من هم تمام این مراحل رو به ترتیب گذروندم تا رسیدم به اینکه باید باهاش کنار بیام! باهاش که چه عرض کنم باهاشون.....وقتی انگشتام رو لابه لای موهام میلغزونم درست از روی شقیقه هام به عقب، در هر دو سمت رشته های سفید رنگی رو میبینم که بهم پوزخند میزنند و پس اون چهره سفید دلرباشون ، لحظه های عمر منو پنهون کردند.....دیگه کار به کارشون ندارم.دارند زندگی مسالمت آمیزشون رو با من ادامه میدهند.
هر روز صبح وقتی مسواک دستمه ، عاجرانه تو آینه نگاهشون میکنم و ازشون میخوام به همین اجتماع چند ده تاییشون راضی باشند ، بذارند حداقل 3 دهه از زندگی من تموم بشه! بعد به فکر نسل کشی سلولهای سیاه موهای سر من بیفتند! ازشون میخوام یک کمی صبر کنند، بذارند من حداقل توی دسته های مشکی رنگی که سالهاست باهام هستند ، چند سال دیگه هم جوونی رو حس کنم.
بچه که بودم فکر میکردم اونهایی که اینقدر پیر شدند(!!!!!!!!!!!!) که موهاشون سفید میشه ، دیگه چه امیدی دارند؟؟؟ نه فردایی، نه آینده ای، نه امیدی به شادی و نه نویدی به جوونی....ولی من ....گرچه موهام با سرعت در حال سفید شدن هستند و میخوان به زور بهار رو پشت سر بگذارند و سفیدی برف زمستون رو مثل نمک رو سر من بپاشند ، هنوز پر از آرزو و امیدم! خیلی جاها نرفتم، خیلی چیزها نخوردم، خیلی ها رو ندیدم، به خیلی چیزها دست نزدم، خیلی از صداها رو نشنیدم، تمام حواس من بعد از رویش موهای سفید بهم هجوم آوردند و میخوان تا من جوونم ، بهشون فرصت تجربه کردن بدم....
این شعر از فریدون مشیری هست، مرتبط تا حدودی( تیتر پست هم از همین شعره):
آهی کشید غمزده پیری سپید موی
افکند صبحگاه ، در آیینه چون نگاه
در لابلای موی چو کافور خویش دید
یک تار مو سیاه!
در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.
در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.
سی سال پیش ، نیز، در آیینه دیده بود :
یک تار مو سپید!
در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش
دستی به موی خویش فرو برد و گفت: وای!
اشکی به روی آینه افتاد و ناگهان
بگریست های های!
دریای خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید
در کام موج، ضجه ی مرگ غریق را
از دور می شنید.
طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر
می رفت باز در دل دریا به جستجو
در آب های تیره ی اعماق خفته بود:
یک مشت آرزو...!
یکی از کسانی که بهم پول قرض داده بود گوشزد کرد که خیلی زود پولشو میخواد .مبلغ 2 میلیون تومان!
شنبه ۲۴ اسفند ساعت ۳ بعد از ظهر:
بعد از کلی reject کردن گوشی ام رو تلفن کذایی که مدام از کارمند بانک مسکن پیگیری قسطها رو میکرد و به خودم و بانک وعده داده بودم که با گرفتن پاداش آخر سال ، قسطهای عقب مونده رو صاف کنم، رئیسم گفت که به علت بحرانهای اقتصادی فعلا پرداخت پاداش در هاله ای از ابهام است تا اطلاع ثانوی.........
یکشنبه 25 اسفند ساعت 11 صبح:
بعد از چند سال جستجو به دنبال یه خانوم مطمئن خانومی که قرار بود هر دو هفته بیاد تو کارهای خونه کمک کنه ، گفت که بعد از عید دیگه نمیتونه بیاد!
اینقدر این چند روزی خبر های خوب(!!!!!!!!!) شنیدم که دیگه کاسه صبرم لبریزه! از طرفی بی پولی وحشتناک در حالیکه داریم میریم قشم و کیش ، از طرفی اوضاع کاری پا در هوا و تلفنهای گاه و بیگاه بانک و جستجو برای مهد کودک آوا و ....دارم خل می شم!
