<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آوای زندگی</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com</link>
<description>و این زندگی ماست...پر از صدا...پر از آوا....و پر از نوا </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Apr 2012 09:26:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رازها در سینه دارم...</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description>خیلی وقتها ، یعنی در واقع بیشتر وقتها از اینکه هیچ کس نمی تواند به قلبم و کله ام نفوذ کند و همه جا را خوب وارسی کند و ببیند چه خبر است ذوق می کنم و به خودم می بالم.گرچه آدمی هستم که پنهان کاری و موذی گری نمی دانم و کلی از دوستان و آشنایان وبلاگم را می خوانند ، ولی باز هم هزاران هزاران راز هست که توی دل خودم هست و هیچ کس ازشان خبر ندارد.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم می گفتم که خیلی وقتها از اینکه می توانم مرموز باشم و هیچ کس نفهمد الان توی دلم چه خبر است همچین بگی نگی ذوق هم می کنم و یواشکی بشکن می زنم و گاهی جلوی آینه دستشویی از آن لبخندهای موذیانه و ریز به خودم می زنم که یعنی ای ول بابا پنهون کار ، بابا مرموز ، بابا پیچیده و این حرفها....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی گاهی هم مثل همین روزها پیش می آید که شبیه همان بادکنک هایی می شوم که یک بار داداشم برای آوا باد می کرد ، اینقدر باد می کنم و هیچ سوپاپ اطمینانی نیست که دلم می خواهد بترکم.منفجر بشوم.بیرون بریزم و مثل آتشفشان همه جا را پر از گدازه کنم.گیرم در این بین خیلی ها از جمله عزیزانم، در این گدازه ها بسوزند.کوه اگر کوه هم باشد روزی می رسد که دلش بخواهد بترکد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بهزاد می گفتم دلم می خواهد راست بگویم. نه اینکه الان دروغ می گویم .نه....ولی همه حقیقت را نمی گویم.یعنی حتی ده درصد از حقیقت را هم نمی گویم. به شما هم نمی گویم.رویم نمی شود ببینمتان و بدانم از رازهایم باخبرید.اگر یک روز حال خودم را نمی فهمیدم شاید می نشستم برای بهزاد یا شما یا دوستان دیگرم می گفتم چقدر سنگ روی سینه ام هست.چقدر آدم هست که دوستشان داشته ام یا دارم ولی نمی توانم به کسی بگویم و چقدر آدم هست که دوستشان نداشته ام یا ندارم و باید به اقتضای مصلحت زندگی بهشان لبخند بزنم.بهشان نمی گویم دوستشان دارم.دروغ نمی گویم.ولی نمی توانم حقیقت دلتنگی ام برای خیلی ها را هم به زبان بیاورم. اصلا دلم برای خودم تنگ می شود.برای خودم که تنها هستم و این تنهایی را هیچ گونه نمی شود از یاد برد.مردها آدمهای خوبی هستند که نمی توانند تنهایی ات را خوب کنند.فکرشان مشغول اقتصاد و سیاست و  قیمت ارز و موقعیت های شغلی و چیزهایی به مراتب مهمتر از زن شان است.این است که عشق هم نمی تواند مانع تنهایی این روزها و بقیه روزهایم شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم چیزهایی می خواهد که نمی توانم به زبان بیاورم و از همین می ترکم.غصه هایی هست که هیچ کس و هیچ چیز نمی تواند درستشان کند.در خاطرات کودکی ام چیزهایی هست که اگر بگویم مادر و پدرم غصه می خورند و روزهای این روزها هم.اگر همه رازها را بگویم بهزاد غصه می خورد.دروغ نمی گویم.ولی همه حقیقت در قلبی است که دیگر توان تحملش را ندارد.یک مشت مزخرف طبق معمول نوشتم.گمانم بحران سی سالگی است.این یک راز را برایتان فاش می کنم که دلتنگم از سی سالگی که در آن فکر می کنم ده سال جوان نبوده ام.هیچ وقت جوان نبوده ام و حالا به یکباره پیر می شوم.دلداری ام ندهید.همین.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Apr 2012 09:26:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرحی تصویری از سال جدید ما</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>سال هم نو شد و ما همچنان سرمان شلوغ است.یعنی نامرد هستید اگر بگویید وقتی سر کار می روید کمتر وقت وبلاگ نوشتن دارید.آرشیو بنده، شاهدی بر این مدعا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه که زندگی خوب است و اینقدر کار هست برای انجام دادن که کسلی بهارانه اصلا به سراغم نیامد.اینقدر در حین رانندگی و زیر دوش (که تقریبا تنها زمان هایی است که کسی بهم آویزان نیست) به آنچه قرار است در وبلاگم بنویسم فکر می کنم و در ذهنم نقطه و کاما و علامت سوال و علامت تعجب می چینم که یادم می رود اصلا اینها را هیچ وقت ننوشته ام.جوگیر می شوم که ببینم اگر بنویسم چه کامنتهایی ممکن است دریافت کنم.خلاصه یک آرشیو نانوشته و ناگفته هم در کله ام دارم.یک وبلاگ مجازی اندر مجازی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چیز خوب است.زندگی را دوست دارم کما فی السابق.گاهی حرص می خورم و بقیه اش می خندم به تلخی ها.بچه ها خوب هستند.آوا روزهای آخر مدرسه را سپری می کند و آستین های روپوش مدرسه اش برایش کوتاه شده اند.موهای خودش را هم که بعد از شش سال کوتاه کردیم.گفته بودم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوا هم خوبه.