دلم خبرهای خوب میخواد
یکی از کسانی که بهم پول قرض داده بود گوشزد کرد که خیلی زود پولشو میخواد .مبلغ 2 میلیون تومان!
شنبه ۲۴ اسفند ساعت ۳ بعد از ظهر:
بعد از کلی reject کردن گوشی ام رو تلفن کذایی که مدام از کارمند بانک مسکن پیگیری قسطها رو میکرد و به خودم و بانک وعده داده بودم که با گرفتن پاداش آخر سال ، قسطهای عقب مونده رو صاف کنم، رئیسم گفت که به علت بحرانهای اقتصادی فعلا پرداخت پاداش در هاله ای از ابهام است تا اطلاع ثانوی.........
یکشنبه 25 اسفند ساعت 11 صبح:
بعد از چند سال جستجو به دنبال یه خانوم مطمئن خانومی که قرار بود هر دو هفته بیاد تو کارهای خونه کمک کنه ، گفت که بعد از عید دیگه نمیتونه بیاد!
اینقدر این چند روزی خبر های خوب(!!!!!!!!!) شنیدم که دیگه کاسه صبرم لبریزه! از طرفی بی پولی وحشتناک در حالیکه داریم میریم قشم و کیش ، از طرفی اوضاع کاری پا در هوا و تلفنهای گاه و بیگاه بانک و جستجو برای مهد کودک آوا و ....دارم خل می شم!
واقعا فکر میکنم "مادر" یعنی همه چیز...یعنی همه کس و یعنی تنها کسی که همیشه هست برای همه طاق شدن طاقتها و سر رفتن صبرها .اگه شنبه بعد از شنیدن کلی خبر خوب و هیجان انگیز، نمیرفتم پیش مامانم و یک کمی از این در و اون در غر نمیزدم ، تا حالا مرده بودم.این چند روزی هزار بار تا مرز افسردگی رفتم ، تا مرز تموم شدن صبرم از اینهمه مسائلی که دور و برم هست، از مردان نامردی که تو جامعه میبینم و از خیلی چیزهای دیگه ! دارم بهتر میشم....روحیه ام داشت از دست میرفت.دارم کم کم به دستش میارم !
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...