<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آوای زندگی</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/</link>
<description>اولین بار آوای زندگی رو 16 اردیبهشت 85  شنیدم و از همون روز دیگه هیچی نشنیدم.....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 05 Nov 2009 08:38:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دارم می میرم نه از روزمرگی....که برای روزمرگی....</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>وقتی وبلاگها رو می خونم ، وقتی با دوستان و همکاران و فامیلها حرف می زنم...اکثر مردم بعد از بی پولی-که غر سنتی ما ایرانی هاست و پولدارها هم از اون می نالند- از یه چیز نالان هستند: &quot;روزمرگی&quot;....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کی باور می کنه که من الان آرزوم اینه که یه مدت همین جور غلت بزنم تو روزمرگی....صبحها بیدارشم مثل دیروز و پریروز و هر روز قبلترش صبحانه بخورم ...بیام سرکار....عصر برم خونه...شام بپزم....بخوابم و دوباره فردا و فردا و ....و  آخر هفته برم گردش و ماهی یکبار برم سفر و ....اصلا تو خونه ما همین جوره! آقای ۱۹ هم همین احساس رو داره و فکر میکنم ما تنها زوج جهان هستیم که آرزوی &quot;روزمرگی&quot; دارند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این همه تغییر و تحول تو کار برای هر دوتامون...اینهمه ماجرا سر خونه خریدن و کلاهبرداری و ....واقعا الان به یک زندگی تکراری احتیاج دارم.اصلا نمی تونم به موفقیتهای جور واجور و کارهای عجیب و ریسکهای جالب و ....فکر کنم.الان دلم یه لیوان چایی می خواد که  وقتی تو تراس خونه ام ایستادم و دارم به گذشته پرماجرامون فکر میکنم ، با آرامش بنوشم و بعد بیام وبلاگ بخونم و بنویسم! نه اصلا به گذشته پرماجرا هم فکر نمی کنم. به آینده آرام و آرام و بی دغدغه فکر میکنم.نمی گم واسه خوشبختی منتظر اون لحظه ام.ولی واسه روزهای تکراری یه زندگی خانوادگی بی ماجرا لحظه شماری میکنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معلومه که من هم آرزو دارم خونه ۲۰۰ متری شمال شهر و ویلای شمال و ماشین خوب و پست مدیریتی داشته باشم که اگه غیر این باشه عجیبه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی اونچه&lt;STRONG&gt; الان&lt;/STRONG&gt; نیاز دارم فقط تکرار و تکرار روزهای آرام هست ...روزی که صبحش با یه خمیازه شروع میشه وقتی می دونم قرار نیست برم شرکت و یه پست و مسئولیت جدید بهم پیشنهاد بشه! قرار نیست برم پیش اون یارو که ۵۰ میلیون پولمون رو هاپولی کرده و التماس درخواست کنم! قرار نیست واسه ۵۰ میلیون پول برنامه ریزی کنیم، قرار نیست هیچ اتفاقی بیافته! قراره روز به آرامی بگذره و شب ، چون شوهر همیشه یک ساعتی زودتر از من رفته تو رختخواب .....برم و یه ذره از اون گرمایی که یه ساعتی هست زیر لحاف جمع شده ، بدزدم و بخوابم و صدای نفسهای منظم مرد زندگیم و صدای ملچ ملچ مک زدن پستونک آوا که از پنجره بین اتاقهامون میاد ، ریتم لالایی خوابم باشه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 08:38:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آوا و ....</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>-در حال بازی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رو به عروسکش که می گه دوست ندارم به مهد کودک برم:&lt;BR&gt;&quot;باید بری ! آخه &lt;STRONG&gt;چاره&lt;/STRONG&gt; دیگه ای نداری!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-تو راه پله ، خسته از بالا اومدن :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;مامان ! نمی تونم راه بیام! من به بغل &lt;STRONG&gt;احتیاج&lt;/STRONG&gt; دارم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بابای آوا علاقه خاصی به نوع خوابیدن آوا داره...ماجرای سوسکه نیست ها! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P08-05-08_15.35[01].JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P10-05-08_20.54.