تبليغاتX
آوای زندگی
امروز من ۲۷ ساله شدم ....شاید هم ۲۸ ساله؟؟؟ (آخر بعد اینهمه سال نفهمیدم به کسی که ۲۷ تا شمع فوت می کنه می گن چند ساله؟؟؟)

در کل سن زیادی نیست.اونهم واسه اینکه آدم یه بچه ۳ ساله داشته باشه و ۴ سال هم سابقه کار داشته باشه نه؟ تازه اگه ۲۸ رو در نظر بگیریم باز هم بد نیست.به قول همکارام ما رو که در عنفوان کودکی شوهر دادند و در عنوان کودکی -باز دوباره- فرستادند سر کار .

ولی هیچ نمی فهمم چرا امسال بر خلاف سالهای قبل اصلا ذوق زده نیستم.خوشحال نیستم.یه جورایی اعصابم هم خورد شده! برای اولین بار در سالروز تولدم-البته از یکی دو روز قبل تر- به این فکر کردم که اون روزهایی که من درگیر ماجراهای بی مزه خاله و خانباجی بازی سالهای اول ازدواج بودم، دوستهای همسن و سال خودم وسط ماجراهای عشقی دوران 20 سالگی سیر می کردند و روزهایی که تو بیمارستان واسه زایمان بستری بودم، همکلاسی هام منتظر نتیجه کنکور کارشناسی ارشد بودند!

از اینکه اینهمه تار موی سپید تو موهام هست و هر شب قبل از خواب تو آینه دستشویی دوباره وارسی شون می کنم به امید اینکه کمتر شده باشند و نمی شن،  ازاینکه حتی اگه رژیم هم بگیرم و ورزش هم کنم و ....بازهم هرکی من رو می بینه بگه :"هیکلت مثل زنها شده!" یه جوری می شم! یادم میاد دبیرستانی که بودم بعضی لباسها و کفشها رو دخترها می گفتند "زنونه" است .به درد ما نمی خوره! انگار ناخود آگاه از این حرفها فرار می کنم.گاهی یادم میره من "زن" شدم! بهم میگن چرا یه دست کت و دامن نداری؟؟؟؟؟؟ انگار هنوز دلم می خواد پیراهنهای رنگ و وارنگ اسپورت بپوشم و کفش لژ دار پام  کنم به جای این پاشنه های 10 سانتی و نوک تیز چاقویی...دلم می خواد -حتی اگه چاق می شم- یه دختر چاقالو باشم نه یه "زن " چاقالو!

امسال برای اولین بار احساس کردم به معنی واقعی "زن" شدم! ازش متنفرم....اصلا دوست ندارم"زن " کسی باشم.هنوز دوست دارم "عشق" کسی باشم! اصلا دوست ندارم راجع به من بگن" فلانی "زن" خوب یا بد یا هرچی" ...دوست دارم بگن"فلانی دختر خوب یا بد یا هرچی"...


نمی دونم همه این احساسات به خاطر دیدن یکی از دوستای آقای همسر هست که چند شب پیش با دوست دخترش دیدمش! یه دختر خوشگل ترگل و ورگل 55 کیلویی که موهاش هنوز مشکیه و رنگ نشده!، مانتوهای تنگ تو بازار اندازه اش می شه، قرار می ذاره  و باید سر ساعت 10 خونه باشه و از همه مهمتر درست همسن من هست!!! یعنی یه لحظه آدم فکر کنه اگه من الان با آقای همسر آشنا شده بودم ، 5 سال پیش من دقیقا 55 کیلو بودم -تازه موقع نامزدی 50 کیلو بودم- موهام مشکی مشکی بود، باید تا ساعت 9 بر می گشتم خونه!اغلب مانتوهای تو بازار هم تنم می رفت....جای من بودید دپرس نمی شدید روز تولد 27 سالگی - یا شاید هم 28 سالگی؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 10:52 قبل از ظهر توسط مریم |

خدا گر ز حکمت ببندد در baby tv  ، ز رحمت گشاید در smile of a child tv !

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط مریم |

ساعت ۶:۳۰ بیدار شده بودم...بیدار از آخرین خواب در خانه پدری.بابام من رو رسوند به آرایشگاه! اولین بارش بود و البته آخریش.....

شاید اون نگاههای پر از مهر و عاشقانه و از سر تحسین عصر اون روز تو کمی هم به خاطر فیلم عروسی بوده باشه...ولی در هر حال میشه گفت دیگه به ندرت بعدش دوباره تکرار شد!