واقعا فکر میکنم "مادر" یعنی همه چیز...یعنی همه کس و یعنی تنها کسی که همیشه هست برای همه طاق شدن طاقتها و سر رفتن صبرها .اگه شنبه بعد از شنیدن کلی خبر خوب و هیجان انگیز، نمیرفتم پیش مامانم و یک کمی از این در و اون در غر نمیزدم ، تا حالا مرده بودم.این چند روزی هزار بار تا مرز افسردگی رفتم ، تا مرز تموم شدن صبرم از اینهمه مسائلی که دور و برم هست، از مردان نامردی که تو جامعه میبینم و از خیلی چیزهای دیگه ! دارم بهتر میشم....روحیه ام داشت از دست میرفت.دارم کم کم به دستش میارم !
تیرماه 87:دوبی-3 روز
مرداد ماه 87: آبادان-1 روز
مهرماه 87: مشهد-2 روز
آبان ماه 87:کیش-3 روز
آذرماه 87:عسلویه-1 روز
اسفند ماه 87:تبریز-2 روز
توی این مدت و در اثر اینهمه ماموریت ، چقدر آدم جدید که دیدم و چقدر تجربه و چقدر کارخونه و چقدر خط تولید و ...که دیدم!
تازه اینها به جز کلی سفرهای غیر کاری به شمال هست که در طی این سال داشتم! نتیجه بیشتر این ماموریتها بد نبوده. میشه گفت سال سختی رو پشت سر گذاشتم.خصوصا که برای خریدن خونه ام حسابی توی دردسر و قرض افتادم که دارم کم کم از زیر بارش بیرون میام .فوت پدربزرگم هم اتفاق بدی بود که توی این سال رخ داد.
سال 87 یه جورایی سال تحول های اساسی برای من بود.به زوایای جدیدی از زندگی پی بردم که قبل از اون خیلی با دقت بهشون نگاه نکرده بودم.آدمهای زیادی هم در این تحولات من نقش داشتند که یکیشون مدیرم هست! گرچه که اینجا رو نمیخونه و خودش هم نمیدونه ولی جز کسانی هست که در من تاثیر گذاشتند. میشه گفت خیلی چیزا ازش یاد گرفتم ضمن اینکه تازه فهمیدم اگه آدم یه کوچولو باهوش باشه حتی میتونه از نقاط ضعفش هم یه راهی به موفقیت پیدا کنه.
واسه این میگم امسال سال تحول بود که به چند تا نکته اساسی پی بردم .مینویسم که هم خودم بعدتر یادم بمونه هم اینکه شاید به درد بقیه بخوره!
-یاد گرفتم که عشق در زندگی زناشویی نه فقط با خوب بودن و محبت کردن بلکه با تمرین عاشقی و تکرار و تکرار دوست داشتن و دلتنگی تداوم پیدا میکنه.خودم هم شاید تا چند ماه پیش باور نداشتم ولی الان میدونم که اگه یه روز احساس کردی عاشق همسرت نیستی ، تکرار و تلقین خیلی موثر میتونه باشه!
-یاد گرفتم که میزان در آمد هرکسی -اگه اهل تلاش و کوشش باشه- واقعا مثل سرنوشت از قبل پیش بینی شده و اینکه میگن خدا برای هر کسی یه روزی مقرر کرده واقعا حقیقت داره! گاهی دویدن بیشتر فقط آدم رو خسته میکنه! دیگه اصلا آرزو ندارم خیلی پولدار بشم یا درآمدم خیلی بالا باشه.میدونم اگه اونچه که بیش از روزی ام بوده دربیارم یه جوری از دستم میره.حالا خدا رو شکر میکنم برای پولی که درمیارم و فقط و فقط نتیجه زحمت خودم هست و بس!
-یاد گرفتم که قرار نیست حتما یه خانوم خونه دار باشی تا شوهر و بچه ات راضی و خوشحال باشند.قرار نیست یه زن پیشرفتی- که لیاقتش رو داره - از دست بده چون صاحب بچه شده! این وسط تنها چیزی که لازمه یه کوچولو هماهنگی بین زن و شوهر و یک ذره صبوری که بتونی هم مادر باشی هم همسر هم کارمند! تو همه اش هم موفق!!!!!