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P12-05-08_00.19.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P25-05-08_21.36[01].JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این مبلی که تو همه عکسها می بینید آوا روش خوابیده کاناپه جلوی تلوزیون هست!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*** راستی ...جهت جلوگیری از مبتلا شدن به آنفولانزای خوکی یا هر نوع دیگه اش ، آوا فعلا قرار شده در خدمت مادر بزرگهاش باشه و از رفتن به مهد خلاص شده! خودش که قند تو دلش آب شده از وقتی فهمیده....یعنی اینقدر این مهد کودکها غیر قابل تحمل هستند؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 06:21:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هشت هشت هشتاد و هشت!</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>من بی حافظه که یادم نبود ولی گویا بچه های دبیرستان( که اون موقع همچین ها هم با هم صمیمی نبودیم)  قرار میگذارند ۱۰ سال بعد یعنی سال ۸۸ و اتفاقا ۸.۸.۸۸ جلوی مدرسه جمع بشن و خاطراتی تازه کنند.اون موقع -تو اوج ۱۷ - سالگی فکر می کردم یه صد سالی مونده تا  ۲۷ ساله بشم! واسه همین هم این قرار رو گذاشتم تو زباله دانی تاریخ ذهنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز پیش یکی از همون بچه ها - حوصله نمی کنم توضیح بدهم چجوری- من رو پیدا کرد و قرار شد ۸ آبان تو یه رستورانی نزدیک مدرسه سابق ، نهار بخوریم! البته با یک جمع۱۱ نفره از بچه های قدیم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب در کل خوب بود. کسی نبود تو اون جمع که پاش به دانشگاه نرسیده باشه ! از کاردانی های جور و اجور در دهستانهایی که به زودی -احتمالا- شهرستان میشن تا فارغ التحصیلهای پیام نور و فوق لیسانس زبان روسی(!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و ....البته ، یه خانوم وکیل پایه یک !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اکثرشون بر خلاف من ، با یه بچه بازاری پولدار ازدواج کرده بودند و حرفهای مشترکشون می تونست انتخاب مدل مبلهای جدید &quot;جورجیو ، ارمانی&quot; یا اعمال مختلفی باشه که روی سر و&quot; س ی ن ه &quot;و شکمشون انجام دادند! مجردهاشون یه جورایی به نظرم دیوونه شده بودند -هرکدوم به نحوی- ....خدائیش تو ایران نمیشه تو این سن ها هنوز مجرد موند ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوشحال میشم از موفقیتهایی که کسب کردند! خدا رو شکر همه شون خونه هاشون در محدوده ای هست که میشه گفت از جنوب به اتوبان همت  از غرب به سعادت آباد و از شرق به میدون نوبنیاد منتهی میشه و از شمال البته ....! همه شون  هی رفتن دانشگاه پیام نور و غیر انتفاعی کنکور دادند و یه مدرک گرفتند  و به ایل و طایفه شوهراشون پز میدهند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی راستش دیگه باهاشون حرف جالبی ندارم و دوستای دانشگاهی ام که همه شون مثل من کار میکنند ، شوهراشون کارمند هستند و خونه هاشون در محدوده مرکزی تهران هست  ، بیشتر بهم می چسبند ...نمی دونم ! شاید من یه خورده هایی امل شدم! درس سختی خوندم ...خیلی سخت...روزی ۸ ساعت حمالی می کنم ....شونصد تا دفترچه قسط داریم و آخر ماه اجاره خونه می دیم به صاحبخونه مون! شاید برای همینه که با بالا شهر نشینهای خونه دار کاردانی اقتصاد ، حرفی ندارم! اونها هم ما رو قبول ندارند ....یه زنی که به خودش نرسیده ...چاق شده ، درس مهندسی خونده(!!!!!!) ...کلی به ما دو سه تا مهندس اون وسط خندیدند! ببین اگه بفهمن من وبلاگ هم می نویسم چقدر می خندند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی فکر میکنم اگه یه روزی خانه دار شدم ، آیا باید با اینها -در واقع ازاینجور  آدمها - هم صحبت بشم؟خیلی سخته! خیلی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 08:33:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دغدغه این روزهای من....