تبليغاتX
آوای زندگی
مهمون جدید خونه ما اینه:

 

 

 

من و آقای ۱۹ گرچه از خرید بسیار لذت می بریم و کلا هر آنچه تبلیغ می شود یه جورایی دل ما را می می برد، ولی این یک وسیله در راستای دلایل دیگری خریداری شد.

مدتی پیش پس از انجام یه تعداد آزمایش فهمیدیم آقای 19 یک کوچولو کلسترول و چربی بد خون و اسید اوریک و ....اینها داره! شکمهای اعضای خانواده ما هم که اصولا یک توپ قلقلی می باشد!!!لذا بعد از شنیدن اینکه چربی های شکمی می تواند به حمله های قلبی و ....منجر شود و ترسیدیم ، قبل از فوت کردن شمعهای 50 سالگی خودمون فوت بشیم یا قلب درب و داغون یاری نده شمع فوت کنیم، تصمیم گرفتیم طی چند حرکت انتحاری ، رژیم و ورزش و بهبود روش تغذیه و چند تا کار باکلاس دیگه ، کاری کنیم که از دیدن نشانگر ترازو شوکه نشویم!!!

این دستگاه (که البته قراره امشب برای اولین بار ازش استفاده کنم) ، چربی گوشت و مرغ رو میگیره.شاید بشه گفت یک چیزی بین سرخ کن و مایکروفره.چون از طرفی اشعه به اون شکل نداره و با المنت داغ و چرخش هوا با فن ، غذا رو می پزه.از طرفی چربی داخل غذا رو جدا میکنه ود رمحفظه پائینش می ریزه.ضمنا سیب زمینی سرخ کرده، شنیسل مرغ و استیک رو میشه بدون روغن باهاش برشته کرد!

جالب نیست؟؟؟ در واقع یک فر برقی با دردسرهای کمتر از فر گازی...مایکروفری بدون اشعه های زیان آور و سرخ کنی با پخت بدون روغن!

شنبه براتون از اولین غذاهایی که باهاش خواهم پخت، خواهم نوشت!  

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط مریم |

امشب خیلی کار دارم...اونهم ساعت ۹ ....اونهم با لوازم برقی....ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی رو باید روشن کنم....اطو بکشم....تمام لامپهای خونه رو باید روشن کنم....تلویزیون هم که باید روشن باشه تا من وسط کار ، حوصله ام یه وقت سر نره....موبایلهای خودم و همسر هم بزنم به شارژ....سشوار و اطوی مو و حالت دهنده مو و چند تا چیز برقی دیگه هم که مجبورم وسط اینهمه کار(!!!!!) همه اش رو باهم استفاده کنم....امشب خیلی کار دارم...ساعت ۹ ...با لوازم برقی...برای حدود ۵ دقیقه...

*  اصلا نمیتوانم تصور کنم حضور تودر زندگی ام چه تاثیری خواهد داشت، گرمایت و نور تو به خانه مان چه خواهد بخشید ، نمی دانم....طعم و بوی جدیدی که از این پس در خانه مان خواهد پیچید،.....هرچه نباشی به قول آقای ۱۹ امشب ساعت ۹ به درد خواهی خورد....

+ نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط مریم |

خیلی پیش از اینها وقتی اندوهگین می شدم ، وقتی طاقتم طاق می شد....چند ساعتی تنها می موندم ، بچگی هام تو دستشویی خودم رو زندونی می کردم، بعد از ازدواج تو حموم!!!!بعد تر ها تو ماشینم ، ولی حالا ....اوضاع بدی شده.....

کارم طوریه که در طول روز حداقل با ۱۰ یا ۱۵نفر و هرکدوم حدود ۱۰ دقیقه باید فک بزنم و در این میان ، یک روزی مثل امروز هست.....دیشب دیر خوابیدم و صبح دیر رسیدم....از لحظه ای که رسیدم تو جلسه بودم تا ظهر...از گرسنگی حالم بد شده بود....بعد از نهار مدیر عامل بهم گفت پولی که سال قبل بهم قرض داده بود رو لازم داره!!! همه اینها در حالی بود که هنوز مستاجری برای خونه ام پیدا نکردم و نمی دونم باید چه کار بکنم....در کنار این ماجراها مامانم گفت دختر همکارش که درست همسن من هست و اسمش هم مریم، توی هواپیمای سقوط کرده بوده و الان بعد از چند روز یک جعبه بسته بندی شده به مادرش دادند و گفتند بر اساس آزمایش  DNA این بقایای جسد دختر شماست!!!!!!!!

در این میان باید با چندین نفر حرف بزنم ، لبخند بزنم ، با بی سوادی دهشتناک مشتری ها کنار بیام، تعداد زیادی جملات بدیهی رو هزار بار تکرار کنم و در نهایت بشنوم:"ما زبون هم رو نمی فهمیم"، اینجاست که دلم یه خلوت میخواد تا کمی آروم بشم!

