من حالم گرفته است...مثل خیلی روزهای دیگه....
من الان خودم هم نمیدونم چه ام شده؟؟؟ بی خودکی بیخودکی دلم گرفته...یعنی برای این هوای آفتابی است که یهو از چند لحظه پیش شروع کرد به ابری شدن؟ یا برای این که هی آشناهای غریب میبینم تو facebook و دلم لک میزنه واسه روزهای دانشجویی؟ واسه اینه که چاق شدم و نه انرژی رژیم گرفتن دارم و نه وقت ورزش کردن و نه پول دستگاههای مختلف ورزشی و لاغری خریدن؟ واسه اینه که بعضی از افراد خیلی عصبیم میکنند و واقعا نمیدونم چطوری حضور بی مهرشون رو بپذیرم و حرص نخورم؟ واسه چیه نمیدونم....این رو میدونم که با کلاریس (شخصیت اول کتاب"من چراغها را خاموش میکنم" زویا پیرزاد) شدیدا احساس همزاد پنداری میکنم.البته نه تو احساسش به "امیل" ها!!!! تو اینکه کسی حواسش بهم نیست....همه فقط میخوان با کمک من کارهاشون پیش بره....همه وقتی کاری دارند یاد من می افتند....از اینکه توی یه مهمونی یکی من رو به دخترش نشون میده و میگه :"تو نمیخواد ظرفها رو بشوری؟بذار مریم بشوره...ببین چه تند میشوره!"..... از اینکه از من انتظار دارند روزهایی که اصلا حوصله هیچ آدم غریبه تر از خودمون رو ندارم ، پاشم برم مهمونی ؟ از اینکه همه انتظار دارند همیشه بخندم و خوشحال باشم.....از اینکه همه تو کارهام دخالت میکنند....چرا آوا رو الان میبری حموم؟ ...الان بهش شیر بده....لباس گرم تنش کن....چرا دیر از خواب پاشدی؟.....چرا میخوای بخوابی؟ بمون شب نشینی ....چرا اتاقت رو جارو نکردی؟...چرا رو تختی ات رو مرتب نمیکنی؟.....چرا آوا رو دعوا کردی؟.....
اینقدر تو سفر قشم از این حرفها شنیدم که تصمیم جد گرفتم که با هیچ بنی بشری دیگه سفر نرم! خوب بابا من هم اینطوری ام.ظرفیت دیگران رو ندارم. نمیتونم با جمع کنار بیام و ....اگه واقعا آدم تحمل کنه و این حرفها رو بشنوه ، قطعا راحتتر از تحمل برخوردهای عجیب و غریب دیگران توی سفره!
اصلا خودم هم نمیدونم چی شده؟ خستگی سفر ؟؟؟ شاید....
حالا وسط این گیر و واگیر اعصاب واپاشیده من ، اشتباهی آلبوم عکسهام تو villagephoto رو هم delet کردم و وبلاگم اینطوری لخت شده!!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ ساعت 16:23 توسط مریم
|
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...