گوشه صفحه ۴۰۹ رو -به عادت دیرینه- تا زدم و کتاب رو بستم.رفتم تو آشپزخونه....از معدود وقتهایی بود که همه چیز سرجای خودش بود! یک تکه مرغ رو برنجی که واسه نهار فردام ریخته بودم، گذاشتم ...همین طور که به سیب زمینی سرخ کرده ها ناخونک می زدم ، چند تایی شون رو انداختم تو ظرف غذام! یه جاهایی از کف آشپزخونه هنوز از بساب بساب غروبی ، خیس بود! به نباتهای خرد شده ته لیوانهای چاییمون نگاه کردم که بعد از شام آقای همسر دم کرده و ریخته و نبات انداخته و هم زده بود......

چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم...لباسهای شسته شده رو بند رخت تو خونه منتظر خشک شدن بود.....چند صفحه از نتهای پیانوم در اثر دویدن های آوا ، افتاده بود رو زمین....یهو دلم خواست هدفون رو بذارم گوشم و یه کوچولو تمرین کنم....

اومدم تو اتاق ....آوا رو تخت ما خوابیده بود...مثل همیشه زیر پیرهنیش از بلوزش اومده بود بیرون...چند تا تار موهای سرش هم با آب دهنش چسبناک شده و چسبیده بود به لپاش!!!

یواش گذاشتمش رو تختش و به این فکر کردم که چقدر دوستش دارم....اینقدر که دلم می خواد هفت یا هشت تا بچه دیگه هم داشته باشم!(اصولا آدمیزاد وقتی بچه اش خوابه، یادش میره که بچه داری چقدر سخته!)...به این فکر کردم که یه روزی باید بهش دیکته بگم و ببرمش کلاس شنا ! باید یه روزی براش کفش پاشنه دار بخرم....یه روزی باید بهش بگم "بالغ" شده ! و چقدر بالغ شدن برای یه دختر نوجوون سخته! یه روزی باید بهش بگم با بی محلی پسرها یا ابراز عشقشون چه کار کنه! چه کارهای سخت تری در پیش هست....پتوش رو کشیدم روش و برگشتم تو اتاق خودمون!

مثل همیشه...مثل همه این ۵ سالی ....کف پاهاش از زیر لحاف زده بود بیرون و بالش به جای اینکه زیر سرش باشه روی سرش بود و دماغ و دهن هم مستقیم روی تشک! آخه چطوری نفس میکشه ؟     نمی دونم!! پتو رو کشیدم رو پاش وسرش رو جابه جا کردم.یه لحظه چشماش باز شد ...ولی خوابتر از اونی بود که حرفی بزنه .

خزیدم زیر پتو و زل زدم به اون دو تا عروسک چوبی که لباس قرمز پوشیدند و حسابی همدیگر رو بغل کردند.همونی که چند سال پیش روز ولنتاین برام خریده بود! همونی که بعد از آینه و قرآن ، روز اسباب کشی آویزونش کردم بالای تختمون! همونی که یه عکس -از همون بغل های عاشقانه- از ماه عسلمون رو توی یه قاب شکل قلب، بالای سرش چسبوندم!

چشمام رو بستم و به همه این چیزهای ساده ای فکر کردم که باعث میشه احساس شادی بکنم....و به همه حرفهایی که می خواستم فردا صبحش قبل از هرکاری تو وبلاگم بنویسم....