تبليغاتX
آوای زندگی - چند سالی هست که هیچ کارگر ساختمانی به من متلک نگفته است !

آوای زندگی

و این زندگی ماست...پر از صدا...پر از آوا....و پر از نوا

فردای اون روز که موهام رو قهوه ای روشن کردم ، رفته بودم نونوایی. طبق معمول همیشه از رنگی که کرده بودم پشیمون .خط چشم از دیشب ریخته بود زیر چشمام . طبق معمول با شلوار گرمکن راحتی تو خونه.( روزی که تصادف کردم هم یه شلوار خونه ای قرمز پام بود ! بهزاد که اومده بود بیمارستان می گفت با این وضع می خوای بری پیش قاضی تو دادسرا؟ )

آخه صبح که می رم آوا رو بذارم جای دیگه که نمی رم . نمی دونم بقیه مادرها که اونقدر مرتب میان و شلوار جین و چکمه و بدلی جات و اینها سه ساعت به خودشون وصل می کنن یعنی بچه هاشون صبح پیرشون رو در نمیارن واسه حاضر شدن؟ بعد تازه با اون همه زیبایی صورت حیف نیست برگردن خونه برن مستراح بسابن تا ظهر ؟ چه اعصاب دست نخورده ای دارن.البته مثل من هم بینشون هست انصافا. ولی یکی هست لنز آبی و مژه مصنوعی هم می ذاره وقتی میاد بچه اش رو بذاره مدرسه!!!

می گفتم ؛ با این وضعیت اسف بار البت با موهایی روشن و ابروهایی روشن تر رفتم تو نونوایی و سفارش پنج تا سنگک دادم. سه تا واسه مادر بزرگم و دو تا هم برای خودم. جز من بقیه پیرمرد و پیر زن بودند. واسه همین شاید سوژه خوبی واسه شاطر بودم. پسرک برای اینکه شیرین کاری کرده باشه نشست روی صندلی جلوی تنور و پاروی فلزی رو فرو کرد تو تنور. همچین که تنور می چرخید پارو به صورت یارو نزدیکتر می شد. می خواستم نگاه نکنم ولی ته دلم می ترسیدم پارو بخوره تو صورتش. معلوم بود اینجوری کرده که یعنی برای من- به عنوان خانم جوانی که اصولا یه نانوا دلش می خواهد برایش کمی دلبری کند-  جلب توجه کنه. درست لحظه ای که پارو داشت با شدت می خورد تو دماغش ، یهو پارو رو بیرون کشید و پوزخندی زد که یعنی "اینه ، ما ماهریم تو این کار".

بلند شد و موبایلش رو آورد و سیاوش قمیشی گذاشت.زیر لب باهاش زمزمه کرد.هر چند لحظه هم زیر چشمی نگاهی به من می انداخت ببینه حواسم بهش هست یا نه. نمی دونه که یه مادر سی ساله لازم نیست مثل دخترهای چهارده ساله نگاهش رو بدزده که طرف فکر بد نکنه. نمی دونست که دارم به این فکر می کنم که همه اینها رو توی وبلاگم بنویسم. اصلا چه می دونه وبلاگ چیه.شاید هم بدونه. شاید همون روز رفته تو وبلاگش مثلا نوشته " زن جوانی با موهای زرد و صورت سبزه وارد نانوایی شد. نمی دانم این زنها پیش خودشان چه فکر می کنند که با اینکه رنگ پوستشان روشن نیست می روند موهایشان را روشن می کنند انگار رویم به دیوار بچه روی سرشان ....کرده باشد.داشتم به شلوار ارغوانی اش نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم که چطور رویش شده این شکلی وارد خیابان شود که یادم رفت پارو را در بیاورم و خوب شد پیش از آنکه بخورد به دماغم ؛ در هوا قاپیدمش. یاد زهره افتادم. از خودم پرسیدم حالا کجاست یعنی؟ ای بابا کی بشود یک شوهری برای زهرا پیدا شود تا این خواهر کوچکتر را هم به ما بدهند و بساط عروسی ما راه بیافتد. یاد موهای خرمایی اش افتادم که روی آن پیشانی سفید و بلند می ریزد. صورتش با این زنهای تهرانی که کله هایشان را اینطور زرد کرده اند و صورتهایشان را سیاه، زمین تا آسمان فرق دارد.دلم هوای موهای زهره را کرد. موبایل رو برداشتم و آهنگ سیاوش قمیشی را به یادش گوش دادم و زیر لب خواندم" بشینم یه گوشه دنج، موهای تو رو ببافم"......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1390ساعت 11:39  توسط مریم  |