<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آوای زندگی</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/</link>
<description>اولین بار آوای زندگی رو 16 اردیبهشت 85  شنیدم و از همون روز دیگه هیچی نشنیدم.....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 27 Dec 2009 16:48:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پستی برای آوا....</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>من:&quot;آوا ! باز هم که موقع کیک خوردن کل خونه رو گشتی.....یه جا بشین دیگه...دوباره مورچه ها جشن می گیرن....&quot;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوا:&quot; خوب ! این کیک ها ریخته ...مورچه ها غذاشون رو از روی زمین باید پیدا کنن دیگه....این دیگه اینقدر &lt;STRONG&gt;غرغر کردن&lt;/STRONG&gt; داره؟؟؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز بعد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;مامان! بیا ببین اینجا مورچه ها با پلوها چه &lt;STRONG&gt;مهمونی کردند&lt;/STRONG&gt;.....&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مامان! می دونی بالا آوردن یعنی چی؟؟؟یعنی استفراغ ....می تونی &lt;STRONG&gt;عق زدن&lt;/STRONG&gt; هم صداش کنی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;مامان! میشه یک کم بغلم کنی؟خسته شدم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(چند دقیقه بعد...تو بغل من):-&quot;مامان! میشه دو کم بغلت باشم...میشه پونصد کم ..نه...میشه هزار کم بغلت باشم؟؟؟؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;مامان! چرا این پرچم ها رو بستند ؟&lt;STRONG&gt;طابل&lt;/STRONG&gt;* می زنند؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;آخه ...آدمهای بدجنس چندین سال قبل تو چنین روزی ، امام حسین -که خیلی آدم خوبی بوده- رو زخمی کردند.....حالا مردم براش عزاداری می کنند!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&quot;نه بابا! امام حسین که زخمی نشده ...سرش رو با چاقو بریدند!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*منظورش از طابل هم طبل بود! 
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه مدتی هست آوا شروع کرده به شعر گفتن...نمی دونم این استعدادش به من رفته یا به باباش ...چون من که ادعای نویسندگیم میشه(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و از بچگی عاشق شعر و شاعری بودم....باباش هم که استعداد عجیبی در منحدم کردن شعر شعرای بزرگ و تغییر اونها به شعرهای خودش داره!  از این رو ، زین پس ...قصد دارم برخی شعرگونه های دخترکم رو اینجا بنویسم تا بعدها ببینه که از ۳ سالگی چقدر واسه شاعر شدن زحمت کشیده!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-کلاغه میگه قار قار....گرسنشه اون انگار!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-یه توپ دارم سفیده.....سفیده و صورتی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; بابام اونو خریده....قبلا اونو نداشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-وقتی که بارون میاد...ابرها سوار باد می شن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بارون سفید و آبیه.....بارون خیلی خیسیه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img.villagephotos.com/p/2008-4/1306884/P28-05-08_21.14[02].JPG&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;**یکی دو روز بعد اضافه شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=78990&quot; target=_blank&gt;حال می کنید چه اسمی واسه بچه ام گذاشتم؟&lt;/A&gt; شاید اگه بعد ها پسر داشتم اسمش رو بذارم :&quot;آیدین&quot;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 16:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات وبلاگ نویسی...</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-195.aspx</link>