نمی خوابد البته .آوا یادش داده دست می زند.خیلی هم خنده دار دست می زند و وقتی بای بای می کند نمی داند باید با آن کسی که دارد از او دور می شود خداحافظی کند اصولا با من که همراهش هستم بای بای می کند.اگر آوا وسط خاله بازی های تنهایی خودش یک جا بگوید &quot;خداحافظ&quot; نوا از این سر خانه بای بای می کند! با چه کسی ، خودم هم نمی دانم.این عکس ها هم از عید تا حالا...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر نوا مدرسه می رفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/39461635599116508113.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز عید، سر سفره هفت سین:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/29762230970630377438.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوس های سیزده بدری خواهرانه:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/26361014482408891494.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفتم که آوا دست زدن یادش داد.این همون روزی که داشت بهش یاد می داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/01800155432998877328.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 11:00:32 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نهنگ سال نو نخوردتان!</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-399.aspx</link>
<description>الان در واقع حدود دو ساعتی هست که سال 91 شروع شده ولی در حقیقت از آنجایی که فردا گویا نُه صبح سال تحویل می شود الان در بزرخی بین سال نود و سال نود و یک هستیم. در برزخی که در خانه ما همه خوابیده اند و من بیدارم ! در برزخی که با اینکه همه ظرفها را شسته ایم و گاز را هم پاک کرده ایم، بوی ماهی و کوکو سبزی همین یکی دو ساعت پیش هنوز احساس می شود. بزرخ خوبی است برزخی که در آن بوی شب بو هم می آید و من همین الان به نشیمن تاریک نگاهی انداختم تا یک چیز باحال بهاری دیگر هم بیابم که بنویسم ولی نیافتم....الان آنچه می بینم یک کتاب از غزلیات سعدی است روبرویم ....کتابی که ترجمه می کنم کنار دستم و یک بند رخت پر از آخرین لباس هایی که پارسال شستم! پارسال دیگه؟
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینترنت هم یاری نمی کند و هی قطع می شود. سال نود در حالی تمام شد که دختر کوچولوی تپلی به من داد که یکی دو روزی است بای بای می کند .البته نه همیشه! باید یک ربع برایش دست تکان بدهی شاید چند ثانیه ای حرکتی شبیه بای بای کردن از خود نشان دهد.چهار دندان ریز دارد و هنوز در شبانه روز هشت ساعت هم درست و درمان نمی خوابد.در هر صورت هدیه سال نود است به من. به ما...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال نود تمام می شود و دخترک شش ساله من وقتی امشب در حمام قطره های آب بین مژه های سیاهش گیر کرده بود به من گفت که در شانه زدنِ مو  &quot;خیلی حرفه مند&quot; است....این عبارت را خودش برای قابلیت های خودش اختراع کرده ! &quot;حرفه مند&quot; ....صفت خوبی است اگر آدم داشته باشد گویا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال خوبی بود. خواب نداشت فقط! یعنی من نخوابیدم.کاش سال دیگه بخوابم.همین الان گریه کرد. برمی گردم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واقعا اگر روزی یک ساعت پشت سر هم بچه تان می خوابد قدر زندگی تان را بدانید.همین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینقدر اعصابم را به هم ریخت که سرش داد زدم.ساعت دو صبح هم نمی خوابد.دیوانه ام کرده ....لابد بهزاد هم حالا قیافه می گیرد.بی اعصاب تر از آن هستم که بتوانم بنویسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال پر از خوابی برای خودم آرزو می کنم ...برای همه شما هم هرچه آرزوی تان است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعدا نوشت: راستی سالی که میاد من رو سی ساله می کنه.نگران بحران سی سالگی هستم.سی ساله ای زرنگی هستم .دو تا بچه دارم .هفت سال سابقه کار.خونه  و ماشین و پس انداز و این مزخرفات و خیلی چیزهای دیگه.ولی راضی نیستم از سی سالگی ام.می ترسم ازش .یه جوریه...کاش هنوز بیست و نه ساله بودم.تازه شوهرم چهل سالش میشه.فکر کن ؟ چل چلی لابد می خواد بکنه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیز دیگه...موهام رو دوباره مشکی کردم.مثل عکسهای عروسیم شدم با این تفاوت که انگار صورتم ورم داره از همون شانزده کیلو اضافه تر نسبت به بیست سالگی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Mar 2012 02:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-399.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من دلم برای کودکی ام تنگ نمی شود</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-398.aspx</link>
