برای دختر یکدانه ام!
چند ماهی هست می خواستم از اینهمه تغییر در تو بنویسم.یه روزی بیا اینجا و ببین در آستانه ۴ سالگی چه می کردی.....
تو این روزها بزرگتر شدی ...نه از دو سال پیش و یک سال پیش ، که از یک ماه پیش و حتی یک هفته پیش . تو ، حالا که البته نه ، مدت زیادی هست که خودت کفشات رو می پوشی و چسبش رو می بندی.مدتی هست که میری از تو یخچال و شیشه شیرت رو بر میداری و بدو میای تو تخت ما و دراز میکشی !
مدتی هست که میله های حفاظ تختت رو جدا کردم و حالا می تونی خودت بری رو تختت و بیای پائین. سر صبحانه دوست داری خودت لقمه درست کنی .بهم میگی "چاقوی بدون خطرناک" برات بیارم و با اون دستهای کوچولوت عسل می مالی رو نونت. تو روی صندلی های میز نهار خوری می شینی و بزرگتر از اونی هستی که مثل قبل تر ها بالش زیرت بگذارم.
خودت می ری دستشویی و وقتی می خوای دستات رو بشوری جا صابونی رو می گذاری روی سطل آشغال تا بتونی فشارش بدی که صابون ازش بیرون بیاد! خودت شلوارت رو "رو " می کنی و می پوشی.
عاشق کله پاچه هستی و از همه بیشتر "زبون ببعی" و "مغز" دوست داری.
رژ لب و عطر مخصوص خودت رو داری و همیشه ازم می پرسی این شلوار به این بلوز میاد؟ این جوراب به این دامن میاد؟
تو اینقدر بزرگ شدی که ازم می پرسی کی رو از همه بیشتر دوست دارم و وقتی میگم تو رو ، میگی "ولی من یک کس دیگه رو بیشتر از همه دوست دارم، نه تو رو !"
تو اینقدر بزرگی که وقتی نون تست می بینی بهم میگی " نونم رو تست کن با کره و مربا برام بیار! تو سلیقه خودت رو داری...قارچ خام می خوری ولی قارچ پخته رو از تو پاستا و پیتزا جدا می کنی.آبگوشت می خوری و بر خلاف من و بابا ، جوجه کباب دوست داری . وقتی مرغ سوخاری درست می کنم میگی"من پوره دوست ندارم.سیب زمینی من رو سرخ کن." ماهی و ماکارونی و فرنی دوست داری.عصر ها با هم پنکیک درست می کنیم و با مربا می خوری و هر روز میگی برام از اون زردها درست کن.
تو عاشق این هستی که مدیریت کنی..بچه های دیگه رو ...من رو ...مادر بزرگ و پدر بزرگ ها رو. عاشق این هستی که تو کشتی های شوخیانه بین خاله و دائی ات "نجاتو" باشی و وقتی من می پرسم نجاتو چیه؟ میگی:"نجاتو با هیچ کس نیست ، فقط هرکی کتک می خوره رو نجات میده."
تو عاشق شمال رفتن هستی حتی اگه بارون بیاد و تو خونه زندانی بشیم.از من می پرسی" چرا مامانی اینها دو تا خونه دارند؟یکی تو شمال یکی تو تهرون ولی ما فقط یکی داریم؟؟؟"
تو عاشق این هستی که اسباب بازیهای خراب و لباسهای کوچیک شده ات رو بدی به من که بگذارم تو انباری *واسه خواهر و برادرهات !!!!!
تو خیلی بزرگ شدی...اینقدر که من گاهی دلم می گیره از اینهمه بزرگ بودنت و گاهی احساس می کنم ما سه نفریم تو خونه ، نه دو نفر و نصفی !

*ما اصلا انباری نداریم!!!!
پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...