<description>اندر احوالات وبلاگ نویسی می خوام این رو بگم که وقتی داری یه پست می نویسی حالات بسیار متفاوتی میشه برات متصور شد!!!گه مثل من ۱۵ سالی باشه که دست به نوشتن برده باشی و ۲ سالی باشه که وبلاگ نویس شده باشی می فهمی چی می گم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقتهایی دلت می خواد بنویسی و بنویسی و اگه کسی دور و برت باشه می بینه که به صندلی ات تکیه ندادی و با شدت هرچه تمامتر می کوبی رو دکمه های کیبورد و اخم کردی .... غر می زنی و غرغرنامه پر می کنی و دلت می خواد وقتی یکی دو روز بعد سر میزنی به وبلاگت ببینی که شونصد نفر اومدند و گفتند که &quot;بابا! ما هم همینیم...و بابا! شوهر های ما هم همینطوری اند....و بابا! بچه ها و مدیرها و مادر شوهرهای ما هم همین طوری هستند!&quot;.....اصلا انگار از اول  غر زدی تا بقیه هم بیان بگن  زندگی همینه و تو آروم بشی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقتهایی اما دلت می خواد اینقدر از بچه گل گلاب و سر به راه و شوهر عاشق پیشه و کار پردرآمد و راحت و هوای خوب و دل خوش و ....بنویسی که اصلا یه جورایی اون نیمه بدجنست دلش می خواد پز بده و فکر کنه که فقط تویی که اینها رو داری و آی کیف می کنی از اینکه مردم بیان و بخونن و برات کامنت بگذارند که &quot;خوش به حالت! و ....آفرین . ....و ای بابا خوشبخت و ....&quot; و تو هم کیف می کنی، بد فرم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقتهایی اما دلت می خواد از یک موضوع سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، علمی و ....که یه مدتی عجیب فکرت رو مشغول کرده بنویسی و بحث راه بندازی و بقیه بیان و  تو هم عجیب مشتاق که بدونی بقیه چی فکر می کنند راجع به اونچه تو کله ات وول می خوره!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ...اما...اما.....یه وقتهای دیگه هم هست که دلت می خواد یه چیزی که نمی دونم چیه بگی ...غرغر نیست... نظریه فلسفی و اجتماعی و سیاسی هم نیست....قربون صدقه دست و پای بلوری بچه ات و آغوش پرمهر شوهرت  هم نیست....اصلا هیچی نیست و همه چی هست!! دلت می خواد بنویسی و میای تند و تند تایپ میکنی و یهو نمی دونم چی میشه یه کنترل آ و دیلیت ، همه چی رو عوض می کنه ... گاهی هم این تو نیستی که می نویسی...یه نفر ...از نیمکره چپ یا راست مغزت یا نمیدونم نیم تنه راست یا چپ یا نیم تنه بالا یا پائین یا هر کوفت دیگه ای...صاف ازتوی هرجایی که هست، راه می افته و می ره تا نوک انگشتهات و تایپ می کنه در حد تیم ملی و هرچی تو میگی برادر من! حداقل بذار این دکمه&quot; نظرخواهی فعال نباشد&quot; رو بزنم ، قبول نمی کنه و بعد هم &quot;ثبت&quot; می کنه و میره پی کارش!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 04:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=195</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-195.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و عشقت پيروزي آدمي ست، هنگامی که به جنگ تقدیر می رود....</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-194.aspx</link>
<description>صبح تو رادیو از مردم یه گزارشی گرفته بودند و می پرسیدند &quot;اگه قرار بود یه نقاشی از زندگی زناشویی ایده آل خودت رو بکشی، چی می کشیدی؟&quot;......کسی از من این سوال رو نپرسید ولی خودم دلم خواست جواب بدم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگه من نقاشی بلد بودم و می تونستم صحنه های شیرین زندگی مون رو بکشم، می دونی چی می کشیدم؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اون صحنه ای رو می کشم که آوا داره بلند بلند برای خودش کتاب می خونه و انگشتش رو تو هوا تکون می ده ، من و تو هم داریم چایی می خوریم و راجع به اتفاقات روز حرف می زنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- شاید هم اون صحنه ای که روز تولد یک سالگیش تو بغلش کرده بودی و می خوندی و سه تایی می رقصیدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-نمی دونم....شاید هم اون روزی رو بکشم که رفتیم خیابون بهار و برای بچه ای که تو راه بود کلی لباس خریدیم و بعدش رفتیم &quot;راز&quot; ساندویچ خوردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اصلا  اون صحنه هایی رو می کشم که داریم می ریم شمال و تو راه نوبتی آواز می خونیم و آوا هم نوبتش که میشه می خونه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-شاید هم  اون صحنه ای رو می کشم که آوا بی هیچ مقدمه ای تو ماشین من و تو رو هزار تا ماچ می کنه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-فکر نکنی چون آوا بوده اینها رو می کشم ها....حالا که اینطور شد  اون لحظه ای رو می کشم که تو ماه عسلمون رفتیم کنار آبی بیکران دریا و تو خوندی ....&quot;آک دنیز*.....آک دنیز....&quot; و من دلم خواست همه اون دریا عشق باشه که بدمش به تو....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-گفتم دریا....شاید هم اون صحنه ای که یک هفته بعد از عقدمون تو اومدی شمال و با هم رفتیم کنار دریا، و تو با نی روی ماسه ها اسمهامون رو نوشتی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-اصلا می دونی چیه؟ نظرم عوض شد....اون صحنه ای رو می کشم که وقتی برای اولین بار داشتم پام رو از ایران بیرون میگذاشتم تا بریم ماه عسل،  بهت گفتم:&quot;اونجا رو ببین! زنه بدون روسری تو ماشین نشسته!!!!