اندر احوالات وبلاگ نویسی...
یه وقتهایی دلت می خواد بنویسی و بنویسی و اگه کسی دور و برت باشه می بینه که به صندلی ات تکیه ندادی و با شدت هرچه تمامتر می کوبی رو دکمه های کیبورد و اخم کردی .... غر می زنی و غرغرنامه پر می کنی و دلت می خواد وقتی یکی دو روز بعد سر میزنی به وبلاگت ببینی که شونصد نفر اومدند و گفتند که "بابا! ما هم همینیم...و بابا! شوهر های ما هم همینطوری اند....و بابا! بچه ها و مدیرها و مادر شوهرهای ما هم همین طوری هستند!".....اصلا انگار از اول غر زدی تا بقیه هم بیان بگن زندگی همینه و تو آروم بشی....
یه وقتهایی اما دلت می خواد اینقدر از بچه گل گلاب و سر به راه و شوهر عاشق پیشه و کار پردرآمد و راحت و هوای خوب و دل خوش و ....بنویسی که اصلا یه جورایی اون نیمه بدجنست دلش می خواد پز بده و فکر کنه که فقط تویی که اینها رو داری و آی کیف می کنی از اینکه مردم بیان و بخونن و برات کامنت بگذارند که "خوش به حالت! و ....آفرین . ....و ای بابا خوشبخت و ...." و تو هم کیف می کنی، بد فرم!
یه وقتهایی اما دلت می خواد از یک موضوع سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، علمی و ....که یه مدتی عجیب فکرت رو مشغول کرده بنویسی و بحث راه بندازی و بقیه بیان و تو هم عجیب مشتاق که بدونی بقیه چی فکر می کنند راجع به اونچه تو کله ات وول می خوره!
اما ...اما...اما.....یه وقتهای دیگه هم هست که دلت می خواد یه چیزی که نمی دونم چیه بگی ...غرغر نیست... نظریه فلسفی و اجتماعی و سیاسی هم نیست....قربون صدقه دست و پای بلوری بچه ات و آغوش پرمهر شوهرت هم نیست....اصلا هیچی نیست و همه چی هست!! دلت می خواد بنویسی و میای تند و تند تایپ میکنی و یهو نمی دونم چی میشه یه کنترل آ و دیلیت ، همه چی رو عوض می کنه ... گاهی هم این تو نیستی که می نویسی...یه نفر ...از نیمکره چپ یا راست مغزت یا نمیدونم نیم تنه راست یا چپ یا نیم تنه بالا یا پائین یا هر کوفت دیگه ای...صاف ازتوی هرجایی که هست، راه می افته و می ره تا نوک انگشتهات و تایپ می کنه در حد تیم ملی و هرچی تو میگی برادر من! حداقل بذار این دکمه" نظرخواهی فعال نباشد" رو بزنم ، قبول نمی کنه و بعد هم "ثبت" می کنه و میره پی کارش!!!!!!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...