- من:چی کشیدی مامانی؟

- آوا: این یه مغازه است مثل شهروند که این خط خطی ها طبقه هاشه....ولی اسمش احتمالا  شهروند نیست!

این هم یک تابه که بالاش یه سایبون داره که آفتاب نره تو صورت بچه ها!


- من:آوا ! شنیدم امروز شلوارت خیس شده؟

- آوا:خوب داشتم بازی می کردم...یهو جیشم بارید تو شلوارم!


دایی ام:آوا ! مامانی رو بیشتر دوست داری یا مامان جونی رو؟

آوا:مامان خودم رو !

- خوب به جز مامان خودت کدوم  از اونها رو بیشتر دوست داری؟

-بابام رو!

-خوب بعد از مامان و بابا ، کدومشون؟

-بعد خودم رو!


آوا: مامان! آدم کی یاد میگیره چیزی بنویسیده؟

من: وقتی 6 سالت بشه بری مدرسه...

-بعد کی برم اداره با کامپیوتر بازی کنم؟

-اول باید بری مدرسه ...بعد دانشگاه ...بعد اداره...

-پس کی ازدواج میکنم؟

-اونهم بعد از اداره ...حالا با کی می خوای ازدواج کنی ؟

-با دامادم دیگه....بعد شما می آیید خونه ما مهمونی ...بعد من هم میام خونه شما...

-دامادت چی میشه؟

-اون بخوابه.....اصلا بمیره!!!!!


-مامان ! وقتی بریم خونه خودمون این لباسهام دیگه به دردم نمی خوره...چون بزرگ میشم اندازه ام نمیشه...باید بزاریشون واسه خواهر و برادرهام!!!!

-باشه ...فقط قول بده وقتی من کار داشتم از خواهر و برادر هات مواظبت کنی ها...

-آخه نمی تونم..باید به درسهام برسم...اون موقع میرم مدرسه دیگه!

چند ساعت بعد...وقتی دارم براش توضیح می دم مرغ و گوشت باعث میشه قدش زودتر بلند بشه...

-مامان! تو هم اگه گوشت بخوری....قدت بلند میشه؟

-نه ! مامانها همین قدی می مونند...

-پس یادت باشه وقتی رفتیم خونه مون ...لباسهات رو ببری...آخه هنوز اندازه ات میشن دیگه!!!