</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>نمی گم تو خانواده خیلی باکلاسی(!!!) بزرگ شدم یا تو پول غرق بودم یا ....ولی از بچگی -از وقتی خیلی بچه بودم- به خاطر تحصیلات پدر و مادرم که تو زمان خودشون حد اقل ، جز سطوح بالا بودند ، یا چون همیشه تو محلاتی زندگی کردیم که تو مدرسه و کلاس زبان و استخر و ....سطح زندگیمون از دوستهای دور و بری یک کوچولو بالاتر بود، اطرافم آدمهایی که می شد بهشون فخر فروخت زیاد بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو دوران دانشگاه این موضوع تا حد زیادی کمرنگ شد و دوباره تو محل کار ، تکرار شد.دلیلش هم ساده است! تعداد مهندسین مکانیک خانم تو کشور ما خیلی خیلی کمه! بنابر این &lt;STRONG&gt;اکثر&lt;/STRONG&gt; همکاران خانم من یا منشی هستند که دیپلم  یا فوق دیپلم دارند یا نهایتا یه لیسانس دوزاری یا یه چیزی تو همین مایه ها از یک دانشگاه در پیت! و نکته این که  اکثر همکاران محترم از خانواده هایی از قشرهای پائین جامعه هستند! که خوب باز هم قابل توجیه هست.معلومه از یک خانواده تحصیل کرده و با سطح مالی متوسط به بالا کمتر پیش میاد دختری دیپلم ردی بمونه یا بیاد واسه 150 تومان ته جاده مخصوص منشی بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شد که منم از بچگی رفتار با رده های پائینی رو یاد گرفتم . از خودم تعریف نمی کنم ولی خیلی خوب یاد گرفتم .یه دلیلش شاید مادرم بود که از یک خونواده نسبتا بی پول و بی سواد ، به دانشگاه پزشکی راه پیدا کرد و برای خودش کسی شد! مادرم نمونه کامل رفتار مناسب و بی تبعیض با پائینتر از خودشه! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم سعی کردم همیشه نشون بدم که بابا، داشتن ننه بابای دکتر مهندس ، همچین تحفه ای هم نیست که البته هست !!!!!! سعی کردم نشون بدم با دست باز لباس پوشیدن و خرج کردن و سفر رفتن همچین ها هم باحال نیست که هست!!!! نه این که فکر کنید ما خیلی اهل خرج کردنیم ولی دور و بر من آدمهایی هستند که اوضاعشون از ما هم خرابتره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همه منشی ها و کارگرها هم می گم و می خندم و شوخی می کنم و میگم :&quot;ای بابا! ما فقیرها  و ما بی پول ها و ما ....&quot; در حالیکه می دونم شاید خرج خونه بعضی هاشون اندازه شهریه کلاس پیانو من نیست!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی مدتیه که این موضوع داره اذیتم می کنه .حالا می فهمم چرا همه بهم می گفتند بین خودت و بالایی ها و پائینی ها حد و حدود تعیین کن ! بیش از اندازه بهشون نزدیک نشو! وقاحت ، بی ادبی ، بی فرهنگی ، بددهنی ، حسادتهای خطرناک، تحقیر کردنهای ناشی از حسرت وافر و ...خیلی چیزهای دیگه باعث شده از رفتار مناسب با پائینی ها پشیمون بشم ! کار به جایی رسید که یکی از اون کسانی که از بس دلم به حالش می سوخت باهاش حرف می زدم ، حالا بهم توهین کرده! و توهینی که اینقد برام سنگین تموم شده که بیام اینجا سر شما رو درد بیارم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من کسی بودم که حتی با افغانی های توی کوچه هم برخورد بدی نداشتم ! ولی می خوام به بچه ام یاد بدم در عین حال که حق نداره به پائینتر از خودش بی حرمتی کنه و عزتشون رو زیر سوال ببره ، لزومی نداره جز وقتی که می خواد کمکی بهشون بکنه ، توجهی نشون بده ! لزومی نداره اول سلام کنه ، لزومی نداره نصیحتشون کنه یا حتی پای درد دلشون بشینه و از همه بدتر -کاری که من کردم- تو خونشون راهشون بده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 10:50:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فریب نخورید ! بستنی بخورید!</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description> خونه کوچولویی داشتیم که  عروسی مون رو تو حیاط همون خونه گرفته بودیم و اولین و دومین روزهای زندگی مشترک و اولین سال زندگی  مون رو اونجا گذرونده بودیم.مهرماه سال 85 فرختیمش تا یه خونه بزرگتر بخریم .