X
تبلیغات
آوای زندگی - چرا همه فکر می کنند من همه اش در استراحت هستم؟ واقعا چرا؟؟؟

آوای زندگی

و این زندگی ماست...پر از صدا...پر از آوا....و پر از نوا

صبح ها ساعت هفت بیدار شدن ، به آوا صبحانه دادن ، جیغ زدن که "زود باش" ، بچه ها را سوار ماشین کردن ،  آوا را جلوی مدرسه پیاده کردن ، برگشتن و احیانا خریدی کردن ، ترجمه کردن ، مشقهای کلاس زبان را نوشتن ، نهار درست کردن ، خانه را رُفتن و سابیدن ، به بچه بارها و بارها شیر دادن ، ایضا بارها و بارها پوشک عوض کردن ، سوار ماشین شدن ، دنبال آوا رفتن ، برگشتن ، نهار خوردن و نهار دادن ، جیغ زدن که "مشقایت را بنویس" ، جیغ زدن که "فلوت ، تمرین کن "، جیغ زدن که "جیغ نزن من نیم ساعت بخوابم "، نیم ساعت در حال شیر دادن چرت زدن ، بیدار شدن ، خانه را دوباره سابیدن ، شام پختن ، فراموش نکردن تلفن کردن به مادر و پدر و اینها ، گاهی کیک پختن ، عصرانه دادن به آوا ، به بچه بارها و بارها شیر دادن و ایضا بارها و بارها پوشک عوض کردن،  جیغ زدن که " اینقدر رژ گونه به لپات نزن " ، جیغ زدن که " کفشهای من رو که پوشیدی ؛ بذار دوباره تو جاکفشی" ، جیغ زدن که " یه دقیقه خواهرت رو سرگرم کن ؛ شام بذارم" ، شام پختن ، شام آوردن و جمع کردن ، به بچه بارها و بارها شیر دادن و ایضا بارها و بارها پوشک عوض کردن، وقت پیدا نکردن برای یک گپ کوتاه با شوهر ، جیغ زدن که "مسواک بزن" ؛ هر شب بهانه ای را برای مسواک نزدن تحمل کردن ، بالاخره خواباندن آوا ، چایی دم کردن ، چایی ریختن ، شاید یک چند دقیقه وقت پیدا کردن برای گپ همراه با چایی ، پالالا کردن نوا ، دیدن بهزاد که موبایلش را برای ساعت شش تنظیم می کند ؛ دیدن رفتنش به رختخواب ، تحمل نق نق نوا برای حدود یک ساعت ؛ خواباندن نوا ؛ تحمل صدای خر و پف بهزاد .....

همه و همه و همه می ارزد به آن یک ربع تنهایی شبانه که در خانه ام راه می افتم و مداد رنگی و تکه های پازل و پوست شکلات ودستمال مرطوب و ژاکتهای دخترانه و بالشهای کوچولو را جمع می کنم و می روم رویشان پتو می اندازم و می بوسمشان ، یک انگشتی به آن لپهای نرم و لطیف می کشم و برای اولین بار در روز فکر می کنم دو بچه داشتن هم کیف دارد ،

چراغها را خاموش می کنم و زیر لحاف ؛ می خزم ....پیش از آنکه بخواهم به چیز دیگری فکرکنم ؛ بهزاد صدایم می زند " پاشو ؛ ساعت هفت شد."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آبان1390ساعت 10:28  توسط مریم  |