موضوع اینه که از اون زنهایی نبودم که از شونصد سال قبل از بچه دار شدن ، شروع کنم به مطالعه و فکر و تفکر راجع به اینکه آیا از نظر روحی و جسمی توان بچه دار شدن دارم یا نه، اصلا می دونی چیه ؟از اون آدمهایی نیستم که خیلی روی یه موضوع تعمق کنم....خیلی بده ها....نمی گم خوبه یا افتخار کنم به این صفت مزخرف!!!

 وقتی ازدواج هم کردم -چون سنم کم بود - خیلی ها این رو بهم گفتند که آیا آمادگی پذیرفتن مسئولیت به این بزرگی رو داری ؟ اصلا به اینش فکر نکردم! اون موقع به این فکر می کردم که یک نفر رو دوست دارم و دوست دارم باهاش باشم!!! حتی راستش زیاد به این هم فکر نکردم که اون هم من رو دوست داره یا نه ...به خودم می گفتم خوب اگه دوستم نداشت که نمی اومد من رو بگیره؟ ها؟!....

در مورد بچه هم همین جوری شد ! البته یه جورایی اشتباه کردم .چون نمیتونی راجع به بچه دار شدن بگی خوب اگه وقتش نباشه ، بچه نمیاد!!! چون بچه میاد ....کاری هم به اینکه وقت اومدنش هست یا نه نداره! قطعا اگه می شد زمان به عقب برگرده ، قبل از بچه دار شدن حسابی مطالعه می کردم . وقتی بچه ام به دنیا اومد هنوز خیلی چیزها راجع به بچه داری نمی دونستم .حتی می شد تو همون ۹ ماه یه اطلاعات پایه کسب کنم و بعد از زایمان کم کم اطلاعات بیشتری اضافه کنم! (اگه هنوز بچه نداری و داری این وبلاگ رو می خونی....این نصیحت رو بپذیر)....

شاید حدود یکی دو سالی از تولد بچه که گذشت تازه فهمیدم تربیت بچه خیلی سخت تر از اونی بود که فکر می کردم.گرچه در مورد ازدواج هم همین طور شد ومعتقدم همسر داری و زندگی داری ، سخت تر از اونی هست که ۶ سال پیش فکر می کردم.منتهی "همسر" یک موجود عاقل و بالغ است که هرچقدر هم اشتباه کنی و اشتباه کنه ، میشه گفت -عموما- جای برگشتی هست.میشه از نو ساخت و از تجربه های قبلی استفاده کرد! ولی بچه ....یک بچه ۳ ساله ....چند سال هست که راجع به طرز حرف زدن و غذا دادن و خوابوندن و همه چیز دیگه ، داری می خونی و می شنوی و سرچ می کنی ....می دونی وقتی بچه ات به یکی سلام نکرد نباید جلوی مهمونها بهش بگی : " به عمو سلام کن!" ....می دونی وقتی ظرف غذاش رو چپه کرد نباید عصبانی بشی ، می دونی نباید تهدیدش کنی ، نباید بهش توهین کنی ، نباید بگی " دیگه مامانت نمی شم " و " دیگه دوست ندارم" و .... ولی روزی صد بار سرش داد می زنم ، باهاش قهر می کنم، دعواش می کنم ، وقتی بهم احتیاج داره ، خسته ام و حوصله ندارم !!!! در کنار همه اینها یه  بابای بچه لوس کن -زیادی بچه لوس کن- و هفت هشت ده نفر خاله و دائی و مادر بزرگ و پدر بزرگ زیادی زیادی زیادی بچه لوس کن هستند که کار من رو سخت تر می کنند!

وقتی یه روز صبح از لحظه ای که بیدار میشه ، جیش نمی کنه ، صورتش رو حاضر نیست بشوره ، موهاش رو حاضر نیست شونه کنه ، سر میز صبحانه نمیشینه، بعدش گیر میده که با من بازی کنید ، کلی خرت و پرت کف اتاقش می ریزه و جمع نمی کنه ، هر چی می خوره ، کل خونه به رنگ همون خوراکی در میاد ، بدون جوراب راه میره و نمی پوشه ، دهن جوابی می کنه  و این مسائل ادامه داره تا شب ....میریم مهمونی سلام نمی کنه ، خداحافظی نمی کنه ، بیرون میره نمی خواد کاپشن بپوشه ، و این وسط وقتی دعواش می کنم یا باهاش قهر می کنم ، باباش نازش رو می کشه!!!! وای وای وای وای ....واقعا روزهایی میرسه که فکر می کنم دارم دیوونه میشم ! بعد هم میاد مثل ابر بهار اشک می ریزه و من ....

شدیدا به کمک فکری نیاز دارم! شاید لازم باشه پیش مشاور برم ...نه؟ ....