تبليغاتX
آوای زندگی
این روزها نه اینکه حرفی نباشه که اینقدر حرف هست که نمی دونم از کدوم شروع کنم!!!! چند موردی هست که می خواهم مفصل راجع به همه اش بنویسم ولی نمی دونم اول کدوم رو بگم!!!!!

-از این  کلاه گشادی  که به سرمون رفت و نتیجه بهترین سالهای عمرمون رو در هاله ای از ابهام برد؟

-از اینکه کارگرم میگه از فروردین ۸۷ تا اسفند ۸۷ فقط یک میلیون هزینه خورد و خوراک و لباس و بقیه مخارج خونه برای ۳ نفر داده!!!!

-از اینکه امروز صبح فهمیدم سه تا بچه گربه فسقلی رو موتور ماشینم لونه کرده بودند و من، حیرون که این میو میو از رادیو ست یا از تو ماشین؟

-از اینکه دلم می خواست چند روزی مخم رو تعطیل کنم حالا با هر روش موجود....قانونی یا غیر قانونی...شرعی یا غیر شرعی....هر راهی که چند روزی سرم خالی بشه از همه اتفاقات تلخی که افتاده!

پانوشت:دعا لازم دارم....برای ما دعا کنید...برای ما....بعد از تموم شدن این ماجرا ، لازم دارم چند روزی برم سفر...فقط دعا  شاید بتونه کمکی بکنه!

***یه خورده هایی بعدتر اضافه شد:بیکار ننشینید....بروید اینجا و به من (!!!!!!) و بقیه دوستان رای بدهید دیگه!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط مریم |

-خاله ! میدونی بابای من یک بار تو جنگل ، همه حیوونها رو فرستاده بود ملمولیت؟؟؟(ملمولیت:ماموریت)

-مامان ! دارم تو دفتر نقاشی یک پا می کشم....چقدر هم سخته! می بینی خدا ما رو چقدر سخت درست کرده؟؟؟

-مامان! پی پی کردم...بیا من رو بشور! من هم چشمام رو می بندم که لخت شدم تو رو نبینم!

-من: آوا یه دستمال کاغذی برای من بیار !

-نمی یارم!

-چرا؟

-نمیارم دیگه!

-من هر چی تو بگی گوش می کنم ولی تو ...

-خوب آخه من یک کمی شیطونم دیگه!

-من:آوا ! اگه هر روز صبح  من رو ناراحت کنی من پیر می شم ها!

-اگه تو پیر بشی من می رم با بابام ازدواج می کنم!

+ نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 3:42 بعد از ظهر توسط مریم |

دلم از خوشحالی می لرزه وقتی می بینم یه زن و شوهری تو خیابون دست انداختند تو بازوی هم و دوش به دوش راه میرن،....مثل خود ما!

دلم از خوشحالی می لرزه وقتی می بینم تو مهمونی زن واسه شوهرش ژستهای خنده دار می گیره و شوهرش ازش عکس می اندازه،.... مثل خود ما!

دلم از خوشحالی می لرزه وقتی زنی حرف می زنه شوهرش با لبخند و حوصله فراوون به حرفهاش گوش میده ، ...مثل خود ما!

دلم از خوشحالی می لرزه وقتی می بینم یه زن و شوهری دو تا دوستهای کوچولوی بچه شون رو گرفتند و تو هوا تابش می دهند و بچه از خوشحالی ریسه میره،.... مثل خود ما!

دلم از خوشحالی می لرزه وقتی شوهری واسه زنش غذا می کشه ، مثل خود ما!

دلم از خوشحالی می لرزه هرجای این شهر و این خیابونها و این خونه ها ، مردها و زنهایی رو می بینم که  همدیگر رو دوست دارند،مثل خود ما!

ولی وای وای...

دلم پر از غم میشه وقتی می بینم مردی تو خیابون ، دستاش رو کرده تو جیباش و چند قدم جلوتر از زن و بچه هاش راه میره، مثل خود ما!

دلم پر از غم میشه وقتی توی یه ماشین می بینم زنه داره ساکت و آروم بیرون رو نگاه میکنه و مرد هم انگار که کسی تو ماشین نیست ، دنده عوض می کنه و گاز میده، مثل خود ما!

دلم پر از غم میشه وقتی می بینم یکیشون داره حرف می زنه و اون یکی با نگاههای سرد و نچ نچ کردن منتظر تموم شدن حرفاشه، مثل خود ما!

می دونم که زندگی پر از لحظه های تلخ و شیرین اینچنینی هستند!

.

.

.

.

.پانوشت: پنج شنبه تو تیراژه یه زن و شوهری رو دیدم که هر دو تاشون روی ویلچیر نشسته بودند و دو تا پسر بچه 7 یا 8 ساله شون رو هم آورده بودند اونجا! مادر و پدر سرگرم یه بازی دو نفره بودند و داشتند با هیجان بازی می کردند ، بچه ها هم مامان و باباشون رو تشویق می کردند، نپرسید این خانواده چطوری خودشون رو رسونده بودند اونجا و 4 طبقه اومده بودند بالا و چطور بچه هاشون رو بزرگ کردند و چطور بغلشون کردند و دکتر بردندشون و غذا بهشون دادند و حمومشون کردند و ....و در عین حال اینقدر عاشق هستند که میان باهم game بازی می کنند که جواب هیچ کدوم اینها رو نمیدونم....فقط این رو می دونم که عاشق بودند! عاشق همدیگه! عاشق بچه ها و عاشق زندگی.....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط مریم |

از اونجایی که یه مدتی است عکس تو وبلاگ نذاشتم ، این عکسها رو داشته باشید تا بعد:

(عکسها متن دارند)

آوا در قطار...به سوی مشهد!