<description>آدمهایی مثل من هیچ وقت بچگی نمی کنند....منظورم آدمهای است که مادرهایی دارند که لوسشان نمی کند.قربان و صدقه شان نمی رود.کارهای ریز و درشت شان را انجام نمی دهد و یک طوری با مثلا پنج سالگی بچه شان برخورد می کنند انگار ده سالشان است. مادر من طوری با ده سالگی ام برخورد می کرد انگار بیست سالم بود...شاید برای همین در بیست سالگی می توانستم خیلی راحت از خانه مان دل بکنم و بروم. چون خیلی بزرگ بودم....خیلی بزرگتر از یک بیست ساله ای که مثلا وقتی دل دردهای دخترانه ای دارد مادرش برایش چایی نبات درست می کند.مادرم حتی نمی دانست من چه موقع دل دردهای دخترانه ای دارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر من مادر خوبی بود...یعنی خیلی آسان گیر بود و من با او راحت بودم و هستم. هرچه می خواستم به او می گفتم .ازش نمی ترسیدم. می گویند رابطه بچه با مادر در سنین کودکیِ هر کس زمینه ساز رابطه آن آدم با خداست وقتی که بزرگ می شود. خوب برای من که دقیقا همینطور بود. خدا را دوست دارم و با اینکه می دانم گاهی اذیتم کرده باهاش دوست هستم. ازش به هیچ وجه نمی ترسم و همه چیزم رو بهش می گم.بگذریم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من بچه نبودم.کسی مرا لوس نکرده و روی پاهایش ننشانده که موهایم را نوازش کند. کسی نیامده آخر شبها توی اتاق مرا ببوسد و برایم کتاب قصه بخواند. همه در خانه ما درگیر بودند.درگیر کار و کار و کار....درگیر سه تا بچه که در زمان خودش زیاد بود برای مادری که باید روزی دوازده ساعت کار می کرد......از وقتی دوساله شدم و خواهرم پا به دنیا گذاشت همه می گفتند من بزرگتر هستم و باید کوتاه بیایم و دم نزنم.خواهرم قلدر بود و مرا می زد.چاق بود و قدبلند.هفت سالگی من پر از بازی های بچه گانه نبود....پر از مادری بود که نبود و خواهری که با وزنی دو برابر من  از من می خواست ادای مادرش را در بیاورم. تمام بازی های من و او...تمام خاله بازی هایی من و او اینطور می گذشت ...من ، مادرش می شدم. هیچ کس با خودش نگفت شاید من هم دلم بخواهد یکبار توی بازی بچه باشم و بچگی کنم. حتی موقع بازی کردن هم من آدم بزرگ بودم.دوازده سالگی من پر نبود از چشمک زدن برای پسرهای کوچه و اسکیت بازی و یواشکی چتری کوتاه کردن توی دستشویی.... دوزاده سالگی من در تعویض پوشک برادرم خلاصه می شد و سرلاک دادن به او....همینطور تا بالا و بالاتر ....دبیرستانی که بودیم با خواهرم شعرهای فریدون مشیری و حافظ را کشف می کردیم و فروغ را می یافتیم.بزرگ بودیم ....بزرگتر از آن بودیم که با پسرهای دم مدرسه مان دوست شویم!! پیر بودیم برای آنها...پیرتر از حرف های بچه گانه دخترهای دبیرستانی فامیل خودمان بودیم.زیادی پیر بودیم.زود پیر شدیم.زود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا هم همینطور است...من یاد نگرفتم که خودم را لوس کنم تا کسی نازم را بکشد.هیچ کس...نمی دانم باید چکار کنم تا شوهرم برایم دل بسوزاند و قربان و صدقه ام بروم.به شما غر نمی زنم.فقط می گویم که نمی دانم.نمی دانم چرا همه اش فکر می کند من یک آدم آهنی پر قدرت هستم که از هفت صبح دکمه روشن اش می زنند و شب ساعت دوازده شاید – اگر بچه ام بخوابد- دکمه ام خاموش می شود. من هنوز هم دوست دارم کسی نازم را بکشد و برایم مادری کند....دلم می خواهد گاهی دراز بکشم و بگویم سرم درد می کند ....ولی سختم است...اگر سرم یا دلم درد بگیرد نمی توانم بگویم.از خودم می پرسم نکند فکر کند دروغ می گویم؟ مگر آدم آهنی هم دلش درد می گیرد؟ مگر محبت می خواهد از کسی؟ مگر دوست دارد که لوسش کنند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خیلی قربان و صدقه بچه هایم می روم...مدام بهشان می گویم که دلم برای قد و قواره شان و چشم هایشان و موهای شان ضعف می رود....به موهای شان دست می کشم و دستشان را در دست می گیرم.لوسشان نمی کنم چون بلد نیستم کسی را لوس کنم. ولی حداقل از این زبانِ دراز کمک می گیرم تا بهشان بگویم چقدر دوستشان دارم..به شوهرم هم می گویم...خیلی بهش می گویم که دوستش دارم و او هم فقط می گوید &quot; من هم&quot; ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;دوستت دارم &quot; را زیاد می گویم به خانواده ام....به همه شان ....به برادر و خواهرم که می دانم هنوز این را کم دارند. چیزی که خودم هیچ وقت از هیچ کس نمی شنوم.چیزی که دوست داشتم مادر و پدرم به من بگویند...شوهرم هم همینطور...ولی نمی گویند. هیچ کدامشان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه اش را بگذارید به حساب روزهای دلتنگی که فراوان شده است این روزها....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Mar 2012 12:15:17 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-398.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به دلایلی این دفعه فقط عکس های نوا رو میگذارم.</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-397.aspx</link>