اون روز نمی دونم چی فکر می کردم...یعنی یادم نیست چی فکر می کردم! هرچی بود غم نبود.دلتنگی هایی که بعدها زیاد سراغم اومد هم نبود! هرچی بود امید بود و امید بود و امید!!!!

امید به ساختن....به داشتن...به رسیدن...به عشق....سال به سال عاشقتر شدم و دلبسته تر.به تو ! فقط به تو...ابایی ندارم اگه بگم تو برام موجود یگانه ای هستی که این یگانه بودنت هیچ ربطی نداره به اینکه اسم خوبت تو صفحه دوم شناسنامه ام هست، هیچ ربطی نداره به اینکه تو پدر بچه من هستی و هیچ ربطی نداره به اینکه 5 ساله سر یه سفره شام می خوریم و از یه یخچال بطری آب رو بر می داریم و یه جا می خوابیم!هیچ ربطی نداره که زندگی مون اینقدر به هم گره خورده که اگه یکیمون چراغ رو خاموش کنه ، همه چی واسه اون یکی هم تاریک میشه.

نمی گم تو این 5 سال همیشه شاد بودم ، همیشه راضی بودم . بین خودمون بمونه گاهی حتی از ازدواج پشیمون می شدم. خیلی سختی باهم کشیدیم .تجربه های تلخ زیاد داشتیم.ضرر کردیم.دعوا کردیم .قهر کردیم .بی پول شدیم.حتی شاید به بن بست هم رسیدیم.....ولی صادقانه بگم که هیچ چیز دنیا رو با یک لحظه از اون لحظه های ناب پنج شنبه ها وقتی آوا رو می بریم پارک و خودمون رو نیمکت دل می دیم و قلوه می گیریم، عوض نمی کنم .

رفیق!!! هیچ می دونی 5 سال گذشت؟؟؟؟5 سال.....از 19 شهریور سال 83....

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط مریم |

نمیشه گفت ما خاطرات زیادی با هم داریم بلکه من خاطرات زیادی با تو دارم.من که اولین بار تو اون شب پائیزی بارونی دوان دوان راهروهای بیمارستان رو رد کردم تا برای اولین بار ببینمت.من که از ذوق اومدنت تو خونه ما سر از پا نمی شناختم.من که وقتی چند روزی از زندگی ات گذشته بود پشت در حموم می نشستم تا مواظب باشم از دست مامان سر نخوری بیفتی زمین.من که  التماس می کردم بذارند من هم ببرمت حموم.من که شعر یادت می دادم.صدات رو ضبط میکردم.برات قصه می خوندم .من همونی بودم که روز اول مدرسه باهات اومدم.ازت عکس گرفتم .بردمت و دستت رو برای اولین بار گذاشتم تو دست یه دنیای بزرگ .جز تو کس دیگه ای نبود که روز اول با خواهرش بیاد مدرسه ! من همونی که تو عاشق صبحانه هاش بودی- به قول خودت چون پنیر و کره رو مثل گچی که به دیوار میزنند میمالیدم رو نون و همینطور گوله گوله نمیذاشتم! - من همونی که هر بار واسه تعطیلات دانشگاه می اومدم خونه برات یه ماشین کوچولو می خریدم!

تو کوچولترین برادر زنی بودی -احتمالا- که تو این دوره و زمونه یک داماد می تونه داشته باشه! برادر زن ۱۰ ساله!

با رفتنم از اون خونه هنوز هنوز هم جزئی از من اونجا جا موند...تو.... امکان نداره زرشک پلو با مرغ بپزم یا بخورم و تو نیایی تو ذهنم....ذره ذره مرد شدن تو رو من دیدم...اولین بار که ریش زدی...اولین بار که کراوات بستی...اولین بار که رقصیدی!

ولی این روز ها یه چیزی ذهن من رو به خودش مشغول کرده و اون اینه که چرا تو همه این سالها به این فکر نکرده بودم که تو هم یه روزی عاشق میشی...دلتنگ می شی....به یه جا خیره می شی....ناامید میشی....چی باید الان بهت بگم...میتونم بگم این عشقها بچه گانه است و فراموش میشه وقتی میدونم که نمیشه!!! میشه بگم این دخترهای تو خیابون ارزش عاشق شدن ندارند وقتی میدونم اونها هم یه مشت بچه های صاف و ساده مثل برادر خود من هستند که چون ماتیک می زنند و ابروهاشون رو نازک می کنند غلط انداز شدند!