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط مریم |

آدم دوست بازی نیستم...گرچه به خوش خلقی و زود جوشی معروف شدم که نمی دونم چرا؟؟؟ اصولا خیلی دوست صمیمی ندارم! ولی چه بر سر دوستهای صمیمی من اومد؟؟؟؟

وقتی ۱۲ سالم بود ، دوست خیلی عزیز و نازنینی داشتم به اسم "مونا"....سالها ندیدمش تا چند روز مونده به عروسی ام بدون هیچ دلیل خاصی بعد از 10 سال بهش زنگ زدم و اومد عروسی ام!!! دیدمش و چقدر باهاش حرفی برای گفتن نداشتم ولی دوستش داشتم مثل روزهای اول....بعد از چند ماه فهمیدم چرا باهاش حرفی ندارم....اون مجرد بود...دوست پسری داشت که کتکش می زد ولی دوستش داشت! چه حرفی می تونستنم بهش بزنم؟؟؟؟

وقتی 15 سالم بود ، دوست خیلی عزیز و نازنینی داشتم به اسم"فرناز" ....اینقدر دوستش داشتم و دوستم داشت که آرزو کردیم با دو تا برادر ازدواج کنیم!!!!! تصمیم گرفتیم باهم انتخاب رشته کنیم و تا آخر عمر با هم بمونیم....از اون زمان 12 سال گذشته .... سالی یکی دو بار به هم sms می زنیم و همدیگر رو دوست داریم .به همین سادگی و صفا....ولی اون مجرده! سرگرم تفریحات یک دختر مجرد و من....

وقتی 18 سالم شد دوستهای خیلی عزیز و نازنینی داشتم ، "ساناز" ...."پگاه"...."مروا"...."آزاده".....4 سال شبها تا نیمه بیدار بودیم و می خندیدیم...آخر ترمها با هم درس خوندیم....با هم بودیم...از دل ! یکیشون بعد از ازدواج رفت رشت و حوصله نمی کنه واسه دیدن ما سالی یکی دو بار بیاد تهران(بس که راه دوره!!!) ....یکیشون داره فوق لیسانس می خونه و وقت نداره ما رو ببینه!....یکیشون همین امروز بهم گفتند ویزا گرفته و داره میره سوئیس ...برای چند وقت ....نمی دونم!....یکی دیگه مونده که گاهی به گاهی صداش رو می شنوم پشت تلفن و اگه وقتی بمونه هر از گاهی دیداری کوتاه به یاد قدیمها!!!!

وقتی 23 ساله شدم...تو اولین محل کارم دوستهای خیلی عزیز و نازنینی داشتم ، "هلیا" و " مرضیه"....روزی 8 ساعت با هم بودیم.... هر چند هفته یکبار دور هم با شوهر ها...ساز زدیم و خوندیم و خندیدیم.....یکیشون 1سال پیش رفت ایتالیا....برای چند وقت...نمی دونم! یکی دیگه هم هر از چند گاهی یک تلفنی به هم میزنیم و اگه مناسبتی باشه ، همدیگر رو می بینیم....

 

و این جوری بود که من تنها شدم...بدون دوست....تنها.....دلم واسه همه دوستهای دوران زندگی ام تنگ شده.....واسه اینکه با "مونا" روزنامه دیواری درست کنم....با "فرناز" تو حرم امام رضا گریه کنم ....با دوستهای دوران دانشگاهم کنار دریا آواز بخونیم....با "هلیا" و " مرضیه" پشت سر بقیه کارمندا حرف بزنیم....دلم همه دوستهای قدیمی ام رو می خواد...یکجا...خوشحال...خوشبخت....

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 3:20 بعد از ظهر توسط مریم |

بعضی وقتها خیلی بیشتر از بعضی وقتهای دیگه دلم تو رو می خواد....چه جوریهاست که گاهی که خوابی و دهانت یه کم باز مونده  و داری هفت پادشاه خواب می بینی یا داری رانندگی میکنی و اصلا تو عالم من نیستی و زل زدی به جاده ، یهو ته دلم یه چیزی شبیه حس مادرانه دلش میخواد یواشکی بگه :"قربونت برم"....ولی خوب هیچوقت نمیگه...آخه خیلی لوس بازیه دیگه.قبول کن! ولی شاید اون موقع ها بشه دستت رو یه لحظه بگیرم تو دستام....

گاهی وقتها چی میشه وسط یه مهمونی یا جمعی آدم بد جوری هوس میکنه بهت بگه:"دوستت دارم " ولی خوب نمیشه دیگه! حتی نمیشه دستت رو هم بگیرم.اون موقع است که چند بار نگاهت میکنم تا بالاخره نگاهمون با هم تلاقی کنه و طبق عادت قدیمی برای هم ابرو بالا و پائین ببریم!!!!

