به خدا هنوز اونقدر وبلاگ نویس نشدم که بتونم از دلتنگی های این روزهام بگم و هیچکس فکر ناجور نکنه....وقتی بعضی پستها رو می خونم دلم می خواد بگم ....من هم ....فقط همین! من هم ....من هم همینطور....

نمی دونم چطوری باید بگم...نمی دونم به کی البته...به خودم...شماها که من رو می خونید و رصد می کنید یا خودش.....

شاید این اولین و آخرین اعتراف باشد....

دوست ندارم بگم روزی یک میلیون بار ، به این نتیجه می رسم که اگه نبود، به هر دلیلی، با هیچ کس نمی تونستم خوشبخت بشم...حتی با اونهایی که یه زمونهایی فکر می کردم خیلی عاشقم شدند....چون من دوستش دارم ...من....احساس من برای خودم باارزش تر از احساس هرکسی در مورد خودم هست!!!

دوست ندارم بگم عاشقش هستم چون هنوز حاضر نیستم براش جون بدهم .....گرچه شما به این چه نامی میدهید؟ "دوست داشتن کسی تا جایی که از فرزندتان هم عزیزتر باشد"؟  "دوست داشتن کسی در حدی که هر جایی بدون او ، خوب نیست و هرجایی با او خوب" ؟ "دوست داشتن کسی آنقدر که شنیدن صدایش هم -هنوز،بعد از ۷ سال- آرامش بخش باشد" ؟ شاید بهتر باشه بگم اینقدر دوستش دارم که راهی نمونده تا عاشق شدن!!!!

اما این روزهای من پر از حس گم شدگی است...حس تنهایی ....حس بدون آن کسی بودن که همه کس توست.....حسی که نمی دانم به آن چه می گویند....حس غمگینی از اینکه نمی دانی در قلبش چه میگذرد؟تجربه اش کردی تا به حال؟خیلی سخت است....من می دانم!

لحظه های این روزهای من، شاید هم این هفته ها و این سالهای اخیر من، همه اش اگر نه، بیشترش ، به این میگذرد که چرا اگر عاشق است ، درنگاهش هیچ چیز پیدا نیست؟ چرا اگر مشتاق است در دستانش گرما نیست؟ چرا اگر دل داده است، ضربان دلش را در ثانیه های پر از تنهایی ام نمی شنوم.....چرا؟چرا چیزی نمی شنوم و چیزی نمی گوید؟نمی توانم بیش از این صبور باشم....بیش از این خوشحال....دوست دارم بشنوم یک جمله را ...آیه عشق را.... اینقدر در عطش شنیدن و فهمیدنم که با شنیدن یک جمله *، آنقدر بین غم و شادی پرسه زدم که گریه ام گرفت....این جمله...."شوهرم میگه ، شوهرت خیلی دوستت داره...خیلی..."

* این جمله رو همسر دوست شوهرم ،دیشب بهم گفت.....