زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست...

از تنهایی می ترسم و مدام به دامن آدم ها میاویزم. باید مدام کسی دور و برم باشد.ولی یک وقت هایی هم لازم دارم که هیچکس نباشد. عموما پشت فرمان..موزیکی که کسی نمی داند از کجا پیدایش کرده ام و کسی نمی داند برای چه گوش می دهم و کسی نمی داند کدام قسمت هایش را با خواننده همخوانی می کنم.

راز...رازهای زیاد ، حرف های ناگفته و اشک های یواشکی.همین لحظه های یواشکی تنهای تنهای تنها هم اگر نباشد دیوانه می شوم.

کودکِ درون آزاری هم جرم است آیا؟

دلم می خواهد با خودم روراست تر باشم. ولی وسوسه دل انگیز گول زدن رهایم نمی کند...

مریم کوچک با چشم های مضطرب نگاهم می کند... فریبش می دهم...درست مثل همه آدم های بد و دیوسیرت قصه های ترسناک ، به موهایش دست می کشم و در ذهنم افکار شیطانی می پرورانم...بی پناهی از چهره اش می بارد...فریبش می دهم به اینکه در انتهای این راه طولانی چه لحظات شیرین و راحتی منتظرش هستند.

می گفت تقصیر خودش نیست...کودک درونش مُرده !

کودک درون من ولی نمُرده است. مضطرب و محزون است. بدسرپرست بوده طفلک...خوب بهش نرسیدم. باید خیلی بیشتر از اینها بهش توجه می کردم.باید به موقع روی تاب می نشاندمش و می گذاشتم موهای پریشانش رها شوند. باید می گذاشتم روی زانویم بنشیند زیر سایه یک درخت بلند و برایم وراجی کند...باید صفحه مار و پله باز می کردم و نوبتی تاس می انداختیم و شانس مان را برای بقیه مسیر زندگی امتحان می کردیم..باید بالاخره یک بار هم که شده از روبروی پارک ملت برایش بستنی قدبلند می خریدم و می گذاشتم نصفه اش را روی زمین بریزد.

باید می گذاشتم خشمش را بیرون بریزد ، چیزی پرت کند ، شیشه ای بشکند ، در را پشت سرش محکم بکوبد و حتی فحشم بدهد...منِ والد هم خیلی بالغانه و صبور گوشه ای به کتاب خواندنم ادامه می دادم تا خشمش فروکش کند و خودش دوباره به آغوشم پناه ببرد.

آن موقع که باید بهش می رسیدم ، نرسیدم . حالا هم که مجبورم مدام فریبش بدهم تا نداند چه بلاهایی قرار است سرش بیاورم.

دوباره این من و دروازه های تا ابد بسته..

آفتاب که در آسمان باشد همه چیز آرام است.با اینکه دود فراوان اصلا نمی گذارد خورشید را یک دل سیر ببینیم.

غروب دلگیر نمی شود..غروب های پاییز برای مادری که دو تا بچه مدرسه ای دارد فرصتی برای دلگیر شدن باقی نمی گذارد.تنش های زیاد برای جمع کردن اتاق ها...عصرانه دادن...درس پرسیدن...تشویق و تنبیه برای تمرین های موسیقی...حمام کردن شان...شام درست کردن...پر و خالی کردن های مدام دستگاه های مختلف کمک رسان در خانه... با همه اینها وقتی برای دلتنگ شدن نمی ماند.

ساعت 9 که میشود یک نبرد کوتاه اما نفس گیر برای مسواک زدن و خوابیدن رخ می دهد...آوا اصرار دارد شبها کتاب بخواند تا لحظه ای که با تشر چراغ را خاموش کنم. نوا اصرار دارد که خواهرش با صدای بلند کتاب بخواند و هر چقدر هم با ژست تین ایجری برایش توضیح می دهد که " کتاب آدم ده ساله مناسب سن آدم پنج ساله نیست!!!!" به خرجش نمی رود.

تا اینجای کار همه چیز آرام سپری می شود. روز و عصر و غروب و مراسم شب...

ولی امان از اواخر شب...وقتی که سریال های آبکی تمام می شوند و چشمم از خواندن خسته شده و می سوزد ، چراغ ها که خاموش می شود همه آن هیولاهای ترسناک کودکی دوباره از از در و دیوار سر می کشند و از هر درز و سوراخی یک صدای عجیب و ترسناک می آید.

