وقتی اولین بار دیدمش فکر کردم اشتباه دیدم...خوب دقت کردم ....خود خودش بود.همونطور که شنیده بودم ، تمیز و یکدست و شفاف....یکی میگفت باید بی خیالش بشی و بذاری برای خودش زندگی کنه، یکی میگفت باید ریشه اش رو زد تا دیگه اینور ها پیداش نشه، یکی میگفت اگه اذیتش کنی صد برابر میشه، یکی میگفت از بس حرص خوردی، یکی میگفت ارثیه بابا! ربطی به تو نداره اصلا! یک هم میگفت گذشت زمان همینه دیگه...کاریش نمیشه کرد...باید باهاش کنار بیای.....

من هم تمام این مراحل رو به ترتیب گذروندم تا رسیدم به اینکه باید باهاش کنار بیام! باهاش که چه عرض کنم باهاشون.....وقتی انگشتام رو لابه لای موهام میلغزونم درست از روی شقیقه هام به عقب، در هر دو سمت رشته های سفید رنگی رو میبینم که بهم پوزخند میزنند و پس اون چهره سفید دلرباشون ، لحظه های عمر منو پنهون کردند.....دیگه کار به کارشون ندارم.دارند زندگی مسالمت آمیزشون رو با من ادامه میدهند.

هر روز صبح وقتی مسواک دستمه ، عاجرانه تو آینه نگاهشون میکنم و ازشون میخوام به همین اجتماع چند ده تاییشون راضی باشند ، بذارند حداقل 3 دهه از زندگی من تموم بشه! بعد به فکر نسل کشی سلولهای سیاه موهای سر من بیفتند! ازشون میخوام یک کمی صبر کنند، بذارند من حداقل توی دسته های مشکی رنگی که سالهاست باهام هستند ، چند سال دیگه هم جوونی رو حس کنم.

بچه که بودم فکر میکردم اونهایی که اینقدر پیر شدند(!!!!!!!!!!!!) که موهاشون سفید میشه ، دیگه چه امیدی دارند؟؟؟ نه فردایی، نه آینده ای، نه امیدی به شادی و نه نویدی به جوونی....ولی من ....گرچه موهام با سرعت در حال سفید شدن هستند و میخوان به زور بهار رو پشت سر بگذارند و سفیدی برف زمستون رو مثل نمک رو سر من بپاشند ، هنوز پر از آرزو و امیدم! خیلی جاها نرفتم، خیلی چیزها نخوردم، خیلی ها رو ندیدم، به خیلی چیزها دست نزدم، خیلی از صداها رو نشنیدم، تمام حواس من بعد از رویش موهای سفید بهم هجوم آوردند و میخوان تا من جوونم ، بهشون فرصت تجربه کردن بدم....


این شعر از فریدون مشیری هست،  مرتبط تا حدودی( تیتر پست هم از همین شعره):

آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه ، در آیینه چون نگاه

در لابلای موی چو کافور خویش دید

یک تار مو سیاه!

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد.

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید.

سی سال پیش ، نیز، در آیینه دیده بود :

یک تار مو سپید!

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت: وای!

اشکی به روی آینه افتاد و ناگهان

بگریست های های!

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج، ضجه ی مرگ غریق را

از دور می شنید.

طوفان فرو نشست، ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آب های تیره ی اعماق خفته بود:

یک مشت آرزو...!