در باز میشه و یک عالم صورت خندان می بینی که تو رو می شناسند ...اینقدر که حتی نزدیکترین آدمها هم به اون اندازه تو رو نمی شناسند! خوب ،چند سالی هست تو رو می بینند! نه صورتت رو ... که دلت رو ....روحت رو و اون بخشی از وجودت که هنوز برای خیلی از نزدیکان هم ناشناخته است.

اول یه چهره می بینی که می خنده و تو تمام سه ساعتی که اونجا بودی لبخند از لبش محو نمیشه .یه پسر شیطون سبزه نمکی داره و یه دختر آروم که هنوز سی روز هم از وجودش نمی گذره! می فهمی "گلمریم" هست با "سام" و "ماندانا"....

کمی بعد تر یکی بهت میگه من "رامونا" هستم مامان "غزل"....هیجان زده میشی....ظریف و دلنشین -مثل نوشته هاش-...ازش می پرسی کی ها رو میشناسی..میگه مامان فراز!!!!

نگاهش می کنی ...موقر و مهربون...-مثل همه چیزهایی که ازش خوندی-

بعد تر مامان ارشک رو می بینی ...آروم و دوست داشتنی -مثل هر چه ازش دیدی تو خونه مجازی اش-

هی فکر می کنی این "عرفان" کی بود؟؟؟مامان عرفان؟؟؟؟ و یک خانم قد بلند و خوش لباس که دیدی...می فهمی حکمتش چی بوده یکه یکی اسم وبلاگش رو بگذراه "زرافه خوش لباس "...(البته از نظر من که خیلی هم خوش تیپ بود ! حالا چرا به خودش میگه زرافه خدا داند)...خودش هم مثل متن تمام پستهاش متین بود و دلپذیر!

بعد یه چیز مهمی دستت میاد....بعد از دو ساعت بودن با ده بیست تا مامان وبلاگی می فهمی که اگه می خواهی کسی رو بشناسی برو وبلاگش رو بخون!!!!

همه زنهایی که دیدم زیبا بودند و مهربان..زیباتر و مهربانتر از چیزی که منتظرش بودم...همه بچه ها دوست داشتنی و کامل...کاملتر از اونی که فکرش رو هم می کردم...

* یه عالم دوست پیدا کردم.چرا خوشحال نباشم؟؟؟؟