<description>کارم شده بیایم و عذر و بهانه برای تاخیرهایم بیاورم.دیگه ولی بهانه نمی آورم.سرم شلوغ است و شلوغ بود و شلوغ خواهد بود تا .....نمی دانم تا کی؟  صبح ها می رم بالا بچه ام رو می اندازم بغل مادربزرگم و شروع به کار می کنم. این وسط مسط ها اتفاقات خوب و بد هم میافته. داداشم به خاطر سن بابام ، از سربازی معاف شد...سر پیری معرکه گیری این حسن ها رو هم داره. بابام رو می گم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای آوا تخت خریدم. آره ...تا حالا رو تخت نوزادی اش می خوابید. جا می شد ولی سخت.حالا تختش به خواهرش می رسه.مثل لباسها و اسباب بازی ها و کتابها و روروئک و کالسکه و سایر ملزومات بچه داری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین کارنامه اش رو هم گرفت. بعضی درس هاش &quot; خوب&quot; بود...یعنی &quot;عالی &quot; نبود. فرقش چیه؟هیچی.جینگولک بازی و این صحبتها.می خوام بعد از عید معلم شنا براش بگیرم خصوصی یادش بده تا اول تابستون.سراغ دارید بگید. مامان ِ دوستش می گفت ببرش اریکه.گفتم:&quot; چرا؟ مربی خوب اونجا می شناسید؟ &quot;گفت :&quot; نه، آخه اونجا خیلی کلاس داره.&quot; من مشنگ هم گفتم :&quot;کلاس ِ چی زیاد داره؟&quot;...گفت : &quot;نه بابا...کجای کاری؟ باکلاسه...همه هنرپیشه ها و اینها میان اونجا!!!!!!!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هه هه ! هنرپیشه؟ ...راست میگه .وقت که ندارم فیلم ببینم.حداقل برم اونجا ببینمشون.تازه همه جاشون هم میشه دید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها درسی که توش &quot;عالی &quot;بود زبان بود که خودم باهاش تو خونه کار می کنم.پس به این نتیجه می رسیم مدرسه اصولا یک چیز بیخودی است که فقط به این درد می خورد که بچه چند ساعتی کمتر بگوید حوصله ام سر رفت و اگر آدم بخواهد قربون لُپ های بچه دومش برود خانه نباشد که یک وقت حسودی کند.همین.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوا هم یکی دو روزیه چهار دست و پا جلو هم میره.البته می خزه.هنوز درست قدم بر نمی داره.پریشب هم دستش رو به لبه مبل گرفت بلند شد.ولی فرداش هرچی خواستم به فامیل پز بدم دیگه اون کار رو نکرد.خوب شد فیلم گرفتم وگرنه فکر می کردند بلف می زنم.چهار تا دندون داره.مثل پیرزن ها غذا می جوه.با جلوی دهانش.اینقدر شبیه بهزاده که خودم هم تعجب می کنم. بهتر ! من که سرخ و سفید و تر و تمیز دوست دارم. فقط تپلی اش به من رفته بچه ام.باباش میگه خدا کنه تو شوهر پیدا کردن شانسش به مامانش بره!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انتشاراتی که باهاش کار می کنم خیلی زرنگه.قراردادِ کتاب بعد از عید رو هم الان بسته که با همین نرخ امسال قرارداد ببنده.فعلا گمونم تا آخر فروردین باز سرم شلوغ باشه.اگه کم نوشتم همینجا از طرفداران پر و پا قرص خویشتن ِخویش پوزش می طلبم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه.....همه چی خوبه.از اول مهر خونه رو درست و حسابی نسابیدم گفتم عید میشه خونه تکونی می کنیم. حالا هم به خاطر اسباب کشی که اواخر بهار در پیش داریم خانه مان را نتکاندیم.پارسال همه که حامله بودم .بعد هم که زائیدم .بعد هم شد مهر که وصفش رفت. یعنی همه چی رو گند برداشته.هه هه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چی خوبه.قبل از عید می نویسم حتما.تبریکات باشه واسه اون موقع.تا عید دلتون بهاری....زیاد پول خرج نکنید.هِی نرید جوراب و پیراهن چینی بخرید ارز این مملکت رو به باد بدید و پول توی کیسه نامردها بریزید.بشینید سر جاتون گُل بگید گُل بشنُفید !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;اجازه؟ ما  شیر می خوایم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/38919162536484676412.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خواهر جون ! فکر نمی کنی منگوله های روی سر من دیگه بس باشه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/92724861992967978101.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;چیه؟ شصت پای خودمون رو هم نمی تونیم بخوریم؟ نیگا خیس شده !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/68064699627883499394.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بالاخره حساب کتابهام با چرتکه پدربزرگ ِ پدربزرگم تموم شد ! آخیش...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/81896662737618254300.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;بده من اون دوربین رو ....وقت گیر آورده نصفه شبی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/32456294844912008331.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Mar 2012 10:11:25 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-397.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند سالی هست که هیچ کارگر ساختمانی به من متلک نگفته است !</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-396.aspx</link>
<description>فردای اون روز که موهام رو قهوه ای روشن کردم ، رفته بودم نونوایی. طبق معمول همیشه از رنگی که کرده بودم پشیمون .خط چشم از دیشب ریخته بود زیر چشمام . طبق معمول با شلوار گرمکن راحتی تو خونه.( روزی که تصادف کردم هم یه شلوار خونه ای قرمز پام بود ! بهزاد که اومده بود بیمارستان می گفت با این وضع می خوای بری پیش قاضی تو دادسرا؟ )