آخه دخترکی اومده بود تو زندگی ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز اول آبان سال ۸۵ رو اصلا دوست نداشتم ...اتفاقات بدی -شاید هم خیلی بدی- افتاد .بعد از چند روز قهر و قهرکشی و برو و بیا ، اوضاع به حالت عادی در اومد.ولی حیف و صد حیف و هزار افسوس دیگه که تو همون یک ماهی که ما درگیر خاله زنک بازی و خاله خانباجی های بچه گانه بودیم ، قیمت آپارتمان تو تهران هر روز درست مثل درجه دماسنج وقتی میذاریش زیر بغل یه بچه داغ تب کرده ، بالا و بالاتر می رفت و داشت مخزن جیوه کله ما رو منفجر می کرد! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فقط اون کسانی که تو اون روزها خونه خرید و فروش کردند می دونند چی میگم! هوا سرد شده بود و یه بچه 4 ماهه تو خونه منتظرت بود و خودت و شوهرت تا ساعت 6 سرکار بودید و وقتی تو ماشین می نشستی ، شوهرت می روند و تو یه دست روزنامه و یه دست موبایل و .....وقتی می رسیدی یا با منظره یه لونه مرغ مواجه می شدی یا خونه مورد نظر به ظهر نرسیده فروخته شده بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک ماه گذشت و ما جایی پیدا نکردیم کار داشت به جایی می رسید که با پولمون خونه خودمون رو هم نمی تونستیم بخریم! این شد که وقتی یه روز یه خانوم تیتیش خوشگل مامانی با چشمای سبز و ظرف شیرینی و آب میوه ای که به زور به خوردمون می داد ، شروع کرد از استخر و سونای آپارتمان -که می خواست بهمون قالب کنه- و سقفش که هلیکوپتر قراره روش فرود بیاد و کاشی و سرامیکهای فرانسوی و .....چشمامون رو یه لحظه که نه ، یه چند روزی بستیم و خودمون رو در طبقات بالای برجهای هرمی تصور کردیم وقتی داشتیم کابینتهای آنچنانی واسه خونمون انتخاب می کردیم و تصمیم می گرفتیم که کدوم اتاق رو بدیم به آوا!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شد که اون شد ! که ما بعد 3 سال مستاجر باقی موندیم با کلی پول که ریختیم تو حلقوم این کلاهبردارها ، حالا بعد از 3 سال پولمون رفته تو هاله ای از ابهام ...اونهمه پول به حقوق امسال من حدودا معادل 5 سال کار من و البته بیش از اون! نمی دونم پول رو بالاخره می تونیم پس بگیریم یا نه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعار نمی دم ...واقعا اینهمه عشقی که تو خونه ما بین ما 3 تا هست ، اونهمه دلتنگی هامون برای هم ، خندیدن هامون و همون 5 شنبه های مشهورمون و قهقهه زدنهای آوا وقتی قلقلکش می دیم ، رو با اون پول و خیلی بیشتر از اون نمیشه خرید ، ولی به هر حال پول زیادیه ، که می تونه زندگی ما رو به کلی تغییر بده.دعا کنید ! - احتمالا خدا دیگه حوصله من رو نداره! چند ماهی هست مخش رو خوردم برای این پول!-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 09:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها که شهر عشق خالی ترین شهر خداست....</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>این روزها نه اینکه حرفی نباشه که اینقدر حرف هست که نمی دونم از کدوم شروع کنم!!!! چند موردی هست که می خواهم مفصل راجع به همه اش بنویسم ولی نمی دونم اول کدوم رو بگم!!!!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-از این  &lt;A href=&quot;http://www.aftab.ir/news/2009/feb/15/c9c1234704401_adventure_iran_swindling.php&quot; target=_blank&gt;کلاه&lt;/A&gt; گشادی  که به سرمون رفت و نتیجه بهترین سالهای عمرمون رو در هاله ای از ابهام برد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-از اینکه کارگرم میگه از فروردین ۸۷ تا اسفند ۸۷ فقط یک میلیون هزینه خورد و خوراک و لباس و بقیه مخارج خونه برای ۳ نفر داده!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-از اینکه امروز صبح فهمیدم سه تا بچه گربه فسقلی رو موتور ماشینم لونه کرده بودند و من، حیرون که این میو میو از رادیو ست یا از تو ماشین؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-از اینکه دلم می خواست چند روزی مخم رو تعطیل کنم حالا با هر روش موجود....