کاش می شد باهات صادق باشم..کاش تو این لحظه های سخت زندگی ات یه آدم صادق رو پیدا کنی ....که باهاش حرف بزنی...باهات حرف بزنه! یه آدم که شجاعانه بهت بگه دعا نکن این لحظه های ناب زود بگذرند -که نمی گذرند البته- بهت بگه قدر این سعادت رو بدون که دلت برای کسی تپیده که میشد مثل خیلی ها هرگز این رو تجربه نکنی....کاش یکی باشه که باهاش تا نصفه شب حرف بزنی و بفهمه....فکر نکنه بچه ای ! نخنده حتی ته ته ته دلش !

 داداشی عزیز من که برای من هنوز همون پسرک سبزه روی ۴کیلویی هستی که ۱۶ سال پیش دیدمش ، خوشحالم که عشق رو تجربه کردی .چون میدونم دیگه بدون اون نمی تونی دووم بیاری....حقیقت تلخ اینه که دخترک مومشکی روزهای ۱۶ سالگی ات به احتمال فراوان عشق جاودانت نخواهد بود ولی شیرینی آینده اینه که تو در همه لحظه ها، بدون عشقی از جنس ۱۶ سالگی نخواهی زیست....

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط مریم |

طبق تجربه شخصی ، خانوادگی،ایل و طایفه ای، اجتماعی ، اقتصادی و مالی ....از هموطنان عزیزم تقاضا می کنم تا زمانی که در "ایران" زندگی می کنید از اقدام به موارد انتحاری زیر به شدت خودداری فرمائید:

۱-پیش خرید آپارتمان به هوای سود (نتیجه اش این می شه که سالها بدوید دنبال اصل پولتون)

۲-پیش خرید ماشین از کارخانه های خودرو ساز به هوای ماشین دار شدن ( نتیجه اش این میشه که ماشین خودتون هم می فروشید تا بدهی تون به ایران خودرو یا سایپا صاف بشه)

۳-سپرده گذاری در بانک مسکن به هوای خانه دار شدن(نتیجه اش این می شه که مدتهای مدید مینشینید جلوی بذر سکه ای که کاشتید و انتظار دارید ازش درخت پول در بیاد و نهایتا در عین سرخوردگی پولتون رو از بانک خارج می کنید)

۴-خریدن سهام به امید رسیدن هر سهم به ....تومان (نتیجه اش این که بعد از ۷ یا ۸ ماه که هر روز می بینید سهامتون پائین میاد با خودتون فکر می کنید کاش از اول با این پول-یا بهتر بگم با اون پول- رفته بودید دوبی دوبی دوبی دوبی....)

۵- و هرگونه اقدامی به امید بهتر شده اوضاع ، مثل رای دادن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

*البته همه اینها با این فرض که سوار هواپیماهای خطوط هوایی ایران هم نشوید که زنده بمونید تا بخواهید از این خطاها بکنید یا نکنید دیگه!

+ نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط مریم |

از وقتی یادم میاد هیچ وقت تنها بچه نبودم...تمام کودکی من با همراهی یه بچه همسن و سال خودم گذشت ...یه دختر سبزه مو فرفری تپلو! با هم مدرسه می رفتیم و بر می گشتیم...تمام عکسهایی که از بچگی ام دارم جز یکی دو سال اول ، با خواهرمه....یا رو تاب نشستیم یا دو سر الاکلنگ...اتاقمون هم تا خیلی بعد ترها یکی بود...دو تا تخت موازی هم ....دو تا کشو ...یکی مال من یکی مال اون!!! دو تا لباس عروس خریدیم ..15 یا 16 سال قبل از اینکه  لباس عروس واقعی بخرم! تو سفر عقب ماشین می نشستیم و حرف می زدیم .....دعوا هم می کردیم...موی همدیگر رو می کشیدیم، به صورت هم چنگ می انداختیم....خاله بازی می کردیم......چند سال بعد تر یه برادر هم به جمع ما اضافه شد....وقتی سه ماهه بود مثل توپ والییبال به هم دیگه پاسش می دادیم و می خندیدیم! بزرگتر که شد میگذاشتیمش زمین و از رویش می پریدیم مثل پریدن از روی آتیش تو چهار شنبه سوری ها! ما می خندیدیم و اون از شادی ریسه می رفت....

