وقتی شور و شوق انتخابات شروع شد ، به این فکر می کردم که باید بین بد و بدتر حداقل بد رو انتخاب کنیم تا بدتر نیاد و 4 سال زمام مملکت رو به دست بگیره....دو هفته پیش فکر میکردم ، هرچی باشه یه اصلاح طلب بهتر از یک اصولگرا ست.دو هفته پیش فکر میکردم دلم نمی خواد این مردک رئیس جمهور بشه ، فقط همین....

ولی نمیدونم چی باعث شد نظرم تغییر کنه....اینکه اینهمه جوون شاداب و پر نشاط تو خیابونها جمع میشن...اینکه تو خیابونها به ماشینهایی که نوار سبز دارند راه میدهند ، اینکه برای هم بوق میزنند ، به همدیگر علامت پیروزی می دهند،اینکه رئیس جمهوری که 4 سال پیش 17 میلیون انسان (!!!!!) بهش اعتماد کردند و توی صف ایستادند و مسابقه خیانت به وطن دادند ، حالا میاد و با چشمهای بی شرمش زل میزنه توی دوربینی که پشت اون 70 میلیون انسان(!!!!!!!!!!) نشستند و میگه :"تورم ما اینقدره و نرخ بیکاری اینقدر".....اینکه بودی و دیدی که اصلاح طلبهایی مثل "معین" و " کروبی" دور قبل روی هم 7 میلیون رای آوردند....اینکه شالیکارهای مملکت رو  4 سال عادت دادند به اینکه زمین های کشاورزی رو بفروشند به ویلا سازها و بنشینند تو خونه و برنج باسماتی بخورند وبه خورد ما بدهند و آخر ماه دنبال ماشین پرزیدنت بدوند تا با یک نامه فدایت شوم ، یک فریزر برای خونه شون بخرند....

خیلی چیزها تو این روزها نظرم رو عوض کرد...من یک زنم...یک زن ایرانی...یک زن مسلمان....زنی که خودش و پدرش و همسرش در فرهنگی بزرگ شدند که "غیرت " و "مردانگی" توش هنوز دیده میشه....جایی بزرگ شدیم که هنوز کلمه ای به نام"ناموس" معنا دارد....در چنین فضایی (هرچند متحجرانه و عقب مانده و قرون وسطایی) مردی میاد و جلوی چشم میلیونها ایرانی ، چهره همسر رقیبش رو به بازی میگیره.....این بازی با ناموس آقای موسوی نیست...این تحقیر من و بقیه زنانی است که این کشور را با همه کاستی ها دوست دارند....کسانی که اینجا مانده اند نه برای اینکه جایی برای رفتن ندارند که اغلب کشورهای پیشرفته و مترقی جهان ،آغوششان را برای درس خوانده ها و تلاشگرها باز کرده اند.....بلکه مانده اند چون به خاکشان عشق می ورزند...دوست دارند به خیابان بروند و خیابان را پر از دخترکان و پسرکانی ببینند که دستبند سبز می بندند ....دوست  دارند بعد ها به فرزندانشان بگویند میتوان به مشهد رفت و آرام شد، میتوان تسبیح دید و به آن دست کشید و تسکین یافت....میتوان به خدا فکر کرد و با او حرف زد.....امیدوارند که روزی این خدا ستیزی که متحجرانی مثل م.الف.نژاد، آن  را پایه ریزی کرده اند ، پایان یابد ....همان خدا ستیزی که یک سید سبز آن را در کمتر از یک ماه به خدادوستی بدل کرده آنهم در میان جمعیتی که 30 سال جور دیگری اندیشیده اند.

کمتر از یک ماه پیش این رنگ سبزی که همه جا را فرا گرفته به نام "سبز سیدی" خوانده میشد و فرار میکردیم مبادا لباسمان به آن رنگ رو کند.....حالا "سبز سیدی" جای خود را داده به "سبز سیادت" ...."سبز امید"...."سبز شادابی" و سبز ریشه های این وطن داده است.....تا پیروزی فقط دو روز دیگر مانده است....اندکی صبر ، سحر نزدیک است....