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه صبح که می رم آوا رو بذارم جای دیگه که نمی رم . نمی دونم بقیه مادرها که اونقدر مرتب میان و شلوار جین و چکمه و بدلی جات و اینها سه ساعت به خودشون وصل می کنن یعنی بچه هاشون صبح پیرشون رو در نمیارن واسه حاضر شدن؟ بعد تازه با اون همه زیبایی صورت حیف نیست برگردن خونه برن مستراح بسابن تا ظهر ؟ چه اعصاب دست نخورده ای دارن.البته مثل من هم بینشون هست انصافا. ولی یکی هست لنز آبی و مژه مصنوعی هم می ذاره وقتی میاد بچه اش رو بذاره مدرسه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می گفتم ؛ با این وضعیت اسف بار البت با موهایی روشن و ابروهایی روشن تر رفتم تو نونوایی و سفارش پنج تا سنگک دادم. سه تا واسه مادر بزرگم و دو تا هم برای خودم. جز من بقیه پیرمرد و پیر زن بودند. واسه همین شاید سوژه خوبی واسه شاطر بودم. پسرک برای اینکه شیرین کاری کرده باشه نشست روی صندلی جلوی تنور و پاروی فلزی رو فرو کرد تو تنور. همچین که تنور می چرخید پارو به صورت یارو نزدیکتر می شد. می خواستم نگاه نکنم ولی ته دلم می ترسیدم پارو بخوره تو صورتش. معلوم بود اینجوری کرده که یعنی برای من- به عنوان خانم جوانی که اصولا یه نانوا دلش می خواهد برایش کمی دلبری کند-  جلب توجه کنه. درست لحظه ای که پارو داشت با شدت می خورد تو دماغش ، یهو پارو رو بیرون کشید و پوزخندی زد که یعنی &quot;اینه ، ما ماهریم تو این کار&quot;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بلند شد و موبایلش رو آورد و سیاوش قمیشی گذاشت.زیر لب باهاش زمزمه کرد.هر چند لحظه هم زیر چشمی نگاهی به من می انداخت ببینه حواسم بهش هست یا نه. نمی دونه که یه مادر سی ساله لازم نیست مثل دخترهای چهارده ساله نگاهش رو بدزده که طرف فکر بد نکنه. نمی دونست که دارم به این فکر می کنم که همه اینها رو توی وبلاگم بنویسم. اصلا چه می دونه وبلاگ چیه.شاید هم بدونه. شاید همون روز رفته تو وبلاگش مثلا نوشته &lt;B&gt;&quot; زن جوانی با موهای زرد و صورت سبزه وارد نانوایی شد. نمی دانم این زنها پیش خودشان چه فکر می کنند که با اینکه رنگ پوستشان روشن نیست می روند موهایشان را روشن می کنند انگار رویم به دیوار بچه روی سرشان ....کرده باشد.داشتم به شلوار ارغوانی اش نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم که چطور رویش شده این شکلی وارد خیابان شود که یادم رفت پارو را در بیاورم و خوب شد پیش از آنکه بخورد به دماغم ؛ در هوا قاپیدمش. یاد زهره افتادم. از خودم پرسیدم حالا کجاست یعنی؟ ای بابا کی بشود یک شوهری برای زهرا پیدا شود تا این خواهر کوچکتر را هم به ما بدهند و بساط عروسی ما راه بیافتد. یاد موهای خرمایی اش افتادم که روی آن پیشانی سفید و بلند می ریزد. صورتش با این زنهای تهرانی که کله هایشان را اینطور زرد کرده اند و صورتهایشان را سیاه، زمین تا آسمان فرق دارد.دلم هوای موهای زهره را کرد. موبایل رو برداشتم و آهنگ سیاوش قمیشی را به یادش گوش دادم و زیر لب خواندم&quot; بشینم یه گوشه دنج، موهای تو رو ببافم&lt;/B&gt;&quot;......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 11:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-396.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک ماه و نیمی که نبودم در خدمت شما</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-395.aspx</link>
<description>اول که نمی دونم نهنگ رفته بود روی کابل اینترنت ؛ دلفین سیم جویده بود یا چی که اینترنت ها مشکل داشت ، گفته بودم که وضعیت اینترنت ما چجوریه .دیگه از اون بدتر رو اصلا اعصاب نداشتم. بعد بچه ها مریض شدند ، بدجوری مریض شدن دوتاشون. شبها باید دو سه بار ساعت کوک می کردم واسه آنتی بیوتیکهاشون. بعد که مریضی رخت از خونه بربست ، رفتیم یه هفته شمال. خوب بود. خیلی خوب بود.یعنی اگه می دونستم وقتی برگردم چی در انتظارمه از اون چند روز بیشتر استفاده می کردم. به جز اینها هم که می دونید سکه و ارز و اینها رفت به سقف آسمون چسبید و دوباره اومد این پائین مائین ها و از این صحبتها. مملکت باحالی داریم. زندگی یکنواخت نمیشه اینجا اصلا.بالاخره هر روز یه چیز شوک آور می شنویم محض تنوع !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی برگشتیم ، تصادف کردم.تصادف بدی کردم. یعنی در حقیقت زدم به موتوری. چیزیش شد. رگ پاش پاره شد. بچه بود. هم سن و سال داداشم. یک هفته تو دادسرا و کلانتری و ستاد ترخیص و اینها بودم. یک روز عصر زنگ زدم بیمه ، گفت چون اعتبار گواهینامه ام تموم شده بیمه نمی تونه دیه طرف رو بده.باید از جیب بدم. طبق محاسبات و حدس و گمانها باید ماشین رو می فروختم دیه پسره رو بدم. شب زنگ زدم آزاده ، همین آزاده وبلاگی خودمون دیگه. یادتون هست یه بار گفت شوهرش تو بیمه است؟ حالا بعد نود و بوقی بهش زنگ زدم.