همه روزهای غمگین این شش ماهی که گذشت و باقی این سالهایی که گذشت ، بارها به این اندیشیده ام که خداوند خود "هجرت" را در ذات برخی جانداران نهاده تا اگر روزی دلشان گرفت از سردی سوزی و داغی روزی ، بار سفر ببندند و همراه پرندگان مهاجر از سرزمینی به سرزمینی بروند و زندگی را به امید روزهای بهتر در جای دیگری بیازمایند...بی شک هزاران پرستو در این سالها در راه رسیدن به سبزه زاری و رودی، از کوههای یخ زده ، پریده اند و هرگز به مقصد نرسیده اند و این بهایی است که باید داد تا دیگران آسوده باشند...

می دانم که دوست دارم در شهری زندگی کنم که روزنامه هایش همه به یک سو منحرف نشده باشند، ولی نیز می دانم که دوست دارم روزنامه ها از مردم خودم بنویسند.....

می دانم که دوست دارم روز سال نویش پر از شور و صدا و نور و کاغذهای رنگی باشد ولی به شرطی که "برج میلاد" و "برج آزادی" اش را روشن کنند....

می دانم که دوست ندارم به دخترک 6 ساله ام بگویند باید برای امام حسین گریه کند تا خدا گناهانش را بشوید، ولی میدانم که دوست دارم از "کوروش" و "رستم" و "سهراب" برایش بگویند نه از "آبراهام لینکلن" و "لوترکینگ"....

می دانم که دوست ندارم در کمتر از 10 سال دیگر، موهای مشکی زیبایش را زیر پارچه های بی رنگ و بی حس پنهان کنم، ولی دوست هم ندارم یادش برود که ما گاهی در کودکی لباسهایی پوشیدیم که مادربزرگمان با پارچه های رنگی می دوخت....

می دانم که دوست دارم بروم به میوه فروشی و بوی سبزیها مستم کند و ترخون بگیرم و دلمه فلفل بپزم، دوست دارم به صف نانوایی بروم و 1000 تومانی بدهم وشاگرد نانوا ، 10 تا سکه پنجاه تومنی – که اینقدر بی ارزش شده 50 تومان پول که برایش سکه ضرب می کنند- بدهد دستم و من بریزم جلوی فرمان ماشین و سر چهارراه همه را با یک شکلات در دست کودکی که گونه هایش سیاه شده ، عوض کنم!

می دانم که حتی فحش دادن مردم را هم دوست دارم –وقتی در صف نان و تاکسی به قاتلان جوانانشان نثار می کنند- وقتی فارسی حرف می زنند.....و این زبان حتی فحشهایش هم برایم شیرین تر از زیباترین کلامی است که مادرم به آن زبان با من سخن نگفته است....

*تمام عالم از آن شما باد ....من این یک تکه جا را دوست دارم....