کاش یکی به من میگفت که با این تناقض آخر سال چه باید کرد؟؟؟ من همه سالها با توجه به ماهیت کارم بهمن و اسفند سرم خلوت میشه و اون از اوایل بهمن همیشه خسته است! هیچ شبی زودتر از 9 یا 10 پاش به خونه نمیرسه....تعطیلات و مرخصی و جمعه و ... که دیگه هیچ!  این دو ماه هر سال سخت میگذره! دوست دارم دست شوهر و بچه رو بگیرم و درست مثل خیلی از مردم دنیا تو بازارهای جورواجور دنبال ملافه جدید و گلدون و کفش و ظرف مسی واسه سفره هفت سین باشم! دنبال چند تا بلوز واسه دامن های آوا (که تو عید بپوشه) ....دنبال عیدی واسه 19 ....دنبال یک کفش برای خودم....خیلی چیزها دلم میخواد.حتی دنبال یک نفر که بیاد شیشه ها رو پاک کنه! پرده ها رو بشوره....خونه تکونی عید.ولی اصلا حس و حالی ندارم.

نمیدونم چه حکمتی تو کارخداست که من به تنهایی اصلا معنی ندارم.وقتی تو خونه تنهام رغبت نمیکنم چایی هم دم کنم!  جالب اینکه وقتی 19 نیست آوا هم شبها زود میخوابه و من میمونم و دعواهای چند تا پسر درجه 2 واسه یه دختر تیتیش تو GEM TV ....مسخره است نه؟؟؟

حالا وسط این دلتنگی های آخر سالی من و نبودن های گاه و بیگاه 19 و بی پولی واسه خرج کردن الکی و قسطهای عقب مونده از بانکهای مختلف مملکت و ارزون شدن نفت و ورشکستگی کارخونه ها و اوضاع بی ریخت شرکت و هر هفته یک کیلو چاق شدن و کلاهبرداری شرکتی که ازش خونه پیش خرید کردیم و ارزونتر شدن پول رهن مستاجرم از سال قبل و چتری های کج وکوله آوا که ایندفعه انگار قصد بلند شدن نداره و الی ماشاالله.....همین یکی رو کم داشتم که یه مردک عوضی از همکارام بیاد و واسه من خط و نشون بکشه و از حسودی یه نیمچه موفقیتی که داشتم بال بال بزنه!