خودم جاش بودم جواب تلفن رو نمی دادم. جواب داد. شوهرش گفت به احتمال زیاد مشکلی نیست . راست می گفت. مشکلی نبود. دادگاه تموم شد. ماشین رو ترخیص کردند. در ماشینم داغون شد. همون دری که خورد به پای پسره. فعلا بیمارستان بستریه.ماشینم رو می گم. یارو که همون روز ترخیص شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بعدش ، از اونجایی که چند ماه بعد داریم می ریم خونه مون ، چند تا از وسایل خونه رو خریدم. قبل از تصادف منظورمه. یعنی یک در میلیون حدس می زنید من با اون روحیه خجسته پس از تصادف مثلا اعصاب داشتم برم شریعتی دنبال پلوپز؟؟؟ نه، قبلش رفته بودم. روز بعد از دادگاه رفتیم بیرون یکی از اون خرت و پرتها رو قیمت کردیم. فهمیدیم یارو پونصد تومان سرمون کلاه گذاشته . نه پس ؟ پونصد تا تک تومنی؟ آره دیگه...پونصد تا هزار تومنی !!!!دوباره دعوا و گیس و گیس کشی شروع شد. حل شد البته.پس دادیم رفت پی کارش.بگذریم از این مشکلات. همه اش توجیه یه ماه ننوشتن بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوا می شینه ، بامزه می شینه . دستاش رو میذاره روی زانوهاش و خودش رو به جلو و عقب تاب میده. دیوانه وار خواهرش رو دوست داره. رابطه شون طوری شده که کسی نوا رو بدون آوا نگه نمی داره ! موهاش هیچ بلند نمیشه. چتری هاش بلند میشه ولی عقب سرش همچنان کچله.دندون بالایی اش همین امروز نیش زد.جقله ، سه تا دندون داره حالا.نه نه نه ، یه یه یه ، بَ بَ بَ و مَ مَ مَ می گه.حسابی مامانیه. خوردنیه. خیلی. یادم رفت بگم چهار دست و پا هم می ره .ولی صرفا دنده عقب. یعنی هرجا بذاریش تا جایی که با کف پا بره تو دیفال میره عقب . عمرا یه سانت جلو نمیاد.شکموست.نون خالی و پلو خالی عشقشه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; آوا هم یکی از دندونهاش افتاد و اون یکی لق شده و چیزی نمونده بی دندون بشه.گرچه اصلی ها در اومده.صبح ها دیر پا میشه، مثل خودم هر روز دیر می رسه. چند وقتیه می گه شبها می ترسم آقا شیره بیاد منو بخوره. این رو بگذارم کجای دلم والا نمی دونم.قد کشیده. بزرگ شده. می ره مدرسه و میاد مشق می نویسه و فقط به فکر خوشگلی و خوش تیپی و باکلاسی و این حرفهاست.کما فی السابق به همه چی کار داره. کنسرت داشتند دوباره. خوب بود. فلوت و بلز زد برامون .برای ما و کلی آدم دیگه.چقدر بزرگ شده به این زودی. ای بابا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه چیزها بد نیست. یعنی بد بود تا همین یکی دو روز پیش خوب. الان بهتر شده. یعنی فکر کن زن ِ خونه بزنه به موتوری ، مرد خونه نمیاد براش گل رز بیاره که.همچی بگی نگی غری هم می زنه و سیگاری هم می کشه و اعصاب مصاب هم نداره و اینها. حالا تازه وسط این قضایا ، یه ماهی دودی از شمال آورده بودم بلا نسبت مثل خل ها گذاشتم پشت پنجره تراس.گربه اومد خوردش. مامان بزرگم می گفت:&quot; خدایا سه درد داری به یکبار.....زن زشت و خر لنگ و طلبکار....زن زشت رو تو بردار...خودم دونَم با خر لنگ و طلبکار!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;روز کنسرت :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/65354389507175513222.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی مامان میشه ( به جز لوازم آرایش و روسری ، کفش و سوئیچ و موبایل هم  هست !!!!)&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/19176503591023009265.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این هم این فسقلی :&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/42784450550551037986.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;این یکی داغ داغ ، دیروز خواهرش نشوندش تو ماشین و ازش عکس گرفت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.shiaupload.ir/images/08712118925830050814.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 01:30:11 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-395.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقتی آدم دیوانه می شود چکار می کند؟ نصفه شبی میاد پستهای چرت و پرت هوا می کنه.</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-394.aspx</link>
<description>حوصله نداشتم بگم ما هنوز ای دی اس ال نداریم.لابد فکر کردم فکر می کنید ما گدائیم یا خسیسیم یا نمی دونیم تکنولوجی چیه و اینها. نه بابام جان...هی گفتیم ما که یکسال دیگه از این خونه  می ریم ...ما که یازده ماه دیگه می ریم ....ما که ده ماه دیگه ......الان هم که شد شش ماه دیگه ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حوصله اینکه دست پیرزن رو بگیرم ببرم مخابرات تا تلفن رو اول با برگه انحصار وراثت پدر بزرگم به اسم خودش بکنه و بعد نامه بده و بعد هم مسخره بازی های دیگه رو نداشتم راستش . همین ! حالا هر چی می خواهید بگید.