قانونی یا غیر قانونی...شرعی یا غیر شرعی....هر راهی که چند روزی سرم خالی بشه از همه اتفاقات تلخی که افتاده!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پانوشت:دعا لازم دارم....برای ما دعا کنید...برای ما....بعد از تموم شدن این ماجرا ، لازم دارم چند روزی برم سفر...فقط دعا  شاید بتونه کمکی بکنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***یه خورده هایی بعدتر اضافه شد:بیکار ننشینید....بروید &lt;A href=&quot;http://persianweblog.ir/topblogs/topblogs.aspx&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; و به من (!!!!!!) و بقیه دوستان رای بدهید دیگه!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 04:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیا مادرها شیرین زبونی های دختران را فراموش می کنند؟</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>-خاله ! میدونی بابای من یک بار تو جنگل ، همه حیوونها رو فرستاده بود &lt;STRONG&gt;ملمولیت&lt;/STRONG&gt;؟؟؟(ملمولیت:ماموریت)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مامان ! دارم تو دفتر نقاشی یک پا می کشم....چقدر هم سخته! می بینی خدا ما رو چقدر سخت درست کرده؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مامان! پی پی کردم...بیا من رو بشور! من هم چشمام رو می بندم که لخت شدم تو رو نبینم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من: آوا یه دستمال کاغذی برای من بیار !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نمی یارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نمیارم دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من هر چی تو بگی گوش می کنم ولی تو ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-خوب آخه من یک کمی شیطونم دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-من:آوا ! اگه هر روز صبح  من رو ناراحت کنی من پیر می شم ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اگه تو پیر بشی من می رم با بابام &lt;STRONG&gt;ازدواج &lt;/STRONG&gt;می کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/avakhanoom22.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 12:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمی دونم چه عنوانی بگذارم...شاید &quot;زندگی&quot;...</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-177.aspx</link>
<description>دلم از خوشحالی می لرزه وقتی می بینم یه زن و شوهری تو خیابون دست انداختند تو بازوی هم و دوش به دوش راه میرن،....مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم از خوشحالی می لرزه وقتی می بینم تو مهمونی زن واسه شوهرش ژستهای خنده دار می گیره و شوهرش ازش عکس می اندازه،.... مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم از خوشحالی می لرزه وقتی زنی حرف می زنه شوهرش با لبخند و حوصله فراوون به حرفهاش گوش میده ، ...مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم از خوشحالی می لرزه وقتی می بینم یه زن و شوهری دو تا دوستهای کوچولوی بچه شون رو گرفتند و تو هوا تابش می دهند و بچه از خوشحالی ریسه میره،.... مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم از خوشحالی می لرزه وقتی شوهری واسه زنش غذا می کشه ، مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم از خوشحالی می لرزه هرجای این شهر و این خیابونها و این خونه ها ، مردها و زنهایی رو می بینم که  &lt;STRONG&gt;همدیگر رو دوست دارند،&lt;/STRONG&gt;مثل خود ما! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی وای وای...