گاهی گاهی و خیلی وقتها دلم آب میشه واسه فقط شنیدن چند کلمه: "سلام...خوبم...تو خوبی....کار خاصی داشتی....خداحافظ" ...اینه که بهت زنگ میزنم ...هرجا باشی.ولی گاهی وقتهای دیگه ، یه جور دیگه است...یهو دلم شور میزنه ، نمیدونم واسه چی و فقط دلم میخواد بهت زنگ بزنم بگم:"مراقب خودت باش" .....همین....

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 3:44 بعد از ظهر توسط مریم |

دل درد ، دل پیچه ، حالت تهوع، خروجی های مکرر ، بی حالی ، بدن درد، سر درد، بی اثری بروفن ، فکر اینکه دوشنبه تعطیلی رسمی باید ۷ صبح بیدار شوی (برای اینکه صبحانه را در آغوش طبیعت صرف کنی)، تصور رانندگی در ساعت ۳ بعد از ظهر در ماشینی که ۶ ساعت زیر آفتاب بوده، فکر دیدن خونه منفجر از میهمانی دو شب پیش، کادوی روز پدری که هنوز نخریدی ، سر رسیدن موعد رهن خونه و مستاجری که میخواد بره و خونه ای که دیگه با قیمت پارسال اجاره اش نمی کنند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه اینها در کنار هم میشه الان من ! دارم می میرم م م م م م م م م م م م م م م م...............

+ نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط مریم |

"خانه ای از شن و مه" به نظرم یک فیلم بسیار تاثیر گذار بود.گرچه قبلا از کسانی که فیلم رو دیده بودند ،تعریف چندانی ازش نشنیده بودم....ساعتها بعد از دیدن فیلم ، بهش فکر می کردم و حتی احساس کردم تا حدی دید من رو نسبت به خیلی چیزها عوض کرد.

 

داستان فیلم مربوط به یک خانواده ایرانی است که بعد از انقلاب به امریکا مهاجرت کردند.دیدن مسائل مختلف یک خانواده مهاجر ، اونهم تو شرایطی که خیلی از ایرانی ها به فکر فرار هستند ، مفید به نظر میاد.گرچه جنبه های مهاجرت فیلم ، اتفاقا ، از دید من کمرنگ تر از پیامهای دیگه اش بود....که شاید در فیلم  " Crush "بهتر نمایش داده شده بود. فیلم جنبه های بسیار مهم دیگری هم داشت که به سختی میشد در قالب یک فیلم از زندگی مهاجران اونها رو گنجوند.

زندگی یک زن سنتی ایرانی ، نحوه غذا پختن ، رفت و روب و حتی مهمان نوازی اش به زیبایی به تصویر کشیده شده، ضمن اینکه یک پدر اصیل ایرانی با غرور عجیب مردانه و زورگویی های یک چهره عبوس که در پس اون قلب مهربان و عاشق زن و فرزند در حال تپیدن هست، هرکدوم ما رو تا حدی یاد حداقل پدر و مادرهای خودمون می اندازه(اگر مردهای نسل جدید اینطوری نباشند).

تفاوت مرد ایرانی و مرد آمریکای بین"آقای بهرانی"- نقش اول مرد و پدر خانواده- و "افسر بوردن" -افسر پلیس - به وضوح مشخص است...اولی برای اینکه دخترش ازدواج بهتری داشته باشه حاضره هزاران دلار صرف کنه و خونه مجللی اجاره کنه و دومی به خاطر علاقه اش به یک دختر ، بچه هایی که ازش التماس می کنند که ترکشون نکنه رو ،برای همیشه تنها میگذاره.

حتی تفاوت زن ایرانی و زن آمریکایی هم بین "نادره"- مادر خانواده - و "کتی" -دختری که خانواده ایرانی خونه اش رو خریدند- به خوبی نمایش داده میشه.زن ایرانی به خاطر شوهرش از ایران به آمریکا اومده و سالها سختی رو در کشوری که حتی نمیتونه به زبونشون خوب صحبت کنه تحمل میکنه .همیشه در حسرت خونه و زندگی اش در اصفهان  می مونه و در انها حتی فرزندش رو از دست میده...زن آمریکایی و همسرش از هم جدا شدند چون مرد بچه نمی خواسته...حتی دیدن فیلم برای یک امریکایی هم شکی نمیگذاره که اگه جای "کتی" یک زن ایرانی بود ، هرگز با همسرش به مشکل بر نمی خورد و آرزوی بچه دار شدن رو با خودش به گور می برد و فقط در درونش اشک می ریخت تا شوهرش راضی باشه!!!!!!!! همون طور که "نادره" فیلم هر روز مشتی قرص می خورد.....

