بیدار شدن نشد که یکی دو ساعتی دیرتر از حد معمول باشه ، ولی آبمیوه تازه سر صبحانه و نون و کره و عسل و چایی سماوری به جای بیسکوئیت و چایی تی میکری* ، اونهم در حالیکه باد پرده صورتی آشپزخونه رو می رقصوند ، یادم انداخت که تو خونه ام...

هنوز هم باور نمی کنم کندن پرده ها و شستن همه نوه هام و خونه تکونی اتاق دختر و از گردونه خارج کردن همه اسباب بازی درب و داغون شامل عروسکهای بی پا ، موبایل بی در، عینک بی دسته و کلی خرت و پرت دیگر تا ساعت ۱۱ تموم شده باشه!!! موضوع غم انگیز اینجاست که تا ساعت ۱۱ من و آوا کلی با هم وقت گذروندیم و من امروز اینجام....الان درست ساعت ۱۱ هست و تا الان چقدر با آوا می تونستم باشم....

بعد هم رفتیم نمایشگاه سرگرمی و اسباب بازی ...انصافا نسبت به دوره اول -این دومین نمایشگاه بازی و سرگرمی بود- خیلی بهتر شده بود...تا تونستیم بازی کردیم و بعد هم رفتیم با هم همبرگر خوردیم! تو ماشین با هم حرف زدیم و چقدر با هم بودیم و تفریح کرده بودیم و هنوز ساعت ۲ بود....

می دونم اگه خونه باشم هر روز و هر روز نمی تونه پر از گردش و نهار رستوران و خونه تکانی و خرید و چرت نیمروز و ...باشه، اینه که آرومم می کنه . ولی این هم می دونم هیچ کس و هیچ چیز تو دنیا نیست که به اندازه عروسک مو مشکی خودم از بودن با من لذت ببره، اینه اونچه آزارم میده، حتی اگه این بودن در این خلاصه بشه که من کف آشپزخونه رو بسابم و اون تو اتاقش مشغول کچل کردنهای عروسکهاش باشه و بودن من حتی به اون عصبانیت بعد از خیس شدن شلوارش تو دستشویی هم می ارزه!!!

روزهای اینچنینی سخت میگذره، غمگین حتی ...کاش می شد بین کار و بچه یکی رو انتخاب کرد.کاش بین خودم و خودش می شد یکی رو انتخاب کرد و کاش می شد دنیا اون لحظه ای که صبحانه می خوردیم و یه صدایی از تو کوچه اومد و دوتایی خندیدیم تموم می شد...صدایی که داد می زد: "فرشی....فرش می شوریم....فرشیه"

*tea maker