بیکاری برای وبلاگ نویسی:

چند روزه که ننوشتم.چون وبلاگ نویسیم نمی اومد!!! روزهای خیلی خلوتی توی شرکت رو میگذرونیم که همه اش از صدقه سر پرزیدنت خیر خواه و مهربونه که راضی نمی شه ما خانوما که تو خونه هم کلی کار داریم تو شرکت زیاد اذیت بشیم!!! و جالب اینجاست که این بی کاری سبب شکوفایی بسیاری از استعدادهای کارمندان شده!به برخی از اونها اشاره میکنم:

۱- استعداد در به هم زدن روابط همکاران با اقوام همسرانشان!!!!!( به وسیله تعریف کردن ماجراهای من در آوردی از حال گیری های انجام شده از فامیل همسران خودشان!)

۲- استعداد در بازیهای اینترنتی!!!!( از طریق برگزاری برخی مسابقات داخل سازمانی و یافتن باهوشترین فرد!)

۳- استعداد در خطبه خوانی و نوحه گری مختص همکاران کمی تا قسمتی مذهبی!( به صورت شرح احوال دنیا در هنگام ظهور امام زمان )

و بسیاری موارد دیگر ...... ولی جالبه که تعداد کمی از کارمندان از این وضعیت ناراضی هستند.شاید برای اینه که توی شرکتهای خصوصی اصولا از آدم ۲ برابر ظرفیت تعریف شده یک انسان رو انتظار دارند و وقتی یک کم فرصت پیدا میکنی کلی ذوق زده میشی.( راستی یادم رفت به موارد بالا وبلاگ نویسی رو هم اضافه کنم!)


 اخبار آوا:

یکی از کارهایی که این شاهزاده خانم جدیدا یاد گرفته اینه که رو پای مامانش بشینه و در حالی که مامان داره تابش میده بخونه:"داب داب آباشی   خدا ننداشی"(تاب تاب عباسی خدا منو نندازی)

توی این چند روز لغت جدیدی از دهان مبارک خارج نشده!!!

ماجراهای من و آوا:

(توی حمام)مامان: آوا امروز صبحانه خوردی؟

آوا:آیه!

مامان:موزت رو هم خوردی؟

آوا:آیه!

مامان:.....

آوا: تو خویدی؟( تو خوردی؟)

 

(صبح جمعه در حالیکه مامان و بابا  خوابیدن و اصلا حال بیدار شدن ندارن) آوا:مامان پاشو!!!

مامان: مامانی بیا بخواب هر وقت بابا هم بیدار شد می ریم صبحونه می خوریم!

آوا: بابا ! پاشو! صو بون بخوییم!(صبحونه بخوریم!)

( درحالیکه آوا داره به مامان بزرگش سیب زمینی سوخته میده) آوا: بخوی!بخوی!آمممممم!آفیین!(آفرین)

(مامان بزرگ یک تکه گوشت برمیداره که بخوره)آوا: نه!!گوش نخوی!( گوشت نخور!)