پستی برای آوا....
آوا:" خوب ! این کیک ها ریخته ...مورچه ها غذاشون رو از روی زمین باید پیدا کنن دیگه....این دیگه اینقدر غرغر کردن داره؟؟؟"
.
.
چند روز بعد....
-"مامان! بیا ببین اینجا مورچه ها با پلوها چه مهمونی کردند....."
-مامان! می دونی بالا آوردن یعنی چی؟؟؟یعنی استفراغ ....می تونی عق زدن هم صداش کنی....
-"مامان! میشه یک کم بغلم کنی؟خسته شدم..."
(چند دقیقه بعد...تو بغل من):-"مامان! میشه دو کم بغلت باشم...میشه پونصد کم ..نه...میشه هزار کم بغلت باشم؟؟؟؟"
-"مامان! چرا این پرچم ها رو بستند ؟طابل* می زنند؟"
-"آخه ...آدمهای بدجنس چندین سال قبل تو چنین روزی ، امام حسین -که خیلی آدم خوبی بوده- رو زخمی کردند.....حالا مردم براش عزاداری می کنند!"
-"نه بابا! امام حسین که زخمی نشده ...سرش رو با چاقو بریدند!"
-![]()
*منظورش از طابل هم طبل بود!
یه مدتی هست آوا شروع کرده به شعر گفتن...نمی دونم این استعدادش به من رفته یا به باباش ...چون من که ادعای نویسندگیم میشه(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و از بچگی عاشق شعر و شاعری بودم....باباش هم که استعداد عجیبی در منحدم کردن شعر شعرای بزرگ و تغییر اونها به شعرهای خودش داره! از این رو ، زین پس ...قصد دارم برخی شعرگونه های دخترکم رو اینجا بنویسم تا بعدها ببینه که از ۳ سالگی چقدر واسه شاعر شدن زحمت کشیده!!!
-کلاغه میگه قار قار....گرسنشه اون انگار!
-یه توپ دارم سفیده.....سفیده و صورتی....
بابام اونو خریده....قبلا اونو نداشتم
-وقتی که بارون میاد...ابرها سوار باد می شن
بارون سفید و آبیه.....بارون خیلی خیسیه
**یکی دو روز بعد اضافه شد:
حال می کنید چه اسمی واسه بچه ام گذاشتم؟ شاید اگه بعد ها پسر داشتم اسمش رو بذارم :"آیدین"...
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...