&quot; و تو خندیدی ....من هم خندیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*آک دنیز: به ترکی استانبولی یعنی دریای سیاه -گمونم!-&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 15:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=194</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-194.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو شهریار هم در کشوری گنجانیده شدند ....ولی شغل موفق و بچه درست و حسابی در یک زن ....نچ!!!</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>دلیل این که یک هفته است ننوشتم ، این بود که ۷ روز هست می خواهم از موضوعی که باید بنویسمش فرار کنم!!! خدا بیامرزد پدر و مادر کسی که این دکمه backspace را ابداع کرد!!! هی تایپ کردم و هی دیلیت....هرچه می خواهم از این حرفهای بودار ننویسم نمیشه ! آقا جون نمیشه دیگه!        ن م ی ت و ن م از واقعیت فرار کنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند سالی هست-از وقتی آوا به این دنیای وانفسا پا گذاشت- دارم فکر می کنم وظیفه اصلی من چیه؟؟؟ خونه داری؟ بچه داری؟کهنه شوری؟شوهر داری؟ این که صبح آماده بشم و روزی خدا ساعت با خدا نفر چک و چونه بزنم ؟ هر روز بچه ام بگه:&quot;مامان! نرو! بمون پیشم!&quot; ؟؟؟هر روز دلم هزار راه بره که بچه ام چی می خوره؟چه می کنه؟؟؟ و  آخر ماه هم کارت سپهرم رو فرو کنم تو حلق خودپرداز و یک قران و دو زار خودم(!!!!!!) رو با افتخار ببرم خونه ؟ یا نه.....بشینم تو خونه و با یک دست سبزی قورمه سبزی رو پاک کنم و با دست دیگه گوشی بیسیم رو بگیرم رو گوشم و پشت سر خاله و خانباجی های فامیل حرف بزنم و دخترک هم مثل بچه یتیمها هی بیاد دور و برم و التماس کنه در آبرنگش رو باز کنم و من اصلا نفهمم؟؟؟ غروبی هم ماتیک زده منتظر ورود سرورم(!!!!!!!!) باشم؟؟؟؟ آخر ماه هم به جای مدیر عامل از شوهره التماس کنم یه قرون پول بده تا من احساس غرورم -خدای ناکرده- جریحه دار نشه؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو این 4 سالی که گذشت ، نتیجه اینهمه افکار این شد که نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! من کار می کنم چون هم پول در میارم و هم مطلع می میمونم و لذا مادر بهتری خواهم بود!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی حالا نظرم عوض شده....تلخ یا شیرین، زنی نمی شناسم که از نظر شغلی موفق باشه و تونسته باشه تو خونه هم همون طور پیش بره!! فقط زنهای کارمندی در ارتباط با همسر و بچه هاشون هم موفق هستند که حداکثر یک کار کارمندی ساده و نیمه وقت مثل معلمی یا همچین شغلهایی دارند با یک حقوق به اندازه پول تو جیبی خودشون تا دستشون جلوی کسی دراز نباشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن 60 ساله ای رو می شناسم که از سهامدارهای یک شرکت هست، پول خوبی در آورده و بسیار از نظر کاری موفق ....دو تا بچه 30 ساله داره که اگه روی هم بذاریشون از توش یه بچه 10 ساله در نمیاد! دخترش هیچ بویی از زنانگی نبرده و پسرش هیچ بویی از مردانگی! گرچه خیلی ها عقیده دارند خانوم موفقی هست ولی از دید من وظیفه اصلی خودش رو خوب انجام نداده !همون وظیفه ای که وظیفه اصلی من و همه مادران دیگه هست!!! ساختن یک انسان!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من ....آدمی هستم که آروز دارم سه تا بچه داشته باشم و عمده وقتم رو صرف سر و کله زدن با اونها بکنم و بقیه وقتم رو کتاب بخونم و فیلم ببینم و تو پنجاه سالگی افتخار کنم از اینکه تونستم از چند تا صدف با ارزش کلی مروارید بیرون بکشم!!! - گفتم آروز دارم ها!!!-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من اصلا اصلا اصلا از اون آدمهایی نیستم که آرزو داشته باشم بی ام و سوار بشم و وسط خونه ام یه راه پله پیچ در پیچ باشه و ....پول رو برای این می خواهم که خوش باشم و الان با این پولها خوشم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از موقعی که نوجوون بودم به اکثر آرزوهایی که داشتم رسیدم.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید تازه به این نتیجه رسیده باشم که تنها شغلی که راضی ام می کنه یه کار نیمه وقته ....دلیلش هم اینه که تو این 4 سالی تونستم یه پس اندازی داشته باشم و حالا اجاره خونه فسقلی که خریدم می تونه کمک خرج خونه باشه! - به جای من-......برنامه هام رو برای 2 سال آینده کاملا ریختم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصد دارم به زودی به بچه دوم -شاید هم دوم و سوم-بیاندیشم و کار نیمه وقت.....