خاله سوسکه و این صحبتها....
۱-صبح جمعه ...تنها صبحی که میشه یکی دو ساعت بیشتر خوابید..اومد تو اتاق ما :
-" تپل مپل ها ! بیدار شین....بیدار شین...لاغر ماغر ها صبحونه می خوان...."
2-تو ماشین در گوش باباش چیزی میگه..من میپرسم چی گفتی به بابا؟
-نمی تونم بگم...خوخوصی بود آخه!
۳-"بابا! میشه بی زحمت برای من نمکدون بیاری؟"
۴-قهوه درست کردیم.گیر داده که می خواد بخوره...می دونم تلخه ولی چیزی نمی گم .وقتی می خوره ازش می پرسم خوشش اومده؟صورتش رو از تلخی قهوه جمع می کنه :
-"آره! خیلی باحاله...اصلن هم تلخ نیست!"
۵-برای من تعریف می کنه که وقتی نبودم با باباش یه سوسک دیدند. با هیجان داره تعریف می کنه:
آوا: -" از پشت شیشه دیدیمش.دست و پاش رو دیدم.اصلا هم نترسیدم.چون نمی تونست از توری بیاد تو خونه.تازه سوسک که آدم رو نمی خوره ، آخه غذاش....غذاش....غذاش...حالا نمی دونم چیه ...ولی هر چی هست آدم نیست!"
من: -"مامانم! غذایش تو دستشویی هاست...تو جیش و پی پی ها!"
(بعد از چند لحظه تفکر اندیشمندانه!!!!!): -"میگم...خدائیش سوسک هم حیوون خیلی حال به هم زنی هست ها!"
و اما ، پدر بزرگش داره توری کبابپز رو میشوره...رو می کنه به مادر بزرگش:
-" طفلکی بابا جون داره ظرف میشوره!"
مادر بزرگ:-"وروجک ! من اینهمه ظرف میشورم طفلک نیستم؟؟"
آوا:-"آخه اون پیره ...تازه مرد هم هست!"
(این هم از عواقب بزرگ شدن تو خونه ای که مردانگی آقایون با شستن ظرف زیر سوال میره!!!!)

پا به پای من اگر آمده بودی در شهر...