و از همه مهمتر یاد گرفتم بچه ها عاقلترین و بالغترین و فهمیده ترین و باهوش ترین وداناترین و کامل ترین موجودات روی زمین هستند.چون از تجربه نمیترسند، افسوس نمیخورند، به آینده فکر نمیکنند، عشق میورزند،اشتباهات دیگران رو میبخشند، کم توقعند، خدا رو میبینند، راحت میخوابند، وقتی غذا میخورند نگران چاق شدن و کلسترول و قند و ... نیستند، پیرها رو دوست دارند، از غرایزی که خدا در وجود بشر گذاشته فقط"مهرورزی" رو فعال کردند، ریسک میکنند و از ته دل میخنندند.
هرکسی که بچه نداره خودش رو از داشتن یک معلم درس زندگی (آنهم رایگان و خصوصی) محروم کرده!
هوا خوب و شهر تمیز و مردم شاد...دیگه از یه سفر کاری چه چیزی بیشتر از این آدم انتظار داره؟ تنها مشکلی که بود اینکه هتلی که توش بودیم(هتل گسترش) به خاطر بنایی سرویس کاملا افتضاحی داشت! کافی شاپ اکثرا تعطیل بود، 6 صبح و 3 بعد از ظهر صدای تق و تق و چکش و بیل تو کله ات سوت میزد! خاک و گل و خورده شیشه هم که دیگه نور اعلی نور! در کل خوب گذشت.اگه نتیجه بده !
من فرهنگ ترکها رو تا حدی می پسندم.بسیار پابند به خانواده و متعصب( از لحاظ حریمهای خانوادگی!) مهربان و خوشحال و با روحیه. مردان مبارز و شجاع و خانواده دوست و زنان مهربان و با سلیقه و محجوب!از چنین ترکیبی قطعا بچه های به دردبخوری هم به وجود میاد!(یک رگ آوا هم ترکه ها!)
(این عکس پائین ایل گلی هست !یه عمارت وسط آب تو تبریز!خوشگله نه؟)

یکی دیگه از کارهایی که خصوصا این روزهای آخرسالی خیلی دلم خواسته پهن کردن پتوهای قدیمی با طرح پلنگ وطوطی و گل و درخت روی یه پراچه سفیده که قدیمها با مامانم دورش می نشستیم و حالا ندوز کی بدوز! البته گاهی هم سنجاق قفلی میزدیم دورش. حالاها دیگه پتوهای مخملی مد شده که خیلی هم ضایع است دورش ملافه بدوزند! تازه مادر شوهرم میگه اونها نه تنها ملافه سفید میدوختند بلکه یه پارچه مخملی قرمز هم وسطش میدوختند! نمیدونم با این اوصاف چه حکمتی بود که کارخونه های پتو ساز(!!!!!) اینقدر گل و بلبل رو پتوها می انداختند!
ا زکارهای دیگه ای که دلم خواست ترشی درست کردن هست! ما که زیاد اهل ترشی نیستیم که من درست کنم ولی قدیمها یه روز تو اشپزخونه ما تنها چیزی که پیدا میشد گل کلم بود و بادمجون و هویج و سبزی های معطر و سرکه و ....چنان بویی خونه رو بر میداشت که انگار کارگاه ترشی اندازیه!
شکی نیست وقتی چیتان و فیتان می ری شهروند و ترشی و مربا و لوبیا یخ زده و باقالی یخ زده و سبزی منجمد و نخود سبز کنسروی می خری و میذاری تو ماشین و صاف میای خونه ،خودت رو از لذت بودن در جمع چند تا زنی که دور هم نشستند و ریز ریز میخندند و دورشون رو سبدهای پلاستیکی و کیسه های مختلف احاطه کردند ، محروم کردی.....خودت رو از شنیدن ماجراهای خنده دار معجونی که مهرت رو به دل مادرشوهر می اندازه و فالگیری که ورد میخونه همه زنها از دید شوهرت زشت باشند ، محروم کردی. از خندیدن به سادگی زنهای خونه دار قدیمی و حسرت خوردن به لذتی که می برند....