بالاخره کسی پیدا میشه کارهای من رو تو شرکت انجام بده ولی قطعا هیچ کس نمی تونه جای من رو برای دخترم پر کنه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 08:46:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به آنها که می شناسی، سلامی بکن دوباره!</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>گوشه صفحه ۴۰۹ رو -به عادت دیرینه- تا زدم و کتاب رو بستم.رفتم تو آشپزخونه....از معدود وقتهایی بود که همه چیز سرجای خودش بود! یک تکه مرغ رو برنجی که واسه نهار فردام ریخته بودم، گذاشتم ...همین طور که به سیب زمینی سرخ کرده ها ناخونک می زدم ، چند تایی شون رو انداختم تو ظرف غذام! یه جاهایی از کف آشپزخونه هنوز از بساب بساب غروبی ، خیس بود! به نباتهای خرد شده ته لیوانهای چاییمون نگاه کردم که بعد از شام آقای همسر دم کرده و ریخته و نبات انداخته و هم زده بود......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم...لباسهای شسته شده رو بند رخت تو خونه منتظر خشک شدن بود.....چند صفحه از نتهای پیانوم در اثر دویدن های آوا ، افتاده بود رو زمین....یهو دلم خواست هدفون رو بذارم گوشم و یه کوچولو تمرین کنم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم تو اتاق ....آوا رو تخت ما خوابیده بود...مثل همیشه زیر پیرهنیش از بلوزش اومده بود بیرون...چند تا تار موهای سرش هم با آب دهنش چسبناک شده و چسبیده بود به لپاش!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یواش گذاشتمش رو تختش و به این فکر کردم که چقدر دوستش دارم....اینقدر که دلم می خواد هفت یا هشت تا بچه دیگه هم داشته باشم!(اصولا آدمیزاد وقتی بچه اش خوابه، یادش میره که بچه داری چقدر سخته!)...به این فکر کردم که یه روزی باید بهش دیکته بگم و ببرمش کلاس شنا ! باید یه روزی براش کفش پاشنه دار بخرم....یه روزی باید بهش بگم &quot;بالغ&quot; شده ! و چقدر بالغ شدن برای یه دختر نوجوون سخته! یه روزی باید بهش بگم با بی محلی پسرها یا ابراز عشقشون چه کار کنه! چه کارهای سخت تری در پیش هست....پتوش رو کشیدم روش و برگشتم تو اتاق خودمون!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل همیشه...مثل همه این ۵ سالی ....کف پاهاش از زیر لحاف زده بود بیرون و بالش به جای اینکه زیر سرش باشه روی سرش بود و دماغ و دهن هم مستقیم روی تشک! آخه چطوری نفس میکشه ؟     نمی دونم!! پتو رو کشیدم رو پاش وسرش رو جابه جا کردم.یه لحظه چشماش باز شد ...ولی خوابتر از اونی بود که حرفی بزنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خزیدم زیر پتو و زل زدم به اون دو تا عروسک چوبی که لباس قرمز پوشیدند و حسابی همدیگر رو بغل کردند.همونی که چند سال پیش روز ولنتاین برام خریده بود! همونی که بعد از آینه و قرآن ، روز اسباب کشی آویزونش کردم بالای تختمون! همونی که یه عکس -از همون بغل های عاشقانه- از ماه عسلمون رو توی یه قاب شکل قلب، بالای سرش چسبوندم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمام رو بستم و به همه این چیزهای ساده ای فکر کردم که باعث میشه احساس شادی بکنم....و به همه حرفهایی که می خواستم فردا صبحش قبل از هرکاری تو وبلاگم بنویسم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 03:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه کاری از دستم بر میاد ، فرشته کوچولوی من !</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>در ادامه اینهمه قهر کردنهای من و آوا ، یه روز خواهرم بهش گفت :&quot;من می شم مامانت و مامان خودت بشه خاله ات! حالا هر چی می خوای بگو...من اجازه میدم هرکاری دوست داری ، بکنی....چی می خوای؟&quot;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوا هم با تفصیل توضیح داد:&quot; ببین! حالا که مامانم شدی، اداره نری ها !بمون خونه از من &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;نگهداری&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; کن! موهام رو هم شونه نکن! حموم هم منو نبر! می ذاری شبها رو تخت تو بخوابم و اتاق خودم نرم؟ اصلا &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;مامان عصبانی&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; نباشی ها! خواهر برادر هم برام میاری؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهرم هم گفت:&quot; حتما خاله جون! برات یک عالم خواهر برادر میارم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوا:&quot; آخه مامانم همیشه میگه &lt;STRONG&gt;&lt;U&gt;یه چند دقیقه ای&lt;/U&gt;&lt;/STRONG&gt; طول می کشه تا خواهر برادر به دنیا بیاد!میگم بابای خودم میشه بابام باشه؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهرم هم گفت:&quot;نه دیگه ! اون شوهر مامانت هست! باید یه فکری بکنیم...