خونه ، تو دلم گفتم:"ای خدا! چقدر دلم واسه اون لحظه هایی که برف مثل گلوله های پنبه میاد و آسمون سرخ میشه و سوز....تنگ شده!" یکی دو ساعت بعد وقتی از در اومدیم که بریم خونه مادر شوهر ، دیدم هوا درست همون طوریه که میخواستم!جالب اینکه توی کوچه قبل از من یانگار بنی بشری پا نذاشته بود و من هم شروع کردم راه رفتن روی برف بکر دست نخورده(البته پا نخورده) و شروع کردم با راه رفتن شکلهای مارپیچ تو کوچه درست کردن...خیلی فاز داد.جای همه خالی...

2- اگه فکر کردید من با همین یه ذره برف نمیتونم آدم برفی درست کنم ، سخت در اشتباهید .چون پنج شنبه ظهر از اداره که برگشتم بعد از نهار رفتیم با آوا و یه آدم برفی فسقلی درست کردیم...چطوره؟؟؟

 

یه کم کوچیک هست.ولی دیگه تو حیاط برفی باقی نمونده بود!این باغچه ای که می بینید قبل از آدم برفی ما یه دست سفید بودها!

3- صبح شنبه رو تصور کنید...دارید انتهای اتوبان همت رانندگی میکنید و دور و برتون فقط تپه های اطراف شهر...در حالی که برف اینقدر خوشگل میباره که بیشتر حواستون به آسمونه تا جلو! صدای همایون شجریان رو تا جایی که میشه بلند کردید و هی این صدای پر از ظرافت به شیشه های داخل ماشین پژواک میشه! ناخود آگاه لبخند میزنی و نفس میکشی تا بی نصیب نمونی از این برف سحرگاهی که ناغافل یه وانت که کلی افغانی پشتت نشسته و تو سرما سیاه شدند میاد جلوت و تو اول متوجه نمیشی که دارند میترکند از خوشی که تو اینهمه بهشون لبخند تحویل دادی!!!! قیافه هاشون دیدنی بود! شال گردن رو از جلو دهانشان زدند کنار که من یه وقت از دیدن چهره های خندون و سیاه سوخته شون بی نصیب از دنیا نرم!

4-آسمون دل من ولی هنوز نترکیده ها! همچنان گرفته است و کبود از زور اندوه.....

+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط مریم |

وقتی باهاش قهری و حسابی دلگیر و دلخوری و دیشب همچین بگی و نگی بالش بینوات ، نمدار شده و صورتت یه نموره از شوری نم بالش سوخته، بیراه نیست اگه صبح که آروم صدات کنه ته دلت قند آب بشه که اومده منت کشی....ولی چه حالی میشی وقتی میپرسه:" اون پیراهن سورمه ای من کجاست؟" ......یه ربع بعدش بعد از اینکه ساندویچهاشو گذاشتی تو کیفش و صداش زدی و جواب نداد و مشغول انتخاب پولیور واسه پیرهن سورمه ایش بود، میری میخوابی ! بیراه نیست وقتی با کلید بزنه به شیشه آشپزخونه ،گمون کنی میخواد یه شوخی حرفی چیزی ....تا اوضاع روبراه بشه!اون وقت چه حالی میشی اگه بگه:"با دزدگیر در ماشینت رو باز کن! برفها رو پاک کنم!"(البته برای خود من هم سوال بود که چرا باید در ماشین با دزد گیر باز بشه وقتی برفها رو سقف و شیشه ها نشسته؟؟؟؟؟)

یه نیم ساعتی میگذره وقتی زنگ تلفن رو میشنوی و میدوی سمتش ، بیراه نیست اگه فکر کنی تو راه به فکر منت کشی افتاده و میخواد یه جورایی آشتی کنه، اون وقت چه حالی میشی وقتی مامانت اونور خط میگه:"زنگ زدم بگم خیابونها خیلی ناجوره! مراقب باش رانندگی میکنی ها!"....

همه اینها به کنار ولی اوج حالگیری تو زمانیه که صدای "بیپ بیپ" اس ام اس موبایلت دیگه مطمئنت میکنه که خودشه و میخواد یه لاوی بترکونه و تموم! گوشی رو از کیف در میاری و میبینی از شماره 2000 یه اس ام اس اومده که با 200 تومان میتونی فال حافظ تلفنی بگیری!!!!!

