یک صفحه از کتاب آوا، واقعا چرا؟؟؟؟؟؟

بعدا نوشت: ببخشید...لطفا به جوابی که آوا داده توجه بفرمایید!

 

آن شیطان رجیم یا این رژیم شیطان؟

خوب که فکر می کنم می بینم با یک ماه پیش یک تفاوت بیشتر ندارم.

یک ماه پیش یک انسان چاق و سیر بودم !

و حالا ،

یک انسان چاق ولی گشنه هستم.

ابیانه جان ، سرخی من از تو نبود.

دلتنگی هایم را چرتکه می انداختم ، یکی از این سوی دلم بر می داشتم و سوی دیگر می گذاشتم.بعد دوباره جایش را عوض می کردم و سرجای خودش بر می گرداندم.باید می دانستم ، باید می فهمیدم بالاخره من و دلتنگی چند چند بازی را پایان می بریم.باختم ولی...دلم تنگ بود و هر شب که می خوابیدم یادم می افتاد که یک روز عصر گفت :" تو معمولی نیستی...قشنگی."

بهشان گفته بودم که شب های کویر اینقدر ستاره دارد که دلت نمی آید سرت را پائین بیندازی.برای همین شاید قدیم تر ها که ترس از جانور و آدمیزاد در بین مردم کمتر بود، زیر پشه بندی که روی پشت بام بود می خوابیدیم و با خواهرم مسابقه دیدن شهاب می گذاشتیم.

ولی شب های زن های تنها در کویر ، ستاره ندارد. می ترسند از خانه بیرون بروند.یعنی من می ترسیدم از خانه بیرون بروم و نمی گذاشتم آنها هم بروند.

ما ، زن هایی که بدون مردها به سفر رفته بودیم ، ستاره های مان را خوابانده بودیم تا صبح فردا در کوچه باغ های خاکی و خنک به دنبال هم بدوند، گِل بازی کنند و غروب ، بعد از خوردن یک کاسه آش داغ ، با دست های کوچک شان چوب خشک بیاورند و آتش به پا کنند و هیچ ندانند که دلتنگی در دل مادران شان چه آشوبی به پا کرده است.

البته باید بدونه رمز قورمه سبزی تو اینه که جا بیافته.

رفتیم توی مغازه لوازم التحریر فروشی که کارتهای دعوت تولد بخریم واسه بیست تا دختر کوچولو.

بنده خدا ، فروشنده از اون آدم هایی بود که لابد به خیال خودشون خیلی مردم دار و خوش رو و عاقل و فرهیخته هستند.ولی از دید من یه آدم پرحرف بود که از زور مگس پرانی چند ساعته ته یه پاساژ بی نام و نشون ، به خاطر هفت هزار تومان خرید حوصله داشت یه ربع حرف بزنه و یه زن خسته از چهل دقیقه دویدن و دختر بچه تشنه و گشنه ای رو کلی معطل کنه.

شروع کرد  به آوا که های من خونه تون رو بلدم و روز تولدت میام و آیا در کارهای خانه به مادر کمک می کنی یا نه و چند تا خواهر و برادر داری.البته در چنین مواقعی اصولا یه حسی میاد سراغم که اینطور مردها بیشتر واسه گپ زدن با خانم ها به قربان و صدقه رفتن بچه هاشان متوسل میشن ولی خوب گناه طرف رو که نمیشه شست پهن کرد تو آفتاب.

بعد هم شروع کرد نصیحت کردن من....خواهرم هیچ وقت از این سبزی های آماده نگیر ، با دخترت سبزی خرد کنید بهش بگو قورمه سبزی چه فرقی با سبزی کوکو داره .پلو پختن تو پلوپز یادش بده ....بعد هم گفت فرض کن بره خونه عمه اش و از دیدن سبزی های خام حدس بزنه عمه جان چی می خواد بپزه؟ دیگه بیشتر از این چی می خوای از تربیت دخترت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون نمی خواستم شبهه ل ا س زدن مردهای اینچنینی رو به خودم ثابت کنم فقط پول رو دادم و تشکر کردم آمدم بیرون...ولی دوست داشتم بهش بگم: اولا دختر من عمه نداره ! عمو هم نداره ! خاله اش هم شوهر نکرده و غذا نمی پزه ! اصولا جز خونه مادربزرگ هاش خونه فامیل دیگه ای نمی ره و این نتیجه کم شدن تعداد  بچه ها در نسل من هست.

دوما من خیلی چیزهای بیشتری از تشخیص سبزی های غذاهای مختلف از دخترم انتظار دارم...انتظار ندارم خیلی آدم خاصی بشه .انتظار ندارم سبزی ها رو بشناسه یا اصلا نشناسه و مثلا درسخوان و موفق و دانشمند بشه.

بهش نگفتم که انتظار که حق ندارم برای کسی داشته باشم ولی آرزو دارم هر چی می شه خودش از خودش راضی باشه ...کسی رو پیدا کنه که دوستش داشته باشه....دوست هایی داشته باشه که از دیدنشون شاد بشه...بتونه شغلی داشته باشه که هم ازش لذت ببره و هم به اندازه ای که خوشحال زندگی کنه پول ازش دربیاره. آرزو دارم عرضه این رو داشته باشه از چیزهای خوب زندگی ، مثل طبیعت و موسیقی و فیلم خوب و کتاب خوب و غذاهای خوشمزه و آغوش پر مهر کسی لذت ببره .دیگه این وسط اگه ندونست که ترخون ، اساس سبزی دلمه است هیچ چیز فرقی نخواهد کرد.

از دید بچه

جمله سازی روز جمعه ۶ اردیبهشت ۹۲:

تفریح: ما پنج شنبه ها تفریح می کنیم.

زحمت: پدرم در اداره زحمت می کشد.

استراحت: مادرم بعد از ظهر ها استراحت می کند.

اینجوریاست...