تا سالها بعد حتی یکبار هم به زندگی بدون خواهر و برادر فکر نکرده بودم.اصلا به نظرم ممکن نبود!ولی وقتی ازدواج کردم یک کم هضم مسئله برام راحت تر شد، چون آقای همسر نه خواهری داشت و نه برادری! جالب اینکه اونهم میگفت :"در زندگی ام به داشتن خواهر و برادر فکر نکردم و زندگی با خواهر و برادر رو نمی تونم تصور کنم!"

همه اینها رو گفتم تا براتون از درخواستهای عجیب یه بچه بگم که نه خواهر داره نه برادر نه عمه نه عمو و خاله و دائی اش هم هنوز ازدواج نکردند و هیچ امیدی نیست تا 7 یا 8 سال دیگه هم صاحب کازین بشه!

آوا:"مامان چرا برای من خواهر و برادر نمی آری!"

من:"آخه تو هنوز کوچولویی...یک کم بزرگتر بشی ...."

آوا:"نه ببین من چقدر بزرگ شدم...می تونم یه بچه کوچولو رو بغل کنم !"

من:"آخه الان خونه ما 2 تا اتاق بیشتر نداره...یکی مال تو و یکی هم که مال ما! هر وقت رفتیم یه خونه بزرگتر که 3 تا اتاق داشت!"

آوا: "خوب بیاد تو اتاق من بخوابه ، بازی کنه ، پیش من می مونه دیگه!"

من:"خوب خودش میاد پیش تو! وسایلش رو کجا بذاره...تخت و کمد و لباسهاش...اتاقت دیگه جا نداره!"

آوا:"شبها میاد تو تخت من پیش من می خوابه! کمد هم نمی خواد...من وسایلش رو یه جوری تو کمدم جا میدم!"

من:""

.

.

من که نمی تونم بهش بگم فعلا از هیچ نظر شرایط مناسب نیست...کاری ...مالی....روحی....

شما چی فکر میکنید ؟؟؟؟؟ من تسلیم می شم یا اون؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط مریم |

(سر سفره ،جهت فرار از خوردن ):

آوا :"مامان! دستت درد نکنه سیر شدم! بابا! تو چرا دستت درد نکنه نمی گی؟"

بابا:"آخه من هنوز غذام تموم نشده! خوب حالا تموم شد! مامانش! دستت درد نکنه!"

آوا:"حالا دیگه چه فایده داره ؟؟؟"

من و باباش :"


(باباش تو دفتر نقاشی آوا یه خط شعر نوشته)

آوا:" بابا !!!! آخه چرا اینها رو تو دفتر من نوشت کردی؟؟"            


(دقایقی بعد از اینکه به خاطر جیغ کشیدن ، من براش اخم کردم)

آوا:" مامان! از من ناراحت نباش !من که جیغ نزدم ....فقط فریاد کشیدم "


( بعد از اینکه تو حموم بهش گفتم ، وقتی دائی اش کوچولو بوده گاهی من می بردمش حموم)

آوا:"مامان! می گم برای من دو تا خواهر بیار...یکیش دختر ...یکیش پسر....یکیش بزرگ باشه که بیاد با من بازی کنه....یکیش هم کوچیک باشه که من باهاش بازی کنم" 

(حالا قسمت دومش زیاد سخت نیست ولی نمیدونم واسه اون خواهر بزرگتر از خودش دیگه چه باید بکنم!!!!!!)


 آوا:"مامان تولد کلاه قرمزی شده...این بادکنکها رو باد کن!"

من:"اینهمه بادکنک که نمی تونم باد کنم ...فقط 2 تا یا 3 تا"

آوا:"نه ! کم نمیشه!زیاد! آخه خیلی خیلی خیلی تولد کلاه قرمزی شده!"


(درحالی که قصه بزبز قندی رو باهم بازی می کنیم)

من:" آخه تو گرگی من در رو باز نمی کنم!!!".....

آوا:" آره ! من گرگم...ولی خوب چون یه عالمه ببعی و گوسفند و ....خوردم الان سیر سیر شدم.تو رو نمی خورم !"


(وقتی اصرار داشت خودش بلوزش رو بپوشه)

آوا:" مامان ببین! بلوزم مثل مقنه شده تو سرم!!!!"

(مقنه هم که میدونید دیگه منظورش "مقنعه" بود!"

                                                        

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط مریم |