ولی خوب شاید بدتر از اون تلفن شرکته که زنگ میخوره و تو ناامیدانه گوشی رو برمی داری و میبینی خودشه! خودت رو کلی تو صدم ثانیه واسه ادا و اصول و ناز کردن و آشتی نکردن آماده میکنی که میپرسه:"رسیدی؟مشکلی پیش نیومد؟ خداحافظ....."

با همه این حرفها خوب شد برف اومد تا دل من نترکیده !

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط مریم |

هر آدمی در واقع هر جانوری برای ازدواج دلایل خودش رو داره! این دلایل میتونه از رمانتیک ترین دلایل (مثل بودن در کنار معشوقه ات )باشه  تا پیشرفتهای شغلی و مالی و تکامل و داشتن یه همدم و پوززنی مردم که نگن ترشیده یا زن بهش نمیدهند و ....اما اگه از من بخواهند 5 دلیل برای ازدواجی که کردم بیارم قطعا اون دلیلها اینها هستند ( البته به ترتیب حروف الفبا):

1-پرسه زدن در اتاقها و لم دادن جلوی تلویزیون با حوله برای حدود نیم ساعت بعد از حمام!

2-جمع نکردن سفره بعد از شام وقتی وسط دیدن یه برنامه جذاب تلوزیون هستی برای ساعتهای متمادی!

 3-خوردن چیپس و ماست موسیر در هر زمان که دلم بخواهد بدون شنیدن این جمله:" این آشغالها چیه میخوری؟"

4- مرتب نکردن تختخواب به این دلیل کاملا منطقی که شب دوباره به هم میریزه!

5-  و از همه مهمتر اینکه وقتی خانوم یه خونه میشی تو میشی همون "مامانی" که سالها سر هر چی بهت تذکر میداد .حالا میتونی راه بری و بگی:"جمع کن!" ..." بردار" ...."بیار"...."ببر"..."حوله ات رو بپوش"..."چیپس نخور"...." اتاقت رو مرتب کن"...."سفره رو جمع کن"!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط مریم |

آخه چرا باید صفحات آبی ذهن من توی بلاگر داغون بشه و من "طرح زیتونی سبک و رسمی" رو مجبور بشم از لیست قالبهای وبلاگ انتخاب کنم؟اونهم زورکی....

یاد اون جمله معروف می افتم:"یا روسری....یا توسری" ....یا باید به این قالب تن بدهم و یا با حذف وبلاگم موافقت کنم؟

آه ای صفحات آبی ذهن من کجائید ؟؟؟؟ یادتان به خیر .....ای کاش قدر تک تک قلبهای کوچولویی که دور و بر وبلاگم بودند را میدانستم....

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 4:29 بعد از ظهر توسط مریم |

 

دیشب توی یه مهمونی حرف از خونه دانشجویی و ۴ سال دانشجویی و....شد! حرفها من رو آروم آروم از لحظه کندند و بردند یه جای نه خیلی دور...یه جایی تو زمان .تو ۸ سال پیش! مهر 79 که تازه دانشگاه رفته بودم.واقعا معتقدم تجربه زندگی مجردی برای هر کسی لازمه! از اون لازمتر تجربه زندگی با آدمهایی غیر از مادر و پدر و شوهر و خواهر و برادر! من از لحظه لحظه اون چهار سال اینقدر خاطره دارم که حس میکنم اون 4 سال جزئی از زندگی من تو آسمونها بوده و بعد من رو از اون بالا تالاپی پرت کردند پائین .اینجا....

می دونم که آدمهای اون روزها الان هر کدوم در گیر کارهای خودشون هستند....ولی حتما مثل من یاد سالهای بین 79 تا 83 میافتند....                                                                                        ساناز! میخوای بگی یادت نیست که سر کلاس ریاضی 1  سعی میکردیم یه جایی بشینیم که "توپولف" و "کروکدیل" پشت سر ما بشینند تا هی دلقک بازی در بیارند که ما بخندیم؟؟؟؟ یادت میاد که "برابر" از استاد سئوال میکرد و ما ریسه میرفتیم؟؟؟ 

پگاه! یادت میاد شلیل خریده بودیم و هر دو دقیقه می رفتیم یکی میخوردیم و نگران بودیم تموم بشه و ما دیگه پول نداشته باشیم بخریم؟

ساناز ! یادت میاد برای تولدت همه مون رفتیم یه هندونه خریدیم و دورش کاغذ کادو پیچیدیم؟ 

آزاده ! یادت میاد یه شب تا صبح ، من و تو پگاه تو اتاق سارا آواز میخوندیم و فرداش صاحبخونه اومد بهمون تذکر داد؟

