برای توصیف تو ، همین بس که عاشقانه دوستت دارم......
سحري بود و هنوز،
گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .
گل ياس،
عشق در جان هوا ريخته بود .
من به ديدار سحر مي رفتم
نفسم با نفس ياس درآميخته بود .
***من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !
چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه اي مي پرورد،
- هديه اي مي آورد -
برگ هايش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !
با شكوفائي خورشيد و ،
گل افشاني لبخند تو،
آراستمش !
تار و پودش را از خوبي و مهر،
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !
***
آقایون احساس خوبی داشتند.خانومها مدام ازشون کمک میخواستند.مشورت و راهنمایی میگرفتند.اونها هم بادی به غبغب می انداختند و ته دلشون هم یه قینجی میرفت از اینکه خانومهای طفلککی گوگوری مگوری تازه کار از اونها میخوان کار یاد بگیرند.....
تا اینکه دو سه ماه پیش ، یکی از این خانومها درست مثل اون لاک پشته تو داستان "مسابقه بین خرگوش و لاک پشت" آروم آروم بهشون نزدیک شد.....خرگوشها هم که از دیدن لاک پشت اونقدر نزدیک به خودشون یه هولی برداشتند و شروع کرد به چاله کندن واسه لاک پشته!!!!!
تا جایی که میتونستند اذیت کردند .از هیچ کاری برای مانع تراشی پیشرفت خانوم لاک پشتی ، فرو نگذاشتند!!!!!! هرچه هم خانومه صبوری کرد افاقه نکرد.....بالاخره دیروز استعفاش رو نوشت و تحویل داد.
.
.
.
.
.
از دیدن در و دیوار آبی شرکت یاد حدودهای 4 سال پیش افتادم.وقتی روز اول پام رو گذاشتم شرکت....بعد یه مدت کوتاهی عاشق کارم شده بودم.تا روزهای آخر حاملگی تا ساعت 7 شب میموندم شرکت....آوا رو تو یک ماهگی به امان خدا ول کردم و برگشتم شرکت.....چقدر سختی کشیدم تا یک واحد نوپا رو پایه گذاری کنم.....چقدر تلاش کردم تا پیشرفت کنم...چقدر حرف شنیدم.چقدر سختی.....بدون شک عاشق کارم هستم....خیلی زیاد.... اینقدر که با همه سختی ها موندم و این حیاط فسقلی پر از آهن پاره و تکه شیلنگ و نهار خوری بدون دستمال کاغذی و آب غیرقابل آشامیدن و بوی شیلنگ و روغن هیدرولیک و لب تاب کلنگی و کولر گازی درب و داغون و پنج شنبه های کاری و ماموریتهای بدون حق ماموریت و مرخصی هایی که غیبت ثبت میشن و اضافه کاری های مجانی و ویزیت های عسلویه و وسط معدن با قطار و نصفه شب و کلی سفر با مردها به هرجایی و ....رو تحمل کردم.اینقدر سرعت خودم رو خوب می دیدم که هیچی جلودارم نبود.....
مدیرم که قبلا هم ازش گفته بودم، با استعفام موافقت نکرد و بهم گفت بمونم و به جای تحمل افراد مذکور ، مبارزه کنم.....بهم یاد آوری کرد که تو موزه مشروطه تبریز که باهم رفته بودیم ، تندیس زنی بود به اسم" زینب بیگم " از اهالی مشروطه که حدودهای 100 سال پیش !!!!!! چقدر جنگیده تا به هدفش برسه! گفتم فکر میکنم و جواب میدم....
شب آقای 19 هم بهم متذکر شد که اگه "هیلاری کلینتون" و "کاندولیزا رایس" و خیلی زنهای دیگه هم قرار بود با اولین شیطنتهای مردهای متحجر ، عقب نشینی میکردند الان کجا بودند؟؟؟؟؟
تصمیم گرفتم امروز مثل همیشه ساعت 8 و نیم صبح بیام شرکت و کارت بزنم و بنشینم پای لب تاب و کاری که اینقدر عاشقش هستم ادامه بدم!!!!!
کسی چه میدونه ؟ شاید یه روزی همین آقایون ( تو سالهای نه خیلی دور) اومدند و مرخصی هاشون رو از من گرفتند!!!!!!!!!
*آقای 19 عزیز!!!
مرسی که دیشب تحملم کردی....بدترین شب زندگیم اگه نبود، یکی از بدترین شبها بود به قول خودت ....love always
ولی این خوشی فقط مال روز اول بود.چون بعد از ظهر روز بعدش که خوابیده بودم از ترسی که صدای مداوم گربه ها ، تو جونم انداخته بود نتونستم بخوابم! مثل خوابگردها هر چند دقیقه می رفتم پشت پنجره تا ببینم تو تراس چه خبره!روز بعد ، وقتی از شرکت برگشتم خونه دیدم سر بلدرچین بیچاره خونی شده و همینطور سقف سبدی که توش بود! آخر نفهمیدم خودش رو به سقف کوبیده بود تا بیاد بیرون یا گربه های بی حیا از بالا دستشون رو کرده بودند توی قفس!!!!این شد که یه اتاقک توری 2 متری براش تو حیاط و زیر درخت خرمالو درست کردیم .
