تقدير بي تقصير نيست...

يك وقت هايي هست كه بار غم و البته تنهايي آنقدر سنگين مي‌شود كه حتي زورت نمي‌رسد از روي شانه ها زمين بگذاري اش . ديشب از همان وقت ها بود. همه چيز براي اينكه در تنهايي خودم غرق شوم و در ميان ماجراها، خودم را گم كنم مهيا بود. بهزاد و نوا نبودند و آوا خواب بود. شب ، همه اش براي خودم بود. تاريكي و تنهايي و خنكايي كه از تراس مي‌آمد. همه دردهايم را محكم در آغوش كشيدم.

وقتي از خيابان مطهري وارد خروجي مدرس شمال مي‌شدم، هنوز گريه ام نگرفته بود.هنوز در مرحله ابهام و حيراني بودم.آشفته از چيزهايي كه نمي‌دانستم چه هستند. وارد تونل رسالت كه شدم، روزهاي تلخ كودكي ام يادم آمد.خواستم يادش بياندازم كه به اندازه كافي مرا رنجانده و بايد يك روز بگويد هرچه شده تقاص چه بوده است.

بي آنكه بدانم چه شده تمام اتوبان را گريه كردم.چقدر خوب است كه ماشين دارم و لازم نيست در تاكسي بنشينم.چقدر خلوت و حريم كوچك و تميز ماشين خودم را دوست دارم. حريمي كه اجازه مي‌دهد "گريه را به مستي بهانه كردم" گوش كنم و تا مي‌‌توانم ، اشك بريزم. خوب بود كه موبايلم شارژ نداشت. همه اينها باعث مي‌شد در دنياي كوچك چند متر مربعي خودم غرق شوم.

شب كه تنها شدم به رسم همه شب هاي تنهايي ام كتاب را باز كردم . " ....و موسي به اهل بيت خويش گفت نوري در دوردست مي‌بينم، شايد كه بتوانم از آن آتش ، براي شما بياورم تا خود را گرم كنيد....وقتي به آتش رسيد، فرشته وحي او را گفت اين نور بي پايان الهي است...."

اين را كه نشانم داد ، دوباره آشتي كرديم. 

ترديدهاي هميشگي ام را دوباره با خودم مرور كردم. شايد به خودم قول بدهم ديگر به هيچ كس خرده اي نگيرم. حرف ها را مي‌زنيم و مي‌رويم ...انسان بيچاره مي‌ماند و افكار بيهوده.

دراز كشيدم و خودم را در امنيت گرم پتوي نارنجي  كه امشب همه اش مال خودم بود ، پنهان كردم. به چهارشنبه شب فكر كردم ، وقتي كه در ميان علف هاي خوش بو ، درست روبروي اتاق دنجي كه فقط چند متر با دريا فاصله دارد قرار است كنار آتش كباب، خودم را گرم كنم و صبح فردايش همه اينها را در دل دريا بريزم.

گوشي را اگر برندارم...

يك ايميلي برايم فرستاده بودند كه تماس هاي بيشتر از پنج دقيقه در آن بود و خواسته بودند جواب دهم كه آيا شخصي بوده يا نه؟ جز يك مورد البته كه بهزاد بود بقيه كاري بود.

حالا يادم نمي آيد ششم مرداد چطور شش دقيقه با بهزاد حرف زديم .

بماند.

وقتي به خودم و البته به موبايلم و تلفن سفيد روي ميزم فكر مي كنم يادم مي افتد كه يك آدم تلفني شده ام. يعني همه نقش هايم در زندگي تلفني شده اند.مادر تلفني شده ام كه نزديك ظهر به خانه تلفن مي‌كند و با دختر كوچكش حرف مي‌زند تا مطمئن شود خوب است. ساعت دو و بيست دقيقه دوباره به خانه زنگ ميـ‌زند تا مطمئن شود دختر بزرگترش رسيده خانه. تا زمان رسيدن به خانه هم همينطور بايد زنگ بزند و از احوالات شان باخبر شود.

مهر ورزيدن همسرانه مان هم شده تلفني.مگر روزي يكي دو بار وقت كنم زنگ بزنم و غر بزنم از بار مسئوليت ها و او هم اهميتي ندهد.