&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوا:&quot;پس یه شوهر هم به دنیا بیار واسه خودت!!!!!&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهرم هم گفت:&quot;به جاش اجازه می دم هرکاری دلت خواست بکنی...بهت گیر نمی دم بگم این کار رو بکن این کار رو نکن!خوبه؟&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آوا:&quot; نه ! تو نباید اجازه بدی بچه ات کارهای بد بکنه !&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چند روزی خیلی فکر کردم.خوب آره ! من هم یک کم زیاده روی می کنم.لزومی نداره بچه همیشه سلام کنه یا من اینقدر جز بزنم که آداب معاشرت رو خوب یاد بگیره و اجرا کنه! من وظیفه دارم بهش یاد بدم که چطوری می تونه دیگران رو خوشحال کنه ! اما قطعا وظیفه ندارم همه جا دنبالش برم و نگران این باشم که دیگران راجع بهش چی فکر می کنند! خوب اون هم حق داره از بین اطرافیان بعضی ها رو دوست نداشته باشه -مثل خود من-...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی می بینم خیلی از زنها یا مردهای اطرافم  آدمهایی هستند که هیچ کس نمی تونه تحملشون کنه، عصبی هستند ، دروغ میگن، کمبودهای عاطفی و عقده های عجیب و غریب دارند، برای جلب محبت و توجه به کارهای خطرناک دست میزنند، بعضی هاشون هم افسرده ومنزوی هستند .....از خودم می پرسم چه به سرشون اومده؟ وقتی تو زندگی هاشون دقیق میشم ...تو گذشته شون ...می بینم همه چیز تو کودکی شون اتفاق افتاده، آدمهای نرمال دور و برم ، همه کسانی هستند که دوران کودکی آرام و شادی گذروندند...آرام و شاد ، نه مرفه، نه تو خونه های آنچنانی، نه تو سفرهای خارجی....شاید تو یه خونه مستاجری با چند تا خواهر و برادر....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی در مورد خودم و خواهر و برادرم، تمام ایراهای اخلاقی که داریم ، حدس می زنم به دوران کودکی برگرده...به چیزهایی که باید اون موقع می دیدم و ندیدیم...یکیش حضور پررنگ مادر تو خونه بود! یکیش یه بابای حامی -به معنای واقعی- نه پدری که -مثل الان من- فقط نگران یه لکه غذا رو لباس و جواب سلام دادن و درست نشستن و یقه لباس رو مرتب کردن و....باشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چیز هایی که ما سه تا نداشتیم ، با هیچ پولی نیمشد خرید! ما نیاز داشتیم پدر و مادرمون به هم عشق بورزند که اینطوری نبود! یکبار احساس نکردم همدیگر رو &quot;عاشقانه &quot; دوست دارند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما نیاز داشتیم مادر مون بیشتر پیشمون باشه -چیزی که من هم دارم از آوا دریغ می کنم- ...هیچ نهاری رو ۵ نفری با هم نخوردیم ! بیشتر جمعه ها مامانم کشیک بود و شب اصلا خونه نمی اومد!البته الان هم کارش همین طوریه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب که فکر می کنم خیلی کارها هست که باید برای آوا انجام بدم....شاید اگه بیشتر وقتهای دو تائیمون رو صرف کارهای مفید تر بکنم ، وقتی برای گیر دادن های الکی باقی نمونه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 18:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در این شرایط ، سخت ترین کار انتخاب &quot;عنوان&quot; برای پست غر غر تو وبلاگه!</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>موضوع اینه که از اون زنهایی نبودم که از شونصد سال قبل از بچه دار شدن ، شروع کنم به مطالعه و فکر و تفکر راجع به اینکه آیا از نظر روحی و جسمی توان بچه دار شدن دارم یا نه، اصلا می دونی چیه ؟از اون آدمهایی نیستم که خیلی روی یه موضوع تعمق کنم....خیلی بده ها....نمی گم خوبه یا افتخار کنم به این صفت مزخرف!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; وقتی ازدواج هم کردم -چون سنم کم بود - خیلی ها این رو بهم گفتند که آیا آمادگی پذیرفتن مسئولیت به این بزرگی رو داری ؟ اصلا به اینش فکر نکردم! اون موقع به این فکر می کردم که یک نفر رو دوست دارم و دوست دارم باهاش باشم!!! حتی راستش زیاد به این هم فکر نکردم که اون هم من رو دوست داره یا نه ...به خودم می گفتم خوب اگه دوستم نداشت که نمی اومد من رو بگیره؟ ها؟!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در مورد بچه هم همین جوری شد ! البته یه جورایی اشتباه کردم .چون نمیتونی راجع به بچه دار شدن بگی خوب اگه وقتش نباشه ، بچه نمیاد!!! چون بچه میاد ....کاری هم به اینکه وقت اومدنش هست یا نه نداره! قطعا اگه می شد زمان به عقب برگرده ، قبل از بچه دار شدن حسابی مطالعه می کردم . وقتی بچه ام به دنیا اومد هنوز خیلی چیزها راجع به بچه داری نمی دونستم .