به چشم خویشتن می بینم از دور ، بهار دلکش آینده تو...

همین نه سال پیش بود...همین ساعت ها...هوا مثل امروز که بهاری است ، پر از بهار بود.

اعتراف می کنم که آن روزها جوانتر از آن بودم که بدانم تولد هر کودک معجزه ای است در جهان. هر چشمی که به جهان گشوده می شود می تواند نویدبخش باشد...هر کودکی که زاده می شود نشانه ای از آسمان است که هان ای بشر ! من هنوز از تو ناامید نشده ام!

خاصیت آدمیزاد است. هرچه بزرگتر می شود بیشتر قدر کودک را می داند. باید از اول یک طوری طراحی می شدیم که در چهل سالگی ، درست در زمانی که داریم از معجزه الهی ناامید می شویم به داشتن فرزند مبعوث شویم. من کم کم دارم به معجزه فرشته هایم ایمان می آورم. دیروز یک جایی خواندم که اگر جهان را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ایم ، تحویل بدهیم رسالت خود را به انجام رسانده ایم...حالا با فرزندی خوب یا باغچه ای سبز!

من سعی می کنم با هدیه کردن دخترانم به جهان ، دنیا را حداقل برای دو نفر دیگر که قرار است با اینها عاشقی کنند زیباتر کنم....

آوای زندگی من ، میلادت مبارک.

 

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد...

و همه زخم های من از عشق است...