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم پر از غم میشه وقتی می بینم مردی تو خیابون ، دستاش رو کرده تو جیباش و چند قدم جلوتر از زن و بچه هاش راه میره، مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم پر از غم میشه وقتی توی یه ماشین می بینم زنه داره ساکت و آروم بیرون رو نگاه میکنه و مرد هم انگار که کسی تو ماشین نیست ، دنده عوض می کنه و گاز میده، مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم پر از غم میشه وقتی می بینم یکیشون داره حرف می زنه و اون یکی با نگاههای سرد و نچ نچ کردن منتظر تموم شدن حرفاشه، مثل خود ما!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونم که زندگی پر از لحظه های تلخ و شیرین اینچنینی هستند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.پانوشت: پنج شنبه تو تیراژه یه زن و شوهری رو دیدم که &lt;STRONG&gt;هر دو تاشون &lt;/STRONG&gt;روی ویلچیر نشسته بودند و دو تا پسر بچه 7 یا 8 ساله شون رو هم آورده بودند اونجا! مادر و پدر سرگرم یه بازی دو نفره بودند و داشتند با هیجان بازی می کردند ، بچه ها هم مامان و باباشون رو تشویق می کردند، نپرسید این خانواده چطوری خودشون رو رسونده بودند اونجا و 4 طبقه اومده بودند بالا و چطور بچه هاشون رو بزرگ کردند و چطور بغلشون کردند و دکتر بردندشون و غذا بهشون دادند و حمومشون کردند و ....و در عین حال اینقدر عاشق هستند که میان باهم game بازی می کنند که جواب هیچ کدوم اینها رو نمیدونم....فقط این رو می دونم که عاشق بودند! عاشق همدیگه! عاشق بچه ها و عاشق &lt;STRONG&gt;زندگی&lt;/STRONG&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 12:15:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=177</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-177.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد مامان بچه و ...</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-176.aspx</link>
<description>از اونجایی که یه مدتی است عکس تو وبلاگ نذاشتم ، این عکسها رو داشته باشید تا بعد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(عکسها متن دارند)&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;آوا در قطار...به سوی مشهد!&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P03-07-08_08.11.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;آوا ...وسط مراسم عروسی...مشهد!&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P05-07-08_23.31.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;آوا و اولین تجربه قلیون!&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P08-06-08_17.06[02].JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;امسال -گرچه که روزهای حول و حوش تولدم یه جورایی گیج بودم، ولی  تعداد مراسم تولدم بیشتر از همیشه بود.اول که مدیرم تو شرکت برام یه تولد ترتیب داد و خیلی حس خوبی داشت..جای همه خالی ...حالا فعلا عکس کیک خوشگل و خوشمزه ام داشته باشید:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/IMG_2966.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از طرفی هم مامانم به یاد سالهای دور دوران کودکی من و خواهرم که چون روزهای تولدمون فقط چند روز با هم فاصله داشت، همیشه تولدمون رو یک روز می گرفت، امسال هم همین کار رو کردیم! ولی با اعدادی به مراتب بزرگتر برای شمعها!&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P26-09-09_00.53.JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 08:22:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=176</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-176.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دادگاه شماره 1(اعترافات خانوم میم .الف)</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-175.aspx</link>
