وقتی شبها شروع کردی به اومدن وسط من و بابات و نصفه های شب از حالت عمودی به افقی تبدیل شدی و دو نفر آدم بزرگ ، یکیشون از اینور تخت پرتاب شد و یکیشون از اون طرف ، احساس کردم داری جای من رو تنگ میکنی....

وقتی وارد اتاق شدم و دیدم تمام رژ لبها رو باز کردی و بدون اینکه بچرخونیشون درشون رو بستی و بدبختها مثل یه گلوله قرمز و قهوه ای ته درشون چسبیدند ، فکر کردم کم کم داری زیاده روی می کنی...

وقتی مدتها مجبور بودم به جای هر غذای دیگه ای تو رستوران "مرغ و سیب زمینی" انتخاب کنم (تا با هم بخوریم) شک کردم که دیگه نمی تونم غذای مورد علاقه خودم رو بخورم!

وقتی دیدم ناز و عشوه هات واسه کسی که قرار بود ناز من رو بکشه ، بدجوری خریدار داره و حالا دیگه هرگونه ناز کردنی از طرف من براش بچه گانه است، ترسیدم که داری من رو از تو دل بابات هم می اندازی بیرون...

وقتی دیدم مامان و بابای خودم هم از دیدن تو بیشتر از دیدن من ذوق می کنند ، دیدم تو خونه ای که بزرگ شدم هم داری جای من رو می گیری...

ولی یه روز ، وقتی صبح دیرم شده بود و گیره تو رو به موهام زدم و عصر که اومدم و روسری رو در آوردم:

آوا:"مامان!!!!!!! گلسر من رو زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

من:"آره! چی شده مگه؟"

آوا:"اجازه گرفته بودی مگه؟"

من:"آخ! ببخشید! یادم رفت ....حالا اجازه میدی؟؟"

آوا:"اول از رو سرت باز کن ...اینجوری بگیر تو دستت....بعد اجازه بگیر"

من:"خوب بیا! حالا اجازه میدی؟؟؟"

آوا:"نه! ببر بذار تو اتاقم!"

اونقت بود که فهمیدم تو  همه چیز من رو نگرفتی ، خودت همه چیز من شدی...خود خود سیاه سوخته پشمالوی ریزه میزه ات.....