سایه های پشت پنجره هولناک می شوند و تاریکی وهم آلود اراده می کند مرا ببلعد..

زیر پتو می روم ولی نفسم می گیرد. درست مثل روزهای کودکی از بستن چشمهایم بیشتر می ترسم. وقتی چشم هایم را می بندم تصاویر ترسناک تر می شوند. یا گرم می شود یا سرد...ماهیچه های پایم درد می گیرد...قلبم به طپش میفتد..دست چپ نبض دار می شود.همه دردها به یکباره سراغ مرا می گیرند.موهایم گردنم را آزار می دهند و زنجیر طلایی انگار می خواهد خفه ام کند.انگشترم تنگ می شود.گرم می شود، تشنه می شوم ...سرد می شود ، لحاف سنگین را می کشم روی خودم و باز یک چیز دیگر..

بلند می شوم...در خانه راه می روم..گاهی با هدفون موزیک گوش می کنم...اغلب اشک میریزم و ترکیب لعنتی شوری اشک هایم با کرم دور چشم ، چشمهایم را می سوزاند و تنهایی و ترس محکم مرا در آغوش خود می فشارد.

 این تنهایی و ترس تمام نمی شود که نمی شود که نمی شود...

یعنی واقعا هیچ وقت گرم نخواهم شد؟

سرد بود. امکان نداشت هوای اتاقی که چهار نفر شب در آن خوابیده بودند و تا صبح گرمای جسم شان را به آن تزریق کرده بودند ، آنقدر سرد باشد.

ناخن هایم بلند و کشیده بود.لاک یاقوتی روز قبل هنوز به یُمن مهمان مادربزرگ شدن براق بود. نه ظرفی شسته بودم و نه دستمال آشپزخانه ای...

پرسیدم قشنگ نیست؟

گفت قبلا بلندتر نبود؟ ناخن های زن صندوقدار چقدر بلند بود...

موهای شرابی را شانه زدم و روی پله های تراس زیر آفتاب گرم و تمیز روستا نشستم.آفتاب از لابه لای برگ ها لغزید روی من..

ولی باز هم سردم بود...اینقدر سردم بود که فکر کردم هیچ ژاکتی و هیچ آفتابی و هیچ آتشی مرا گرم نخواهد کرد.

میفتم در حوض نقاشی لابد

گفتم فایده اش چیست؟ گفت امنیت...خوب به دور و برم نگاه می کنم. یک دیوار ، سست شده و آن دیگری بدجور نم کشیده است. هر چند روز یکی از سنگ های خوش رنگ و لعاب نما می افتد توی حیاط و صدای شکستن وحشتناکش مرا از خواب می پراند.

سقف چکه می کند.نمی شود به اعتبار این سقفِ پر از شکاف از این زمستان گذشت..شیشه پنجره ها ترک خورده و به اشارتی می ریزد.

از کدام امنیت حرف می زند نمی دانم. شاید منظورش این است که "لااقل مردم فکر می کنند در خانه هستی"..."نمی شود پای برهنه در سوز و سرما توی خیابان ها راه رفت که"...هرچه هم بگویم خیابان بارانی برای من امن تر است باز حرف خودش را می زند. او یک عمر جرات نکرده که مشت بکوبد و شیشه های پنجره را بشکند و فرار کند. می ترسد یکی دیگر برود و باران و سرما به مذاقش خوش بیاید.کلا از همه چیز می ترسد. از یک چیزهایی می ترسد که من ازشان خنده ام می گیرد .

ولی من می دانم که می توانم دستم را روی زانو بگذارم و بلند شوم ، خودم را بتکانم و شروع کنم به وصله پینه کردن گوشه گوشه خانه ناامن...شیشه ها را عوض کنم و روی شیشه های جدید "ها" کنم و دستمال بکشم...

خیس و خندان از زیر باران به خانه باز خواهم گشت. به خانه امن خودم...خانه ای که سقفش محکم است و دیوارهایش استوار. که پایه هایش در آب نیست و شیشه هایش ترک ندارد.

آه با این خروش و این طغیان ، دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 مجموعه ای از جنگ های سرد بین من و دشمنان فرضی ام در جریان است...سال های سال است که این جریان ستیزه آمیز در زندگی من جاری شده است. جنگ هایی که در آن نه نیزه ای پرتاب شده و نه سپری ساخته می شود.