خلاصه یه چند روزی سپری شد.....گرچه هر بار که میرفتم میدیدم با یه حالت عصبی خودش رو به دیواره ها نزدیک میکنه و بر خلاف مرغ و جوجه هایی که قبلا دیده بودم ، از دیدن دونه و آب ذوق نمیکرد.
دیرزو دیدم دو تا کبوتر کوچولو اومدند نزدیک قفس و دو رو برش می پلکیدند.انگار با یه جور زبون خاص صامت ، باهم حرف میزدند.هیچی از غذاش نمیخورد و دونه های برنج و نون خورد شده نصیب مورچه هایی بود که با هیجان هر چه تمامتر از مبنع ناتموم غذا ، هرکدوم یه تکه غذا رو کولشون گذاشته بودند و خوشحال و خندون از رو خاکها رد می شدند!
تا اینکه امروز صبح با صداهای عجیبی از خواب بیدار شدم... از ساعت حدودهای 6 صبح صدای بی وقفه بلدرچین و در جوابش صدای 10 یا 20 تا گنجشک لا به لای درختها و صدای یه پرنده دیگه که خیلی دلنشین بود ...نمیدونم چلچله بود یا مرغ حق یا چی....
خلاصه این پرنده ها ، مهمون کوچولوی افسرده ما رو گرفته بودند به حرف و تا میتونستند با هم درددل میکردند.دوباره رفتم به قفسش سر زدم و دیدم بازهم از دیروی چیزی نخورده و مدام نوکش رو از سوراخهای قفس میاره بیرون.....
خودم رو یه لحظه گذاشتم جاش....تنها بدون هیچ کسی...بدون هیچ همزبونی ....توی یک قفس که فقط توش آب و غذا پیدا میشه! یه مشت آدم خودخواه که چندششون میشه بهم دست بزنند هم مدام از دور نگاهم میکنند!!!!!!!
چقدر من بی رحم هستم......تا رسیدم به شرکت به یکی از همکارا که کلی پرنده نگه میداره ، پیشنهاد دادم ، بلدرچین رو ببره پیش مرغ میناش تا هردوتاشون از تنهایی دربیان!!!!!!!!
یک آسمان پرنده رها روی شاخه ها
در باغ بامداد
یک آسمان پرنده
سرگرم شستشو
در چسمه سار باد
یک آسمان پرنده
در بستر چمن
آزاد، مست، شاد
از پشت میله ها
بغضی به های های شکستم
قفـس مبــاد!*
*فریدون مشیری
وقتی خواهر آدم به علت تجرد و بی شوهری و بی بچگی و بی غمی از شام امشب و جیش و پی پی بچه، حرفات رو نمیفهمه....
وقتی اگه به مادرت بگی خوابم میاد و خسته شدم و زود می خوابم، پیشنهاد کلاس یوگا و روانشناس رو بهت میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وقتی برادرت در گیر و دار جواب sms دوست دخترشه و حواسش به تو نیست.....
وقتی بابات (اتقاقا) یک مرده!!!!! مثل بقیه مردها و تو به هیچ زبونی نمیتونی بهش بفهمونی ، انتظار یک زن از مردش اینه که یکبار در روز بیاد و بهش بگه :"من میدونم تو هم هستی!!!!مهمتر از کسی که میپزه و میشوره و میاره و میبره" و این انتظار هیچ وقت با خریدن انگشتر و پیراهن و شام آنچنانی تو بهترین رستورانها هم ، رفع نمیشه!!!!!!!
وقتی شوهرت اینقدر درگیر گذار از شغل قبلی به شغل جدیده که شبها هم خواب همکاران(!!!!) جدید و قدیم رو می بینه......
اونوقت بهترین راه اینه که بیای زود به زود وبلاگت رو آپدیت کنی تا کلی آدم که عمرا پیشنهادات عجیب و غریب بهت نمیدن ، هیچ وقت الکی آرومت نمیکنند، به حرفات بی توجه نیستند، با اینکه هم خونت نیستند، با اینکه تا حالا ندیدنت ، با اینکه شاید اگه میدیدنت هم از تو خوششون نمی اومد، با اینکه ممکنه اعتقاداتت زمین تا آسمون با اعتقادات اونها متفاوت باشه، میان و بهترین حرفهایی که دلت میخواد بشنوی رو بهت میگن.....اون وقت تازه دلخوری ات هم از شوهر و خواهر و برادر و مادر و پدرت کم میشه.....و منتظری تا فردا بشه و دوباره بیای اینجا....جایی که دوستش دارم...مثل لحظه هایی که با خدا حرف میزنم......وبلاگ رو دوست دارم...
خوب خلاصه فصل سوم از کتابی که قبلا راجع بهش صحبت کردم(راستی دستور غذای چهارشنبه در انتهای مطلب می باشد):
نیاز برخی کودکان به جلب توجه آنقدر زیاد است که از حد تحمل پدر و مادر فراتر می رود.می بایست راهی پیدا کرد که در عین حال که به بحث خاتمه می دهد ، کودک متوجه شود به او توجه کافی شده است.
کودک:"من نمی تونم این پازل رو کامل کنم!"