مروا! یادت میاد تو فرجه ها سال سوم بودیم ، اومده بودی پیش ما با هم درس بخونیم؟یادته بابات هی می اومد برامون بستنی می آورد؟ یادت میاد اول سال چهارم همه با هم رفتیم ویلای خاله ات و من همونجا بهتون گفتم که دارم نامزد میکنم؟؟

آزاده! یادت میاد جوگیر شده بودم می اومدم پیشت بهم خط یاد بدی؟ چه بی استعداد بودم....ولی یادته یک بار راجع به عاشق شدن چقدر حرف زدیم؟؟؟ یادتون میاد " صنم " از نسیم پرسید؟ یادتونه راکت تنیس رو با گیتار اشتباه گرفته بود؟

 یادتونه "استاد مستان" به مگس میگفت :" مگز" ....یادتونه استاد معادلات، اول کلاس به یه مشت بی دین و ایمون میگفت :" قرآن بخو نید" ....یادتون میاد ترمه و گلریز و مرجان اومدند خونمون و برق رفت و ما کلی نون کپک زده تو تاریکی خوردیم و یه دفعه برق اومد؟؟؟ یادتونه تا نصفه شب سه تایی حرفهای چرت و پرت میگفتیم و سارا هی مشت میزد به دیوار یعنی :"ساکت باشید"؟؟؟؟؟؟

 LG رو که حتما یادتونه؟یادتونه یک بار دماغش رو درست کردیم؟ یادتونه زنگ میزدیم خونه پسرهای همکلاسیمون( یادم نیست اسمش رو چی گذاشته بودیم.اون پسره ریزه میزه رو میگم ها!) و به لهجه مازندرانی حرف میزدیم؟ یادتون آیلر رو شکمش چشم و ابرو میکشید و حرف میزد؟ یادتونه چقدر " کی کجا" بازی کردیم؟

اون روزی که همه رفتیم بابلسر همه با هم " شنهای ساحلی ...کلبه های گلی" خوندیم یادتون میاد؟

اگه همه اینها رو هم یادتون رفته باشه اینها رو دیگه یادتون هست....نه؟؟؟ کلاس فیزیک 1....طبقه دوم ساختمون دانشکده برق....استاد یگانه....

                                                                               

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط مریم |

دیشب به شکم خویشتن و همچنین آقای ۱۹ بسیار بسیار حال دادیم و برای اولین بار "چیکن استروگانف" در خانه پخته کردیم! بسیار راحت و بسیار خوشمزه:

سینه مرغ رو تکه تکه کنید و با قارچهای خورد شده و یک پیاز خورد شده و نمک و فلفل بریزید توی قابلمه تا خودش آب بندازه و با آب خودش بپزه.اگه آبش کم شد یک کم اب جوش و اواخر یه کم آبلیمو اضافه کنید .بعد از اینکه همه مواد خوب پخته شد یک کم خامه بریزید توش و هم بزنید .مقدارش بستگی به سلیقه تون داره .بعد هم یک کم چیپس خلالی بریزید توش و هم بزنید و بیارید سر میز و با نون باگت بخورید و شکر خدا کنید ......بسیار آسون سالم و خوشمزه!!!!

تازه به جهت ارائه الطاف بی مقدار به شوهر  و خودم ، بعد از تناول غذای فوق رفتم آیس پک درست کردم و به عنوان دسر زدیم تا روشن شدیم ....خیلی فاز داد ....هنوز مزه اش تو دهنم میچرخه ......


اینو بعدا اضافه کردم: به اون خدای احد و واحد اگه کسی بیاد کامنت بذاره: وب قشنگی داری و به من هم سر بزن و حالا که وب داری چرا از طریق اینترنت کسب در آمد نمیکنی و گل سرخ و این چیزها...میام تو وبلاگش هرچی فحش در خصوص اعضای female خانواده اش بلدم ، تو کامنتهاش مینویسم تا دلم خنک بشه! گفته باشم....