<description>در راستای زیادی غمگین شدن پست قبل و همچنین تنویر افکار عمومی، تصمیم گرفتم یک سری از صفات و عادات قبیح خودم که حسابی مایه آبروریزی است مطرح کنم! باشد که با بیان این اعترافات-آنهم در این ایامی که بازار اعتراف داغ داغ است- ما هم ناگهان تغییر رویه دهیم و .... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;حرکات آبروریز در رانندگی:&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱-  وقتی با سرعت ۱۱۰ تا دارم تو اتوبان رانندگی می کنم و می رسم به سر کوچه شرکت، بدون هیچ تغییری در سرعت یا تعویض دنده ، می پیچم تو کوچه! به گونه ای که برخی همکاران به سرشون می زنه به&quot; انجمن حمایت از اتومبیل های زیر پای بانوان &quot; تلفن کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-اصولا وقتی دارم تو خیابونهای منتهی به پمپ بنزین می رانم، ۱۰۰۰ تایی صلوات می فرستم ! چون همیشه مواقعی به پمپ بنزین مراجعه می کنم که اگه باک بنزین رو  بچلونم هم چیزی ازش در نمیاد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-در زمستان به محض اینکه سوئیچ روی ON قرار گرفت شروع به حرکت می کنم !جوری که باز هم همکارام به سرشون می زنه به همون انجمن فوق تلفن کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4-در تابستان اصولا کولر را خاموش نمی کنم !حتی اگر ماشین رو خاموش کنم! لذا بعد از روشن کردن ماشین اینقدر باد داغ می خوره تو صورتم تا خودش از رو بره ،خنک بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(با عرض پوزش ، جهت جلوگیری از پشیمان شدن آقای همسر از اینکه ماشین داده دستم ،از بیان مابقی عادات ماشینی ام معذورم!)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;حرکات آبرو ریز در شرکت:&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1-اگر مرخصی نباشم - که معمولا هستم- موقع کارت زدن باید حدود 2 دقیقه جلوی دستگاه بایستم! چون اینقدر با عجله می رم که می بینم -همیشه- ساعت هنوز 16:30 نشده و هیچ بنی بشری هم جز من شیرجه نزده تو لابی شرکت!!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2-تقریبا هر روز صبح قبل از شروع به هر کار واجب و غیر واجبی به وبلاگهای محبوب و خبرگزاری های محبوب و غیر محبوبم سر می زنم و بعد شروع می کنم به کار!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(جهت جلوگیری از اخراج از بیان مابقی وقایع معذورم)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;و اما حرکات آبرو ریز تو خونه:&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;1- رو تختی خونه ما هیچ وقت مرتب نمیشه! مگر مهمون بیاد .اونهم مهمونی که ۱-باهاش رودروایسی داشته باشم و ۲- وارد اتاق خواب بشه! دلیلش هم که دیگه کلیشه واضح...چون قراره چند ساعت بعد دوباره به هم بریزه دیگه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;2-برخی از ظرفهای خونه ما هرگز پاشون به کابینت نمی رسه! فقط از توی ماشین ظرفشویی می رن سر میز و بالعکس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;3-اتفاق شماره 2 ، ایضا برای برخی لباسها! از ماشین لباسشویی به بند رخت و از آنجا به تن و بالعکس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;4-کمد حاوی آلبوم های عکس و همینطور CD ها چون هیچ وقت مرتب نمیشن ، وقتی درشون رو می بندم باید با یک دست در رو ببندم و با دست دیگر محتویات کمد رو بچپونم تو ! لازم نیست بگم که وقتی در این دو کمد محترم باز میشه چه اتفاقی میافته دیگه؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;5-الان که خودم خونه رو تمیز نمی کنم ولی اون زمانی که خودم خونه رو تمیز می کردم، هرگز و هرگز موقع پاک کردن میزها ، گلدون ها رو بلند نمی کردم زیرشون رو تمیز کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(من که خرم از رو پل گذشته و تا صبح هم سوتی هام تو خونه رو بنویسم ، اتفاقی نمی افته! جهت جلوگیری از سوت کشیدن مخ دوستان از ذکر مابقی موارد معذورم !)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 12:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=175</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-175.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