حتی می شد تو همون ۹ ماه یه اطلاعات پایه کسب کنم و بعد از زایمان کم کم اطلاعات بیشتری اضافه کنم! (اگه هنوز بچه نداری و داری این وبلاگ رو می خونی....این نصیحت رو بپذیر)....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید حدود یکی دو سالی از تولد بچه که گذشت تازه فهمیدم تربیت بچه خیلی سخت تر از اونی بود که فکر می کردم.گرچه در مورد ازدواج هم همین طور شد ومعتقدم همسر داری و زندگی داری ، سخت تر از اونی هست که ۶ سال پیش فکر می کردم.منتهی &quot;همسر&quot; یک موجود عاقل و بالغ است که هرچقدر هم اشتباه کنی و اشتباه کنه ، میشه گفت -عموما- جای برگشتی هست.میشه از نو ساخت و از تجربه های قبلی استفاده کرد! ولی بچه ....یک بچه ۳ ساله ....چند سال هست که راجع به طرز حرف زدن و غذا دادن و خوابوندن و همه چیز دیگه ، داری می خونی و می شنوی و سرچ می کنی ....می دونی وقتی بچه ات به یکی سلام نکرد نباید جلوی مهمونها بهش بگی : &quot; به عمو سلام کن!&quot; ....می دونی وقتی ظرف غذاش رو چپه کرد نباید عصبانی بشی ، می دونی نباید تهدیدش کنی ، نباید بهش توهین کنی ، نباید بگی &quot; دیگه مامانت نمی شم &quot; و &quot; دیگه دوست ندارم&quot; و .... ولی روزی صد بار سرش داد می زنم ، باهاش قهر می کنم، دعواش می کنم ، وقتی بهم احتیاج داره ، خسته ام و حوصله ندارم !!!! در کنار همه اینها یه  بابای بچه لوس کن -زیادی بچه لوس کن- و هفت هشت ده نفر خاله و دائی و مادر بزرگ و پدر بزرگ زیادی زیادی زیادی بچه لوس کن هستند که کار من رو سخت تر می کنند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی یه روز صبح از لحظه ای که بیدار میشه ، جیش نمی کنه ، صورتش رو حاضر نیست بشوره ، موهاش رو حاضر نیست شونه کنه ، سر میز صبحانه نمیشینه، بعدش گیر میده که با من بازی کنید ، کلی خرت و پرت کف اتاقش می ریزه و جمع نمی کنه ، هر چی می خوره ، کل خونه به رنگ همون خوراکی در میاد ، بدون جوراب راه میره و نمی پوشه ، دهن جوابی می کنه  و این مسائل ادامه داره تا شب ....میریم مهمونی سلام نمی کنه ، خداحافظی نمی کنه ، بیرون میره نمی خواد کاپشن بپوشه ، و این وسط وقتی دعواش می کنم یا باهاش قهر می کنم ، باباش نازش رو می کشه!!!! وای وای وای وای ....واقعا روزهایی میرسه که فکر می کنم دارم دیوونه میشم ! بعد هم میاد مثل ابر بهار اشک می ریزه و من ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شدیدا به کمک فکری نیاز دارم! شاید لازم باشه پیش مشاور برم ...نه؟ ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 10:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کار آن کرد که تمام کرد!</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>از وقتی بچه بودم به &quot;بی پشتکاری&quot; مشهور بودم! -چه کلمه ای!!!- ...هیچ کاری رو نمی تونم تا آخر پیش ببرم.همیشه با هیجان و علاقه شروع می کنم و بعد از چند قدم یهو همه اشتیاقم برای کاری مثل بیرون رفتن باد بادکنک پسی میره بیرون!!!!
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی ۱۰ سالم بود کلاس زبان و ژیمناستیک و شنا رو با هم می رفتم و خیلی هم ذوق و شوق داشتم!مطمئنم اگه می گفتند دو سه تا هنر هم کنار اینها یاد بگیر استقبال می کردم! خواهرم میگفت حوصله ندارم برم اینهمه کلاس و فقط ژیمناستیک می اومد! نشون به اون نشون که من بعد چند ماه همه شون رو ول کردم و اون تو هر جمعی چند تایی معلق می زد و بقیه قربون و صرقه اش می رفتند! و به مامان می گفتند دختر بزرگت &quot;پشتکار &quot; نداره! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه سرتون رو درد نمیارم که تو سالهای نوجوونی یکبار کلی وسائل خطاطی خریدم، کلی وسایل نقاشی خریدم، ساز خریدم و سالها هم البته به زور مامانم ادامه اش دادم، وسایل خیاطی، گلدوزی ، شیرینی پزی و هزار تا کار مختلف دیگه که با اشتیاق شروع می کردم و بعد چند ماه ول می کردم و یک گونی به گونی های توی انباری اضافه می شد!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا اعصاب ادامه دادن هیچ کاری رو ندارم.هر چه رو شروع می کنم نمی تونم تا ته خط برسم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا همه اینها رو داشته باشید .....یعنی ذوق و شوق اولیه و یخ کردن اواسط کار....به همه اینها این رو اضافه کنید که من چند شبی هست بی خوابی دیوونه ام کرده و تا ساعت ۲ یا ۳ صبح بیدارم و هر کاری می کنم خوابم نمی بره!!! حالا دوباره همه اینها رو داشته باشید....یعنی ذوق و شوق اولیه و یخ کردن وسط کار و بی خوابی چند شب اخیر....به همه اینها اضافه کنید چند روزی هست کتاب &quot;دا&quot; رو شروع کردم .کتاب جذاب و گیرایی هست.