خدایا! شکر!
تو شرکت هم امروز حرفهای امیدوار کننده ای از مدیرم شنیدم و خوشحالم خیلی ! خوشحالم که این همه تلاشم توی شرکت از دید مدیرام پنهان نبوده ! از اینکه از بچه هایی که با من استخدام شدند جلوترم! از اینکه ( اگه حرفای مدیرم درست باشه!) تا چند سال دیگه به یک موقعیت عالی توی شرکت میرسم و دارم براش از همین امروز لحظه شماری میکنم و تلاش!
از این خوشحالم که عاشق شوهرم هستم !خیلی خوشحالم که این همه دوستش دارم و خوشحالتم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم! الان که ماموریته دلم انگار تو سینه نیست!دلم یه جاییه اون دور دورا !بعد از کلی کوه و بیابون و دریا ..... یه جای خوب!
از این خوشحالم که عاشق آوا شدم! حدودا یک هفته است که احساس میکنم هزار برابر بیشتر از قبل دوستش دارم و حاضرم همه عمر و جونم و بدم ولی بدونم که دخترک خوشگلم خوشحاله! لذت دیدن خنده های نازش و ادا و اصول با نمکش وقتی می خواد موهای سیاهشو از تو صورتش کنار بزنه به یک دنیا می ازره ! به هر چه خونه و ماشین و پول و چیزای دیگه..... خودخواهیه که بگم خسته ام از اینکه برای دو نفر که همه دنیام شدن غذا درست کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چند تا کار کوچیک کجا و اینهمه لذت کجا که با دیدنشون به دست میارم!
ای پاک یزدان من و خداوند مهربان من! قوتی ده تا مقاومت غوائل بسیط زمین نماییم و قدرتی بخش که چون بحر محیط بر ساحل غرب و شرق زنیم....................................
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...