اونوخت این دایل آپ لعنتی گور به گور شده بی مصب آشغالِ  به درد نخورِ - که ما چطوری یه زمانی باهاش اونقدر حال می کردیم-  ، فقط که مشکلش کندی نیست که اون بخوره تو سرش. وقتی می خوای از این فیلتر شکن استفاده کنی یک بلایی به سرت میاره که به سرت می زنه همین نصفه شبی که الان باشه ، یعنی اگه اون پائین ببینید ساعت 14: 2 نصفه شب که بچه بالاخره بیهوش شد از بس وق زد زیر گوشم ، پاشی بری  واسه ای دی اس ال اقدام کنی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد کم کم دیوونه میشه آدم.یعنی خدا نکنه یه هفته ای مثل این هفته که بچه هه حالش خوش نبود و شب یلدا هم بود این وسط ، سر آدمیزاد شلوغ باشه نتونه بره گودر. داشت می ترکید ....مدام وسط خوندن پستها دیسکانت می شم. فیلتر شکنه ادا در میاره. بابا واقعا این چه مملکتیه داریم توش زندگی می کنیم ؟ اون از هوای واقعی که تنفس می کنیم و این هم از هوای مجازی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغ فیلتر شکن هر چند ثانیه چشمک می زنه و پیغام می ده که نمی دونم تاریخش می گذره و خطر داره واسه سیستم و یه همچی چیزایی که خلاصه بوهای خوبی ازش نمیاد. از بس فیس بوک نرفتم که اکانتم نمی دونم غیر فعال شده چی...یه دوستی هم داشتم تازگی ها شوهر کرد رفت اتریش .هی برام کامنت گذاشته تو فیس بوک ( تو ایمیل هام می بینم) من هم که نتونستم جواب بدم. هیچ شماره ای هم ازش ندارم ، فکر کرده من هم مثل اون در لب تاب رو که باز کنم مساوی با رفتن در فیس بوکه ، حالا برام کامنت گذاشته که لابد از اینکه من رفتم خارج (!!!!!!!!!!!!) اینقدر حرص خوردی که دیگه جوابم رو نمی دی ؟؟؟؟؟؟ یعنی فکر کرده من بهش حسودی ام شده ! اوهوم ...آره ...همچین دوستهایی هم دارم...همچین آدمهایی هم هستند در دنیا....فکر می کنه من یه تار موی دختر کچل نق نقوی چاقالوم رو به کل اون مملکت نژاد پرست میدم. والا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه مثل دیوانه ها با همه چیز سیستم حرف می زنم. مثلا همین الان به فیلتر شکن گفتم &quot; خوب که چی ؟ می خوای باز قرمز بشی و اون بالای گودر بزنه &lt;B&gt;اوپس&lt;/B&gt; ؟&quot;  حالا هم هرچی پستها رو می خونم باز جزء پستهای تازه میاد ...دیوانه شدم .آخر سر رفتم همه رو &quot;مارک از رید &quot; کردم خلاص . یه کم قبل تر هم که دیگه خیلی دیوانه شدم رفتم همه وبلاگهایی که می خونم و فیلتر نیستند از گودر در آوردم که حداقل بدون فیلتر شکن برم باز کنم بخونم. یک کم لاغر تر بشه گودرم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی پست مسخره ای بود ؟ نه ؟ دلم ترکید از دست این اینترنت خوب... اینجا هم نگم به کی بگم؟ باز خدا را شکر ، ناشکری کنیم که شنیدم مردم کره شمالی هنوز نمی دونن حسنی مبارک و قذافی گورشون رو گم کردن و رفتن ورِ دل اون کیم جونگ ایل دیوانه خودشون.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 02:18:09 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-394.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هر کی کامنتی بگذاره که حرصم در بیاد ؛ ایشالا سوسک بشه ! چه خصوصی چه عمومی(کامنت رو می گم )</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>هر روز صبح که بیدار می شم ، تصمیم می گیرم زن دیگه ای بشم.اول صبح ، خصوصا اگه آوا مدرسه باشه و نوا خواب باشه و ظرفها رو چیده باشم تو ماشین و میزهای آشپزخونه رو دستمال کشیده باشم و مثلا با یه لیوان چایی پشت کامپیوتر باشم ، همه چیز اینقدر خوب و خوشحال به نظر میاد که جون می ده واسه اینکه آدم ، بشینه هی تصمیم کبری بگیره.&lt;B&gt;از همین لحظه ( بعد از اینکه میزان صبحانه رژیم رو رعایت نکردم و سیر سیر هستم) تصمیم می گیرم دیگه رژیم رو رعایت کنم&lt;/B&gt;. &lt;B&gt;از همین لحظه به اعصابم تسلط بیشتری خواهم داشت ! دیگه اینقدر عصبانی نمیشم...لبخند می زنم...به به چه دنیای خوبی. چه هوای دلپذیری ! عیب نداره ...همه چیز عالیه&lt;/B&gt; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چند دقیقه ای یا گاهی یکی دو ساعتی این حال خوش ادامه داره ، شاید از فرط خوشحالی و شادمانی مثلا یه اس ام اسی هم به دوستی بدم و اگه مامانم تلفنی بگه که واسه کنکورِ داداشم نمی تونن تو خونه تلویزیون نگاه کنن و درآمد یه ماه من رو باید بدن یه جلسه به معلم خصوصی ریاضی و اینها ، بهش می گم ای بابا ! مادر من،  مثبت اندیش باش...صبور باش. زندگی همینه دیگه. زن باید اینجوری باشه و اونجوری باشه  و بر اعصاب خویشتنِ خویش مسلط باشه  و .....( یعنی مثلا مثل من باشه !)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد... از نزدیکی های ظهر که نه ، تقریبا از ظهر به بعد اون روی سگ که چه عرض کنم ، اون روی گرگ یا شیر یا دیوانه یا خل یا غربتی یا زن دهاتی یا بیسواد یا داغون یا هرچی ِ من خودش رو نشون می ده ! خسته میشم. از نوا خسته میشم. دلش می خواد همه اش بغل باشه. یعنی شبانه روز دلش می خواد بغل باشه ! به جون شما همینطور بغلم نشسته گاهی ترجمه هام رو تایپ می کنم . یا مثلا وبلاگ های شما رو می خونم . یا روی پامه دارم تکونش می دم ، همینطور هم لب تاپ کنارمه کار می کنم. بغلمه وقتی پیاز داغ درست می کنم یا چایی می ریزم !!! یا دارم با آوا زبان کار می کنم یا موسیقی تمرین می کنیم یا هر چیز دیگه که فکرش رو بکنید. گلاب به روی ماه همه تون ....