خوشگله ..نه اونقدرکه هر بیننده ای رو میخکوب کنه ،  اونقدری که هر زنی تو سن من با خودش بگه خدا کنه من هم تو 40 سالگی مثل این باشم، ظریف ، روی بازوهای سفیدش که همیشه از زیر روپوش آرایشگری پیداست، یه حرف B  خالکوبی کرده، اول اسم پسرش از شوهر مرده اش....همیشه از تلاشهایی که برای گرفتن پسرش از خانواده شوهرش کرده، حرف می زد.

7 یا 8 ماهی بود که هر وقت میرفتم آرایشگاه از اون حرف میزد، "10 سالی از من کوچکتره"..."خوشگله"...."میاد دنبالم"..."دوستش دارم"...."گیر میده ، لابد دوستم داره !"....

چند وقتی حرفهای جدیدی میزد..." میگه باید مقنعه سرت کنی ، روسری فایده نداره..سر و س ی ن ه ات پیداست"..."میگه اگه می خوای بگیرمت  دیگه کار نمیکنم، گفته خودت اگه خرج خونه رو میدی!"...."میگه میایم خونه تو زندگی می کنیم دیگه!"...."خودش پول لازم داشته باشه با ماشینش مسافر میزنه"...."گفته باید دور پسرت رو خط بکشی واسه همیشه"..."میگه مادرم نباید بفهمه از من کوچکتری"....

بهش گفتم، کار که قرار نیست بکنه، محبتی هم بهت نمی کنه، خونه و زندگی هم نداره و می خواد بیاد تو خونه تو ، 10 سال هم که ازت کوچکتره و ممکنه سر و گوشش بجنبه،نمیذاره پسرت رو هم ببینی،همچین مردی به چه دردت می خوره ؟ یکی به شوخی گفت:"انگار فقط به یه درد می خوره."....خندید.چشماش هم می خندید...

پنج شنبه دوباره دیدمش ، 6 ماهی میشه عروسی کردند....چشماش عجیب غمگین بود، عجیب....

*باغ عدن ،(مرسی از الکس عزیز بابت اصلاح عنوان)