وقتی نمک مهران مدیری گند بزند و در همان حال کمال تبریزی هم جوگیر شود که هرچه بسازد با مزه است و اتفاقا گلشیفته فراهانی هم در همان لحظه دچار این توهم شود که اینقدر این ملت ایران عاشقش هستند که هر فیلمی بازی کند ، میروند سینه شان را چاک میدهند و درست در همان روزها یک فیلمنامه آبکی هم متولد شود، ناگهان یک فیلمی ساخته میشود به نام:"همیشه پای یک زن در میان است".....
فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" را دیدیم.دلم برای "حبیب رضایی" آژانس شیشه ای سوخت و برای "رضا کیانیان" خانه ای روی آب....
درسته خیلی هم جو گیر فیلم و فیلم دیدن نیستم ولی فکر میکنم یک فیلم باید خواص دیگری هم به جز جمع کردن یک مشت بازیگر پرطرفدار و چرت و پرتهای بین اونها داشته باشه! حتی دعواهای بی مزه بین "خسروشکیبایی" و "هدیه تهرانی" تو کاغذ بی خط هم میشد گفت به خاطر روزمرگی و تکرار ملال آور زناشویی است! ولی دعواهای بین یک زن و شوهر جوون و عاشق پیشه و ناز و مامانی مثل " گلشیفته فراهانی " و " حبیب رضایی" اصلا قابل باور نیست.
حالا تازه اینها به کنار ، این وسط چند تا لوس بازی بد فرم مثل ماچ و بوسه و لاو ترکوندن های یک پیزن و پیرمرد و افلیج بودن رضا کیانیان و دلقک بازی مهران مدیری هم دیگه شده قوز بالا قوز!
آقای کمال تبریزی! گند زدی،چه گندی.....
مطمئنم خودش هم نمیدونست که من سالها و سالها بعد از اون (حتی بعد از خانوم مهندس شدن و رانندگی کردن و ....) بازهم موقع خواب میرم به شهر رویایی خودم سر میزنم.شخصیتهای رویایی خودم رو میبینم.بغل میکنم .میبوسمشون....هنوز هم که هنوزه بعد اونهمه سال و اونهمه اتفاق ، همیشه در حال رویا پردازی هستم. تا دبیرستانی بودم هزار تا شغل و تا مجرد بودم هزار تا شوهر و تا بی بچه بودم هزار تا بچه داشتم....هنوز هم هر شب موقع خواب ....تو حموم(اگه با آوا نباشم) ...در حال رانندگی ، میرم تو رویا.خودم رو تصور میکنم اونجایی که دوست دارم باشم.اونجایی که میخوام برم.تو آینده .با اونهایی که دوستشون دارم.تو رویاهای من هیچ چیز رویایی نیست.همه اش آرزوهای ممکن .برای همین هم تا حالا به کلی از اونها رسیدم.برای همین هم میدونم که سالهای بعد به اون چیزایی که الان میرم تو رویاش میرسم...دیر یا زود داره ، سوخت و سوز نداره....
* محض اطلاع دوستانی که ماجراهای من رو دنبال میکنند، به جز آش نذری که جمعه ظهر پختیم ، هیچ کدوم از برنامه هام عملی نشد.شوهری که تو این روزها نبود تا برنامه هام عملی بشه و تنها روزی که خونه بود هم قهر کرد و نهار نخورده و خداحافظی نکرده رفت شیراز! حتی نون بربری رو هم خودم دوشنبه رفتنی به خونه خریدم.
غمگینم اما با روحیه...
بالاخره بعد از یک هفته ، آقای 19 به نانوایی افتخار داد تا چند عدد نان بربری ابتیاع کند! در این فاصله من هم مشغول درست کردن 4 عدد نیمروی نعنایی بودم .ضمنا دست و روی خودم و آوا هم شستم! بعد از صبحانه هم بعد از ماهها بالاخره وقت کردم به گونی عظیم الجثه لباسهای کوچک شده آوا سر بزنم و به درد بخورها رو از به دردنخورها جدا کرده ، سپس به دردبخورها رو برای بچه بعدی(!!!!!!!!!!!!) ذخیره کرده و مابقی را به دستمال های گردگیری جهت تسهیل امر خانه تکانی تبدیل نمایم! بعد از عملیات فوق جهت جلوگیری از پدیده کپک زدن ، با آوا رفتیم حمام! سپس آماده شدیم تا به مهمانی خونه مادر شوهر برویم.مهمانی خوبی بود.البته کمی مرغی بود.چون تنها مردهای مهمونی آقای 19 و پدرش بودند.شب هم آقای 19 قول داده بود اگر گیر و گور(!؟؟؟!) پیش آمده در سیستمهایی که در محل کارش نصب کرده ، حل شود ، به ما شام بدهد.چون به طرز عجیبی هوس سیب زمینی راز کرده بودم، رفتیم و یک عدد ساندویچ سوپریم و سیب زمینی ایتالیایی راز میدون ونک زدیم.بسیار خوشمزه بود .جایتان خالی....