ولی جدا از بحث این تفاوتها و همین طور معضل زندگی مهاجران، اسم فیلم و مهمترین نکته ای که در اون بود همین بود...."خانه ای از شن و مه".... گرچه تمام اتفاقات فیلم راجع به اون خونه کذایی است، اون خونه مثل خونه شنی هیچ استحکامی نداشت و مثل خونه ای در مه ، هیچ آینده روشنی برای ساکنان خودش رقم نمی زد....

اون نکته ای که من از فیلم گرفتم همین بود...."خونه" جایی نیست که بخواهی ازش برای بالا بردن کلاس خانوادگی استفاده کنی، "خونه" جای نیست که اگه بهت ارث رسیده باشه ، تو رو یاد خانواده ات بندازه،"خونه" تعداد زیادی آجر روی هم چیده نیست که بشه خرابش کرد، "خونه" کلی مبل و لوستر و فرش نیست که بشه گمش کرد،"خونه" چیزی نیست که کسی بتونه به زور ازت بگیره، "خونه" چیزی نیست که بخری و گرونتر بفروشی...اصلا نمیشه "خونه " رو خرید یا فروخت.....چون "خونه" یعنی چند نفر که با هم زندگی میکنند، یعنی عشق بین زن و مرد،بین مادر و بچه ها،بین پدر و بچه ها، خوشحالی از دیدن میهمان،یعنی کلی تربچه قرمز بخری و سرشون رو زخم کنی و بیاری سر سفره،یعنی کنار هم بشینیم و همدیگر رو دوست داشته باشیم  ....خونه همون جایی است که مادر و پدر و بچه ها توش کنار هم زندگی میکنند،گرچه هرچه بزرگتر و قشنگتر ، بهتر....ولی در نهایت اون چیزی که یاد آدم می مونه ،اتفاقاتی است که توی خونه افتاده نه در و دیوارش....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط مریم |

کلمه دموکراسی یک کلمه ای است که ریشه یونانی دارد...از دو کلمه "دمو" و "کراتس" تشکیل شده....کلمه"دمو" به معنی مردم و کلمه "کراتس" به معنی قدرت و حکومت.... این مفهوم حدود ۵۰۰ سال قبل از میلاد در یونان و حتی قبل از آن در سومر ، مطرح شده....جالبه که حدود 2500 سال قبل که طبق ادعای غربی ها ، دموکراسی در یونان به وجود اومده ، در تمدن ایران ، پادشاهان هخامنشی در حال تدوین یک سری قانونهایی بودند که امروز میشه به نوعی ازش به عنوان اولین بیانیه های حقوق بشر نام برد

  • خط ۲۴. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
  • خط ۲۵. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد ... من برای صلح کوشیدم. نـَبونید، مردم درماندهٔ بابل را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود.
  • خط ۲۶. من برده داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همهٔ مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.
  • فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همهٔ خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همهٔ مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد کردم. همهٔ مردم را به همبستگی فرا خواندم.....

    اینهایی که خوندید بعضی از قسمتهای فرمان کوروش بود .جالبه هزاران سال پیش در کشور ما روش خداپرستی آزاد بوده و هرکس به هر دین و هر مکتبی ، خدای خودش رو پرستش میکرده....برده داری از میان برداشته شده بود.... در اغلب کشورهای آمریکایی و اروپایی تا کمتر از 200 سال پیش هم برده داری بوده....دموکراسی یونان (که کلمه دموکراسی از روی اون اقتباس شده) به زنان و بردگان اجازه رای دادن نمی داده...در حالی که در اون زمان در ایران اصلا برده وجود نداشته......

    اما سالها بعد ، مفهوم دموکراسی در ایران تغییر کرد و ما فراموش کردیم چه بودیم...همانطور که الان داریم فراموش می کنیم در دو هفته اخیر چه اتفاقاتی افتاد....

    دموکراسی به سبک ایرانی یعنی دروغ، تزویر، ریا، زور، تفنگ، شلاق، اعتراف، زندان ، آتش ، بسیجی، پلیس ضد شورش ، فقر، فحشا، فساد، دزدی، روزنامه های توقیف شده، فیلمهای اکران نشده، نویسندگان به خون کشیده شده، کتابهای بی مجوز چاپ، خبرنگاران زندانی  و جمهور یعنی مردم ، یعنی ایرانی ، یعنی ترس سالهای جنگ ، خرابه های سالهای سازندگی، لبخند های سرد دوران اصلاحات ، ناامیدی سالهای اخیر ، شادابی و نشاط روز 20 خرداد 88، محبت و اتحاد 22 خرداد 88، بهت و گیجی 23 خرداد 88، فریاد 24 خرداد 88، اتحاد 25 خرداد، خون و مرگ و زخم و گریه از آن روز تا کنون....و از این پس سکوت .....سکوت ....

    + نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط مریم |