مادر(درحالی که داره آماده میشه واسه رفتن به مهمونی):"آره! می فهمم! درست کردت پازلهایی که رنگهای متنوعی ندارند گاهی سخت میشه"
کودک :" همین؟؟؟؟تا درست نشه نباید بری."
مادر:" برات توضیح دادم که دارم میرم بیرون.میدونم سخته ولی اگه بیشتر تمرکز کنی شاید بتونی قطعه های بعدی رو بچینی! فعلا خدا حافظ"
کودک (درحالی که میزنه زیر گریه):" همین جوری داری میری؟؟؟؟؟؟"
مادر:"با اینکه میدونم اعصابت به هم ریخته است ولی کار بیشتری ازم بر نمیاد.خداحافظ.وقتی برگشتم شاید با هم یه فکری کردیم .الان هم شاید برادرت بتونه کمکت کنه."
بعضی از اوقات بچه ها احساساتشان را به چنان زبان توهین آمیزی توصیف میکنند که نمیشود به آن گوش فرا داد ، چه برسد به این که کمکشان کرد.هر کدام از ما یک نقط جوش مخصوص به خود داریم.ولی بعضی جملات برای همه ما غیر قابل تحمل است.
لزومی ندارد در چنین مواقعی سکوت کنیم.وقتی زبان به توهین باز مکیند میتوانید بگوئید:" بی ادبی تو خونه ما موقوف! یا می مونی پیش ما و جور دیگه ای ناراحتی ات رو به ما می فهمونی یا می ری تو اتاقت تا عصبانیتت کمتر بشه!"
بعضی وقتها یک هدیه کوچک به یک بچه تحت فشار خیلی کمک میکند.بهتر است هرگز نپرسیم آیا آن را می خواهد یا خیر؟ احتمالا کودکی که بعد از ساعتها گشت زدن در بازار برای خرید مادرش خسته است و شروع به بی تابی و در پی آن بی حرمتی میکند، با یک بادکنک یا بستنی تا حد زیادی شاد می شود.
زمانی که یک کودک در چنگال یک احساس هیجان آمیز قوی گرفتار است ، میتوان احساساتش را به یک مجرای سازنده هدایت کرد.با یستی اشیا خلاقیت افرین مانند قلم، مداد، کاغذ های رنگی به وفور در خانه یافت شود.گاهی خط خطی کردن، پاره کردن کاغذ رنگی یا مشت کوبیدن به بالش از خشم یا غم کودک شما می کاهد:
"پسرم!بیا با این مداد روی کاغد عصبانیت خودت رو بکش!"
برای بچه ای که به دلیل سن کم با عدم علاقه به نوشتن یا طرح کشیدن ، کاری انجام نمی دهد ، مادرها میتوانند نقش منشی را بازی کنند."خوب معلومه خیلی از دست معلمت عصبانی هستی.بگو ببینم چه احساسی الان نسبت بهش داری ....تو بگو من مینویسم...."
زمان و مکانی هم وجود دارد که نباید فهمید کودک چه حس میکند ، نباید با او در تماس بودو نباید او را درک کرد.بگذارید کودک در زوایای روحش گوشه دنجی برای خود داشته باشد.پرسشهای بیهوده و پی در پی گاه کودک را عصبی تر می کند.
در زندگی کودک جایی هم برای نفیری که او را به مبارزه می خواند ،وجود دارد.جایی برای رشد روحیه مبارزه جویی.باید به کودک آموخت که در زندگی خارج از خانه واقعیتهای تلخ و سختی وجو د دارد که باید با آن مبارزه کرد تا به نتیجه رسید. این همان برخورد سخت و بیگانه وار "عیب نداره بچه! بزرگ میشی یادت میره" یا " بالاخره یه روز یاد میگیری " نیست!!!!!بلکه به رسمیت شناختن مشکل توام با همدردی با کودک است که به کودک می فهماند:"بله! میدانم خیلی سخت است.من به تلاش تو احترام میگذارم و اطمینان دارم ، راه حلی خواهی یافت."
دستور غذای چهارشنبه :
مرغ و اسفناج
خوب اول اینو بگم که با توجه به اینکه اینجا برنامه خانواده شبکه ۱ نیست، قرار نیست من دستورات خاص و عجیب و غریب غذا اینجا بذارم .بلکه برای اینکه یه کمکی کرده باشم غذایی که امشب به ذهن خودم رسیده رو اینجا مینویسم شاید حتی یک نفر از فکر اینکه شام چی بپزه راحت بشه!
اینغذا که من و آقای 19 و آوا تقریبا دوستش داریم بسیار ساده و بسیار مغذی هست.کافیه یک پیاز بزرگ رو روش یه علامت به علاوه بزنید(خوردش لازم نیست بکنید).بعد با چند تا تکه مرغ و نمک و فلفل و ادویه و البته یه هویج درسته بزرگ (جهت از بین بردن بوی گند مرغ) بگذارید توی قابلمه که چند تا لیوان آب سرد هم توش هست تا مرغها بپزه.آخرهای کار هم یک کم اسفناج خورد شده و از قبل پخته شده (که الان تو همه سبزی فروشها هست.ضمن اینکه ما منجمدش رو از شهروند هم گاهی می گیریم) بهش اضافه کنید و البته یه کوچولو رب گوجه(نه طوری که مثل قیمه قرمز بشه ها!!!!یک کوچولو که خوشرنگ بشه).موقع کشیدن پیاز درست (که حالا یک کم از هم پاشیده شده و هویج رو دربیارید و بیندازید دور)خوب حالا با برنج یا اگه دوست دارید با نون خورش را بخورید و نوش جان!ما هم اگه امروز نهار آقای 19 اینا "مرغی " نباشد ، همین را خواهیم پخت!!!
