امروز احساس خوبی دارم.تصمیمات مهمی باید بگیرم و احساس می کنم خداوند خوب و مهربان کم کم داره دریچه های روشنی از زندگی به روی من باز میکنه.پشیمونم از اینکه مدتی فراموشش کرده بودم و چقدر بزرگ و بخشنده است!! که حتی با اینهمه بی محبتی که از ما می بینه اینقدر مهربونه .چقدر زود جواب دعاهای منو داده. فقط با یک تغییر کوچولو تو زندگی(به کوچکی یک اسباب کشی) کلی از خستگیهام رفع میشه!البته باز باید ببینم خواست خدا چیه در مورد این مسئله؟ فعلا که راهو باز کرده تا با یه تصمیم یه خورده از بار مسئولیتها کمتر بشه.از رفت و آمد گرفته تا کارای خونه ....امیدوارم.

تو شرکت هم امروز حرفهای امیدوار کننده ای از مدیرم شنیدم و خوشحالم خیلی ! خوشحالم که این همه تلاشم توی شرکت از دید مدیرام پنهان نبوده ! از اینکه از بچه هایی که با من استخدام شدند جلوترم! از اینکه ( اگه حرفای مدیرم درست باشه!) تا چند سال دیگه به یک موقعیت عالی توی شرکت میرسم و دارم براش از همین امروز لحظه شماری میکنم و تلاش!

از این خوشحالم که عاشق شوهرم هستم !خیلی خوشحالم که این همه دوستش دارم و خوشحالتم که بدون اون نمی تونم زندگی کنم! الان که ماموریته دلم انگار تو سینه نیست!دلم یه جاییه اون دور دورا !بعد از کلی کوه و بیابون و دریا ..... یه جای خوب!

از این خوشحالم که عاشق آوا شدم! حدودا یک هفته است که احساس میکنم هزار برابر بیشتر از قبل دوستش دارم و حاضرم همه عمر و جونم و بدم ولی بدونم که دخترک خوشگلم خوشحاله! لذت دیدن خنده های نازش و ادا و اصول با نمکش وقتی می خواد موهای سیاهشو از تو صورتش کنار بزنه به یک دنیا می ازره ! به هر چه خونه و ماشین و پول و چیزای دیگه..... خودخواهیه که بگم خسته ام از اینکه برای دو نفر که همه دنیام شدن غذا درست کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چند تا کار کوچیک کجا و اینهمه  لذت کجا که با دیدنشون به دست میارم!


ای پاک یزدان من و خداوند مهربان من! قوتی ده تا مقاومت غوائل بسیط زمین نماییم و قدرتی بخش که چون بحر محیط بر ساحل غرب و شرق زنیم....................................