خصوصا برای من که تشنه خوندن یه کتاب درست و حسابی از جنگ ایران و عراق بودم! ولی هر کی خونده می دونه کتاب پر از تشریح مغز پاشیده روی زمین و جنین سقط شده به خاطر انفجار و چیزهایی از این دست هست....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-مختون داغ کرد؟؟؟؟-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا همه اینها رو با هم جمع کنید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت ۲ صبح+ خونه ساکت و تاریک+ یه کتاب پر از جسد و جنازه + یه آدمی که هرچیزی از جمله خوندن  یه کتاب رو نمی تونه تا ته پیش بره+ بی خوابی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه همه اینها اینکه طاقتم تموم شد و با اینکه ۲۰۰ صفحه از ۸۰۰ صفحه کتاب رو تو دو سه روز خونده بودم....زد به سرم و کتاب رو بستم و حالم بهم خورد از تصور اونهمه دل و روده آدمیزاد وسط جاده خرمشهر-آبادان.....در حالی که تو رختخواب غلت می زدم ، یکی یک دستم رو می گرفت و می کشوند طرف کتاب و به زور لای کتاب رو باز می کرد و عینهو ننه بابای یه بچه کنکوری ، کتاب رو می کوبید تو صورتم تا ببینم سر این دخترک توی قصه چی میاد ....یکی دیگه هم اون یکی دست رو می کشید و می گفت بگیر بخواب بابا دلت خوشه ! .....دومی موفق شد و من بالاخره ساعت ۳ خوابیدم!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 13:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>sweet weekend</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>خوب ...پنج شنبه ها باید برم سرکار!!! ولی به دلایلی این پنج شنبه -یا بهتر بگم اون پنج شنبه- نرفتم سرکار...تو رختخواب در حالی که پتو تا روی گوشام می اومد زنگ زدم شرکت و ....دلم نمی اومد چشمام رو باز کنم مبادا خواب از سرم بپره!! دلم رو صابون زدم که یه خواب حسابی .... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت هنوز ۹ نشده بود که یه جوجه جیک جیک کنان اومد کنار تختم:&quot;مامان! پاشو صبونه بخوریم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ظهر چون مطمئن بودم تا چشام رو هم بذارم ،-کما فی السابق- آقای همسر میاد و اینقدر سر و صدا می کنه که نتونم بخوابم و بعد که مطمئن شد من بیدار شدم و اومدم سر حال نشستم ، میگه:&quot;خیلی خوابم میاد&quot; ..... و می ره می خوابه تا ساعت ۷ و من می مونم و خونه ای که دو نفر توش خوابند و می ترکم از بیکاری و تاریکی.............خوابالو نشستم به کتاب خوندن تا بیاد و بره بخوابه و بعد من برم بخوابم....چشام با چوب کبریت باز می شد که اومد و چایی خواست -اونهم تازه !نه چایی مایکروفری چند ساعت قبل- &lt;STRONG&gt;همسر عزیزم!!!حیف ...حیف ...حیف که من هیچ وقت نمی فهمم فرق چایی که &lt;FONT color=#ff0000&gt;زن&lt;/FONT&gt; آدم دم کنه و بریزه با چایی که خود آدم دم کنه و بریزه چه فرقی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که تو اینقدر می گی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواب از سرم پریده بود و خوابم نمی برد! اینقدر وول زدم و فکر و خیال کردم تا خوابم برد!همچین که چشام رو هم گذاشتم آقای همسر بیدار شد و زنگ زد مهمون دعوت کرد! -بد جنسی نمی کنم .مهمون بابای من بود- مهمونش ساعت ۷ اومد و آقایون سرگرم  شدند.....من موندم و پنج شنبه غروب بی هیچ چیز !!!! شب رفتیم بیرون شام خوردیم و برگشتیم و اومد خوابید و من موندم با بی خوابی که دوباره اومد سراغم....باز یکی دو ساعتی وول زدم و خل شدم تا خوابیدم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح جمعه من خوابم می اومد و اونها بیدار بودند و هنوز از جام بلند نشده بودم  که شوهر قهر کرد که چرا اول بلند نمیشم صبحونه رو راست و ریست کنم بعد باهاش صحبت کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!        &lt;STRONG&gt;همسر عزیزم!حیف ....حیف ....حیف که هیچ وقت طعم اینکه ریلکس و راحت بیدار بشم، برم دستشویی -بی عجله- بیام لباسمو عوض کنم و بیام بشینم سر میز و ببینم تخم مرغهای پخته وچایی تازه دم و نون گرم شده و بچه جیش کرده و دست و صورت شسته و &lt;FONT color=#ff0000&gt;زن&lt;/FONT&gt; مرتب و خوشحالم هم نشسته،  را نمی چشم!!!!! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جایی کار داشتیم .ساعت ۲ رسیدیم و من در عرض نیم ساعت نهار رو آماده کردم و خوردیم!بعد از ظهر جمعه همچین که داشت خوابم می برد ، آقای همسر ازم  خواست ساک استخرشو آماده کنم تا با دوستاش بره شناو سونا! &lt;STRONG&gt;آقای همسر !حیف ...حیف ....حیف که هیچ وقت نمی فهمم اینکه &lt;FONT color=#ff0000&gt;زن&lt;/FONT&gt; آدم حوله و مایو توی ساک بذاره چه فرقی با اینکه خود آدم بی سر و صدا ساکشو جمع کنه داره؟؟؟؟؟؟؟؟     که تو می گی......