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط مریم |

خوب اول این رو بگم که سری دوم داستان خاله سوسکه و آقا موشه توسط نویسنده بسیار!!!!!مشهور( که خودم باشم) داره روانه بازار میشه....از این رو و با توجه به علاقه بسیار زیاد من به خوانندگان وبلاگم بهتون این مژده رو میدم که این داستان دنباله دار رو توی همین وبلاگ براتون بذارم تا مستفیض شوید:

ماجراهای بعد از عروسی خاله سوسکه و آقا موشه:

قسمت اول:

خوب تا انجا رفتیم که بالاخره خاله سوسکه شوهر مورد علاقه اش رو پیدا کرد و خیالش راحت شد  که حداقل تو ی این دنیای وانفسا و با این اوضاع بیکاری و اعتیاد و بیماریهای روانی و بی شوهری (که غمی بس عظیم است) یکدونه گل پسر نصیبش شده! آقا موشه هم که هیکل ترکه ای خاله سوسکه و صورت سبزه نمکیش رو دید ،یک دل نه صد دل عاشقش شد و رفتند واسه مراسم خواستگاری....توی مراسم خواستگاری که واسه رومانتیک شدنش وسط قلب یه نیلوفر آبی برگزار شد، آقا موشه از خاله سوسکه پرسید چقدر مهر میخواد؟؟؟ خاله سوسکه هم لپاش سرخ شد و گفت :گرچه که من سال 1203 به دنیا اومدم و رسم و عرف و شرع و قانون و ...میگه که باید 1203 تا سکه ( اونهم از اون قدیمی ها نه از اینها که عکس ملا جماعت روشه) مهرم باشه، ولی خوب چون که لا مذهب عندالمطالبه هم هست و تو هم که از دار دنیا یه قالب پنیر داری که دلت نمیاد خودت هم بخوریش و هر روز کلی با آب نمک تمیزش میکنی و یه سوراخ فسقلی که هر روز ترسش هست که صاحبخونه بیاد با گچ درش رو درز بگیره، من بی خیال میشم و بی مهر زنت میشم...فقط موضوع اینه که چون من دل به اون دم نرم و گرمت بستم اون دم دلربا رو بذار پشت قباله ام....هرچی این موش بینوا گفت بابا ! اون سوسک و موشهایی که کمیته میریزه تو خونه میگیرتشون ، دم رو مهر میکنند نه من و تو که داریم به خوبی و خوشی میریم خونه بخت، به خرج خاله سوسکه نرفت که نرفت....موشه هم یاد اون هیکل سبزه و ترکه ای خاله سوسکه( که بدجوری اون رو یاد جنیفر لوپز جان خودمون میانداخت) افتاد و تو دلش یه سگ تو ضرری گفت و قبول کرد...دیگه خلاصه اش میکنم که رفته بودند 2 تا حلقه فسقلی خریده بودند و لباس عروس سفید هم آی تو تن سیاه نمکی سوسکه خوشگل شده بود و سرمه و سرخاب و سفیداب هم که خوشگلیش رو صد چندان کرد و دیگه قند تو دل آقا موشه آب شد....حیف که آقا موشه همه اش گیر داد که چرا ماشین ظرفشویی آلمانی نیاوردی و از این چینی ها خریدی؟ هرچی هم سوسکه گفت : بابا! به توچه ؟من باید با این ظرف بشورم؟ موشه گفت: من از کجا بیارم فرت و فرت خرج تعمیرش کنم؟؟؟؟......اصلا اینها به کنار؟جواب در و همسایه رو چی بدم....میگن دم نازنینت رو دادی به چهار تا کاسه و بشقاب یه قرون دوزاری؟؟؟؟( آخه از قدیم گفتند مهر و جهاز به هم میشه!!!!)....بالاخره به هر ضرب و زوری بود مراسم عروسی به پایان رسید و ماه عسل هم برای اینکه به خاله سوسکه خوش بگذره تموم فاضلابهای شهر رو زیر پا گذاشتند و تو هر دستشویی عمومی هم یه چند روزی اتراق کردند.....دیگه خوشبختی داشت از نوک شاخکهای خاله سوسکه میزد بیرون تا اینکه وقتی برگشتند خونه یهو انگار رو آتیش خوشیهاش آب یخ آبسرد کن یخچال خودش رو ریخته باشند دید یکی نشسته تو خونه و ریز ریز داره بافتنی میبافه......

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط مریم |

دوره زمونه خیلی فرق کرده! خیلی ...دیگه نمیشه به قصه های دوران کودکیمون فکر کنیم! دیگه روباهه واسه پنیر نمیتونه کلاغه رو گول بزنه !چون کلاغه یه cd از آهنگهایی که خونده براش میاندازه پائین ! بدون اینکه دهنشو باز کنه!

شنگول و منگول هم که عمرا گول گرگه رو بخورند! دست و پاش رو هم سفید کنه ، بزغاله ها از توی آیفون تصویری می بینندش! کاریش نمیشه کرد!