چهار شنبه 7 اسفند:
آقای 19 رفت سرکار.واقعا خنده داره! بین التعطیلی آخه آدم میره سرکار؟آخه این ائمه معصوم بیچاره اینهمه زحمت کشیدند یه جوری یه روز در میون به رحمت خدا رفتند که ما آخر سالی به خرید و خونه تکونی برسیم.اونوقت آدم میره اداره؟؟؟؟؟؟ من هم چون امروز تنها بودم، به کلی کارهایم رسیدم.نخود و لوبیای آش نذری فردایم را پختم، سبزی و کشک و رشته اش را خریداری نمودم، پیاز داغ آن را تهیه کردم.عصری هم رفتم آرایشگاه تا مردم نگن طرف خیلی سفید بلوریه ، ابروش هم شده پاچه بز!!!! برگشتنی هم رفتم الکتریکی سر خیابون گفتم بیاد کارهای عقب مونده رو انجام بده.اومد تموم مهتابی های غیر قابل استفاده را درآورد .لوسترها را بعد از یک سال از اسباب کشی ، وصل کرد.زنگ در رو درست کرد تا مردم از کوبیدن کلید و سنگ به شیشه آشپزخونه نجات یابند!شب هم ماکارونی پختم که مدتی بود دلم خواسته بود.
پنج شنبه 8 اسفند:
از صبح درگیر پختن آش بودم.مامان و مامان بزرگ و خاله و خواهر هم اومدند.....آش را پختیم و بین ملت سلحشور توزیع نمودیم!شب آقای 19 ساعت 7 بلیط داشت برود شهر شعر و شور و شراب ....بردیم گذاشتیمش فرودگاه .من و آوا هم شب رفتیم خونه مامانم خوابیدیم.
جمعه 9 اسفند:
امروز شوهر نبود.چه جمعه ای .....نه از نیمرو نعنایی صبحمون خبری بود.نه از relaxation بعد از صبحانه ، نه از کباب و آبگوشت ظهر ، نه از شهروند عصر و نه از فلافل جمعه شبها....در عوض آوا رو بردم پارک و بالاخره بستنی قیفی دراز روبروی پارک ملت خوردیم.شب هم با خواهر و برادر رفتیم شام بیرون.ساندویچ زدیم.بدک نبود.بی 19 سخت بود ولی گذشت.....
گذشته از همه اینها در این چند روزی کلی پیانو تمرین کردم.کلی با آوا بازی کردیم....تعطیلات خوبی بود......
یک سئوال:
به نظر شما با توجه به تنبلی نویسنده، شرایط بد اجتماعی و اقتصادی و خانوادگی ایشان و همچنین وجود برخی موانع دیگر ، چند درصد از موارد فوق در 4 روز آینده قابل اجراست؟؟؟؟؟؟؟
برای آوا بد نبود ، بالاخره هیچ بچه ای از بازی و شلوغی بدش نمیاد.ولی موضوع اینه که هیچ کجای این سالن کوچولو در منتها الیه جنوبی نمایشگاه که فقط حدود ۲۰ تا غرفه توش بود ، چیزی نداشت که آوا موقع بیرون اومدن دلش بخواد بازم اونجا بمونه !
