از سری مکالمات من و دخترم...
می دونی چه وقتهایی وا می مونم از جواب دادن به همه کنجکاویهای کودکانه ات؟ وقتی بهم میگی صدای ماشین پلیس چطوریه و من بهت می گم:"بی بو...بی بو" ....بعد می پرسی صدای ماشین آتشنشان چطوریه و من می گم:"ببو...ببو".....ولی وقتی می پرسی صدای آمبولانس چطوریه، دیگه نمی دونم با ترکیب "ب " و "واو" و چند تا صوت ناقابل دیگه چه صدایی باید از خودم در بیارم تا تکراری نباشه....چون میدونم منتظری تا من بگم:"بی بو...بی بو" تا تو بگی: "این که صدای ماشین پلیسه" ...در حالی که من یادم رفته!!!!
می دونی چه وقتهایی دلم می خواد یه جیغ بنفش بکشم از دست تو؟ یه دخترک کک و مکی تو تلوزیون می بینی و بعد از چند دقیقه می پرسی:"اون دختره که صورتش دون دون داشت کو؟" و من می گم:"میاد" و تو می گی :"کی؟" و من می گم : "الان رفته مدرسه!" و تو میگی" چیکار می کنه تو مدرسه؟ " و این روند ادامه داره تا بالاخره دخترک پیدا میشه و من ذوق می کنم که حالا می تونم سریال رو ببینم و تو میگی:" اینو نمیگم که اون یکی رو گفتم که تو یه فیلم دیگه بود!"
می دونی چه وقتهایی فکر می کنم تو از همه چیز مهمتری ولی من بیشتر اوقاتم با آدمهای دیگه سپری میشه؟ یکی از اون وقتهایی که سر صبحونه بهم میگی "چرا امروز تو خونه صبحونه می خوری ؟ چرا لقمه درست نمی کنی واسه اداره ات؟" و من میگم:"آخه می خوام با تو صبحونه بخورم ."و تو می گی" برو با همکارات صبحونه بخور!" و من میگم:"آخه غذا خوردن با تو بیشتر بهم خوش میگذره" و تو میگی"پس چرا می ری اداره؟بمون تو خونه با هم غذا بخوریم!"
می دونی چه وقتهایی دلم می لرزه از اینهمه صافی و صداقتی که تو وجود تو و البته همه بچه ها هست؟ یکی از او» وقتهایی که بهت می گم:" آوا! آدم نباید فقط با یک نفر دوست باشه...این نمیشه که تو فقط مامان جون رو دوست داشته باشی و به بقیه بی محبتی کنی...باید به بقیه هم احترام بذاری...همه تو رو دوست دارند و کلی خزعبلات دیگه" و تو بهم میگی:"مامان !به خدا من فقط مامان جون رو دوست ندارم! محمد رو هم دوست دارم!"
اما همه این لحظه های عجیب یک طرف و اون لحظه ای که دلم خواست از فوران محبتت به خودم ، کف کنم هم یک طرف.....
"مامان! غضه نخور...حالا یه برنامه ای می ریزم که تو رو هم به اندازه مامان جون دوست داشته باشم!"
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...