روبروی من تعداد زیادی آدم همخون منتظرند اولین تیر از فلاخن من شلیک شود. من ولی ، گوشه ای پشت سنگر خودم پنهان شده ام...سنگر من خالی است. می دانم که نمی دانند پشت این سنگر یک زن تنهاست. آنها در خیال باطل شان یه گردان مرد جنگی تناور پشت این خاکریزها پنهان شده و دندانش را برای دریدن تیز کرده است.

این است که می ترسند پرشان به پر من بگیرد...من هم می ترسم پرم به پرشان بگیرد...چون من خوب می دانم که چه بی رحمانه تنهایم و چقدر بی پناهم در مقابل شان.

نمی دانم چطور تاب آورده ام ...خودم هم نمی دانم.تاکتیک های جنگ واقعی را نمی شناسم.تا امروز که با حقه " من خیلی قوی هستم و همه وجودم در حصار فولادین پیچیده شده است" پیش آمده ام...آنها نمی دانند که بال من چقدر پروانه ای و شکننده است و خوشبختانه اینجا را هم نمی خوانند.

ولی یک چیز را خوب می دانم...اینکه یک روز از زندگی تنها و تاریک خودم پشت این خاکریز خسته می شوم...از نوشیدن چکه چکه های آب باقیمانده در قمقمه ام خسته می شوم....آن روز حتما بدون آنکه بترسم ، تیر و کمانم را بر می دارم و به سمت شان یورش می برم. آن وقت یا به خیال اینکه سربازهای من پشت سرم خواهند آمد پا به فرار می گذارند و می توانم بالاخره چشمه را پیدا کنم یا آماج تیرهای شان می شوم و خونم را می ریزند...هر چه باشد از این دوزخ خاکی و خشکی که در آن هستم بهتر است.

کسی چه می داند ، شاید پشت سنگر آنها هم یک مشت بزدل بی سلاح یک عمر است از زور انفعال نمی توانند که بروند و گورشان را گم کنند.

گل شب بو دیگه شب بو نمیده

روبرویم پنجره عجیبی بود. چهار ردیف و چهار ستون ...درست مثل جدول.جدولی که همه خانه هایش شیشه است. صدای پیانو زدن آوا در اتاق کوچک پیچیده بود و نوا ، مثل همیشه مات و مبهوت نگاه شان می کرد.

می نواخت و می خواند..." تا که چشمات هم میاد ، دو ستاره کم میاد..."

من آسمان را نگاه می کردم...سه تا بودند ...با چنان سرعتی پرواز می کردند که واقعا نمی شد حدس زد چه هستند...بگذریم که نهایتا از دنیای پرندگان جز کبوتر و کلاغ و گنجشک و عقاب ، پرنده دیگری نمی شناسم.

پرستو بودند شاید. سردر گم ..آشفته...شاید یکی داشت به خودش می گفت :" من اینجا چه کار می کنم؟ وسط این پشت بام های سیمان زده خاکستری؟"...میشد فهمید جای شان را گم کرده بودند ؛ جایی که باید باشند را لابد گم کرده بودند که آنطور سرگردان پر می زدند...بی آرامش..پرنده های آرام درست مثل دوچرخه سواری های دوران کودکی مان ، بعد از کمی بال زدن ...بال ها را باز می کنند و می گذارند باد و همان سرعت اولیه با خود ببردشان.. این سه تا ولی مدام پر می زدند. دست و پا می زدند در باتلاق آسمان. این آسمان با همه کبودی و بلندی اش برای شان آسمان نبود.

غرق در پرنده ها بودم که پرسید:" به نظرتان چرا این گلدان دارد خشک می شود؟"

( همیشه همینطور است. کاملا بی مقدمه حرف می زند. گمانم از اثرات اروپا بودن باشد. خیلی خارجی طور و بی تعارف)

گفتم این برگ ها که سبز سبزند...

گفت گلهایش بی حال شده اند. گفتم نمی دانم . ولی شنیده ام گل خیلی ناز دارد. جایش عوض شود ممکن است قهر کند ..ولی سبز و زیباست.

گفت: واقعا زیباست؟

گفتم : خیلی زیباست.

