کجاست مادر؟کجاست گهواره من....

امروز با دیدن یک عکس از یه جنین توی یه وبلاگی ، یهو رفتم توی روزای 3 سال پیش....همین موقعها شاید....بد جوری دلم گرفت از اینکه هیچ وقت اون موقعها پیرهنم رو بالانزدم یه عکس بگیرم....هیچ وقت لباس حاملگی نپوشیدم....نهایت کاری که کردم یه دست لباس قرمز بود که گشادتر از همیشه دوخته بودمش .....نه مانتو شنلی خریدم ....نه هیچ وقت به عقب خم شدم موقع راه رفتن....نه نفس نفس زدم....نه دستم رو رو شکمم گذاشتم ....نه دلم آش رشته و انار و گلابی خواست....جز حالت تهوع های عذاب آور و قایم کردن شکمم تو مانتوهای خز و خیل گشاد و بلند ، جز ترسیدن از دست اندازها....جز گرفتگی پاهام تو خواب ، هیچ کدوم از زیبایی های بارداری رو تجربه نکردم....انگار هیچ وقت حامله نبودم....یادم میاد بعد از زایمان که برگشتم شرکت ، یکی از مدیرام(یه خانوم 55 ساله) بهم گفت:
oh! baby! without pregnancy......oh
شدیدا به این معتقدم زنای حامله جذاب و نورانی و مهربونند....شاید برای همینه که عاشق تجربه کردن اون لحظه پر از زیبایی ام که وقتی تو خیابون هن و هن کنان راه می روند زنهای دیگه بهشون لبخند میزنند....میدونند در پس این نور توی صورتهاشون، لحظه های بی نظیری هست که به زودی سراغشون میاد....
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...