این عکسهای روز تولدش هست:

این هم آوا در کنار مامان و بابا:

آخه این ژست خوردنی نیست؟؟؟؟

آوا در کنار کیکش....
آوا DJ میشود:
آوا سوار بر کادوی مامان و باباش:
بعدا اضافه شد:
طبق قولی که داده بودم:
شام سه شنبه:پلو یونانی
یک سینه مرغ رو خرد کنید و با کمی پیاز داغ و رب گوجه بپزید.در همین حین نصف لیوان ذرت پخته،نصف لیوان نخود فرنگی پخته، نصف لیوان قارچ پخته و خرد شده ، نصف لیوان هویج پخته و یک فلفل دلمه بزرگ رو هم نگینی خورد کنید و وقتی مرغ پخته شد به اون اضافه کنید .بگذارید یکی دو قل بزنه وآبش کشیده بشه.حالا برنجی رو که از قبل با رب گوجه و زعفران و پیاز داغ پختید با این مخلوط مرغ و سبزیجات لایه لایه توی دیس بکشید و نوش جان !حالشو ببرید.....در کنارش فکر کنم ماست و خیار یا سالاد شیرازی خیلی خوب باشه!(من این غذا رو روز تولد آوا پختم و اشتباها مخلوط رو با برنج دم کردم که باعث شد خیلی نرم بشه و در واقع آبرویم کمی تا قسمتی رفت!!!!!).
من عاشق شوهرم هستم . یک لحظه بدون اون نمیتونم زندگی کنم.وقتی سفر میره یا خونه نیست ، حوصله هیچ کاری ندارم.
حتی گاهی از بعضی ریخت و پاش هاش خنده ام هم میگیره! چیزی که خستگی رو تو تنم میذاره دقیقا این نیست که باید جورابهاش رو از گوشه و کنار خونه جمع کنم بلکه اینه که اکثرا یادش میره یه "خسته نباشید" به آدم بگه ....یا اینکه وقتی بعد سال و عمری قراره یه کاری انجام بده غر و لند میکنه!
(ضمنا شوهرم از وجود اینجا خبر داره و گاهی هم میخونه ها!!!!! منتها من پرروتر از اونی هستم که چون وبلاگم رو میخونه بیام بگم "الهی قربون اون قد و بالات برم" )
راستی دیروز یه اتفاق جالب افتاد! وقتی بعد از مهد طبق معمول با آوا رفتیم پارک ، یه خانومی با پسر کوچولوش هم اونجا بود..اینقدر قیافه پسرک برام آشنا بود که نگو.....از قرار معلوم اون خانوم هم همین حس بهش دست داده بود که اومد و ازم پرسید :"این آوای شما وبلاگ نداره؟".....من هم که منتظر شنیدن همچین جمله ای بودم......از اونجا بود که فهمیدیم هیراد و آوا نه تنها هم مهدکودکی هستند بلکه ماماناشون هم مدتهاست وبلاگ همدیگه رو میخونند!!!!!!دنیای کوچیکیه ها!
راستی دیشب یه دسری درست کردم که البته شاید بلد باشید ولی خیلی خوشمزه است .اینجا میگم شما هم درست کنید حالشو ببرید:
یک استکان نشاسته با دو استکان شکر و 4 استکان آب سرد و 4 استکان شیر سرد رو با هم مخلوط کنید و بگذارید روی شعله ملایم و هم بزنید .حدود 5 دقیقه هم بزنید بعد نصف استکان گلاب و یک کک زعفران آب کرده هم اضافه کنید و بعد از چند دقیقه از روی شعله بردارید و بریزید تو ظرفی که میخواهید.اگه یکی دو ساعت تو یخچال بمونه از تمام دسرهایی که تو سوپرها میفروشند خوشمزه تر میشه!
ضمنا یه برنامه ای دارم که به بخشی از این سوال همواره خانومها"تا چه خورم امشب و چه پوشم فردا" پاسخ بدم! میخوام هرروز هر غذایی که به ذهنم رسید واسه شام اینجا بگم شاید به یک بیچاره ای که نمیدونه شام چی بپزه کمکی کرده باشم!
(البته فعلا امشب خونه مامانم اینا هستیم و خلاص از پخت و پز )
محل آویزون شدن پیراهن و شلوار هم دقیقا بستگی به مود اون لحظه میتونه روی یکی از شش صندلی میزنهارخوری، پشت در اتاق خواب خودمون یا اتاق آوا ، روی یکی از مبلها و یا هرجای دیگه باشه!!!!
دراز کشیدن جلوی تلویزیون و تلفنی با دوستان و خانواده اش صحبت کردن و شام خوردن و بعد خوابیدن کارهای بسیار خسته کننده ای هستند که اون یک نفر در طول شبانه روز تو خونه اش انجام میده!!!!!
