یکی از روزهای نوروز بود.....هفت یا هشت سالم بود، به روشنی همین امروز یادمه! تو اتاق مهمون خونه پدربزرگم تو شمال دراز کشیده بودم و بابام داشت روزنامه میخوند.بعد از ظهر بود و همه خوابیده بودند.مامانم و مهرنوش روز قبلش برگشته بودند تهران.عمه هام بعد از شستن کلی ظرف نهار برای 15 یا 16 نفر ولو شده بودند و شوهراشون هم تو تراس زیر ملافه ها خر و پف میکردند.اینقدر آدم اون روزها خونه پدر بزرگم جمع میشد که الان جز تو عزا و عروسی اونهمه آدم یکجا نمی بینی....دلم پر میزد واسه دویدن تو حیاط بزرگ و سبزی که مرغها و اردکها از دست چاقوی مادربزرگم به اینور و اونور می دویدند و باد بهار شاخه های درختهای پرتغال و نارنگی رو تو هوا میرقصوند....دلم پر میزد واسه خونه ساختن با جعبه های خالی لیمو و پرتغال با کمک عموم....واسه گل بازی...واسه لمیدن زیر درخت گوجه سبز ته باغ پشت خونه و از آرزوها حرف زدن.اما حیف که بابام میخواست روزنامه بخونه و من هم باید زورکی میخوابیدم.هی میگفتم خوابم نمیبره.از اون اصرار و از من انکار....از روی بی حوصلگی بهم گفت اگه میخوی خوابت ببره چشمات رو ببند و بزن به شهر رویا....گفتم یعنی چی؟ گفت: یعنی خودت رو تصور کن که بزرگ شدی ،  خانوم دکتر شدی یا خانوم مهندس....خانومی شدی برای خودت....رانندگی میکنی....هرچی دوست داری ارزو کن و خودت رو ببر اون جایی که میخوای....

مطمئنم خودش هم نمیدونست که من سالها و سالها بعد از اون (حتی بعد از خانوم مهندس شدن و رانندگی کردن و ....) بازهم موقع خواب میرم به شهر رویایی خودم سر میزنم.شخصیتهای رویایی خودم رو میبینم.بغل میکنم .میبوسمشون....هنوز هم که هنوزه بعد اونهمه سال و اونهمه اتفاق ، همیشه در حال رویا پردازی هستم. تا دبیرستانی بودم هزار تا شغل و تا مجرد بودم هزار تا شوهر و تا بی بچه بودم هزار تا بچه داشتم....هنوز هم هر شب موقع خواب ....تو حموم(اگه با آوا نباشم) ...در حال رانندگی ، میرم تو رویا.خودم رو تصور میکنم اونجایی که دوست دارم باشم.اونجایی که میخوام برم.تو آینده .با اونهایی که دوستشون دارم.تو رویاهای من هیچ چیز رویایی نیست.همه اش آرزوهای ممکن .برای همین هم تا حالا به کلی از اونها رسیدم.برای همین هم میدونم که سالهای بعد به اون چیزایی که الان میرم تو رویاش میرسم...دیر یا زود داره ، سوخت و سوز نداره....

* محض اطلاع دوستانی که ماجراهای من رو دنبال میکنند، به جز آش نذری که جمعه ظهر پختیم ، هیچ کدوم از برنامه هام عملی نشد.شوهری که تو این روزها نبود تا برنامه هام عملی بشه و تنها روزی که خونه بود هم قهر کرد و نهار نخورده و خداحافظی نکرده رفت شیراز! حتی نون بربری رو هم خودم دوشنبه رفتنی به خونه خریدم.

غمگینم اما با روحیه...