مادر تلفني و همسر تلفني كه هيچ ، دختر تلفني براي مادر و پدرم و خواهر تلفني براي برادر و خواهرم هم شده‌ام. تلفني به برادرم مي‌گويم كه روزهاي فرد يادش نرود آوا را ببرد كلاس زبان و بهش يادآوري مي‌‌كنم از آنجايي كه ترم سه است بهتر است مقاومت مصالح و ديناميك را با هم برندارد و به جاي سيالات مي تواند رياضي مهندسي بردارد.

همه امورات زندگي را با همين تلفن مديريت مي‌كنم. به بانك تلفن مي‌زنم و مي گويم كه نمي توانم بروم و بايد قسط ها را كارت به كارت كنم. به مدير ساختمان ، مادربزرگم، دوستانم ، همكاران سابق و خيلي هاي ديگر زنگ مي‌زنم.

يك زماني مي‌گفتند دنيا يك روز اينطور مي‌شود باور نمي كرديم...

* پاشم جمع كنم برم خونه ، بايد حاضر شم برم تو جمع دوست هام.


باد اومد و داد كشيد....

يك زماني به دوستانم مي گفتم حتي اگر بدون كنكور قرار باشد در يك دانشگاه ادامه تحصيل بدهم هرگز اين كار را نمي‌كنم. ولي خوب به قول گلمريم " هرگز نگو هرگز" ، 

اخيرا به شدت دلم براي فضاي ياد گرفتن يك چيزي ، هر چيزي، تنگ شده و روحم تشنه چيزهاي تازه است. 

اين روزها در حال و هواي مدادهاي قدبلند و پاكن هاي تميز آوا، با تصور دفترهاي خوشبو و كتاب هاي نو دلم مي‌خواست دوباره پشت يك ميز بنشينم و زل بزنم به يك كسي كه چيزي درس مي‌دهد و همه سلول هاي تنم را گوش كنم و همه چيزهاي تازه را ببلعم. 

 به آوا مي گفتم كه به او حسودي ام مي‌شود. هر روز اينهمه چيزهاي تازه ياد مي گيرد و چقدر چيزهاي تازه آدم را سر حال مي آورد. حسودي ام مي‌شود كه هيچ مسئوليتي ندارد و قرار نيست هيچ كاري در زندگي اش بكند جز يادگرفتن ! ديگران برايش مربي شنا و استاد پيانو پيدا مي كنند و يك نفر بايد دغدغه اين را داشته باشد كه چه كسي او را به كلاس زبان برساند و برگرداند.

او از هيچ يك از اينهمه افكار و سردرگمي و آشفتگي خبر ندارد. چون فعلا غرق در ياد گرفتن همه آن چيزهاي تازه و جديد است كه بر خلاف پيش بيني قبليِ من كه مادرش هستم در خلسه خوشحالي اش فرو رفته است و خسته نمي‌شود. با انرژي و ذوق و شوق بي پايان مي‌رود و مي‌آيد و از اينكه شب ها در تخت براي خودش كتاب مي خواند و از همه چيز دنيا باخبر مي شود مشعوف است. از روي مجله ، دستور دسر بر مي دارد و درست مي‌كند و باورش نمي‌شود كه اين خودش است كه اينهمه  توانمند شده است.

قدر تلاش هاي ما را نمي داند ، شك ندارم. ولي همين كه چندان بازيگوش هم نيست و دوست دارد آهنگساز و غريق نجات شود و براي شان به شدت تلاش مي‌كند، مي‌فهمم كه يك نفر دارد جواب اينهمه مديريت كردن زمان و مكان را كه ديگر از قواي ذهني ما خارج است ، مي‌دهد. بگذريم كه هنوز در دفترش مي نويسد" من 61 ارديبهشت به دنيا آمدم." ( 61 و 16 را هنوز قاطي مي كند!)

بگذريم ، داشتم مي گفتم اگر كلاسي هست كه يك شاگرد نخودي بخواهد من را خبر كنيد. همينطور بنشينم و درس دادن و درس گوش كردن بقيه را تماشا كنم و لذت ببرم. حاضرم گوشه ديوار يك لنگه پا هم بايستم. حتي حاضرم دفترهاي مشق را جمع كنم و اسمم هميشه در "بدها" باشد . داد و بيداد ناظم ها و حراست چي ها را هم به جان مي‌خرم فقط بگذارند آن چيزهايي كه در زمان خودش قدر ندانستم را يك بار ديگر داشته باشم.