ولی یک نفر دیگه هم هست که چند هفته است صبحها از خواب پا میشه ، یه بچه خوابالو رو به زور از تخت میکشه پائین ، بچه ای که نمیخواد جیش کنه و به شرطی جیش میکنه که با شیلنگ تمام گلهای کاشی ها رو آبیاری کنه تمام حوله ها و دستمالهای توی دستشویی رو خیس آب کنه، از تمام آستیناش تا بالا آب بچکه!!!!!!! بعد در حالی که اون یک نفر مثل شکارچی با یک دست بلوز و شلوار دور خونه میدوه ، دخترک مثل خرگوش از این ور به اون ور بپره .....بالاخره بعد از یک ربع بیست دقیقه ای لباسها پوشیده میشه و در حالی که زار میزنه اون یک نفر موهاشو شونه میکنه و مثل راننده های پیست گاز میده تا برسه به مهد!!!!!! بگذریم از آماده کردن کیف دخترک و برداشتن نهار خودش و درست کردن ساندویچهای پنیر اون یکی نفر بالا!!!!!
وقتی میرسه اداره باید ریخت و قیافه گرفتن مدیرشو به خاطر دیر اومدن صبح و زود رفتن عصر ، تماسهای مکرر مشتریاش ، اتفاقات خوب و بد مختلف توی اداره و ساعتها زل زدن به مانیتور رو پشت سر بگذاره و عصر دوباره پاشو بذاره تو پیست!!! حالا این وسط بی بنزینی و یک تلفن سریش تو آخرین لحظه و لب تاب رو توی کمد نذاشتن هم می تونه بیش از پیش هیجان زده اش کنه!!!
از اون ساعت پختن شام ، جمع کردن ظرفهای دیروز، مرتب کردن خونه، بازی کردن با بچه، خرید ، شستن و جمع کردن و اطو کردن لباسها ، نظافت خودش و بچه ، سرزدن به خانواده ، تلفن کردن به صد تا از زنهای ایل و طایفه تا یه وقت ناراحت نشوند، درست کردن دسر بعد از شام ، درست کردن چایی بعد از شام ادامه داره تا جایی که مثل جسد می شینه رو مبل و شوهرش میگه :" دو تا چایی بریز دیگه ! من اینهمه کار کردم تو یه چایی هم نمیخوای برای من بریزی؟"
خوشحالی نفر دوم موقعی تکمیل میشه که وقتی یک روز قرار شد نفر اول دختر رو ببره مهد ساعت 9:30 بهش زنگ بزنه و سرش داد بزنه که :" جورابهاش کجاست؟؟؟؟من دیگه آماده اش نمیکنم!"
یک استادی داشتیم به نام استاد "پورداد".من باهاش کلاس استاتیک داشتم.نه من که من و کلی از هم کلاسیهامون.شاید حدودهای 40 یا 50 نفر از بچه های مکانیک 79.یه امتحان میان ترم کذایی دادیم که همه خراب کرده بودند.از قضا این استاد گرامی یک عادت جالبی داشت که می اومد سرکلاس و نمره های بچه ها رو عین معلم علومهای اول راهنمایی بلند بلند میخوند.یکی از دخترهای هم کلاسیم (خانم غضنفری)که اتفاقا همچین تیتیش و نازنازی هم بود قبل از کلاس میره به استاد میگه که به خاطر یه مشکلی که داشته نتونسته درس بخونه و ورقه اش رو سفید تحویل داده.اسمش رو به استاد میگه و ازش میخواد اسمش رو اصلا نخونه! استاد هم با محبت هرچه تمومتر میگه باشه و ازش میخواد تو امتحان پایان ترم جبران کنه!و لابد این دوست ما هم هزار تا نذر و نیاز هم میکنه که از بین 50 نفر آدم، استاد اسم و فامیل اون رو به خاطر بیاره !
استاد اومد و شروع کرد به خوندن اسامی....چند تا اسم رو با نمره های درخشان(!!!!!!!!!) رد کرد و رسید به یکی که نمره اش 4 شده بود.اسمش رو خوند و نمره اش رو و ناگهان...... در حالی که 20 یا 30 تا اسم مونده بود تا خانم مذکور یهو نه گذاشت و نه برداشت و بلند داد زد:"حالا خیلی هم ناراحت نباش 4 گرفتی....خانم غضنفری که صفر شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"
حتما می تونید قیافه دوست ما رو در حالی که که کلاس از خنده منفجر بود تصور کنید دیگه؟؟؟؟؟
-آوا تو پارک:"ای وای! افتادم زمین! این تونم هم چقدر درد گرفت!"
-آوا تو دستشویی:"برید پائین دیگه! ای پی پی های قهوه ای!!!!"
-آوا :"این مربی که جوراباش رو خط خطی کرده بود رو دستم ستاره کشید".(جورابهای مربی اش راه راه بود)
-آوا روز دوم بعد از برگشتن از مهد:"چقدر من مقش دارم! بابایی! یک کم صدای تلویزون رو کم کن.مشقام رو نویسیدم الان دارم درس میخونم.حواسم پرت میشه"
-آوا: "مامان! واسه تولدم یه ماشین صورتی کبرنگ بخر!"