آوا می نواخت ...." تو بیا تا دلم نکرده فریاد..."

دوباره بی مقدمه ، کاملا بی مقدمه، پرسید : " از زندگی تان راضی هستید؟ من همیشه فکر می کنم شما فیت ترین زوجی هستید که می شناسم"

خندیدم...چه باید می گفتم. مرد تقریبا 40 ساله مجرد سرخوشی که همه تجربه هایش از زندگی دوران تاهل پیش رویش هستند چه می خواهد بشنود بعد از شنیدن چنین سوالی؟ البته که می خواست بشنود " بله ...ما خیلی خوبیم. ازدواج هم خیلی خوب است. سلام می رساند...ملالی نیست جز دوری یک قهقهه بلند... "

ولی من خندیدم...باز هم خندیدم.

و یک لحظه بعد قطره اشکی لغزید روی گونه ام. پرستوها هنوز به سامان نرسیده بودند.

 

دل نیست کبوتر آخه جان من..به خدا نیست.

وقتی برای اولین بار پا به حیاط نقلی اش گذاشتم، باغچه ها پر بود از رز های صورتی و سفید و برگ های پهن و سبز کدو حلوایی. نهال ها همه شان کوتاه تر از آن بودند که بشود اسم درخت روی شان گذاشت و دل به سایه شان داد.ولی انتهای مسیر کوتاهی که از دروازه به پله ها می رسید ،درست در دو گوشه انتهایی دو باغچه روبروی هم ، دو نهال بید مجنون بود. تا دیدم شان فکر کردم اینها یک سال دیگر سایه می اندازند و شاید چند سال دیگر شاخه هاشان در آسمان به هم برسد و چه طاق سبز زیبایی بشود ازشان ساخت.

نهال سمت راستی حالا که کمتر از یک سال شده از آن روز؛ زنی شده با زلف های سبز ...شاداب...همان طور که باید باشد.از همان زن ها که باید باشیم. خودش سبز...سایه اش هم سبز.سایه می کند روی بوته نسترن زیر پایش.شاید چون آبگیر حیاط درست از زیر پایش میگذرد...یعنی من هزار بار این حیاط را شسته ام و هزار بار جریان آب خنک از همه راهروها و درز ها گذشته و درست رسیده به زیر پای بید نازنین سمت راست.
ولی بید سمت چپ...یک اندازه بودند روز اول که دیدم شان...نمیدانم ریشه های زمخت فلفل های تند جانش را گرفت یا شاید ریشه درخت عرعر بهش رسید ...شاید آنقدر که باید نوازشش نکردیم...شاید آنطور که باید آب نخورده..برگ های ریزش شروع به خشک شدن کرد و ساقه اش زبر و سیاه شد....باغبان میگفت شاید از اول بیمار بوده...به قلمه جواب نداده لابد.
ولی باور نکردم. نهال هم مثل آدم است...جایش که خوب باشد از همان نقطه پیوند جان میگیرد و دوباره متولد میشود.از همان نقطه پیوند.
گفتیم ریشه را با احتیاط بیرون بیاورد ...بردیم در باغچه کناری...دوباره کاشتیم...نوازشش کردیم...آب دادیم...هرس کردیم...باز  هم جان نگرفت.
باغبان گفته بود سرمایه گذاری بیهوده نکنید. این بید...اگر بید شود بید زیبایی نخواهد شد.
حالا دیگر بید مجنون سمت چپ هر کار هم بکنند جان نمیگیرد. مُرده اصلا...ریشه اش را کندیم و دور انداختیم.
زن موسبز شنگول تر شده.حالا خودش سوگلی درختهاست..سالها باید بگذرد تا کاج ها و گردوها و شلیل ها و سیب ها و زردآلوها به او برسند.
بید مجنون درست مثل آدمیزاد است.دیر که به دادش برسی ...وقتی که از دست رفته باشد، وقتی که ریشه اش از باغچه ات کَنده شود...دیگر بر نمیگردد. زنده نمیشود.حالا هر چقدر جابه جایش کنند و آب به پایش بریزند و شاخه هایش را نوازش کنند.دیگر فایده نمی کند

شیدا ، می شود من هم لیلای خانه خودم باشم؟؟

روزهای اول که از آمدن به خانه روشن و دلبازم ذوق زده بودم ، دور و بری ها معتقد بودند بعد از یک مدت همه چیز عادی می شود..پنجره های بزگ فراوان...تراسی که از آن می شد برج بلند شهر را دید...کوه های شمال غرب...مسیر زیبای نور چراغ ها روی دامنه ها...و درختان کاج حاشیه بلواری که روی کوه ساخته اند.

