این یک ذره غر هم نزنم ، می میرم ها! گفته باشم....
نمیدونم چه حکمتی تو کارخداست که من به تنهایی اصلا معنی ندارم.وقتی تو خونه تنهام رغبت نمیکنم چایی هم دم کنم! جالب اینکه وقتی 19 نیست آوا هم شبها زود میخوابه و من میمونم و دعواهای چند تا پسر درجه 2 واسه یه دختر تیتیش تو GEM TV ....مسخره است نه؟؟؟
حالا وسط این دلتنگی های آخر سالی من و نبودن های گاه و بیگاه 19 و بی پولی واسه خرج کردن الکی و قسطهای عقب مونده از بانکهای مختلف مملکت و ارزون شدن نفت و ورشکستگی کارخونه ها و اوضاع بی ریخت شرکت و هر هفته یک کیلو چاق شدن و کلاهبرداری شرکتی که ازش خونه پیش خرید کردیم و ارزونتر شدن پول رهن مستاجرم از سال قبل و چتری های کج وکوله آوا که ایندفعه انگار قصد بلند شدن نداره و الی ماشاالله.....همین یکی رو کم داشتم که یه مردک عوضی از همکارام بیاد و واسه من خط و نشون بکشه و از حسودی یه نیمچه موفقیتی که داشتم بال بال بزنه!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...