-آوا در حالی که با پاره های کاغذ پول بازی میکنه:"خوب اینها مال قسمهای منه! اینها هم مال قسمهای تو!"((((منظور از قسم همون قسط هست ها!)))
-آوا:"مامان بریم بالا دیگه!"
-من:"نه !الان کار دارم"
-آوا:"آخه این مامان جونی خیلی دلش واسه من تنگ شده ها! منتظرمه آخه!"
-من:"آوا! دستت درد نکنه نشنیدم بگی ها!"
-آوا:"آخه این غذاها رو کی پزیده که بهش دستت درد نکنه بگم؟"
- من:"چرا خوب نمی ری سر کلاست؟؟من که نمیتونم اینجا بمونم باید برم اداره"
-آوا:"آخه خوب من دلم برات خیلی تنگ میشه!آخه خیلی دوستت دارم"
سعی میکنم اول کتاب رو اینجا تمومش کنم بعد برم سراغ موضوعات دیگه.ضمنا من خیلی از مثالها رو ابتکاری نوشتم (برای تمرین خودم):
داشتن هر گونه احساسی مجاز است.در واقع چه ما خوشمان بیاید یا نه این احساسات وجود دارند. " من از این بچه ای که تازه به دنیا اومده متنفرم"...."بدم میاد پدربزرگ منو ببوسه" ...." از قیافه بابا بدم میاد.خیلی پیره"...این احساسات وجود دارند.گرچه ما را عمیقا آزرده میکنند.قانون این است: داشتن هر گونه احساسی مجاز است ولی دامنه عمل محدود است.می تونیم به بچه بگیم:"میتونی از خواهرت متنفر باشی ولی حق نداری بهش آسیب بزنی"...." اجازه نداری به پدرت بی احترامی کنی ، حتی اگه از قیافه اش خوشت نمیاد".
ولی ما اغلب می گیم:" نه! من میدونم تو خیلی خواهرت رو دوست داری"...."نه! پدر بزرگ ! از دست پسرم ناراحت نباشید! اون خیلی شما رو دوست داره!الان هم میدوه میاد بوستون کنه!" ..."مگه میشه کسی از قیافه باباش بدش بیاد"..... گفتن این جملات یعنی نادیده گرفتن احساس کودک.یعنی به او میگوئید تو نمیتوانی درست احساس کنی!
نباید درک کودک را محدود کنیم. تا زمانی که کودک احساس درستی نداشته باشد ،نمیتواند درست فکر کند و تا زمانی که درست فکر نکند، نمیتواند درست عمل کند.
با نفی کردن احساسات کودک به او یاد میدهید که خودش هم به احساساتش اعتماد نکند: " وا! اینجا که هوا خیلی گرمه.چطور سردته؟"..."وای ! چقدر جیغ و ویغ می کنی .یه قرص خوردن که اینقدر داد و قال نداره"
با یک ابراز موافقت صمیمانه مثل:"اوهوم...آره...می فهمم" به فرزندخود می فهمانید :"تمام احساسات تو برای من مهم است.چه خوب ،چه بد! همه این احساسات، جزئی از وجود توست.احساسات تو نه مرا متعجب میکند و نه مرا می ترساند."
تا وقتی احساسات کودک در خشم و ناامیدی به وضوح بیرون نریزد، به آنها توجه نشود و به عنوان یک حقیقت محض به آن نگریسته نشود ، قابل تغییر نیست.
درد کشیدن، رشد کودک را تسریع می کند و مبارزه ، شخصیت آنها را می سازد.والدین اینقدر دلشان می خواهد فرزندان را خوشحال ببینند که آنها را از تجربیات رشد دهنده ای مانند یاس، محرومیت و غم محروم می کنند. مدام به کودک میگوئیم:"غصه نخور! من یک عروسک دیگه برات میخرم"...." عیب نداره! گریه نداره ! بیا بریم یکی هم به تو بدم" ...
ای کاش والدین می دانستند با گفتن چیزهایی مثل :"میدونم دلت واسه عروسکت تنگ شده،می دونم دلت بدجوری شکسته"....روحیه بچه ها را تقویت می کنند و در واقع به بهترین شکل به کودک غمگین خود کمک کرده اند.
پدر و مادری را تجسم کنید که نه درد بچه ها را نفی میکنند و نه به وسیله آن خرد می شوند.بلکه با قدرت تمام ، درد و رنج کودک را می شنوند و آگاه از آن ، با گوش سپردن به آن ، مهم ترین پیام را به کودک میدهند : "می توان غم را تحمل کرد، حتی اگر فقط یک نفر در دنیا باشد و به ما گوش دهد و احساس ما را درک کند. هر دردی قابل تحمل است اگر همدردی باشد."
بچه ها اجازه دارند هر احساسی درون خود داشته باشند ولی به هیچ وجه اجازه ندارند به شخصیت افراد توهین کنند .