میزهایی که برای نقاشی بچه ها گذاشته بودند اکثرا بی فروغ بود و به زور کاغذ سفید میشد پیدا کرد! میزهای خمیر بازی هم که اینقدر بچه ها خمیرها رو در هم ترکیب کرده بودند که به جز یه رنگ ساختگی لجنی و چرکین خمیر رنگی نمی دیدی! به سختی میشد توی همچین نمایشگاهی" کتاب" برای بچه ها ببینی! یک سری ماشینهای رنگی هم بود که اجازه نمیدادند بچه ها سوارش بشن! نکته خنده دار اونهم تو مملکتی که جلوی میوه فروشی ها هم لبویی و چرخ دستی و دست فروش پیدا میشه، تو این نمایشگاه به جز ساندویچ های کرو کثیف و در زیر برفی که نرم نرم میاومد و قطع میشد ،تنها خوراکی یافت شدنی " بستنی" بود! طوری که آوا برای خوردن غذا هم که شده دوست داشت از اونجا بیاد بیرون!
وقتی امروز تو اینترنت این نمایشگاه رو تو کشورهای نه چندان پیشرفته حتی ، مثل کشورهای آمریکای جنوبی و اسیایی دیدم ، حرص خوردم از اینکه جای بهتری نداریم برای تفریح بچه هامون! تو کشورهای دیگه این نمایشگاه در فضای باز تو تابستون یا بهار برگزار میشه! حداقل دارای چندین سالن بزرگه که به جز سالن اسباب بازی بقیه هر کدوم وظایفی دارند شامل:سالن غذاهای مخصوص بچه ها، سالن روانشناسی و پزشکی کودکان، سالن بازیهای همراه با تحرک مثل پریدن روی زمین های بادی و استخر ، سالن نمایش های عروسکی و ...
تو نمایشگاهی که ما رفتیم تنها چیزی که پیدا نمیکردی یه اتفاق جالب برای بچه ها بود!
پانوشت: میشه امیدوار بود! چون بعد از 30 سال از انقلاب این اولین نمایشگاه سرگرمی کودک برگزار شده در ایران بود، شاید سالهای بعد بهتر شد!
این کمپین میخواد که قانون گذارهای ما چه قانونی به نفع ما صادر کنند؟؟؟؟ تو بیمارستانی که زایمان کردم هم اتاقی من یه خانوم 39 ساله بود که دختر اولش ( که اتفاقا اسمش مریم بود) درست همسن من بود! این خانم همسر نماینده مجلس یکی از شهرهای غرب کشور بود .این خانوم اومده بود ششمین دخترش رو ( که از بخت بدش دختر شده بود) به دنیا بیاره! جالب اینکه چون شوهرش(همون نمانده مجلس محترم رو میگم ها!!!!!!!) از دختر شدن بچه حسابی شوکه شده بود( به خاطر تشخیص اشتباه سونوگرافی) برای ترخیص زنش نیومد! نمیتونید حدس بزنید کی زیر بغل خانوم رو گرفته بود تا از در خارج بشه! دامادش!!!!!! و از همه خنده دارتر یا بهتر بگم گریه دارتر این بود شوهرش بهش گفته بود باید اینقدر زایمان کنی تا پسر بشه واگه از سن زایمانت گذشت و نتیجه ای نداد من یه زن دیگه میگیرم.این خانوم میگفت بعد از اینهمه زایمان اونهم تو این سن دیگه برام هیچ توانی نمونده و ترسم از اینه که بره دوباره زن بگیره!
تا اون روز فکر میکردم این افکار تو قشر ضعیف و محروم و سطح پائین جامعه است.این رو میدونم که این اعتقادات هیچ ارتباطی حتی به جمهوری اسلامی هم نداره ! این فرهنگ ماست.همون طور که افغان ها با گذشت سالها بعد از نظارت آمریکا و گم و گور شدن طالبان ، هنوز نمیدونند ایا دخترانشون به سلامت از مدرسه برمیگردند؟؟؟؟
تو شرکتی که کار میکنم ، زنهای زیادی به سطوح بالا رسیدند.مدیر بازرگانی ما ( که سهامدار شرکت هم هست) و همینطور مدیر امور مالی و اداری خانوم هستند! با این حال و با اینکه نزدیک به 20 سال از حضور موثر زنها تو این شرکت میگذره ، اگه زن جدیدی به مجموعه اضافه بشه یا یکی از زنهای شرکت به هر علتی به درجه های بالاتری برسه، در واقع باید مهر خاتمه به حضور خودش بزنه.این بار نه به خاطر اخراج و ....بلکه خودش کم کم توان مقابله و مبارزه رو از دست میده (درست مثل هم اتاقی بیمارستانم) و حاضره برای حفظ بقای روحش هم که شده جاشو بده به یه مرد سبیل کلفت یا یه زن دیگه که بیاد از نو شروع کنه!