&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاشد رفت استخر و من خوابم نبرد تا آوا بیدار شد !!!!! تمام عصر وحشتناک جمعه رو تو خونه بودم و واقعا اوج  خوشبختی این بود که ازم بخوای بعد از این آخر هفته زیبا (!!!!!!!!!!!!!!!) برم یه مهمونی یخ رو تحمل کنم !!! &lt;STRONG&gt;واقعا حیف که نمی فهمم چرا تو تمام مهمونی های خانوادگی شما -حتی اونهای مثل مهمونی دیشب - من حتما باید بیام!!!&lt;/STRONG&gt; خوب ! اینجا که رسید دیگه دیدم وقتشه کمی از حقوق خودم به عنوان زن دفاع کنم و جمعه شب رو با دوستام سپری کنم و همسر و بچه رو فرستادم مهمونی غیر قابل تحمل فامیل شوهر!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*ساناز! هیچ می دونستی تو جز معدود کسانی هستی که اگه ساعتها باهات باشم ، وقت کم میارم ولی حرف کم نمیارم؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>و این بحث ادامه دارد....</title>
<link>http://marymary1983.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>من نمی تونم بگم دوست داشتم &quot;مرد&quot; بودم! یعنی راستش خیلی هم برام فرق نمی کرد....موضوع انسان بودنه! البته چون -کاملا - معتقدم زنها مسبب اینهمه &quot;مردسالاری&quot; تو جامعه ما هستند ، گاهی دلم می خواست از دست این &quot;زن بودن&quot; رها بشم تا حداقل سهم کمتری در این فرهنگ سازی داشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساده انگارانه است که گمان کنیم این قوانین ضد زن رو مردها تصویب می کنند!!! که حتی اگه اینطور هم باشه ،  &quot;زن ها&quot; می تونستند و می تونند تغییرش بدن! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما فکر می کنیم &quot;زن ها&quot; &lt;STRONG&gt;مظلوم&lt;/STRONG&gt; واقع میشن چون مردها می تونند ۴ تا زن بگیرن!!!! آیا اون ۳ زن بعدی جز دسته مردان هستند؟؟؟؟؟؟؟ زنهای دیگه ای هستند که تن به چنین ازدواجی می دن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما فکر می کنیم &quot;زن ها&quot; &lt;STRONG&gt;مجبور&lt;/STRONG&gt; به چنین ازدواجی هستند...اینطور نیست ....زن دوم و سوم و معشوقه مرد پولداری بودن برای برخی &quot;زن ها&quot; راحت تر از یک ازدواج معقول ولی با زحمت و کار بیرون و ....است!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما فکر می کنیم &quot;زن ها&quot; بعد از رسیدن به یک سنی از چشم همسرانشون می افتند و این غیر عادلانه است!!! این ما &quot;زن ها&quot; هستیم که همه چیز رو در&quot; همسر &quot; می بینیم! اگه اهمیتی به این موضوع نمی دادیم ، اگه هر کدوم ته ذهنمون به اندازه یه عدس جا می گذاشتیم که ممکنه یه روزی این اتفاق بیافته ، تو ۵۰ سالگی شوکه نمی شدیم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;....می دونم....می دونم که این فرهنگ غلط داره بهتر میشه ....به خودمون و خودتون نگاه نکنید! ما درصد کمی از این اجتماع ۳۰ میلیونی زنان ایران هستیم!بعید می دونم حتی به ۱۰ درصد هم برسیم!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بیمارستان آتیه بعد از زایمان بستری بودم ....تخت کناری ام همسر نماینده مجلس-شهر کوهدشت- بود.اسم نمی برم!!! اومده بود برای زایمان هفتمین دخترش!!! در ۴۰ سالگی ....دختر بزرگش درست همسن من بود...۲۴ ساله! شوهرش عصبی شده بود و برای ترخیصش نیومد.دامادش اومده بود مادر زن و خواهر زن کوچولوش رو مرخص کنه!! زن بیچاره می گفت :&quot;شوهرم گفته باید اینقدر زایمان کنی تا پسر دار بشیم و من از این می ترسم که اینقدر دختر بزایم که یا*ئسه بشم و اون بره زن بگیره!!!!!!&quot;.....مردک حتی به ذهنش نرسیده بود که می تونه بره دکتر و با روش درست بعد از بچه دوم یا حداکثر سومش پسر دار بشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیشه انتظار داشت چنین مردی ، قانونهای به نفع &quot;زن&quot; تصویب کنه !!! ولی می شه انتظار داشت، میشه تشویق کرد ، زنهایی مثل اون رو که درس بخونند، هنری یاد بگیرند ...حتی اگه لازمه کلفتی کنند و زیر دین چنین مردهایی نباشند! اگه مردها بدونند که هیچ زنی به چنین درخواستهایی تن نمی ده ، اگه آزارش ببینه، طلاق می گیره و از پس خودش برمیاد....ایران برای زنها جور دیگری میشه حتما.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-بحث بعدی وبلاگم قطعا این خواهد بود ، که بخشی از تامین اجتماعی ، حمایت از زنهاست !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 08:04:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=marymary1983&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>marymary1983</dc:creator>
<guid>http://marymary1983.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