سفید برفی هم لازم نیست یه عمر معطل باشه تا یارو از کوه و دشت و دریا بگذره بیاد ماچش کنه ! یه دونه از این آدمکهای توی یاهو مسنجر(شکلک  بوسه) میفرسته براش و دخترک راه میافته! خاله پیرزن هم لازم نیست بره تو کدو برای رسیدن به خونه اش! قطار و مترو و هواپیما رو برای همین روزها ساختند دیگه! اوضاع بدی نیست؟ با اینهمه جونوری که دوستشون داریم و دیگه نیستند؟ فقط یه سئوالی توی این مدرن غم آلود ذهن من رو بدجوری به خودش مشغول کرده! قصه خاله سوسکه و آقا موشه رو که شنیدید؟ همون سوسکه که میگشت دنبال شوهر و از همه میپرسید من رو با چی میزنی وقتی دعوامون میشه؟قصابه با ساطور میزد و نونوا با پارو ...وقتی آقا موشه بهش گفت با دم نرم و گرمم میزنمت....سوسکه خام شد و زنش شد...حالا شما چی فکر میکنید ؟ خسیسی نکنید و نظر بدهید....تو قرن 21 ، تو دنیای تکنولوژی و اینترنت و فضا نوردی و جنگ های هسته ای و ریسات جمهوری اوباما ، آقا موشه با چی سوسکه رو میزنه وقتی که دعواشون بشه؟

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط مریم |

فقط یه چیز رو خوب میدونم: زندگی کوتاهتر از اونی است که لحظه هات رو با آدمهایی بگذرونی که دوستشون نداری و زودتر از اون میگذره که به اونهایی که دوستشون داری نگی:"دوستت دارم".....

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط مریم |

 

گاهی وقتها دلم میشه درست مثل آسمون این روزهای تهران! پر پر پر! پر از دلتنگی واسه برف و بارون.دیدید انگار میخواد بترکه ؟ تو چشماش یه غم عجیبیه...اینقدر بغض کرده که صورتش کبوده.شاید دلش میخواد فقط چند دقیقه میلیاردها آدم روی زمین حواسشون بهش نباشه تا بدون رودروایسی،  های های زار بزنه گریه کنه....بباره....من هم الان همین طوری شدم! مدت زیادی نمیگذره از روزهای پر از تلخی( در حال گذار از خامی نوجوانانه ای که در من موج میزد به پختگی جوانانه ای که دارم تجربه اش میکنم) .از روزهایی که یواش یواش آرزوهای کودکانه تو قلبم کم رنگ شده.آرزوهای عاشقانه.آرزوها از عشق و هیجان و سفر و بوسه و نگاهی پر از مهربونی ، رسید به آرزوی آرامش و سکوت ! نمیتونم خوب شرح بدهم که آرزوهای 20 تا 25 سالگی چه حد با آرزوهای 26 سالگی متفاوته. گرچه 20 سالگی پر از رویاهای زیباست که اگه یه 25 ساله بهت بگه که اینها خیالی بیش نیست، اخم میکنی....ولی به تلخی در 25 سالگی همونها رو به 20 ساله ها میگی....یادت رفته ...چه زود! تو خامی نوجوانانه 20 سالگی تلاش میکنی برای پیدا کردن عشق...بهترین مرد...میدوی انگار دنبالت کردند برای موفق شدن.برای رسیدن به آخر خط....ولی تو پختگی جوانانه دنبال عشق نمیگردی...دنبال کاملترین مرد نمیگردی.ناامیدانه به این نتیجه میرسی که "مرد کامل عاشق" فریب ذهن زنهای 20 ساله است! تو 25 سالگی تلاش میکنی که آرومتر باشی.....سکوت و آرامش و یکنواختی جای هیجان روزهای قبل رو میگیرند.تلخه میدونم.میدونم که تویی که هنوز تو نوجوانی سیر میکنی میخندی بهم . ولی میبینی که حقیقته.20 و 25 هم عدد هستند.مسئله قلب و مغز ماست که تو چه دورانی داره میگرده؟  توی یه جمله بگم که وقتی هنوز خامی آرزو میکنی یکی عاشقت بشه ولی وقتی پخته میشی ، آرزو میکنی بتونی عاشق کسی بشی ...حتی اگه اون تو رو نخواد!

پانوشت: با اینکه از وقتی کلاس اول بودیم بهمون گفتند نوزده داداش بیسته! ولی 19 یه فرق اساسی با 20 داره .اونهم اینکه هیچ وقت 20 نمیشه ....19 من هم هیچ وقت 20 نمیشه....

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط مریم |