ولی هیچ کدام عادی نشد. یعنی من از آن دسته آدم ها هستم که ظاهرا نه غم و نه شادی برایم عادی نمی شوند! نکند آن نقطه مربوط به فراموشی و روتین شدن در مغزم به طور مادرزاد فعال نشده باشد؟؟

برای من همه چیز همیشه تازه است! خانه روشن ...دسته گل مریم خوشبوی روی میز گوشه پذیرایی ... موهای سیاه و صاف کسی که دوستش دارم...غم از دست دادن پدر...و عشق !

هیچ چیز تکراری و عادی نمی شود...همیشه در تلاطم ملغمه ای از شادی ها و دردهای تازه هستم.

 اندوه ، همینطور تر و تازه خودش را بزک دوزک کرده و ظاهرا دارد از خودش سلفی می گیرد وسط ماجراهای من. رگه های آفتاب که از پنجره ها می پرند روی میز نهارخوری ، همان جریان شادی من می شوند. شادی و غم ، زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم دارند در خانه ام...

گلدان پیچک کنار میز تلویزیون را چقدر دوست دارم...کله پیرمرد گچی کنارش که یک عمر است نشسته کنار تلویزیون ما و قلیان می کشد ؛ چند وقتی است شکسته ! اگر وروجک ها زیادی بدوبدو کنند ، کله اش می افتد روی سینه اش...کاناپه نرم شاتوتی رنگ؛ جای آرمیدن کسی است...کس دیگری جرات ندارد به قلمرو آقا نزدیک شود.

مبل های پذیرایی درست مثل فنجان های پر از شیرکاکائوی داغ ؛ گوشه و کنار نشسته اند منتظر آدم ها که بیایند و آرامش را از وجودشان بنوشند.صدای گوشنواز رقص انگشتان آوا روی کلاویه های پیانو را می شود از روی مبل ها شنید. بابای خوش قیافه ام ، کراوات زده از کنار نوت ها ، آوا را با لبخند تشویق می کند.

سازدهنی بابا توی بوفه است..یکی از سنتورهایش هم به من می رسد حتما ...

اتاق بچه ها همیشه شلوغ است...شلوغ و پر از رنگ های گرم...زرد و نارنجی و قرمز و سبز.

وسط آشپزخانه ، روی فرش ...جلوی در تراس ، دو نفر می نشینند و حرف می زنند و چایی می نوشند. نشستن روی زمین و نگاه کردن به گلدان پر از ریحان من ؛ بهترین خلوت عاشقانه شان است.

خانه ام جای خوبی است...جای خیلی خوبی است...خصوصا وقتی در باز می شود و تو وارد می شوی.

به چشم خویشتن می بینم از دور ، بهار دلکش آینده تو...

همین نه سال پیش بود...همین ساعت ها...هوا مثل امروز که بهاری است ، پر از بهار بود.

اعتراف می کنم که آن روزها جوانتر از آن بودم که بدانم تولد هر کودک معجزه ای است در جهان. هر چشمی که به جهان گشوده می شود می تواند نویدبخش باشد...هر کودکی که زاده می شود نشانه ای از آسمان است که هان ای بشر ! من هنوز از تو ناامید نشده ام!

خاصیت آدمیزاد است. هرچه بزرگتر می شود بیشتر قدر کودک را می داند. باید از اول یک طوری طراحی می شدیم که در چهل سالگی ، درست در زمانی که داریم از معجزه الهی ناامید می شویم به داشتن فرزند مبعوث شویم. من کم کم دارم به معجزه فرشته هایم ایمان می آورم. دیروز یک جایی خواندم که اگر جهان را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ایم ، تحویل بدهیم رسالت خود را به انجام رسانده ایم...حالا با فرزندی خوب یا باغچه ای سبز!

من سعی می کنم با هدیه کردن دخترانم به جهان ، دنیا را حداقل برای دو نفر دیگر که قرار است با اینها عاشقی کنند زیباتر کنم....

آوای زندگی من ، میلادت مبارک.