به کودکی که از راه رسیده و میگوید:"از این معلم احمق عوضی مون حالم به هم می خوره" ...اغلب میگوییم:"خجالت بکش! آدم راجع به کسی که این همه چیز یادش میده اینطور حرف میزنه؟چی شده باز؟لابد باز یکی رو اذیت کردی یا اینقدر تو کلاس ویز ویز کردی که زن بیچاره رو دیوونه اش کردی؟"
در حالی که می توان گفت: " معلومه خیلی از دستش عصبانی هستی....با این حال من دوست ندارم این کلمات رو بشنوم.هر وقت عصبانیتت کمتر شد و دلت خواست ماجرا رو برام تعریف کنی، بیا تو اشپزخونه"
یا
در جواب:" صد بار بهت گفتم نیا مدرسه دنبالم.آبروم میره جلوی دوستام.ازت متنفرم.زشت جوش جوشی!"
اگر خیلی صبور باشیم خواهیم گفت:" بارک الله! با برادرت هم همینطوری حرف میزنی که از صبح تا شب کتک کاری دارید دیگه! هر وقت تونستی یک خرید برای من بکنی بی اینکه چیزی یادت بره یا پول رو گم کنی، خودت هم غروب از مدرسه برگرد!"
میتوان گفت:" میل خودته که کی رو دوست داشته باشی و از کی متنفر باشی. ولی فکر کنم خودت هم میدونی من هیچ از شنیدن این کلمات خوشحال نمیشم. هر وقت تونستی با احترام با من صحبت کنی بیا باهم یه فکری بکنیم واسه وقتهایی که تا دیر وقت کلاس داری"
با گفتن جوابهایی از این دست به کودک نکات مهمی را می آموزیم:
1- احساسات منفی تو هم برای من به اندازه احساسات مثبتی که داری با ارزش است.
2- توهین و بی احترامی ، خارج از قوانین تربیت خانوادگی ماست.
3- تو حق انتخاب داری که هر وقت دوست داشتی راجع به مسائلت با والدینت صحبت کنی.
۴- ما و تو میتوانیم با همیاری ، خیلی از مسائل ریز و درشت را رفع کنیم.کافی است آرامش داشته باشیم و دست در دست هم بگذاریم.
فصل اول:
"زبانی که ما به کار می بریم ، ارزیابی نمی کند .ما از کلماتی که شخصیت و توانایی بچه را مورد قضاوت قرار میدهد پرهیز میکنیم.ما از کلماتی مانند:احمق، زشت ، بد ، چلفتی و ... استفاده نمیکنیم.ما حتی کلماتی مانند :خوب، عالی ، زیبا و ... استفاده نمیکنیم چون کمکی به کارها نمیکند .این کلمات راه را بر کودک می بندند.در عوض ما از واژه هایی استفاده میکنیم که توصیف میکنند.چیزهایی که میبینیم توصیف میکنیم.به جای اینکه به نقاشی کودک بگوئید:"چقدر خوشگل کشیدی...." می توان گفت :" وای...یه خورشید گنده کشیدی ...با یه عالمه گل...." توصیف باعث میشود کودک به پیشرفت و بهتر شدن فکر کند. وقتی نقاشی کودک را "زیبا و عالی" توصیف میکنید، چه راهی پیش روی او میگذارید؟؟آیا بالاتر از "عالی" هم وجود دارد؟
محبت مثل ثروت است.باید آن را قطعه قطعه به کودکان تحویل دهیم .حتی در مورد ثروت هم گهگاه نیاز است وجوه کلان به پول خرد تبدیل شوند.در یک باجه تلفن عمومی سکه بیش از چک پول به کار می آید.برای اینکه محبت برای کودک فایده داشته باشد باید آن را به کلمات کوچکتری تقسیم کنیم تا لحظه لحظه به آنها کمک کند.حتی زمانی که بسیار خشمگین هستیم نباید از کلماتی استفاده کنیم که به آنهایی که دوستشان داریم صدمه بزنیم.بسیار مفید است والدین گاهی خشم خود را ابراز کنند البته تا جایی که به کودک توهین روا ندارند.در حقیقت خشم واقعی ما یکی از شیوه های تغییر رفتار کودکان است.به جای اینکه بگوئید:" باز اتاقت به هم ریخته است...تا کی میخوای شلخته باقی بمونی؟" میشه گفت:" من از دیدن یه اتاق به هم ریخته آتیشی میشم"
بچه ها به اندازه کافی دادستان و قاضی و شاکی دارند، پدر و مادر ها باید نقش وکیل مدافع کودک را بازی کنند.هدف بزرگ ما این است که راهی بیابیم کودکانمان راسخ و انسان بار بیایند.چه حسنی دارد بچه پاکیزه و مودب و خوش مشربی داشته باشیم که بی تفاوت از کنار مشقت انسانها عبور کند؟؟ آیا درست است کودکانی بپروریم که باهوش و شاگرد اول باشند ولی هوش خود را در جهت سو استفاده از بشر به کار گیرند؟آیا واقعا بچه هایی میخواهیم که اینقدر با محیط سازگار باشند که به هر ظلم و ستم و موقعیت نامطلوب هم تن دهند؟ (مانند آلمانیهای زمان نازی، در زمانی که رهبرانشان به نسل کشی می پرداختند ؟؟؟)
وظیفه ما این است به بچه ها بیاموزیم چگونه یک انسان باشند ، انسانی که بتواند در زندگی با قدرت و شان یک انسان حرکت کند. برای رسیدن به این هدف در گرفتاری ها یکدیگر را سرزنش نمی کنیم.افکارمان را روی حل مشکل متمرکز میکنیم نه یافتن مقصر.در گرفتاری ها به سوی هم دست دراز می کنیم نه به روی هم!"
