sweet weekend
ساعت هنوز ۹ نشده بود که یه جوجه جیک جیک کنان اومد کنار تختم:"مامان! پاشو صبونه بخوریم"
بعد از ظهر چون مطمئن بودم تا چشام رو هم بذارم ،-کما فی السابق- آقای همسر میاد و اینقدر سر و صدا می کنه که نتونم بخوابم و بعد که مطمئن شد من بیدار شدم و اومدم سر حال نشستم ، میگه:"خیلی خوابم میاد" ..... و می ره می خوابه تا ساعت ۷ و من می مونم و خونه ای که دو نفر توش خوابند و می ترکم از بیکاری و تاریکی.............خوابالو نشستم به کتاب خوندن تا بیاد و بره بخوابه و بعد من برم بخوابم....چشام با چوب کبریت باز می شد که اومد و چایی خواست -اونهم تازه !نه چایی مایکروفری چند ساعت قبل- همسر عزیزم!!!حیف ...حیف ...حیف که من هیچ وقت نمی فهمم فرق چایی که زن آدم دم کنه و بریزه با چایی که خود آدم دم کنه و بریزه چه فرقی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟که تو اینقدر می گی...
خواب از سرم پریده بود و خوابم نمی برد! اینقدر وول زدم و فکر و خیال کردم تا خوابم برد!همچین که چشام رو هم گذاشتم آقای همسر بیدار شد و زنگ زد مهمون دعوت کرد! -بد جنسی نمی کنم .مهمون بابای من بود- مهمونش ساعت ۷ اومد و آقایون سرگرم شدند.....من موندم و پنج شنبه غروب بی هیچ چیز !!!! شب رفتیم بیرون شام خوردیم و برگشتیم و اومد خوابید و من موندم با بی خوابی که دوباره اومد سراغم....باز یکی دو ساعتی وول زدم و خل شدم تا خوابیدم!
صبح جمعه من خوابم می اومد و اونها بیدار بودند و هنوز از جام بلند نشده بودم که شوهر قهر کرد که چرا اول بلند نمیشم صبحونه رو راست و ریست کنم بعد باهاش صحبت کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! همسر عزیزم!حیف ....حیف ....حیف که هیچ وقت طعم اینکه ریلکس و راحت بیدار بشم، برم دستشویی -بی عجله- بیام لباسمو عوض کنم و بیام بشینم سر میز و ببینم تخم مرغهای پخته وچایی تازه دم و نون گرم شده و بچه جیش کرده و دست و صورت شسته و زن مرتب و خوشحالم هم نشسته، را نمی چشم!!!!!
جایی کار داشتیم .ساعت ۲ رسیدیم و من در عرض نیم ساعت نهار رو آماده کردم و خوردیم!بعد از ظهر جمعه همچین که داشت خوابم می برد ، آقای همسر ازم خواست ساک استخرشو آماده کنم تا با دوستاش بره شناو سونا! آقای همسر !حیف ...حیف ....حیف که هیچ وقت نمی فهمم اینکه زن آدم حوله و مایو توی ساک بذاره چه فرقی با اینکه خود آدم بی سر و صدا ساکشو جمع کنه داره؟؟؟؟؟؟؟؟ که تو می گی......
پاشد رفت استخر و من خوابم نبرد تا آوا بیدار شد !!!!! تمام عصر وحشتناک جمعه رو تو خونه بودم و واقعا اوج خوشبختی این بود که ازم بخوای بعد از این آخر هفته زیبا (!!!!!!!!!!!!!!!) برم یه مهمونی یخ رو تحمل کنم !!! واقعا حیف که نمی فهمم چرا تو تمام مهمونی های خانوادگی شما -حتی اونهای مثل مهمونی دیشب - من حتما باید بیام!!! خوب ! اینجا که رسید دیگه دیدم وقتشه کمی از حقوق خودم به عنوان زن دفاع کنم و جمعه شب رو با دوستام سپری کنم و همسر و بچه رو فرستادم مهمونی غیر قابل تحمل فامیل شوهر!!!!!
*ساناز! هیچ می دونستی تو جز معدود کسانی هستی که اگه ساعتها باهات باشم ، وقت کم میارم ولی حرف کم نمیارم؟؟؟؟؟؟؟
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...