موقعی که اینجا استخدام شدم( بیش از 3 سال پیش) تا چندین ماه بعدش به خاطر زایمان و مرخصی های بعدش لک و لک میکردم و درجا میزدم.ولی بعد از حدود یک سال از ورودم یه مسئولیتی بهم پیشنهاد شد که تو 24 سالگی بسیار رویایی بود .خیلی تلاش کردم و کلی برنامه داشتم ولی اینقدر کارشکنی دیدم و چوب لای چرخ کارم گذاشتند که کم کم بی رمق شدم! تا جایی که همون مردک عوضی نشست و گفت یه جوجه مهندس نباید به چند تا آدم کارکشته(!!!!!!!!!!!!!!) بتونه ابراز نظر کنه!
از اونجا بود که کم کم هم خودم و هم مدیرای شرکت تصمیم گرفیتم که اون خونه ای که با هزار سختی ساخته بودم، واحد مهمی تو شرکت که خودم پایه گذارش بودم، تمام سیکلهای کاری رو خودم براش تعریف کرده بودم و مدتها براش وقت و انرژی گذاشته بودم ، رو درست مثل یه زنی که خونه و زندگیش رو میسپره به یکی دیگه ببوسم و بسپرمش دست یکی دیگه....و عجبا که بعد از گذشت فقط 7 ماه از اون تاریخ 3 نفر اومدند و رفتند و نتونستند همون کار رو انجام بدهند!!!!!!
دلم رو خوش کردم که تو واحد جدیدی که اومدم هر چه در توان دارم به کار بگیرم....ولی حیف و صد حیف که این عناصر ذکور طاقت شنیدن موفقیت زنها رو ندارند.این همون فکریه که تو سر مردهای ماست.دیدن موفقیت زنها ، اونهم از نوع مهندس و جوونش و اونهم توی یه شرکتی که تعداد زیادی از پرسنل اون مردهای زیر دیپلمی هستند که باید برگه های مرخصی شون رو بدهند زنها امضا کنند!!!!!، براشون خیلی سخته!!! کسی باورش نمیشه که من جرات ندارم کارت ویزیتی که شرکت برام چاپ کرده رو به هیچ یک از همکارای مرد نشون بدم! انتظاری ندارم جز حسادت بی نهایتی که زیر سایه تمسخری که میکنند ببینم!
نمیخواستم اینقدر طولانی باشه و اینقدر غرغر ...ولی خیلی سخته ! گاهی طاقتم از شنیدم بعضی حرفها تموم میشه و فقط از خدا میخوام بهم صبوری بده که جوابی ندم!
چند هفته است که به خاطر یه کار مهمی که فقط من تونستم انجامش بدم تو ظن انواع و اقسام اتهامات و ناله و نفرینهای مردهای همکارم هستم.ولی وقتی امروز دیدم یکی از مدیرای شرکت که مهندس مکانیک 40 ساله هست، برای موفق شدن یکی دیگه از آقایون حاضر شد من رو فدا کنه ( اونهم بر خلاف استراتژی های شرکت) حسابی حالم گرفته شد.
خسته نمیشم .نا امید هم نمیشم .تا جایی که توان داشته باشم پیش میرم.همین جا هم میمونم و مثل دفعه قبل خونه و زندگی رو نمیسپرم به نفر بعد! خدایا فقط قدرت رو از تو می خوام .اینقدر همین جا میمونم و میدوم تا برسم به جایی که حداقل به همین چند تا مرد بی عقل و کوته فکر دور و برم ثابت کنم که خیلی زنهارو میشناسم که بدون امضاهای یک میلیونی و بدون حمایت مدافعین حقوق بشر و بدون راهنمایی فعالان حقوق زنان ، به تنهایی و فقط با دستها و پاها و خلاقیت و احساسات بی بدیل خودشون ، هزاران زندگی رو از خطر سقوط نجات دادند، میلیونها دختر و پسر موفق روونه جامعه کردند، بار سنگین هزاران خونه رو به دوش کشیدند و اگه خیلی خوش شانس بودند یه مردی شریک زندگیشون نبود که جلوشون وایسه!