خسته ام!
خیلی خسته ام خیلی! اینقدر که امروز دلم میخواست یه جوری بخوابم که دیگه بیدار نشم! از خودم بدم میاد که نمیتونم همه کارهای زندگی رو با هم پیش ببرم.همه چی از دستم در رفته!بچه ام.شوهرم.کارم.کارای خونه.خرید.... مدتهاست بیرون نرفتم . کلی خرید دارم.خسته ام خسته خسته از بیدار کردن زورکی آوا.از اینکه نمی تونم دست و صورتشو صبحها بشورم چون خوابیده. از اینکه مجبورم تو پله ها بغلش کنم چون خوابیده و چقدر با لباسهای زمستونی سنگین میشه و بردنش سخته! از اینکه ببرمش مهد کودک در حالیکه خوشحال نیست! از اینکه میدونم کسی به موقع عوضش نمیکنه !با حوصله بهش غذا نمیده !از اینکه عصر بعد از ۸ ساعت کار میرم می بینم لباساش خیس شده و کسی دقت نکرده ! از اینکه باید دوباره همه لباسهاشو تنش کنم و این دفعه از پله ها بیارمش بالا! از اینکه سر راه باید برم خرید و به خاطر سرما نمی تونم از ماشین بیارمش بیرون و مجبورم در حالی خرید کنم که دارم ماشینو نگاه میکنم و به آوا میخندم تا نترسه وحتما مردم فکر میکنن یا دیوونه ام یا منظوری دارم از این کار! از اینکه وقتی میام یک عالمه ظرف نشسته و لباسهای جا به جا نشده و اتاقای نامرتب و رختخوابهای جمع نشده و خریدهایی که سرجاش گذاشته نشده انتظارمو میکشن!از اینکه بچه ام میخواد و نیاز داره برم باهاش بازی کنم و من میرم (اگه بشه) ولی دلم اونجاست که یکی دو ساعت دیگه باید ۲ تا آدم گشنه رو سیر کنم.خسته ام از همه اینها و از اینکه هیچ کس هیچ وقت بهم نمی گه "خسته نباشی!"
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۶ ساعت 10:11 توسط مریم
|
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...