نوع اول کسانی که قبل از عقد قربون و صدقه عروس یا دامادشون میرند و درست لحظاتی بعد از بیرون اومدن از محضر مسایل عدیده و گلایه و شکوه هاشون از دختر و پسر بیچاره شروع میشه!
و نوع دوم کسانی که پیر پسرشون رو در میارن و خونش رو میکنند تو شیشه تا راضی بشن برند باهاش خواستگاری و دختر رو عاصی میکنند تا رضایت بدهند ، ولی بعد از اینکه دو تا جوون رفتند سر خونه و زندگیشون دیگه کاری به کارشون ندارند و تشویقشون میکنند با هم کنار بیان!!!
بعد از کلی گشت و گذار بالاخره مهد کودک نوگلان رو انتخاب کردم.از همه دوستان ممنون که با کامنتهای خصوصی بهم مهد های مختلف رو توصیه کردند."نارنجی" و "امید فردا" و " خاطره ها" و "نوگلان" رو سر زدم و با دقت برنامه ها و شرایطشون رو زیر نظر گرفتم.فکر میکنم (اگه اشتباه نکرده باشم) نوگلان توی این مهد ها از همه بهتره !
"امید فردا" دو زبانه است.مدیرش متخصص اختلالات رفتاری کودکان هست .فضای خیلی شیک و پر از وسایل بازی و ساختمانی با رنگهای جذاب ! شهریه تمام وقت تا ساعت 5 با نهار 200 هزارتومان.ظاهرا خیلی جذابه ولی خانم مدیر مهد اینقدر با ادعاهای روانشناسی اش در مورد رفتار و اتفاقات گذشته بچه ام ، اعتماد به نفسم رو کور کرد که تا چند دقیقه بعد از بیرون اومدن از اتاقش فکر میکردم 3 سال از عمر بچه ام حروم شده که نیومده این مهد کودک! راستش لبهای پروتز شده و موهای بور اتو کشیده و مانتو پلنگی و خط چشم سیاه خانم دکتر جوری زد تو ذوقم که راضی نشدم اسم آوا رو تو لیست رزرو بنویسم.گرچه تا مدتها به خاطر دو زبانه بودن از فکرش در نیومدم.مدیر میگفت هر کلاسی دو تا مربی داره: یک روانشناس و یک لیسانس زبان!!!! ظاهرا خیلی جذابه ولی خوب که فکر کردم دیدم لابد دو تا دختر چیتان و فیتان که از سر تنبلی و خنگی تو دانشگاه آزاد چلغوز آباد روانشناسی قبول شدند و سر کلاس ناخن سوهان زدند و حالا اومدند واسه 250 هزار تومان با بیست تا بچه سرو کله بزنند، دلم نیومد آوا رو بسپرم بهشون!!!!!
"نارنجی" که خیلی تعریفش رو شنیده بودم اصلا خوشم نیومد.راه پله ها کثیف بود و همه چی به هم ریخته .چند تا از بچه ها برای خودشون میپلکیدند و معلوم نبود چه کار میکنند.تو کل مهد کوچکترین صدایی نمی اومد.نه صدای فریاد بچه ای شنیده بود و نه خنده کودکانه ای یا آواز دسته جمعی! سوت و کور.انگار همه خواب هستند.شهریه 220 هزار تومان.مدیر داخلی اش هم به نظرم یک آدم کاملا بی اطلاع در مورد بچه ها! بیرون از در هم از یه ماد رشنیدم که تو این مهد از دیسیپلین و نظم هیچ خبری نیست که این آزارم می داد.
"خاطره ها" جالب بود! شهریه حدود 80 هزار تومان.حیاط کوچیک .کلاسها محدود.مربی ها عصبی ....بدترین نکته هم اینکه یه دختر معلول ذهنی هم قاطی بقیه بچه ها بود.به نظرم مدیری که قبول میکنه یه طفل معصوم با این شرایط بیاد و ببینه که دوستاش تو نقاشی و بازی و زبان و شعر صدها پله از اون جلوترند و اصلا به فکر روحیه اون بچه نباشه ، قطعا دلش به حال بچه های سالم نمیسوزه! ضمن اینکه همون حین که من اونجا بودم بچه بیچاره گم شد و همه مربی ها دست و پاشون رو گم کردند.جالب اینکه حتی جلوی من هم که مثلا برای بازدید رفته بودم از دعوا کردن و داد کشیدن سر بچه ها دست برنداشتند.
در نهایت مهد "نوگلان" اگه تو زرد از آب در نیاد ، مهد مرتب و منظم و در عین حال شادی به نظر میاد. با دو تا زمین بازی بزرگ و کلی مربی با حوصله و با تجربه، برنامه های دقیق برای هر کلاس، واحد کارهای هفتگی و ماهانه ، برنامه غذایی زیر نظر گروه مشاوران سیب ، میان وعده و غذاهای سالم ، بررسی دوره ای قد و وزن و تست هوش بچه ها ! شهریه حدود 150 هزار تومان با نهار و میان وعده تا ساعت 5!
اگه همه چی خوب پیش بره مهد بدی نیست.حالا بعد تر ها بازم ازش مینویسم.