آوا ...وسط مراسم عروسی...مشهد!

آوا و اولین تجربه قلیون!

 

امسال -گرچه که روزهای حول و حوش تولدم یه جورایی گیج بودم، ولی  تعداد مراسم تولدم بیشتر از همیشه بود.اول که مدیرم تو شرکت برام یه تولد ترتیب داد و خیلی حس خوبی داشت..جای همه خالی ...حالا فعلا عکس کیک خوشگل و خوشمزه ام داشته باشید:

 

از طرفی هم مامانم به یاد سالهای دور دوران کودکی من و خواهرم که چون روزهای تولدمون فقط چند روز با هم فاصله داشت، همیشه تولدمون رو یک روز می گرفت، امسال هم همین کار رو کردیم! ولی با اعدادی به مراتب بزرگتر برای شمعها!

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط مریم |

در راستای زیادی غمگین شدن پست قبل و همچنین تنویر افکار عمومی، تصمیم گرفتم یک سری از صفات و عادات قبیح خودم که حسابی مایه آبروریزی است مطرح کنم! باشد که با بیان این اعترافات-آنهم در این ایامی که بازار اعتراف داغ داغ است- ما هم ناگهان تغییر رویه دهیم و ....

حرکات آبروریز در رانندگی:

۱-  وقتی با سرعت ۱۱۰ تا دارم تو اتوبان رانندگی می کنم و می رسم به سر کوچه شرکت، بدون هیچ تغییری در سرعت یا تعویض دنده ، می پیچم تو کوچه! به گونه ای که برخی همکاران به سرشون می زنه به" انجمن حمایت از اتومبیل های زیر پای بانوان " تلفن کنند!

۲-اصولا وقتی دارم تو خیابونهای منتهی به پمپ بنزین می رانم، ۱۰۰۰ تایی صلوات می فرستم ! چون همیشه مواقعی به پمپ بنزین مراجعه می کنم که اگه باک بنزین رو  بچلونم هم چیزی ازش در نمیاد!

۳-در زمستان به محض اینکه سوئیچ روی ON قرار گرفت شروع به حرکت می کنم !جوری که باز هم همکارام به سرشون می زنه به همون انجمن فوق تلفن کنند!

4-در تابستان اصولا کولر را خاموش نمی کنم !حتی اگر ماشین رو خاموش کنم! لذا بعد از روشن کردن ماشین اینقدر باد داغ می خوره تو صورتم تا خودش از رو بره ،خنک بشه!

(با عرض پوزش ، جهت جلوگیری از پشیمان شدن آقای همسر از اینکه ماشین داده دستم ،از بیان مابقی عادات ماشینی ام معذورم!)

حرکات آبرو ریز در شرکت:

1-اگر مرخصی نباشم - که معمولا هستم- موقع کارت زدن باید حدود 2 دقیقه جلوی دستگاه بایستم! چون اینقدر با عجله می رم که می بینم -همیشه- ساعت هنوز 16:30 نشده و هیچ بنی بشری هم جز من شیرجه نزده تو لابی شرکت!!!!!

2-تقریبا هر روز صبح قبل از شروع به هر کار واجب و غیر واجبی به وبلاگهای محبوب و خبرگزاری های محبوب و غیر محبوبم سر می زنم و بعد شروع می کنم به کار!!

(جهت جلوگیری از اخراج از بیان مابقی وقایع معذورم)

و اما حرکات آبرو ریز تو خونه:

1- رو تختی خونه ما هیچ وقت مرتب نمیشه! مگر مهمون بیاد .اونهم مهمونی که ۱-باهاش رودروایسی داشته باشم و ۲- وارد اتاق خواب بشه! دلیلش هم که دیگه کلیشه واضح...چون قراره چند ساعت بعد دوباره به هم بریزه دیگه!

2-برخی از ظرفهای خونه ما هرگز پاشون به کابینت نمی رسه! فقط از توی ماشین ظرفشویی می رن سر میز و بالعکس!

3-اتفاق شماره 2 ، ایضا برای برخی لباسها! از ماشین لباسشویی به بند رخت و از آنجا به تن و بالعکس!

4-کمد حاوی آلبوم های عکس و همینطور CD ها چون هیچ وقت مرتب نمیشن ، وقتی درشون رو می بندم باید با یک دست در رو ببندم و با دست دیگر محتویات کمد رو بچپونم تو ! لازم نیست بگم که وقتی در این دو کمد محترم باز میشه چه اتفاقی میافته دیگه؟؟؟؟

5-الان که خودم خونه رو تمیز نمی کنم ولی اون زمانی که خودم خونه رو تمیز می کردم، هرگز و هرگز موقع پاک کردن میزها ، گلدون ها رو بلند نمی کردم زیرشون رو تمیز کنم!

(من که خرم از رو پل گذشته و تا صبح هم سوتی هام تو خونه رو بنویسم ، اتفاقی نمی افته! جهت جلوگیری از سوت کشیدن مخ دوستان از ذکر مابقی موارد معذورم !)

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط مریم |