گاهی وقتی می رم دستشویی ، دلم نمی خواد بیرون بیام. آخیش .....از بس که تو دستشویی نوا نیست! هر وقت خوابش بیاد – که اصولا در شبانه روز زیاد رخ نمی ده چون همه اش بیداره !- یک غربتی بازی و ونگ ونگی راه می اندازه انگار کتکش می زنن. بیچاره ام کرده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه هر شب که همه شون می خوابند تصمیم می گیرم از فردا صبحش آدم صبور و با ادبی بشم و هر صبح که گرفتاری های صبحگاه تموم میشه ، پیش از اونکه گرفتاری های ظهر گاه آغاز بشه هم همینطور...ولی نمیشه که نمیشه که نمیشه ! همه اش از خودم می پرسم یعنی وقتی دنیا اینقدر خوب بود که نوا ، از صبح تا شب و از شب تا صبح بیدار نبود و نق نمی زد ، اون موقع که زندگی با همه سختی های همیشگی اش ، اینقدر پر از صدای بچه زرزرو نبود، من چه حالی داشتم که قدرش رو ندونستم.... دلم لک زده واسه خوابیدن ، واسه سکوت ، واسه آرامش و واسه اینکه یه نفر پیدا بشه جای اینکه بهم بگه &quot; خیلی هم طفلکی آرومه ؛ بچه های دیگه رو ندیدی تو !&quot; بهم بگه &quot; آخی....می دونم خیلی سخته.&quot; همین. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی چرا من تو موضوع مطالب ، &quot;خستگی&quot; ندارم؟؟؟؟؟ یا &quot; خستگی مفرط&quot; یا &quot; بُریدن&quot; یا &quot; کم آوردن&quot; یا &quot; مُردن&quot; ؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Dec 2011 16:56:33 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد.</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>هیچ کس نمی دونه پس ِ اون خداحافظی که من بهش می گم چقدر حرفِ نگفته ، چقدر ترس و چقدر امید و ناامیدی هست.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا حافظ  ، یعنی که من اعتراف می کنم که نمی تونم اونهمه سنگینی بار مسئولیت که روی دوش تو هست ؛ رو ذره ای کم کنم. یعنی فعلا کاری که از دستم برمیاد اینهمه بدو بدو توی خونه است تا بچه هامون رو سر و سامون بدیم ؛ خداحافظی که صبحها بهت می گم یعنی خدا ، همون که همیشه حافظ من و تو و همه است ، حافظت باشه. کمک کنه کمتر خسته بشی. نیای  صندلی زرشکی آشپزخونه رو بکشی کنار پنجره ؛ سیگار روشن کنی و با هر ذره خاکستری که می ریزی توی جاسیگاری ؛ ذره ای از وجود من بسوزه که هرچی هم بپرسم چی شده و چته ؛ اثری نداره. کمتر مردی هست که درد دل کنه با زنی که یه بچه بغلش وینگ وینگ می کنه . کاش خدا حافظت باشه . وقتی تو این خیابونها رانندگی می کنی ؛ حافظت باشه   تا راننده ای خوابش نبره و یک وقت زندگی ما رو با یک چشم بر هم زدنی از روی خستگی اش ، ویرون نکنه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وقتی به دختر کوچولوی  مو مشکی ام می گم خداحافظ ، اون هنوز نمی دونه که خدا حافظ یعنی خدا ، حافظ تو باشه . خدا چهار چشمی تو رو بپاد که یه وقت موقع بدوبدو از پله های مدرسه ؛ لیز نخوری . حافظت باشه یک وقت اگه از من دور بودی ، زلزله ای نشه ؛ سیلی نیاد ...طوفان و باد و انفجار و هر چیز که نمی دونیم چقدر از ما فاصله داره ، رخ نده و مویی از اونهمه موی صاف و مشکی ونرم تو کم نکنه. تو رو به دست اون کسی می سپرم که وقتی با ماشین بابام توی دره هم افتادم ؛ دست من رو گرفت و بلندم کرد. به دست اون  کسی که همه این سالها هر روز صبح که ازت خداحافظی کردم تو رو به دستهای نیرومندش سپردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداحافظی که به هم می گیم خیلی عمیق تر از یک جمله و یک عبارته....خدا حافظ یعنی من نگرانم ...نگران همه عزیزانم...نگران اون که قلبش رو عمل کرده و اون دیگری که دیابت داره و اون یکی که سنش بالا رفته ... نگران یکی یکدانه خواهرم که بد رانندگی می کنه....نگران یکی یکدانه برادرم که با یه جوونی مثل خودش ، یه وقت دست به یقه نشه ، ویراژ نده از سر خامی تو این خیابونها. جوونها خیلی جوون هستند ...خدایا تو حافظ برادر من و دوستهاش  باش.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم می خواست به آغوش خدا پناه می بردم و زار می زدم – مثل همین حالا که هی فین فین می کنم- که خودش مراقب همه کس من باشه. خودت می دونی من چطوری عاشق شوهر و بچه هام ، عاشق همه خونواده ام هستم. چشم ازشون بر ندار....خاری که سر راهشون هست با نسیمی از جلوی راهشون دور کن...بگذار من هم باشم ، بمونم....بمونم تا بچه هام شاد باشن و مادر و پدرم غمگین نشن. جون من الان فقط جون ِ من نیست...جون هر کسی هست که دوستم داره و دوستش دارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراقبمون باش و یادت نره که من ...تنهایی ، بدون تو و بدون اینکه می دونم همیشه هستی و خواهی بود ، زیر بار اینهمه نگرانی ؛ می شکنم. می دونی که یادم نمی ره یادت کنم. تو هم فراموشم نکن....ما دوستهای خوبی بودیم .از همیشه تا حالا ...از حالا تا همیشه. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Dec 2011 12:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

